صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی
صفحه اصلی
باب استطاعت چاپ ايميل
25 دي 1398

باب استطاعت

توضیح: این باب هم مربوط به باب «جبر و تفویض و اختیار» است و مراد از استطاعت در این‌جا قوه و نیروئى است كه انسان به وسیله آن كارى را انجام دهد یا ترك كند و فرق استطاعت با قدرت این است كه قدرت توانائى بر اختیار فعل و ترك است و استطاعت توانائى بر فعل یا ترك است به این معنى كه چون بنده كارى را انجام داد گوئیم استطاعت بر فعل آن داشت و چون ترك كرد گوئیم استطاعت بر ترك آن داشت.

198- الحديث الاول و هو الثامن و اربع مائة

عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ قَالَ: سَأَلْتُ أباالْحَسَنِ الرِّضَا(ع) عَنِ الِاسْتِطَاعَةِ فَقَالَ: يَسْتَطِيعُ الْعَبْدُ بَعْدَ أَرْبَعِ خِصَالٍ: أَنْ يَكُونَ مُخَلَّى السَّرْبِ، صَحِيحَ الْجِسْمِ، سَلِيمَ الْجَوَارِحِ، لَهُ سَبَبٌ‏ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ. قَالَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فَسِّرْ لِي هَذَا قَالَ: أَنْ يَكُونَ الْعَبْدُ مُخَلَّى السَّرْبِ صَحِيحَ الْجِسْمِ سَلِيمَ الْجَوَارِحِ يُرِيدُ أَنْ يَزْنِيَ فَلا يَجِدُ امْرَأَةً ثُمَّ يَجِدُهَا فَإِمَّا أَنْ يَعْصِمَ نَفْسَهُ فَيَمْتَنِعَ كَمَا امْتَنَعَ يُوسُفُ(ع) أَوْ يُخَلِّيَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ إِرَادَتِهِ فَيَزْنِيَ فَيُسَمى‌زَانِياً وَ لَمْ يُطِعِ اللَّهَ بِإِكْرَاهٍ وَ لَمْ يَعْصِهِ بِغَلَبَةٍ.

ترجمه: على بن اسباط گوید: از حضرت رضا علیه السلام درباره استطاعت پرسیدم، فرمود؛ استطاعت بنده پس از چهار خصلت حاصل مى‌شود: 1- این‌كه راهش باز باشد 2- تن‌درست باشد 3- اعضائش سالم باشد 4- براى او سببى از جانب خدا برسد. گفتم: قربانت گردم: سبب از جانب خدا را برایم توضیح دهید، فرمود: بعد از آن‌كه بنده راهش باز باشد، تن‌درست باشد، اعضائش سالم باشد، مى‌خواهد زنا كند زنى را پیدا نمى‌كند و سپس پیدا مى‌كند، آن‌گاه یا خود را نگه مى‌دارد و سر باز مى‌زند چنان‌که حضرت یوسف علیه السلام سر باز زد یا خود را تسلیم خواست و اراده‌اش مى‌كند و زنا مى‌كند وزانى نامیده مى‌شود: نه (آن‌كه سرباز مى‌زند) خدا را به زور اطاعت كرده و نه (آن‌كه زنا كند) با نافرمانى خود بر او چیره گشته است.

شرح مترجم: از این روایت استفاده مى‌شود كه استطاعت 4- مقدمه و شرط دارد، پس از این‌كه این چهار چیز موجود شد استطاعت حاصل آید: اول سرب مخلى است یعنى كارى را كه مى‌خواهد انجام دهد مانعى سر راهش نباشد كه او را از آنكار جلوگیرى كند دوم تن‌درست باشد یعنى تب و ضعف و بی‌هوشى و امراضی كه بودن آن‌ها مانع انجام كاریست كه اراده دارد نباشد سوم اعضاء مربوط بانكار سالم باشد پس نابینا استطاعت نظر به نا محرم ندارد و كر استطاعت شنیدن غنا ندارد چهارم براى او سببى از خدا برسد، و این مطلب را چون راوى نفهمید از امام علیه السلام توضیح خواست و حضرت ضمن یك مثال درباره زنا بیان كرد، ملاصدرا و مرحوم مجلسى می‌فرمایند همان نیروئى كه خدا در او گذاشته كه می‌تواند مانند حضرت یوسف خود را نگهدارد یا آن‌كه مرتكب زنا شود، سبب رسیده از خداست و مجلسى (ره) احتمال دیگرى هم داده و آن را با تكلف دانسته است در صورتی‌كه روشن‌تر به نظر می‌رسد و آن این است كه پیدا شدن زن براى زنا سبب رسیده از خدا باشد.

شرح‏
ادامه مطلب...
 
باب جبر و قدر و امر بین الامرین چاپ ايميل
24 دي 1398

باب جبر و قدر و امر بین الامرین

و هو الباب التاسع و العشرون من كتاب التوحيد و فيه أربعة عشر حديثا

184- الحديث الاول و هو الرابع و التسعون و ثلاث مائة

كَانَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ(ع) جَالِساً بِالْكُوفَةِ بَعْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنْ صِفِّينَ إِذْ أَقْبَلَ شَيْخٌ، فَجَثَا بَيْنَ يَدَيْهِ، ثُمَّ قَالَ لَهُ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ: أَخْبِرْنَا عَنْ مَسِيرِنَا إِلَى أَهْلِ الشَّامِ، أَ بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَدَرٍ؟ فَقَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ(ع): أَجَلْ يَا شَيْخُ! مَا عَلَوْتُمْ تَلْعَةً وَ لا هَبَطْتُمْ بَطْنَ وَادٍ إِلا بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَدَرٍ.

فَقَالَ لَهُ الشَّيْخُ: عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُ عَنَائِي يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ؟ فَقَالَ لَهُ: مَهْ يَا شَيْخُ فَوَاللَّهِ لَقَدْ عَظَّمَ اللَّهُ الْأَجْرَ فِي مَسِيرِكُمْ وَ أَنْتُمْ سَائِرُونَ وَ فِي مَقَامِكُمْ وَ أَنْتُمْ مُقِيمُونَ وَ فِي مُنْصَرَفِكُمْ وَ أَنْتُمْ مُنْصَرِفُونَ وَ لَمْ تَكُونُوا فِي شَئ مِنْ حَالاتِكُمْ مُكْرَهِينَ وَ لا إِلَيْهِ مُضْطَرِّينَ.

فَقَالَ لَهُ الشَّيْخُ: وَ كَيْفَ لَمْ نَكُنْ فِي شَئ مِنْ حَالاتِنَا مُكْرَهِينَ وَ لا إِلَيْهِ مُضْطَرِّينَ وَ كَانَ بِالْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ مَسِيرُنَا وَ مُنْقَلَبُنَا وَ مُنْصَرَفُنَا؟

فَقَالَ لَهُ: وَ تَظُنُّ أَنَّهُ كَانَ قَضَاءً حَتْماً وَ قَدَراً لازِماً؟ إِنَّهُ لَوْ كَانَ كَذَلِكَ، لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْيُ وَ الزَّجْرُ مِنَ اللَّهِ وَ سَقَطَ مَعْنَى الْوَعْدِ وَ الْوَعِيدِ، فَلَمْ تَكُنْ لائِمَةٌ لِلْمُذْنِبِ وَ لا مَحْمَدَةٌ لِلْمُحْسِنِ، وَ لَكَانَ الْمُذْنِبُ أَوْلَى بِالْإِحْسَانِ مِنَ الْمُحْسِنِ وَ لَكَانَ الْمُحْسِنُ أَوْلَى بِالْعُقُوبَةِ مِنَ الْمُذْنِبِ؛ تِلْكَ مَقَالَةُ إِخْوَانِ عَبَدَةِ الْأَوْثَانِ وَ خُصَمَاءِ الرَّحْمَنِ وَ حِزْبِ الشَّيْطَانِ وَ قَدَرِيَّةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ مَجُوسِهَا.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَلَّفَ تَخْيِيراً وَ نَهَى تَحْذِيراً وَ أَعْطَى عَلَى الْقَلِيلِ كَثِيراً وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً وَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً وَ لَمْ يُمَلِّكْ مُفَوِّضاً وَ لَمْ يَخْلُقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا وَ لَمْ يَبْعَثِ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ عَبَثاً، ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ فَأَنْشَأَ الشَّيْخُ يَقُولُ

 أَنْتَ الْإِمَامُ الَّذِي نَرْجُو بِطَاعَتِهِ   يَوْمَ النَّجَاةِ مِنَ الرَّحْمَنِ غُفْرَاناً

  أَوْضَحْتَ مِنْ أَمْرِنَا مَا كَانَ مُلْتَبِساً  جَزَاكَ رَبُّكَ بِالْإِحْسَانِ إِحْسَاناً

ترجمه: امیرالمؤمنین(ع) پس از بازگشت از جنگ صفین در كوفه نشسته بود كه پیرمردى آمد و در برابر آن حضرت زانو زد و سپس عرض كرد: اى امیر مؤمنان، بفرمائید كه آیا رفتن ما به جنگ اهل شام به قضا و قدر خدا بود؟ حضرت فرمود: آرى اى پیرمرد به هیچ تلى بالا نرفتید و به هیچ دره‌اى سرازیر نشدید مگر به قضا وقدر خدا، پیرمرد گفت: اى امیر مؤمنان رنجی كه من در این راه بردم به حساب خدا گذارم؟ (یعنى چون رفتن من به قضاء و قدر خدا بوده است پس من اجرى نخواهم داشت) حضرت فرمود: ساكت باش اى پیرمرد به‌خدا سوگند كه خدا اجر بزرگى نسبت به رفتن آن‌جا و اقامت در آن‌جا و بازگشت از آن‌جا به شما داده است، و شما نسبت به هیچ یك از حالات خود مجبور و ناچار نبودید پیرمرد گفت: چگونه مى‌شود كه ما در هیچ یك از حالات مجبور و ناچار نباشیم با آن‌كه رفتن و حركات و بازگشت ما به قضا و قدر خدا باشد؟ حضرت به او فرمود: مگر تو گمان كنى كه آن قضا حتمى بود و آن قدر لازم (به‌طوری‌كه اختیار از تو سلب شود و رفتن و جنگ كردنت به قدرت و اراده تو نباشد) اگر چنین مى‌بود ثواب و عقاب و امر و نهى و بازداشت خدا بیهوده بود (زیرا در آن صورت انسان مانند ماشین خودكاریست كه اگر درست كوكش كنند نافع باشد و چون بد جورش كنند زیان رساند و ماشین را امر و نهى كردن و توبیخ و تحسین نمودن بیهوده و باطل است) و نوید و بیم دادن انسان معنى ندارد نه گنهكار سزاوارى سرزنش دارد و نه نیكوكار اهلیت ستایش، بلكه گنهكار از نیكوكار سزاوارتر به احسان است و نیكوكار از گنهكار به عقوبت سزاورتر است (نیكوكار از بدكردار سزاوارتر به ستایش نیست و بدكردار از نیكوكار سزاوارتر به نكوهش نباشد) این سخن گفتار برادران بت‌پرستان و دشمنان خداى رحمان و حزب شیطان و اهل قدر و مجوس این امت است، خداى تبارك و تعالى تكلیف با اختیار نموده (نه با جبر و اضطرار) و براى بیم دادن نهى فرموده (تا مردم فهمیده و با اختیار به چاه نیفتند) و بركردار اندك ثواب بسیار عطا فرموده، نافرمانى از او غلبه جوئى بر او نیست و فرمان‌برى از او با اكراه و زور نباشد به مردم آن ملكیت نداده كه یك‌باره واگذار كرده باشد (چنان‌كه اهل تفویض گویند) و آسمان‌ها و زمین و فضا را بیهوده نیافریده و پیامبران را بدون جهت مژده گویان و بیم رسان مبعوث نساخته، این عقیده كافران آست، واى بر كافران از آتش دوزخ پیرمرد (كه عقده دلش باز شده و از شادى در پوست خود نمى‌گنجید یك رباعى به این مضمون) انشاء نمود و مى‌گفت: توئى آن امامی كه به سبب اطاعت او از خداى رحمان در روز قیامت امید آمرزش داریم، از امر دین ما هر چه مشكلش بود روشن ساختى، در برابر این احسان پروردگارت به تو جزاى احسان عنایت كند.

شرح مترجم: در این حدیث شریف امیرالمؤمنین علیه‌السلام در كمال وضوح بر بطلان جبر و تفویض استدلال فرموده است، آن‌چه در بین دو قلاب () ذكر نمودیم نسخه بدل جمله سابق است كه مجلسى (ره) از حدیث اصبغ بن نباته نقل فرموده است و به نظر ما عبارت صحیح همان است كه بین دو قلاب است، زیرا مطابق عبارت كافى اگر چه مجلسى (ره) پنج وجه براى توجیه آن بیان كرده است ولى به نظر دقت هیچ یك درست نیست، زیرا اساساً امام علیه السلام سزاوارى ثواب و عقاب را در صورت جبر نفى مى‌كند پس چگونه مى‌شود كه در دو جمله بعد سزاوارتر بودن آن را ثابت كند و آن‌كه فرمود این سخن گفتار برادران بت‌پرستان است براى این است كه قرآن از قول آن‌ها نقل مى‌ند كه: «چون كار زشتى كنند گویند پدرانمان را این‌گونه دیدیم و خدا ما را به این امر كرده است» یعنى ما مجبور و تحت فرمان خدائیم و این‌كه فرمود «دشمن خداى رحمان » گویا مربوط به اهل تفویض باشد كه خود را در برابر خدا مستقل مى‌دانند ولى باز حزب شیطان با اهل جبر مناسب‌تر است، زیرا كه شیطان گفت «رب به ما اغویتنى» پروردگارا چون تو مرا گمراه كردى و اهل قدر چنان‌كه گفتیم بر هر دو دسته تطبیق شده است و هم‌چنین عبارات بعد در حدیث شریف بر هر دو طایفه قابل انطباق است، باهل تفویض مى‌گوئیم اگر خدا كار را به شما واگذاشته و خود كنار رفته است پس چرا شما را امرو نهى مى‌كند چرا پیامبر مى‌فرستد، چرا پاداش اندك را بسیار مى‌دهد و به اهل جبر مى‌گوئیم به ماشین خودكار كه امر و نهى نمى‌كنند و بعلاوه امر او را مقرون به اختیار خود وجدان مى‌كنى و به عقیده تو پاداش بسیار بر عمل اندك معنى ندارد و. و. و اما كلمه قضا و قدر را در این‌جا طبق حدیثى كه از احتجاج نقل شده بامر و نهى و تمكین خدا معنى فرموده است.

شرح مترجم: كلمه «قدر» در این عنوان به معنى تفویض است و مقصود از این موضوع مشهور و معروف خلق اعمال و مسأله جبر و تفویض است كه از مهم‌ترین و مشكل‌ترین مسائل مذهب است و در این خصوص میان طایفه امامیه و معتزله و اشاعره مباحثات و مناقشات دراز انجام یافته و بیش‌تر علما در این خصوص رساله جداگانه‌اى نوشته‌اند و عقاید ایشان فروع و منشعباتى پیدا كرده است ولى در اصل در اصل مسأله سه عقیده و مذاق بیش نبوده است: اول عقیده به‌جز و خلاصه‌اش این است كه هر كردار و گفتاری كه از انسان سر می‌زند به‌قدرت واراده خداست و قدرت و اراده انسان در آن هیچ تأثیرى ندارد بلكه انسان مانند ابزار دست كارگر است، خدا گاهى درخت را به صدا مى‌آورد و گاهى انسان را، زمانى رعد و برق و هوا را به جنبش مى‌آورد و زمانى انسان را بنابراین فرقى میان گام بر داشتن انسان و رعشه دست و پاى او نیست، این عقیده شعار اشاعره است و سر سلسله این عقیده جهم بن صفوان و ابوالحسن اشعرى است كه هر یك تابعین بسیارى دارند دوم عقیده به تفویض است به این معنى كه قدرت و اراده انسان در گفتار و كردار از خود اوست و قدرت وارده خدا در آن تأثیر و مدخلیت و بى‌واسطه ندارد و نزد بعضى در این معنى كلمه «قدر» هم به كار می‌رود مانند به كار بردن مصنف در این عنوان و نزد بعضى دیگران این كلمه به معنى «جبر» به كار می‌رود، پیامبر(ص) فرموده است: «قدریة مجوس این امت است» و هر یك از دو طایفه «مجبره و مفوضه» این سخن را بر دسته مقابل تطبیق مى‌كنند سوم عقیده به اختیار یا «امر بین الامرین » كه مضمون روایات این باب و سایر روایاتى است كه از ائمه هدى(ص) رسیده است، در تمام این روایات جبر و تفویض (یا قدر) را رد كرده و بر بطلان آن استدلال فرموده و امر بین الامرین را ثابت نموده‌اند چنان‌كه اكنون ذكر مى‌شود. معنى امر بین الامرین اجمالا این است كه در افعال خود نه چنان مجبور و بى‌اختیار است كه مانند ابزار دست كارگر باشد و از خود نیروى امتناع و دفاع نداشته باشد و نه چنان‌كه انسان در كردار خود مستقل باشد و خدا را هیچ‌گونه دخالتى در آن نباشد بلكه افعال او به هر دو طرف ربط و بستگى دارد هم به‌خدا و هم به خود او ولى بیان و توضیح این عقیده و استدلالش معركه آراء و میدان نجات و هلاكت شده و علما را حیران و پریشان كرده است و به همین جهت جهت این مسأله از غوامض و مشكلات مسائل مذهبى به شمار آمده است در این‌جاست كه صاحب كفایة الاصول چون به بن بست جبر از طریق استدلال گیر كرده مى‌گویند «قلم این‌جا رسید و سر بشكست» مرحوم مجلسى در این‌جا هشت قول از بزرگان علما نقل مى‌كند و بر هر یك ایراد و اعتراضى مى‌نماید و خودش در آخر قول نهمى احداث می‌كند و آن را مستفاد از روایات می‌داند، بسیارى از علما دلیل دندان شكن بر اختیار را وجدان پاك خود انسان دانسته و این‌كه خود انسان گاهى می‌گوید «دلم خواست یا دلم نخواست» را دلیل مختار بودنش دانسته‌اند.

این‌كه گوئى این كنم یا آن كنم          خود دلیل اختیارست اى صنم.

و ما جز این‌كه با استمداد از فضل و توفیق خداى منان و با التجاء به درگاه او از لغزش فكر و قلم وارد ترجمه و شر ح روایات شویم چاره دیگرى نداریم و به نظر ما حدیث دوازدهم این باب كه از حضرت ثامن الأئمه روایت شده است تا آن‌جا كه مغز بشر استمداد و اجازه تفكر دارد این مشكل را حل فرموده است.

شرح‏
ادامه مطلب...
 
باب خیر و شر چاپ ايميل
29 آذر 1398

باب خیر و شر

و هو الباب الثامن و العشرون من كتاب التوحيد و فيه ثلاثة احاديث‏

181- الحديث الاول و هو الحادى و التسعون و ثلاث مائة

عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) يَقُولُ: إِنَّ مِمَّا أَوْحَى اللَّهُ إِلَى مُوسَى(ع) وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ فِي التَّوْرَاةِ: أَنِّي أَنَا اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنَا، خَلَقْتُ الْخَلْقَ وَ خَلَقْتُ الْخَيْرَ وَ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُحِبُّ، فَطُوبَى لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ؛ وَ أَنَا اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنَا، خَلَقْتُ الْخَلْقَ وَ خَلَقْتُ الشَّرَّ وَ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُرِيدُهُ، فَوَيْلٌ لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ

ترجمه: امام صادق علیه السلام فرمود: از جمله آن‌چه خدا بجناب موسى (ع) وحى فرمود و در تورات بر او نازل شد این بود كه: همانا منم خدا كه جز من شایسته پرستشى نیست، مخلوق را آفریدم و نیكى را آفریدم و آن را به دست هر كه دوست داشتم جارى ساختم، خوشا به حال آن‌كه نیكى را به دست او (بر مخلوقم) جارى ساختم. منم خدا و شایان پرستشى جز من نیست، مخلوق را آفریدم و بدى را آفریدم و آنان را به دست كه اراده كردم جارى ساختم.

شرح مترجم:
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پايان >>

صفحه 10 - 12 از 84

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.