صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow نهج البلاغه
نهج البلاغه
برهان فرجه ( و نیز تمانع، توارد و تغالب) چاپ ايميل
27 بهمن 1397

الحديث الخامس و هو الخامس عشر و المائتان‏

عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ فِي حَدِيثِ الزِّنْدِيقِ الَّذِي أَتَى أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) وَ كَانَ مِنْ قَوْلِ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) لا يَخْلُو قَوْلُكَ إِنَّهُمَا اثْنَانِ مِنْ أَنْ يَكُونَا قَدِيمَيْنِ قَوِيَّيْنِ أَوْ يَكُونَا ضَعِيفَيْنِ أَوْ يَكُونَ أَحَدُهُمَا قَوِيّاً وَ الْآخَرُ ضَعِيفاً

فَإِنْ كَانَا قَوِيَّيْنِ فَلِمَ لا يَدْفَعُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ وَ يَتَفَرَّدُ بِالتَّدْبِيرِ

وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّ أَحَدَهُمَا قَوِيٌّ وَ الْآخَرَ ضَعِيفٌ ثَبَتَ أَنَّهُ وَاحِدٌ كَمَا نَقُولُ لِلْعَجْزِ الظَّاهِرِ فِي الثَّانِي

فَإِنْ قُلْتَ إِنَّهُمَا اثْنَانِ لَمْ يَخْلُ مِنْ أَنْ يَكُونَا مُتَّفِقَيْنِ مِنْ كُلِّ جِهَةٍ أَوْ مُفْتَرِقَيْنِ مِنْ كُلِّ جِهَةٍ فَلَمَّا رَأَيْنَا الْخَلْقَ مُنْتَظِماً وَ الْفَلَكَ جَارِياً وَ التَّدْبِيرَ وَاحِداً وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دَلَّ صِحَّةُ الْأَمْرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ ائْتِلافُ الْأَمْرِ عَلَى أَنَّ الْمُدَبِّرَ وَاحِدٌ

ثُمَّ يَلْزَمُكَ إِنِ ادَّعَيْتَ اثْنَيْنِ فُرْجَةٌ مَا بَيْنَهُمَا حَتَّى يَكُونَا اثْنَيْنِ فَصَارَتِ الْفُرْجَةُ ثَالِثاً بَيْنَهُمَا قَدِيماً مَعَهُمَا فَيَلْزَمُكَ ثَلاثَةٌ

فَإِنِ ادَّعَيْتَ ثَلاثَةً لَزِمَكَ مَا قُلْتَ فِي الِاثْنَيْنِ حَتَّى تَكُونَ بَيْنَهُمْ فُرْجَةٌ فَيَكُونُوا خَمْسَةً ثُمَّ يَتَنَاهَى فِي الْعَدَدِ إِلَى مَا لا نِهَايَةَ لَهُ فِي الْكَثْرَةِ

قَالَ هِشَامٌ فَكَانَ مِنْ سُؤَالِ الزِّنْدِيقِ أَنْ قَالَ فَمَا الدَّلِيلُ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): وُجُودُ الْأَفَاعِيلِ دَلَّتْ عَلَى أَنَّ صَانِعاً صَنَعَهَا أَ لا تَرَى أَنَّكَ إِذَا نَظَرْتَ إِلَى بِنَاءٍ مُشَيَّدٍ مَبْنِيٍّ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ بَانِياً وَ إِنْ كُنْتَ لَمْ تَرَ الْبَانِيَ وَ لَمْ تُشَاهِدْهُ

قَالَ فَمَا هُوَ قَالَ شَيْ‏ءٌ بِخِلافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لا جِسْمٌ وَ لا صُورَةٌ وَ لا يُحَسُّ وَ لا يُجَسُّ وَ لا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْسِ لا تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ وَ لا تَنْقُصُهُ الدُّهُورُ وَ لا تُغَيِّرُهُ الْأَزْمَانُ

 ترجمه: هشام بن حكم گوید: قسمتى از سخن امام صادق علیه‌السلام به زندیقى كه خدمتش رسید این بود: این‌كه گوئى خدا دوتا است بیرون از این نیست كه یا هر دو قدیم و قویند و یا هر دو ضعیف یا یكى قوى و دیگرى ضعیف: اگر هر دو قویند پس چرا یكى از آن‌ها دیگرى را دفع نكند تا در اداره جهان هستى تنها باشد (زیرا خدا باید فوق همه قدرت‌ها باشد و اگر قدرتى در برابرش یافت شود نشانه عجز و ناتوانى است) و اگر یكى را قوى و دیگرى را ضعیف پندارى گفتار ما ثابت شود كه خداى یكى است به علت ناتوانى و ضعفى كه در دیگرى آشكار است (و اگر هر دو ضعیف باشند پیداست كه هیچ یك خدا نخواهد بود). (این بیان امام(ع) ساده و روشن و مطابق فهم عامه مردم است، اكنون همین مطلب را با استدلالى دقیق‌تر كه مناسب فهم خواص و نكته‌سنجان است بیان مى‌فرماید): اگر بگوئى خدا دو تا است بیرون از این نیست كه یا هر دو در تمام جهات برابرند یا از تمام جهات مختلف و متمایزند، چون ما امر خلقت را منظم مى‌بینم و فلك را در گردش و تدبیر جهانرا یكسان و شب و روز و خورشید و ماه را مرتب: درستى كار و تدبیر و هماهنگى آن دلالت كند كه ناظم یكى است به‌علاوه اگر ادعاى دو خدا كنى بر تو لازم است میانه‌اى بین آن‌ها قائل شوى تا دوئیت آن‌ها درست شود بنابراین آن میانه خداى سومى قدیمى است بین آن دو پس سه خدا لازم اید و اگر سه خدا ادعا كنى بر تو لازم شود آن‌چه در دو خدا گفتم كه بین آن‌ها میانه باشد بنابراین خدایان پنج مى‌شوند و هم‌چنین در شماره بالا مى‌رود و زیادى خدا بى‌نهایت مى‌شود.

هشام گوید از جمله سؤال زندیق این بود كه گفت: دلیل بر وجود خدا چیست؟ امام علیه‌السلام فرمود: وجود ساخته‌ها دلالت دارد بر این‌كه سازنده‌اى آن‌ها را ساخته، مگر نمى‌دانى كه چون ساختمان افراشته و استوارى بینى یقین كنى كه بنائى داشته اگر چه تو آن بنا را ندیده و مشاهده نكرده باشى؟ زندیق گفت: خدا چیست؟ فرمود: خدا چیزى است بر خلاف همه چیزها. به عبارت دیگر ثابت كردن معنائى است و این‌كه او چیزى است به حقیقت «چیز بودن» جز این كه جسم و شرك نیست، دیده نشود، لمس نگردد، به هیچ یك از حواس پنجگانه درك نشود: خیال‌ها او را در نیابند و گذشت زمان كاهشش ندهد و دگرگونش نسازد.

شرح مترجم :مجلسى (ره) در شرح این حدیث گوید: این حدیث از غوامض و مشكلات احادیث است و هفت وجه مفصل از قول علماء در شرح آن بیان كرده است، ولى پیداست كه مشكل بودن این حدیث از نظر مستصعب بودن و یا متشابه بودن آن نیست بلكه از این جهت است كه سخن امام علیه‌السلام تقطیع شده و تنها قسمت‌هایى از آن با حذف ایصال ذكر شده و قرائن فهم معنى از میان رفته است لذا تفكر در توجیه و تأویل آن، دور از فهم است و حق هم با اوست ولى براى این‌كه خوانندگان به كلى بى‌بهره نباشند خلاصه بیان مرحوم ملاصدرا(ره) را كه مجلسى هم یكى از اقوال شمرده با اندكى تصرف ذكر مى‌كنیم: او مى‌گوید: این حدیث مشتمل بر سه مطلب است: 1- اثبات وحدت خداى حهان 2- اثبات وجود او 3- اثبات این‌كه او وجود بحث بسیط است و ماهیتى غیر از این ندارد.

براى مطلب اول امام علیه‌السلام دو دلیل بیان فرمود كه یكى براى عوام و دیگرى براى خواص است (سپس دلیل عوام را چنان‌كه گفتیم تشریح كرده) اما دلیل برای خواص بیانش این است كه اگر دو خداى قدیم فرض شود یا هر دو از تمام جهات متفقند و یا از تمام جهات مختلف و یا از جهتى متفق و از جهتى مختلفند. اگر از هر دو جهت متفق باشند، بطلانش واضح است، زیرا تا یكى از دو چیز از دیگرى امتیاز نداشته باشد ولو از یك جهت دوئیت محقق نمى‌شود بلكه آن دو یك چیز است و به‌واسطه وضوحش در روایت ذكر نشده و اگر هر دو از تمام جهات مختلف باشند فرضش باطل است، زیرا هیچ دو چیز در عالم نیست مگر این‌كه یك جهت اتفاق دارند ولو جهت اتفاق تنها اشتراك در جود و شیئیت باشد كه این را امام علیه‌السلام نفرموده و دلیل دیگرى فرموده و آن این است كه تمام جهان مانند یك انسان است كه داراى اعضاء و جوارح بسیارى است و با آن كه هر یك از اعضاء خاصیت و عمل مخصوصى دارد ولى یك روح و نفس است كه مدیر و فرمانرواى همه آن‌هاست. هم‌چنین است جهان هستى كه آسمان و زمین كوه و دریا و ماه و خورشیدش هر یك وظیفه مخصوصى دارد و عمل جدائى انحام مى‌دهد ولى در عین حال همه با هم همكارى و تشریك مساعى دارند و نفع ساكنان زمین و حیوان و گیاه آن قدم بر مى‌دارند، انسان طورى آفریده شده كه به مواد مخصوصى به اندازه معینى برای تغذیه لازم دارد و نیز زمین و گیاه و حیوان روى زمین همان زینت جهان و احتیاج به طلاست و هردو در جهان هستى به اندازه احتیاج موجود است. بنابراین از ارتباط و هماهنگى اجزاء عالم و وحدت هدف و منظور پى مى‌بریم كه صانع و مدبر آن‌ها یكى است.

و اما در صورتى كه دو خدا از جهتى متفق و از جهتى مختلف باشند، لازم است یك امر وجودى در میان باشد كه یكى از دو خدا آن را داشته باشد و دیگرى نداشته باشد تا امتیاز صادق آید و این امر نمى‌تواند عدمى باشد، زیرا اعدام تمایزى ندارد و ما به الامتیاز واقع نشوند و نیز این امر وجودى باید قدیم باشد و همراه آن دو خدا دوئیت قدیم صادق آید بنابراین خدایان سه تا شوند و چون سه شدند بین هر دو تاى آن‌ها چنان‌كه گفتیم یك امر وجودى فارق لازم است پس خدایان پنج مى‌شوند و باز به همین ترتیب عدد خداها بالا مى‌رود تا به بى‌نهایت مى‌رسد و آن تسلسل باطل است و اگر بگویى بنابراین نباید هیچ دو چیزى در خارج پیدا شود مى‌گوئیم فرق دو خدا با دو چیز خارجى این است كه در دو چیز خارجى آن امر وجودى كه در میان آید و به آن‌ها ضمیمه شود مانند انضمام فصل به جنس است كه فصل جنس مبهم را تحصل مى‌دهد ولى در دو خدا چون واجب الوجود خود امر محصلى است پس ضمیمه امر وجودى به آن ضمیمه كردن محصل موجودى است به امر محصل موجود دیگر.

مطلب دوم: اثبات وجود خدا در این قسمت مرحوم ملاصدرا(ره) ابتدا شرحى راجع به تقدم توحید بر اثبات صانع و توضیح دلیل انى و لمى مى‌دهد كه از شرح متن حدیث خارج است. سپس حاصل بیان امام علیه‌السلام را برهانى كرده و به شكل اول بر مى‌گرداند به این طریق: جهان ساخته و بنا شده است و هر ساخته و بنا شده‌اى اقتضاى بانى و صانعى مى‌كند پس جهان صانعى دارد.

مطلب سوم: اثبات این‌كه خدا وجود بحت است و ماهیت خداى تعالى همان انیت اوست یعنى خدا جز همان حقیقت محض و انیت بحت، ماهیتى ندارد و وجود صرفى است كه وجودى كامل‌تر و تمام‌تر از او نیست از این رو عدم و عموم و خصوص عارضش نشود، این است معنى قول امام (علیه‌السلام) شیئ بخلاف الاشیاء، زیرا هر چیزى جز حقیقت وجود ماهیت خاصى هم دارد كه عدم و كلیت و جزئیت عارضش شود و اشیاء بسیارى از او سلب شود مانند جسم كه عقل نیست انسان كه فلك نیست ماده كه صورت نیست بخلاف ذات خدای تعالى كه كل وجود و وجود كل است پس در عالم هستى جز ذات او و صفات و افعال او چیزى نیست و نیز از این جهت امام علیه‌السلام نقایص و تصورات و تراكیب و كثرات و تغیرات را از او نفى كرده است و هر چه جز او باشد این نقایص و معایب را دارد چنان‌که جسم مركب است و هر چه به حس درك شود در خارج یا در ذهن كثیر الافراد است و هر چه در عقل یا ذهن یافت شود قابل اشتراك بین كثیرین است و آن‌چه در زمان یافت شود ناپایدار و معدوم شدنى است ولى ذات خدا كه مثل و نظیرى ندارد نه به حس درك شود و نه زمان و دهر و ساعت بر او توارد كند.

شرح‏

ادامه مطلب...
 
تفاوت میان ناتوانی و ناشدنی چاپ ايميل
26 بهمن 1397

الحديث الرابع و هو الرابع عشر و المائتان‏

إِنَّ عبدالله الدَّيَصَانِيَّ سَأَلَ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ فَقَالَ لَهُ: أَ لَكَ رَبٌّ فَقَالَ: بَلَى قَالَ: أَ قَادِرٌ هُوَ قَالَ: نَعَمْ قَادِرٌ قَاهِرٌ

قَالَ يَقْدِرُ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لا تَكْبُرُ الْبَيْضَةُ وَ لا تَصْغُرُ الدُّنْيَا

قَالَ هِشَامٌ النَّظِرَةَ فَقَالَ لَهُ: قَدْ أَنْظَرْتُكَ حَوْلًا ثُمَّ خَرَجَ عَنْهُ فَرَكِبَ هِشَامٌ إِلَى أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَقَالَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَتَانِي عبدالله الدَّيَصَانِيُّ بِمَسْأَلَةٍ لَيْسَ الْمُعَوَّلُ فِيهَا إِلا عَلَى اللَّهِ وَ عَلَيْكَ

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): عَمَّا ذَا سَأَلَكَ فَقَالَ قَالَ لِي كَيْتَ وَ كَيْتَ

فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): يَا هِشَامُ كَمْ حَوَاسُّكَ قَالَ خَمْسٌ قَالَ أَيُّهَا أَصْغَرُ قَالَ النَّاظِرُ قَالَ وَ كَمْ قَدْرُ النَّاظِرِ قَالَ مِثْلُ الْعَدَسَةِ أَوْ أَقَلُّ مِنْهَا

فَقَالَ لَهُ: يَا هِشَامُ فَانْظُرْ أَمَامَكَ وَ فَوْقَكَ وَ أَخْبِرْنِي بِمَا تَرَى فَقَالَ أَرَى سَمَاءً وَ أَرْضاً وَ دُوراً وَ قُصُوراً وَ بَرَارِيَ وَ جِبِالًا وَ أَنْهَاراً

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): إِنَّ الَّذِي قَدَرَ أَنْ يُدْخِلَ الَّذِي تَرَاهُ الْعَدَسَةَ أَوْ أَقَلَّ مِنْهَا قَادِرٌ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لا تَصْغَرُ الدُّنْيَا وَ لا تَكْبُرُ الْبَيْضَةُ

فَأَكَبَّ هِشَامٌ عَلَيْهِ وَ قَبَّلَ يَدَيْهِ وَ رَأْسَهُ وَ رِجْلَيْهِ وَ قَالَ حَسْبِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ انْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ غَدَا عَلَيْهِ الدَّيَصَانِيُّ

فَقَالَ لَهُ: يَا هِشَامُ إِنِّي جِئْتُكَ مُسَلِّماً وَ لَمْ أَجِئْكَ مُتَقَاضِياً لِلْجَوَابِ

فَقَالَ لَهُ هِشَامٌ: إِنْ كُنْتَ جِئْتَ مُتَقَاضِياً فَهَاكَ الْجَوَابَ

فَخَرَجَ الدَّيَصَانِيُّ عَنْهُ حَتَّى أَتَى بَابَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا قَعَدَ قَالَ لَهُ: يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ دُلَّنِي عَلَى مَعْبُودِي

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): مَا اسْمُكَ فَخَرَجَ عَنْهُ وَ لَمْ يُخْبِرْهُ بِاسْمِهِ فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ كَيْفَ لَمْ تُخْبِرْهُ بِاسْمِكَ قَالَ لَوْ كُنْتُ قُلْتُ لَهُ عَبْدُاللَّهِ كَانَ يَقُولُ مَنْ هَذَا الَّذِي أَنْتَ لَهُ عَبْدٌ فَقَالُوا لَهُ عُدْ إِلَيْهِ وَ قُلْ لَهُ يَدُلُّكَ عَلَى مَعْبُودِكَ وَ لايَسْأَلُكَ عَنِ اسْمِكَ فَرَجَعَ إِلَيْهِ

فَقَالَ لَهُ يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ دُلَّنِي عَلَى مَعْبُودِي وَ لا تَسْأَلْنِي عَنِ اسْمِي

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): اجْلِسْ وَ إِذَا غُلامٌ لَهُ صَغِيرٌ فِي كَفِّهِ بَيْضَةٌ يَلْعَبُ بِهَا فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): نَاوِلْنِي يَا غُلامُ الْبَيْضَةَ فَنَاوَلَهُ إِيَّاهَا

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): يَا دَيَصَانِيُّ هَذَا حِصْنٌ مَكْنُونٌ لَهُ جِلْدٌ غَلِيظٌ وَ تَحْتَ الْجِلْدِ الْغَلِيظِ جِلْدٌ رَقِيقٌ وَ تَحْتَ الْجِلْدِ الرَّقِيقِ ذَهَبَةٌ مَائِعَةٌ وَ فِضَّةٌ ذَائِبَةٌ فَلا الذَّهَبَةُ الْمَائِعَةُ تَخْتَلِطُ بِالْفِضَّةِ الذَّائِبَةِ وَ لا الْفِضَّةُ الذَّائِبَةُ تَخْتَلِطُ بِالذَّهَبَةِ الْمَائِعَةِ فَهِيَ عَلَى حَالِهَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْهَا خَارِجٌ مُصْلِحٌ فَيُخْبِرَ عَنْ صَلاحِهَا وَ لا دَخَلَ فِيهَا مُفْسِدٌ فَيُخْبِرَ عَنْ فَسَادِهَا لا يُدْرَى لِلذَّكَرِ خُلِقَتْ أَمْ لِلْأُنْثَى تَنْفَلِقُ عَنْ مِثْلِ أَلْوَانِ الطَّوَاوِيسِ أَ تَرَى لَهَا مُدَبِّراً قَالَ فَأَطْرَقَ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّكَ إِمَامٌ وَ حُجَّةٌ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَنَا تَائِبٌ مِمَّا كُنْتُ فِيهِ

 ترجمه: عبدالله دیصانى از هشام پرسید: تو پروردگارى دارى، گفت: آرى گفت: او قادر است؟ گفت: آرى قادر و هم قاهر است.

گفت: مى‌تواند تمام جهان را در تخم مرغى بگنجاند كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان كوچك؟

هشام گفت: مهلتم بده، دیصانى گفت: یك سال به تو مهلت دادم و بیرون رفت.

هشام خدمت امام صادق علیه‌السلام رسید و اجازه خواست و حضرت به او اجازه داد، هشام عرض كرد: یأبن رسول الله عبدالله دیصانى از من سؤالى كرده كه در آن تكیه‌گاهى جز خدا و شما نباشد.

امام فرمود: چه سؤالى كرده؟ عرض كرد: چنین و چنان گفت. حضرت فرمود: اى هشام چند حس دارى! گفت: پنج حس. فرمود كدام یك كوچك‌تر است؟ گفت باصره (یعنى چشم). فرمود: اندازه بیننده چه قدر است، گفت: اندازه یك عدس یا كوچك‌تر از آن پس فرمود: اى هشام به پیش رو و بالاى سرت بنگر و بمن بگو چه مى‌بینى، گفت: آسمان و زمین و خانه‌ها و كاخ‌ها و بیابان‌ها و كوه‌ها و نهرها مى‌بینم.

امام علیه‌السلام فرمود آن‌كه توانست آن‌چه را تو مى‌بینى در یك عدس یا كوچك‌تر از عدس در آورد مى‌تواند جهان را در تخم مرغ در آورد بى‌آن‌كه جهان كوچك و تخم مرغ بزرگ شود. آن‌گاه هشام خم شد و دست و سر و پایش را بوسید و عرض كرد: مرا بس است اى پسر پیامبر و به منزلش بازگشت.

دیصانى فردا نزد او آمد و گفت ای هشام من آمدم كه به تو سلام دهم نه این كه از تو جواب خواهم، هشام گفت اگر براى طلب جواب هم آمده‌اى این است جوابت. (جواب حضرت را به او گفت)

دیصانى از نزد او خارج شد و در خانه امام صادق علیه‌السلام آمد و اجازه خواست، حضرت به او اجازه داد، چون نشست گفت: اى جعفر بن محمد مرا به معبودم راهنمائى فرما، امام صادق به او فرمود: نامت چیست؟ دیصانى بیرون رفت و اسمش را نگفت رفقایش به او گفتند چرا نامت را به حضرت نگفتى؟ جواب داد اگر مى‌گفتم نامم عبدالله (بنده خدا) است مى‌گفت: آن‌كه تو بنده‌اش هستى كیست؟ آن‌ها گفتند باز گرد و بگو تو را به معبودت دلالت كند و اسمت را نپرسد.

او بازگشت و گفت: مرا به معبودم راهنمائى كن و نامم مپرس حضرت به او فرمود: بنشین، در آن‌جا یكى از كودكان امام علیه‌السلام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى‌كرد: حضرت به او فرمود: این تخم مرغ را به من ده، آن را به وى داد.

امام علیه‌السلام فرمود: اى دیصانى این تخم سنگری است پوشیده كه پوست كلفتى دارد و زیر پوست كلفت پوست نازكى است و زیر پوست نازك طلائى است روان و نقره‌ای است آب شده كه نه طلاى روان به نقره آب شده آمیزد و نه نقره آب شده با طلاى روان در هم شود و به همین حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آن ‌را اصلاح كردم و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد كردم و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده، ناگاه مى‌شكافد و مانند طاووس رنگارگ بیرون مى‌دهد آیا تو براى این مدبرى در مى‌یابى، دیصانى مدتى سر به زیر افكند و سپس گفت: گواهى دهم كه معبودى جز خداى یگانه بى‌شریك نیست و این‌كه محمد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجت خدائى بر مردم و من از حالت پیشین توبه کردم.

شرحی از مترجم: جواب امام صادق علیه‌السلام در موضوع گنجانیدن جهان در یك تخم مرغ مانند تمام سخنان و بیانات این خانواده از معجزات كلام و محكمات استدلال و منطق است. پیداست كه سؤال دیصانى از یك امر غیر ممكن و محال عقلى بوده است كه دانشمندان گویند قدرت خداوند به محال تعلق نمى‌گیرد و این نقل از ناحیه امر محال است نه از ناحیه قدرت خدا، زیرا كه امر محال ذات و شیئیت ندارد تا شایسته باشد در دائره ممكن و موجود در آید و مانند شریك است براى خدا كه قدرت نامتناهى خدا هم به ایجادش تعلق نگیرد، زیرا هر چه خدا خلق كند باز او مخلوق است و خداى خالق و شریك خدا نتواند بود، امام علیه‌السلام در جواب دیصانى این مطلب را صریحاً نفرموده و مثال بینائى دیده و منطبع شدن آن‌چه كه مى‌بینید را در آن بیان فرموده است تا به‌طور كنایه و التزام دلالت داشته باشد بر این‌كه اولاً سؤال تو غلط و بی‌جاست چون هر كودكى مى‌فهمد كه آن نشدنى است ثانیاً اگر مى‌خواهى كمال قدرت خدا را بدانى در این‌كه من مى‌گویم بیندیش كه در عین این‌كه محال نیست از خوارق عادت و رقایق خلقت و دقایق نظام طبیعت است و ثالثاً اگر گنجیدن دنیا را در تخم مرغ مى‌خواهى به این طریق كه من گفتم یعنى از راه انطباع و انعكاس ممكن است و خدا هم بر آن قدرت دارد و رابعاً اگر خدا تخم مرغ را مانند عدسى چشم قرار مى‌داد كه جهان در آن منعكس شود در نظام خلقت مصلحتى نداشت و فائده‌اى مترتب نبود آن‌چه به مصلحت بشر است بینایى چشم اوست به این طریق حیرت‌انگیز كه اختراع فرموده است. خلاصه این چهار مطلب با وضوح و روشنى كامل به شرط اندكى دقت از این حدیث شریف پیداست و سؤال و جواب در این حدیث عیناً مثل این است كه شخصى از دیگرى بپرسد انسان مى‌تواند به هوا بپرد او جواب دهد انسان مى‌تواند هواپیما بسازد و در آن بنشیند و در هوا سیر كند یعنى اولاً سؤال تو غلط و بى‌جا است ثانیاً اگر مى‌خواهى قدرت فوق العاده بشر را بدانى در ساختن هواپیما بیندیش و ثالثاً پرواز در هوا با هواپیما ممكن است رابعاً عاقل باش و بفهم به هوا پریدن ثمرى ندارد و آن‌چه فائده دارد طى مسافت است كه با هواپیما انجام مى‌گیرد من كه هر چه فكر مى‌كنم جوابى از بیان حضرت دقیق‌تر و محكم‌تر و مناسب‌تر نمى‌توان پیدا كرد و گمان نمى‌كنم مطالبى كه ما از این حدیث شریف به دلالت التزام استنباط كردیم تكلف و تعسفى داشته و توجیه و تأویلى باشد بلكه از جمله اشارات و معاریض سخن است كه در هر لغتى موجود است چنان‌چه با مثل فارسى پرواز انسان هم تطبیق كردیم بنابراین گمان نمى‌كنم كه در بیان حدیث احتیاجى باشد به این كه بگوئیم جواب حضرت از باب مجادله احسن و ساكت كردن خصم است چنان‌چه مرحوم فیض (ره) فرمود یا بگوئیم سؤال دیصانى از گنجیدن دنیا در تخم مرغ نبوده بلكه از «حاصل شدن چیز بزرگى در چیز كوچكى بوده است» و یا آن‌كه امام علیه‌السلام مى‌دانسته است كه دیصانى فرقی بین داخل شدن و منطبع شدن را نمى‌گذارد لذا آن‌طور جوابش را داد، چنان‌چه مرحوم مجلسى(ره) فرموده یا بگوئیم اگر امام علیه‌السلام جواب مى‌داد كه آن‌چه تو گفتى امر محالی است، او نمى‌فهمید، زیرا فهم مردم عوام به این دقایق نمی‌رسد و لذا جواب اقناعى داد چنان‌چه مرحوم ملاصدرا(ره) فرمود، البته مرحوم مجلسى(ره) به دو وجه از چهار وجهى كه ما بیان كردیم اشاره فرموده و جزء احتمالات شمرده‌اند ولى خود ایشان آن‌ را نپسندیده و قسمت اخیر را كه از ایشان نقل كردیم اختیار كرده و اظهر دانسته‌اند.

علاوه بر آن‌چه گفتیم امام علیه‌السلام در مقام جواب مناسب‌ترین و منطبق‌ترین مثال را كه در مصنوعات خدا بهتر از آن نمى‌توان فكر كرد پیداكرده و تحویل هشام داده است. من گاهى فكر مى‌كردم كه مثال منعكس شدن اشیاء در ذهن انسان از مثال امام وسیع‌تر است، انسان مى‌تواند در یك آن تمام جهان و صدها مانند آن را در ذهن خود حاضر كند ولى بعد متوجه شدم كه سؤال دیصانى از گنجیدن محسوس بوده است و وجه شبه در مثال امام علیه‌السلام كمال تناسب را با سؤال او دارد و به گنجیدن محسوس نزدیك‌تر است، زیرا آن‌جا انطباع و انعكاس است ولى در ذهن شبح است و عرض اگر درست باشد و هم‌چنین امثال وجود میلیون‌ها درخت تنومند در یك هسته نیست، زیرا كه در این‌جا فعلیت و وجودى نیست بلكه قوه محض است.
شرح
ادامه مطلب...
 
استدلال به معقولیّت بر وجود خدا(دفع خطر محتمل) چاپ ايميل
25 بهمن 1397

الحديث الثالث و هو الثالث عشر و المائتان‏

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عبدالله الْخُرَاسَانِيِّ خَادِمِ الرِّضَا(ع) قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ مِنَ الزَّنَادِقَةِ عَلَى أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ

فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): أَيُّهَا الرَّجُلُ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ الْقَوْلُ قَوْلَكُمْ وَ لَيْسَ هُوَ كَمَا تَقُولُونَ أَ لَسْنَا وَ إِيَّاكُمْ شَرَعاً سَوَاءً لا يَضُرُّنَا مَا صَلَّيْنَا وَ صُمْنَا وَ زَكَّيْنَا وَ أَقْرَرْنَا فَسَكَتَ الرَّجُلُ

ثُمَّ قَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) وَ إِنْ كَانَ الْقَوْلُ قَوْلَنَا وَ هُوَ قَوْلُنَا أَ لَسْتُمْ قَدْ هَلَكْتُمْ وَ نَجَوْنَا فَقَالَ: رَحِمَكَ اللَّهُ أَوْجِدْنِي كَيْفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ

فَقَالَ: وَيْلَكَ إِنَّ الَّذِي ذَهَبْتَ إِلَيْهِ غَلَطٌ هُوَ أَيَّنَ الْأَيْنَ بِلا أَيْنٍ وَ كَيَّفَ الْكَيْفَ بِلا كَيْفٍ فَلا يُعْرَفُ بِالْكَيْفُوفِيَّةِ وَ لا بِأَيْنُونِيَّةٍ وَ لا يُدْرَكُ بِحَاسَّةٍ وَ لا يُقَاسُ بِشَئ

فَقَالَ الرَّجُلُ: فَإِذاً إِنَّهُ لا شَيْ‏ءَ إِذَا لَمْ يُدْرَكْ بِحَاسَّةٍ مِنَ الْحَوَاسِّ

فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): وَيْلَكَ لَمَّا عَجَزَتْ حَوَاسُّكَ عَنْ إِدْرَاكِهِ أَنْكَرْتَ رُبُوبِيَّتَهُ وَ نَحْنُ إِذَا عَجَزَتْ حَوَاسُّنَا عَنْ إِدْرَاكِهِ أَيْقَنَّا أَنَّهُ رَبُّنَا بِخِلافِ شَئ مِنَ الْأَشْيَاءِ

قَالَ الرَّجُلُ: فَأَخْبِرْنِي مَتَى كَانَ قَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): أَخْبِرْنِي مَتَى لَمْ يَكُنْ فَأُخْبِرَكَ مَتَى كَانَ

قَالَ الرَّجُلُ: فَمَا الدَّلِيلُ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): إِنِّي لَمَّا نَظَرْتُ إِلَى جَسَدِي وَ لَمْ يُمْكِنِّي فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لا نُقْصَانٌ فِي الْعَرْضِ وَ الطُّولِ وَ دَفْعِ الْمَكَارِهِ عَنْهُ وَ جَرِّ الْمَنْفَعَةِ إِلَيْهِ عَلِمْتُ أَنَّ لِهَذَا الْبُنْيَانِ بَانِياً فَأَقْرَرْتُ بِهِ

مَعَ مَا أَرَى مِنْ دَوَرَانِ الْفَلَكِ بِقُدْرَتِهِ وَ إِنْشَاءِ السَّحَابِ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحَ وَ مَجْرَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النُّجُومِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ الْعَجِيبَاتِ الْمُبَيِّنَاتِ عَلِمْتُ أَنَّ لِهَذَا مُقَدِّراً وَ مُنْشِئاً

 ترجمه: خادم حضرت رضا علیه‌السلام گوید: مردى از زنادقه خدمت امام آمد وقتى كه جمعى حضورش بودند امام علیه‌السلام فرمود: به من بگو اگر گفته شما درست باشد با این‌كه چنان نیست مگر نه این است كه ما و شما همانند و برابریم؟ آن‌چه نماز گزاردیم و روزه گرفتیم و زكات دادیم و ایمان آوردیم كه به ما زیانى نداد. آن مرد خاموش بود، سپس امام علیه‌السلام فرمود: و اگر قول حق گفته ما باشد. با آن‌كه گفته ماست مگر نه این است كه شما هلاك می‌شوید و ما نجات می‌یابیم؟ گفت خدایت رحمت كند، به من بفهمان كه خدا چگونه و در كجاست، فرمود: واى بر تو این راه كه رفته‌اى غلط است، او مكان را مكان قرار داد بدون این‌كه براى او مكانى باشد و چگونگى را چگونگى قرار داد بدون این‌كه براى خود او چگونگى باشد ( آن زمان كه خدا بود هیچ چیز دیگر نبود كلمه آن زمان هم از باب ضیق تعبیر و تنگى قافیه است نه جسمى بود و نه روحى، نه مكانى نه كمى و كیفى و نه زمینى و نه آسمانى، خودش بود و خودش و سپس به تدریج همه چیز را آفرید و او هم كه جسم و ماهیت نیست تا در مكانى باشد و مركب نیست تا چگونگى داشته باشد) پس خدا به چگونگى و مكان گرفتن شناخته نشود و به هیچ حسى درك نشود و با چیزى سنجیده نگردد.

آن مرد گفت: هر صورتى كه به هیچ یک از حواس ادراك نشود، چیزى نیست. امام علیه‌السلام فرمود: واى بر تو كه چون حواست از ادراك او عاجز گشت منكر ربوبیتش شدى ولى ما چون حواسمان از اداركش عاجز گشت یقین كردیم او پروردگار ماست كه بر خلاف همه چیزها است (ما دانستیم كه تنها جسم و ماده است كه به حس درك شود و آن‌چه كه به حس درك شود مصنوع و حادث و محتاج است و خالق و صانع اشیاء محال است كه مصنوع و حادث باشد ولى تو چون به این حقیقت پى نبردى در نقطه مقابل ما ایستادى).

آن مرد گفت: به من بگو خدا از چه زمانى بوده است؟ اما فرمود: تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده تا بگویم از چه زمانى بوده است. آن مرد گفت: دلیل بر وجود او چیست؟ امام فرمود: من چون تن خود را نگریستم كه نتوانم در طول و عرض آن زیاد و كم كنم و زیان و بدى‌ها را از او دور و خوبی‌ها را به او برسانم یقین كردم این ساختمان را سازنده‌اى است و به وجودش اعتراف كردم. علاوه بر این كه مى‌بینیم گردش فلك به قدرت اوست و پیدایش ابر و گردش بادها و جریان خورشید و ماه و ستارگان و نشانه‌هاى شگرفت و آشكار دیگر را كه دیدم دانستم كه این دستگاه را مهندس و مخترعى است. (شبیه این حدیث شریف تحت عنوان حدیث 277 خواهد آمد)

شرح‏
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پايان >>

صفحه 50 - 56 از 896

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.