صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow نهج البلاغه arrow نص بر امامت امام رضا علیه‌السلام
نص بر امامت امام رضا علیه‌السلام چاپ ايميل
18 مرداد 1398

بَابُ الْإِشَارَةِ وَ النَّصِّ عَلَى أَبِي‌الْحَسَنِ الرِّضَا(ع)

383- الحديث الاول و هو العاشر و سبعة مائة

عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ نُعَيْمٍ الصَّحَّافِ قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ عَلِيُّ بْنُ يَقْطِينٍ بِبَغْدَادَ فَقَالَ: عَلِيُّ بْنُ يَقْطِينٍ كُنْتُ عِنْدَ الْعَبْدِ الصَّالِحِ جَالِساً فَدَخَلَ عَلَيْهِ ابْنُهُ عَلِيٌّ فَقَالَ لِي: يَا عَلِيَّ بْنَ يَقْطِينٍ هَذَا عَلِيٌّ سَيِّدُ وُلْدِي أَمَا إِنِّي قَدْ نَحَلْتُهُ كُنْيَتِي فَضَرَبَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ بِرَاحَتِهِ جَبْهَتَهُ ثُمَّ قَالَ: وَيْحَكَ كَيْفَ؟ قُلْتَ: فَقَالَ: عَلِيُّ بْنُ يَقْطِينٍ: سَمِعْتُ وَ اللَّهِ مِنْهُ كَمَا قُلْتُ فَقَالَ: هِشَامٌ: أَخْبَرَكَ أَنَّ الْأَمْرَ فِيهِ مِنْ بَعْدِهِ

ترجمه: صحاف گوید: من و هشام بن حكم و على بن یقطین در بغداد بودیم، على بن یقطین گفت: خدمت موسى بن جعفر علیه‌السلام نشسته بودم كه پسرش على وارد شد، امام فرمود: على بن یقطین! همین على سرور اولاد من است، همانا من كنیه خودم را (كه ابوالحسن است) به او بخشیده‌ام. هشام كف دست خود را به پیشانیش زد و گفت: واى بر تو چه گفتى؟!! ابن یقطین گفت: به خدا همین‌طور كه گفتم از او شنیدم. هشام گفت: با این سخن به تو خبر داده كه امر امامت پس از وى به او متعلق است.

شرح

پیش‌تر بحثی تحت عنوان نظم و قاعده‌مندی خاص کنیه اهل بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین مطرح شد و به اندازه لازم توضیح داده شد تنها نکته‌ای که علاوه بر آن‌چه آن‌جا گفته شد می‌توان گفت این است که کنیه هیچ دو امام بلافصلی مشترک نبوده است و هیچ پدر و فرزندی از امامان علیهم‌السلام کنیه مشترک نداشتند جز امام کاظم و فرزندشان امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیهما که عبارت أَمَا إِنِّي قَدْ نَحَلْتُهُ كُنْيَتِي به همین نکته اشاره دارد. البته مشخص بودن امامان علیهم‌السلام از پیش حتی از زمان رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از روایات بسیاری دانسته می‌شود که این روایت نیز یکی از آن‌هاست که به اشاره بدان دلالت می‌کند.

384- الحديث الثانی و هو الحادی عشر و سبعة مائة

عَنْ نُعَيْمٍ الْقَابُوسِيِّ عَنْ أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ ابْنِي عَلِيّاً أَكْبَرُ وُلْدِي وَ أَبَرُّهُمْ عِنْدِي وَ أَحَبُّهُمْ‏ إِلَيَّ وَ هُوَ يَنْظُرُ مَعِي فِي الْجَفْرِ وَ لَمْ يَنْظُرْ فِيهِ إِلا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ

ترجمه: نعیم قابوسى گوید: موسى بن جعفر علیه‌السلام فرمود: همانا على بزرگ‌ترین اولاد من است و خوش رفتارترین و محبوب‌ترین آن‌هاست نزد من و او با من در جفر مى‌نگرد، در صورتی كه جز پیامبر یا وصى پیامبر در آن نمى‌نگرد.

شرح

إِنَّ ابْنِي عَلِيّاً أَكْبَرُ وُلْدِي

فرزند بزرگ بودن جز در موردی که استثناء شده باشد، نشان امامت است.

وَ أَبَرُّهُمْ عِنْدِي

نه‌تنها آن حضرت نسبت به دیگران خوش‌رفتارترین است بلکه در واقع نیز همین‌گونه است و چنان‌که پیش‌تر گفته شد، افکار، اخلاق و رفتار امام معصوم علیه‌السلام نسبت به دیگران برترین، درست‌ترین بلکه عین صدق و حق است و دیگران از غیر اهل بیت علیهم‌السلام را نمی‌توان با آن‌ها مقایسه کرد.

وَ أَحَبُّهُمْ‏ إِلَيَّ

محبوبیت آن حضرت نزد امام کاظم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه نشان‌دهنده کمال و تمامیت مطلق آن حضرت است به‌گونه‌ای که هیچ نقص حقیقی یا نسبی در او وجود ندارد و از هر جنبه نقصانی مبرا و منزه و مطهر است.

وَ هُوَ يَنْظُرُ مَعِي فِي الْجَفْرِ وَ لَمْ يَنْظُرْ فِيهِ إِلا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ

نظر کردن و عالم بودن در علوم غریبه و ناشناخته که از مراتب علم غیب حقیقی یا نسبی است از مختصات پیامبر و امام معصوم علیهما‌السلام است بنابراین علم آن حضرت به جفر ئلیلی بر امامت اوست.

385- الحديث الثالث و هو الثانی عشر و سبعة مائة

عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي إِبْرَاهِيمَ(ع): جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي قَدْ كَبِرَ سِنِّي فَخُذْ بِيَدِي مِنَ النَّارِ قَالَ: فَأَشَارَ إِلَى ابْنِهِ أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) فَقَالَ: هَذَا صَاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِي

ترجمه: داود رقى گوید: به موسى بن جعفر علیه‌السلام عرض كردم: قربانت گردم، من پیر شده‌ام مرا از دوزخ رهائى بخش (امامم را به من بنما) حضرت با دست اشاره به پسرش ابوالحسن علیه‌السلام نمود و فرمود: این پس از من صاحب شماست.

شرح

عبارت «فَخُذْ بِيَدِي مِنَ النَّارِ» در حدیث (367- الحديث الاول و هو الرابع و التسعون و سبعة مائة) توضیح داده شد

386- الحديث الرابع و هو الثالث عشر و سبعة مائة

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي‌الْحَسَنِ الْأَوَّلِ(ع): أَ لا تَدُلُّنِي إِلَى مَنْ آخُذُ عَنْهُ دِينِي؟ فَقَالَ: هَذَا ابْنِي عَلِيٌّ إِنَّ أَبِي أَخَذَ بِيَدِي فَأَدْخَلَنِي إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) فَقَالَ: يَا بُنَيَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا قَالَ قَوْلاً وَفَى بِهِ.

ترجمه: اسحاق بن عمار گوید: به موسى بن جعفر علیه‌السلام عرض كردم: مرا به كسى كه دینم را از او به دست آورم رهنمائى فرما، فرمود: همین پسرم على است، همانا پدرم دست مرا گرفت و به سوى قبر سول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم برد و فرمود: پسر عزیزم خداى عزوجل فرمود: «همانا من در زمین خلیفه بیافرینم» و چون خدا چیزى فرماید به آن وفا كند. (پس هیچ‌گاه روى زمین خالى از خلیفه و حجت نباشد)

شرح

چیستی دین

أَ لا تَدُلُّنِي إِلَى مَنْ آخُذُ عَنْهُ دِينِي؟ فَقَالَ: هَذَا ابْنِي عَلِيٌّ

1- در جای خود گفته شده است که دین عبارت است از مجموعه سنت‌های نبوی وحیانی. مقصود از وحی معنای جامعی است که الهام و حدیث را نیز شامل می‌شود. البته معانی دیگری هم دارد که در «تعریف و خاستگاه دین» به‌تفصیل مطرح شده است. بر اساس این تعریف، منشأ و مأخذ دین باید متافیزیکی و فراطبیعی و فراحسی باشد که به یکی از سه مبدأ یادشده بازمی‌گردد: 1- وحی 2- تحدیث 3- الهام. البته تفاوت اساسی میان وحی و تحدیث وجود ندارد ازاین‌رو اگر به دو منبع وحی و الهام برگردانده شود، درست خواهد بود و چیزی از منابع کاسته نمی‌شود.

2- دین هم احکام و روش‌های عبادی فراعقلی دارد و هم احکام و روش‌های عقلی و به تعبیر دیگر دین هم بخش‌های عقل‌پذیر دارد و هم بخش‌های عقل‌گریز اما بخش عقل‌ستیز ندارد.

منبع بخش عقل‌پذیر دین می‌تواند وحیانی باشد چنان‌که می‌تواند عقلی و الهامی باشد.

مقصود از عقل نیز اعم از عقل برهانی فلسفی، عقل شهودی عرفانی، عقل ریاضی و عقل تجربی است.

منبع‌عقل‌گریز دین صرفا از وحی و تحدیث به‌دست می‌آید.

3- هر یک از این منابع می‌تواند یقین فلسفی داشته باشد چنان‌که می‌تواند دارای یقین روان‌شناختی باشد.

حجیت یقین فلسفی، مطلق و ذاتی آن است ولی حجیت یقین روان‌شناختی مقید به یکی از دو شرط است: یا اطمینان‌آورباشد یا روشمند.

4- از آن‌جا پیامبر و امام از همه جهات یادشده مربوط به منابع، یقینی هستند در صورت حضور آن‌ها حجیت مطلق دارند و مانند براهین یقین‌آور بلکه تام‌تر از آن هستند بدین معنی که پیامبر و امام هم به وحی قطعی و یقینی دست‌رسی دارند، هم به تحدیث و الهام قطعی و یقینی؛ هم به کشف قطعی و یقینی و هم به تحربه و علم قطعی و یقینی. بنابراین با حضور آن‌ها رجوع به منابع جای‌گزین عقلاً نادرست است، زیرا منابع جای‌گزین حداکثر از قطع و یقین روان‌شناختی برخوردارند نه یقین فلسفی به همین سبب است که با حفظ اعتبار منابع یادشده (عقل برهانی فلسفی، عقل شهودی عرفانی، عقل ریاضی و عقل تجربی) که حجیت آن‌ها مشروط به اطمینان و روش‌مندی است در صورتی‌که با آموزه‌های پیامبر یا امام که به‌سبب یقینی بودن آن‌ها حجیت مطلق دارند، تعارض داشته باشند، از اعتبار ساقط می‌شوند و در نتیجه بطلان و کذب آن‌ها اشکار می‌شود.

5- با توجه به آن‌چه گفته شد برای دریافت آموزه‌های دینی در همه حوزه‌های معرفتی و رفتاری در صورت حضور پیامبر و امام باید به آن‌ها مراجعه کرد و همه آن‌چه را که به کمال و سعادت انسان ارتباط دارد از آن‌ها دریافت نمود.

6- در صورت غیبت پیامبر و امام این مسأله حکم دیگری دارد و آن این‌که در حوزه‌های مختلف باید به منبع مناسب آن مراجعه کرد.

الف- در حوزه بخش خردگریز آن نمی‌توان به هیچ‌یک از منابع عقلی (عقل برهانی فلسفی، عقل شهودی عرفانی، عقل ریاضی و عقل تجربی) مراجعه کرد بدین سبب که عقل در این‌گونه موارد ساکت است و فاقد تبیین‌های معرفتی است به‌گونه‌ای که نه به موضوعات این‌گونه امور فهم دارد و نه نسبت به احکام آن. همه موضوعات و احکام عبادی خاص این‌گونه هستند که عقل با همه اقسام خود نه درکی نسبت به موضوع ان‌ دارد نه درکی نسبت به احکام آن و اگر چیزی هم درباره آن از طریق تجربه یا مانند آن به‌دست آورد در حکم ظنّ و گمان غیرروشمند است نه یقین روشمند.

اما در حوزه امور خردپذیر عقل با منابع متعدد وحی، الهام و تحدیث از سویی و منابع برهان، کشف و علم روبه‌روست. البته مقصود از وحی، الهام و تحدیث، نقل آن است نه خود آن، زیرا چنان‌که گفته شد اگر خودِ وحی و الهام و حدیث وجود داشته باشد به همه منابع عقلی دیگر تقدم دارد و آن‌هم از نوع تقدم حاکم بر محکوم که با وجود منابع حاک، نوبت به منابع محکوم نمی‌رسد بدین سبب که منابع حاکم، یقینی است و منابع محکوم، حداکثر ظنی و گمانی است و در مرتبه تعارض قرار ندارند.

حال در صورت وجود وحی و الهام و حدیث منقول و نیز اقسام عقل (عقل برهانی فلسفی، عقل شهودی عرفانی، عقل ریاضی و عقل تجربی) در این صورت با قطع نظر از امور بیرون از این منابع، آن‌ها در عرض هم هستند و هیچ‌کدام بر دیگری تقدم ندارد بلکه تقدم با آن منبعی است که از قطعیت، اطمینان و روشمندی بیش‌تر برخوردار باشد.

حاصل آن‌که آن‌چه در این حدیث شریف آمده است مبنی بر این‌که باید دین را از امام علیه‌السلام دریافت نمود مربوط به امام حاضر است نه امامی که از دنیا رفته است و به تعبیر دیگر مربوط دریافت دین از منبع امام علیه‌السلام است نه منبع منقول از امام علیه‌السلام، یعنی احادیث و روایات منقول از آن حضرت. این بدان سبب است که احادیث منقول از امام معصوم علیه‌السلام باید در ظرف ذهن مخاطب آن‌هم پس از گذر زمان طولانی قرار گیرد که حداکثر ظنی خواهد بود نه یقینی مگر آن‌که نص باشد و تنها یک معنی داشته باشد و حمل آن بر معانی دیگر خلاف عقل باشد. اما در صورتی که آیه یا حدیث معانی مختلف را برتابد، حمل آن بر هر یک از معانی یادشده حداکثر ظنی است و بر منابع دیگر عقلی تقدم ذاتی ندارد بلکه در عرض آن‌هاست و در این صورت اگر میان منابع یادشده تعارض وجود داشته باشد هر کدام قطعی‌تر، اطمینان‌آورتر و روشمندتر باشد بر دیگر منابع تقدم خواهد داشت و اگر تعارضی وجود نداشته باشد طبعا ترجیحی هم وجود نخواهد داشت.

فَقَالَ: يَا بُنَيَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً

این فراز از حدیث شریف احتمالات مختلفی را برمی‌تابد:

1- این‌که مقصود از کریمه جعل خلافت، انسان‌های معصوم علیهم‌السلام باشد اعم از انبیاء و اوصیاء معصوم منصوص.

2- مقصود بیان یکی از مصادیق خلیفه باشد نه انحصار آن به معصوم علیه‌السلام

3- مقصود از آن معرفی عالی‌ترین مصداق خلیفه باشد نه صرفا یکی از مصادیق، بدین سبب که خلافت را نسبت به این مصداق که امام معصوم علیه‌السلام است وعده داده است.

وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا قَالَ قَوْلاً، وَفَى بِهِ

1- خدای متعال دست‌کم به خلافت انسان‌های کامل تصریح کرده است، بنابراین بدان وفا خواهد کرد.

2- وفای به وعد، کمال و نعمت با توجه به صفات به خدای متعال بر او واجب است و این وجوب، منتزع از صفات اوست نه بیرون از ذات و صفات او

3- این وفای به وعد، در ظرف زمانی و شرایط و معدات مختص خودش تحقق می‌پذیرد بنابراین اگرچه در واقع مطلق است ولی در شرایط مختلف مقید به تحقق مقدمات و معدات آن است، خواه مربوط به دنیا باشد خواه مربوط به آخرت. هم‌چنان‌که تحقق لطف و نعمت خدای متعال در دنیا مقید به بسیاری از شرایط و معدات است در آخرت نیز همین‌گونه است و در واقع، حکم مطلق برای موضوع مطلق وجود ندارد و همه چیز حتی توحید هم بشرطها و شروطها تحقق‌پذیر است.

4- وفای به وعید با توجه به صفات خدای متعال و محدودیت‌های برخی از عوالم هستی، اولا واجب و لازم نیست و ثانیا انجام نمی‌شود و تحقق نمی‌یابد بلکه ممکن نیست تحقق یابد.

387- الحديث الخامس و هو الرابع عشر و سبعة مائة

عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ مُوسَى(ع): إِنِّي قَدْ كَبِرَتْ سِنِّي وَ دَقَّ عَظْمِي وَ إِنِّي سَأَلْتُ أَبَاكَ(ع) فَأَخْبَرَنِي بِكَ فَأَخْبِرْنِي مَنْ بَعْدَكَ فَقَالَ: هَذَا أَبُوالْحَسَنِ الرِّضَا

ترجمه: داود رقى گوید: به موسى بن جعفر علیه‌السلام عرض كردم سن من بالا رفته و استخوانم به نرمى گرائیده (به مرگ نزدیك شده‌ام من از پدر شما پرسیدم، مرا به شما ارجاع داد، شما هم مرا از جانشین خود آگاه سازید، فرمود: همین ابوالحسن الرضاست.

388- الحديث السادس و هو الخامس عشر و سبعة مائة

عَنْ زِيَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِيِّ وَ كَانَ مِنَ الْوَاقِفَةِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي‌إِبْرَاهِيمَ وَ عِنْدَهُ ابْنُهُ أَبُوالْحَسَنِ(ع) فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ هَذَا ابْنِي فُلانٌ كِتَابُهُ كِتَابِي وَ كَلامُهُ كَلامِي وَ رَسُولُهُ رَسُولِي وَ مَا قَالَ فَالْقَوْلُ قَوْلُهُ

ترجمه: زیاد بن مروان قندى كه از واقفیه بوده گوید: خدمت موسى بن جعفر رسیدم، پسرش ابوالحسن علیهماالسلام نزد او بود، به من فرمود: اى زیاد: این پسرم فلانیست، نامه او نامه من است، سخن او سخن من است، فرستاده او فرستاده من است و هر چه گوید درست است.

شرح

فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ هَذَا ابْنِي فُلانٌ كِتَابُهُ كِتَابِي وَ كَلامُهُ كَلامِي وَ رَسُولُهُ رَسُولِي وَ مَا قَالَ فَالْقَوْلُ قَوْلُهُ

اولیاء خدای متعال در کمالاتی که برای عوام و خواص قابل درک است، همانند هم هستند و اگر تفاوتی با هم دارند در مراتبی است که از چشم و درک اکثریت مردم پوشیده و پنهان است. مثلا در حجیت، علم، قدرت، طهارت و مانند آن نمی‌توان تفاوتی میان آن‌ها یافت مگر آن‌که خودشان به این تفاوت تصریح کنند یا در کتاب آسمانی بدان تصریح شده باشد.

389- الحديث السابع و هو السادس عشر و سبعة مائة

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ قَالَ: حَدَّثَنِي الْمَخْزُومِيُّ وَ كَانَتْ أُمُّهُ مِنْ وُلْدِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي‌طَالِبٍ(ع) قَالَ: بَعَثَ إِلَيْنَا أَبُوالْحَسَنِ مُوسَى(ع) فَجَمَعَنَا ثُمَّ قَالَ: لَنَا: أَ تَدْرُونَ لِمَ دَعَوْتُكُمْ؟ فَقُلْنَا: لا فَقَالَ: اشْهَدُوا أَنَّ ابْنِي هَذَا وَصِيِّي وَ الْقَيِّمُ بِأَمْرِي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي مَنْ كَانَ لَهُ عِنْدِي دَيْنٌ فَلْيَأْخُذْهُ مِنِ ابْنِي هَذَا وَ مَنْ كَانَتْ لَهُ عِنْدِي عِدَةٌ فَلْيُنْجِزْهَا مِنْهُ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ بُدٌّ مِنْ لِقَائِي فَلا يَلْقَنِي إِلا بِكِتَابِهِ

ترجمه: مخزومى كه مادرش از اولاد جعفر بن ابی‌طالب علیه‌السلام گوید: موسى بن جعفر علیه‌السلام (پیش از زندان رفتنش) دنبال ما فرستاد و ما را جمع كرد و فرمود: مى‌دانید شما را براى چه دعوت كردم؟ گفتم: نه، فرمود: گواه باشید كه این پسرم وصى من است و پس از من جانشین و متولی کارهای من است. هر كس از من طلبى دارد، از این پسرم بگیرد و به هر كس وعده‌اى داده‌ام، باید وفاى آن را از او خواهد و هر كس از ملاقات من ناگزیر است، جز به وسیله نامه او مرا ملاقات نكند.

شرح

وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ بُدٌّ مِنْ لِقَائِي فَلا يَلْقَنِي إِلا بِكِتَابِهِ

سفارش‌های قبلی مانند وصایت، ولایت، قیمومت، خلافت، ضمانت دیون و عمل به وعده‌ها مربوط به زمان پس از شهادت امام علیه‌السلام است ولی این فراز که ملاقات با آن حضرت است مربوط به زمان حیات دنیوی حضزت است و این نشان‌دهند شرایط سخت زندگی امام علیه‌السلام در دوره خلفای عباسی است.

390- الحديث الثامن و هو السابع عشر و سبعة مائة

عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ قَالَ: خَرَجَتْ إِلَيْنَا أَلْوَاحٌ مِنْ أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) وَ هُوَ فِي‏ الْحَبْسِ؛ عَهْدِي إِلَى أَكْبَرِ وُلْدِي أَنْ يَفْعَلَ كَذَا وَ أَنْ يَفْعَلَ كَذَا وَ فُلانٌ لا تُنِلْهُ شَيْئاً حَتَّى أَلْقَاكَ أَوْ يَقْضِيَ اللَّهُ عَلَيَّ الْمَوْتَ

ترجمه: حسین بن مختار گوید،: زمانی كه موسى بن جعفر علیه‌السلام در زندان بود، الواح نوشته‌اى به ما مى‌رسید كه دستور من به پسر بزرگ‌ترم (على بن موسى الرضا علیه‌السلام) این است كه چنین و چنان كن و به فلانى چیزى مده تا تو را ببینم یا آن كه خدا به مرگ من حكم كند.

شرح

1- اشاره به برخی از اصحاب آن حضرت دارد که شایستگی لازم را برای واگذاری برخی از امور به آن‌ها به‌ویژه مسئولیت‌های مالی و اقتصادی را نداشتند.

2- این سفارش‌ها مربوط به دوره حیات دنیوی آن حضرت است اما پس از شهادت آن حضرت، فرزندش که امام پس از اوست، هرگونه که مصلحت بداند عمل خواهد کرد.

391- الحديث التاسع و هو الثامن عشر و سبعة مائة

عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ قَالَ: خَرَجَ إِلَيْنَا مِنْ أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) بِالْبَصْرَةِ أَلْوَاحٌ مَكْتُوبٌ فِيهَا بِالْعَرْضِ: عَهْدِي إِلَى أَكْبَرِ وُلْدِي يُعْطَى فُلانٌ كَذَا وَ فُلانٌ كَذَا وَ فُلانٌ كَذَا وَ فُلانٌ لا يُعْطَى حَتَّى أَجِي‏ءَ أَوْ يَقْضِيَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيَّ الْمَوْتَ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ

ترجمه: حسین بن مختار گوید: زمانى كه موسى بن جعفر علیه‌السلام در بصره بود، الواحى كه از طرف عرض نوشته شده بود، از آن حضرت به ما مى‌رسد كه دستور من پسر بزرگ‌ترم این است كه به فلانى این مقدار بده و به فلانى آن مقدار و به دیگرى آن مقدار و به فلانى چیزى ندهد تا خودم بیایم یا خداى عزوجل مرگ مرا برساند همانا خدا هر چه مى‌خواهد مى‌كند.

شرح

امر به حفظ ظاهر شریعت در عین رضای به باطن آن از لوازم توحید و ولایت است. همه انسان‌ها باید در عین عمل به وظیفه خود که مقتضای ظاهر شریعت است به مشیت خدای متعال که در بسیاری از موارد مخالف ظاهر شریعت و موافق باطن آن است، راضی باشند. به تعبیر دیگر به وظیفه عمل کنند و به نتیجه آن راضی باشند خواه موافق با مقاصد و اهداف آن‌ها باشد و خواه نباشد.

392- الحديث العاشر و هو التاسع عشر و سبعة مائة

عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) قَالَ: كَتَبَ إِلَيَّ مِنَ الْحَبْسِ أَنَّ فُلاناً ابْنِي سَيِّدُ وُلْدِي وَ قَدْ نَحَلْتُهُ كُنْيَتِي

ترجمه: على بن یقطین گوید، موسى بن جعفر علیه‌السلام از زندان به من نوشت كه فلانى پسر من است، آقا و سرور فرزندان من است، من كنیه خودم را به او بخشیده‌ام.

شرح

قبلا در ضمن حدیث اول همین باب در این زمینه توضیخ داده شد.

393- الحديث الحادی عشر و هو العشرون و سبعة مائة

عَنْ دَاوُدَ بْنِ سُلَيْمَانَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي‌إِبْرَاهِيمَ(ع): إِنِّي أَخَافُ أَنْ يَحْدُثَ حَدَثٌ وَ لا أَلْقَاكَ فَأَخْبِرْنِي مَنِ الْإِمَامُ بَعْدَكَ؟ فَقَالَ: ابْنِي فُلانٌ يَعْنِي أَبَاالْحَسَنِ(ع)

ترجمه: داود بن سلیمان گوید: به موسى بن جعفر علیه‌السلام عرض كردم: مى‌ترسم پیش آمدى كند و من شما را نبینم بفرمائید: امام بعد از شما كیست؟ فرمود فلان پسرم، یعنى ابوالحسن (الرضا) علیه‌السلام.

394- الحديث الثانی عشر و هو الحادی و العشرون و سبعة مائة

عَنِ النَّصْرِ بْنِ قَابُوسَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي إِبْرَاهِيمَ(ع): إِنِّي سَأَلْتُ أَبَاكَ(ع) مَنِ الَّذِي يَكُونُ مِنْ بَعْدِكَ؟ فَأَخْبَرَنِي أَنَّكَ أَنْتَ هُوَ فَلَمَّا تُوُفِّيَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) ذَهَبَ النَّاسُ يَمِيناً وَ شِمَالًا وَ قُلْتُ فِيكَ أَنَا وَ أَصْحَابِي فَأَخْبِرْنِي مَنِ الَّذِي يَكُونُ مِنْ بَعْدِكَ مِنْ وُلْدِكَ؟ فَقَالَ: ابْنِي فُلانٌ

ترجمه: نصر بن قابوس گوید: به موسى بن جعفر علیه‌السلام عرض كردم: من از پدر شما پرسیدم كه جانشین شما كیست؟ پدرت به من فرمود كه جانشین او شمائید. چون امام صادق علیه‌السلام وفات كرد، مردم به راست و چپ گرائیدند ولى من و اصحابم به شما معتقد شدیم، اكنون بفرمائید، كدام یك از پسران شما جانشین شما است؟ فرمود: فلان پسرم (یعنى على بن موسى علیه‌السلام).

395- الحديث الثالث عشر و هو الثانی و العشرون و سبعة مائة

عَنْ دَاوُدَ بْنِ زُرْبِيٍّ قَالَ: جِئْتُ إِلَى أَبِي‌إِبْرَاهِيمَ(ع) بِمَالٍ فَأَخَذَ بَعْضَهُ وَ تَرَكَ بَعْضَهُ فَقُلْتُ: أَصْلَحَكَ اللَّهُ لِأَيِّ شَئ تَرَكْتَهُ عِنْدِي؟ قَالَ: إِنَّ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ يَطْلُبُهُ مِنْكَ، فَلَمَّا جَاءَنَا نَعْيُهُ بَعَثَ إِلَيَّ أَبُوالْحَسَنِ(ع) ابْنُهُ فَسَأَلَنِي ذَلِكَ الْمَالَ فَدَفَعْتُهُ إِلَيْهِ

ترجمه: داود بن زربى گوید: مالى خدمت موسى بن جعفر علیه‌السلام آوردم، قدرى را برداشت و قدرى را گذاشت عرض كردم: اصلحك الله چرا بخشی از آن را نزد من گذاشتى؟ فرمود: آن را صاحب امر از تو مطالبه خواهد كرد، چون خبر وفات آن حضرت رسید، پسرش ابوالحسن علیه‌السلام نزد من فرستاد و آن مال را مطالبه كرد، من هم به او تحویل دادم.

شرح

شاهدی بر علم غیب هر دو امام علیهما‌السلام است

396- الحديث الرابع عشر و هو الثالث و العشرون و سبعة مائة

عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ قَالَ: لَقِيتُ أَبَاإِبْرَاهِيمَ(ع) وَ نَحْنُ نُرِيدُ الْعُمْرَةَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ هَلْ تُثْبِتُ هَذَا الْمَوْضِعَ الَّذِي نَحْنُ فِيهِ؟ قَالَ: نَعَمْ فَهَلْ تُثْبِتُهُ أَنْتَ؟ قُلْتُ: نَعَمْ إِنِّي أَنَا وَ أَبِي لَقِينَاكَ هَاهُنَا وَ أَنْتَ مَعَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) وَ مَعَهُ إِخْوَتُكَ فَقَالَ لَهُ أَبِي:‏ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَنْتُمْ كُلُّكُمْ أَئِمَّةٌ مُطَهَّرُونَ وَ الْمَوْتُ لا يَعْرَى مِنْهُ أَحَدٌ فَأَحْدِثْ إِلَيَّ شَيْئاً أُحَدِّثْ بِهِ مَنْ يَخْلُفُنِي مِنْ بَعْدِي فَلا يَضِلَّ قَالَ: نَعَمْ يَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ هَؤُلاءِ وُلْدِي وَ هَذَا سَيِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَيْكَ وَ قَدْ عُلِّمَ الْحُكْمَ وَ الْفَهْمَ وَ السَّخَاءَ وَ الْمَعْرِفَةَ بِمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ وَ مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ و فِيهِ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ حُسْنُ الْجَوَابِ و هُوَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ و فِيهِ أُخْرَى خَيْرٌ مِنْ هَذَا كُلِّهِ، فَقَالَ لَهُ: أَبِي: وَ مَا هِيَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي؟ قَالَ(ع): يُخْرِجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهُ غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ غِيَاثَهَا وَ عَلَمَهَا وَ نُورَهَا وَ فَضْلَهَا وَ حِكْمَتَهَا خَيْرُ مَوْلُودٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ يَحْقُنُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الدِّمَاءَ وَ يُصْلِحُ بِهِ ذَاتَ الْبَيْنِ وَ يَلُمُّ بِهِ الشَّعْثَ وَ يَشْعَبُ بِهِ الصَّدْعَ وَ يَكْسُو بِهِ الْعَارِيَ وَ يُشْبِعُ بِهِ الْجَائِعَ وَ يُؤْمِنُ بِهِ الْخَائِفَ وَ يُنْزِلُ اللَّهُ بِهِ الْقَطْرَ وَ يَرْحَمُ بِهِ الْعِبَادَ خَيْرُ كَهْلٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ، قَوْلُهُ حُكْمٌ وَ صَمْتُهُ عِلْمٌ يُبَيِّنُ لِلنَّاسِ مَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ يَسُودُ عَشِيرَتَهُ مِنْ قَبْلِ أَوَانِ حُلُمِهِ فَقَالَ لَهُ أَبِي: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ هَلْ وُلِدَ؟ قَالَ: نَعَمْ وَ مَرَّتْ بِهِ سِنُونَ قَالَ يَزِيدُ: فَجَاءَنَا مَنْ لَمْ نَسْتَطِعْ مَعَهُ كَلاماً قَالَ يَزِيدُ: فَقُلْتُ لِأَبِي إِبْرَاهِيمَ(ع): فَأَخْبِرْنِي أَنْتَ بِمِثْلِ مَا أَخْبَرَنِي بِهِ أَبُوكَ(ع) فَقَالَ لِي: نَعَمْ إِنَّ أَبِي(ع) كَانَ فِي زَمَانٍ لَيْسَ هَذَا زَمَانَهُ فَقُلْتُ لَهُ: فَمَنْ يَرْضَى مِنْكَ بِهَذَا، فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ قَالَ: فَضَحِكَ أَبُوإِبْرَاهِيمَ ضَحِكاً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ: أُخْبِرُكَ يَا أَبَاعُمَارَةَ: إِنِّي خَرَجْتُ مِنْ مَنْزِلِي فَأَوْصَيْتُ إِلَى ابْنِي فُلانٍ وَ أَشْرَكْتُ مَعَهُ بَنِيَّ فِي الظَّاهِرِ وَ أَوْصَيْتُهُ فِي الْبَاطِنِ فَأَفْرَدْتُهُ وَحْدَهُ وَ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ إِلَيَّ لَجَعَلْتُهُ فِي الْقَاسِمِ ابْنِي لِحُبِّي إِيَّاهُ وَ رَأْفَتِي عَلَيْهِ وَ لَكِنْ ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَجْعَلُهُ حَيْثُ يَشَاءُ؛ وَ لَقَدْ جَاءَنِي بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ(ص) ثُمَّ أَرَانِيهِ وَ أَرَانِي مَنْ يَكُونُ مَعَهُ وَ كَذَلِكَ لا يُوصَى إِلَى أَحَدٍ مِنَّا حَتَّى يَأْتِيَ بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ جَدِّي عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ رَأَيْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) خَاتَماً وَ سَيْفاً وَ عَصًا وَ كِتَاباً وَ عِمَامَةً فَقُلْتُ: مَا هَذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ فَقَالَ لِي: أَمَّا الْعِمَامَةُ فَسُلْطَانُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا السَّيْفُ فَعِزُّ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْكِتَابُ فَنُورُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْعَصَا فَقُوَّةُ اللَّهِ وَ أَمَّا الْخَاتَمُ فَجَامِعُ هَذِهِ الْأُمُورِ ثُمَّ قَالَ لِي: وَ الْأَمْرُ قَدْ خَرَجَ مِنْكَ إِلَى غَيْرِكَ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ: أَرِنِيهِ أَيُّهُمْ هُوَ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): مَا رَأَيْتُ مِنَ الْأَئِمَّةِ أَحَداً أَجْزَعَ عَلَى فِرَاقِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْكَ وَ لَوْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ بِالْمَحَبَّةِ لَكَانَ إِسْمَاعِيلُ أَحَبَّ إِلَى أَبِيكَ مِنْكَ وَ لَكِنْ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ قَالَ أَبُوإِبْرَاهِيمَ: وَ رَأَيْتُ وُلْدِي جَمِيعاً الْأَحْيَاءَ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتَ فَقَالَ لِي أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ(ع): هَذَا سَيِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ فَهُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ اللَّهُ مَعَ الْمُحْسِنِينَ. قَالَ يَزِيدُ: ثُمَّ قَالَ أَبُوإِبْرَاهِيمَ(ع): يَا يَزِيدُ إنّها وَدِيعَةٌ عِنْدَكَ فَلا تُخْبِرْ بِهَا إِلا عَاقِلًا أَوْ عَبْداً تَعْرِفُهُ صَادِقاً وَ إِنْ سُئِلْتَ عَنِ الشَّهَادَةِ فَاشْهَدْ بِهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ قَالَ لَنَا أَيْضاً: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ قَالَ: فَقَالَ أَبُوإِبْرَاهِيمَ(ع): فَأَقْبَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) فَقُلْتُ: قَدْ جَمَعْتَهُمْ لِي بِأَبِي وَ أُمِّي فَأَيُّهُمْ هُوَ فَقَالَ: هُوَ الَّذِي يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْمَعُ بِفَهْمِهِ وَ يَنْطِقُ بِحِكْمَتِهِ يُصِيبُ فَلا يُخْطِئُ وَ يَعْلَمُ فَلا يَجْهَلُ مُعَلَّماً حُكْماً وَ عِلْماً هُوَ هَذَا وَ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ ابْنِي ثُمَّ قَالَ: مَا أَقَلَّ مُقَامَكَ مَعَهُ! فَإِذَا رَجَعْتَ مِنْ سَفَرِكَ فَأَوْصِ وَ أَصْلِحْ أَمْرَكَ وَ افْرُغْ مِمَّا أَرَدْتَ فَإِنَّكَ مُنْتَقِلٌ عَنْهُمْ وَ مُجَاوِرٌ غَيْرَهُمْ، فَإِذَا أَرَدْتَ فَادْعُ عَلِيّاً فَلْيُغَسِّلْكَ وَ لْيُكَفِّنْكَ فَإِنَّهُ طُهْرٌ لَكَ وَ لا يَسْتَقِيمُ إِلا ذَلِكَ وَ ذَلِكَ سُنَّةٌ قَدْ مَضَتْ فَاضْطَجِعْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ صُفَّ إخْوَتَهُ خَلْفَهُ وَ عُمُومَتَهُ وَ مُرْهُ فَلْيُكَبِّرْ عَلَيْكَ تِسْعاً فَإِنَّهُ قَدِ اسْتَقَامَتْ وَصِيَّتُهُ وَ وَلِيَكَ وَ أَنْتَ حَيٌّ ثُمَّ اجْمَعْ لَهُ وُلْدَكَ مِنْ بَعْدِهِمْ فَأَشْهِدْ عَلَيْهِمْ وَ أَشْهِدِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً قَالَ: يَزِيدُ: ثُمَّ قَالَ: لِي أَبُوإِبْرَاهِيمَ(ع): إِنِّي أُؤْخَذُ فِي هَذِهِ السَّنَةِ وَ الْأَمْرُ هُوَ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ سَمِيِّ عَلِيٍّ وَ عَلِيٍّ فَأَمَّا عَلِيٌّ الْأَوَّلُ فَعَلِيُّ بْنُ أَبِي‌طَالِبٍ وَ أَمَّا الْآخِرُ فَعَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(ع) أُعْطِيَ فَهْمَ الْأَوَّلِ وَ حِلْمَهُ وَ نَصْرَهُ وَ وُدَّهُ وَ دِينَهُ وَ مِحْنَتَهُ وَ مِحْنَةَ الْآخِرِ وَ صَبْرَهُ عَلَى مَا يَكْرَهُ وَ لَيْسَ لَهُ أَنْ يَتَكَلَّمَ إِلا بَعْدَ مَوْتِ هَارُونَ بِأَرْبَعِ سِنِينَ ثُمَّ قَالَ لِي: یا يَزِيدُ وَ إِذَا مَرَرْتَ بِهَذَا الْمَوْضِعِ وَ لَقِيتَهُ وَ سَتَلْقَاهُ فَبَشِّرْهُ أَنَّهُ سَيُولَدُ لَهُ غُلامٌ أَمِينٌ مَأْمُونٌ مُبَارَكٌ وَ سَيُعْلِمُكَ أَنَّكَ قَدْ لَقِيتَنِي فَأَخْبِرْهُ عِنْدَ ذَلِكَ أَنَّ الْجَارِيَةَ الَّتِي يَكُونُ مِنْهَا هَذَا الْغُلامُ جَارِيَةٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مَارِيَةَ جَارِيَةِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) أُمِّ إِبْرَاهِيمَ فَإِنْ قَدَرْتَ أَنْ تُبَلِّغَهَا مِنِّي السَّلامَ فَافْعَلْ.

قَالَ: يَزِيدُ: فَلَقِيتُ بَعْدَ مُضِيِّ أَبِي‌إِبْرَاهِيمَ(ع) عَلِيّاً(ع) فَبَدَأَنِي فَقَالَ لِي: يَا يَزِيدُ مَا تَقُولُ فِي الْعُمْرَةِ؟ فَقُلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي: ذَلِكَ‏ إِلَيْكَ وَ مَا عِنْدِي نَفَقَةٌ فَقَالَ: سُبْحَانَ اللَّهِ مَا كُنَّا نُكَلِّفُكَ وَ لا نَكْفِيكَ فَخَرَجْنَا حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ فَابْتَدَأَنِي فَقَالَ: يَا يَزِيدُ: إِنَّ هَذَا الْمَوْضِعَ كَثِيراً مَا لَقِيتَ فِيهِ جِيرَتَكَ وَ عُمُومَتَكَ قُلْتُ: نَعَمْ ثُمَّ قَصَصْتُ عَلَيْهِ الْخَبَرَ فَقَالَ لِي: أَمَّا الْجَارِيَةُ فَلَمْ تَجِئْ بَعْدُ فَإِذَا جَاءَتْ بَلَّغْتُهَا مِنْهُ السَّلامَ فَانْطَلَقْنَا إِلَى مَكَّةَ فَاشْتَرَاهَا فِي تِلْكَ السَّنَةِ فَلَمْ تَلْبَثْ إِلا قَلِيلًا حَتَّى حَمَلَتْ فَوَلَدَتْ ذَلِكَ الْغُلامَ قَالَ: يَزِيدُ: وَ كَانَ إِخْوَةُ عَلِيٍّ يَرْجُونَ أَنْ يَرِثُوهُ فَعَادُونِي إِخْوَتُهُ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ فَقَالَ لَهُ:مْ إِسْحَاقُ بْنُ جَعْفَرٍ: وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُهُ وَ إِنَّهُ لَيَقْعُدُ مِنْ أَبِي إبرَاهِيمَ بِالْمَجْلِسِ الَّذِي لا أَجْلِسُ فِيهِ أَنَا

ترجمه: یزید بن سلیط زیدى (كه كنیه‌اش اباعماره است) گوید: در بین راهى كه به عمره مى‌رفتیم به موسى بن جعفر علیه‌السلام برخوردم و عرض كردم: قربانت گردم، این مكان را كه ما در آن هستیم به یاد مى‌آورید؟ فرمود: آرى، تو هم یادت مى‌آید؟ عرض كردم: آرى، من و پدرم شما را در این‌جا ملاقات كردیم و امام صادق علیه‌السلام و برادران شما هم بودند. پدرم به امام صادق علیه‌السلام عرض كردم: پدر و مادرم به قربانت، شما همه امامان پاك هستید، ولى كسى از مرگ بر كنار نمى‌ماند. به من مطلبى بفرمائید كه به جانشین خود باز گویم تا گمراه نشود.

فرمود آرى اى اباعبدالله؛ (كنیه پدر زید است) اینان پسران منند و این سرور آن‌هاست و به شما اشاره كرد - اوست كه حكم (قضاوت یا حكمت) و فهم و سخاوت و شناسائى احتیاجات و اختلافات مردم را در امر دین و دنیاشان می‌داند و اخلاق و پاسخ دادنش نیكوست و او درى از درهاى خداى عزوجل است و امتیاز دیگرى دارد كه از همه این‌ها بهتر است، پدرم عرض كرد: آن چیست؟ پدر و مادرم به قربانت. حضرت فرمود: خداى عزوجل فریاد‌رس و پناه و علم و نور و فضیلت و حكمت این امت را از صلب او بیرون آورد (یعنى امام هشتم علیه‌السلام را) او بهترین مولود و بهترین كودك است، خداى عزوجل به وسیله او از خونریزى جلوگیرى كند» و میان مردم آشتى دهد و پراكنده را گرد آورد و رخنه را اصلاح كند، (بدعت و ضلالت را از میان ببرد) برهنه را بپوشاند و گرسنه را سیر كند و هراسان را ایمن سازد: خدا به بركت او باران فرستد و بر بندگان ترحم كند، او (در سن جوانى و پیرى) بهترین پیران و بهترین جوانان است. گفتارش حكمت و خاموشیش علم است: آن‌چه مردم در آن اختلافى دارند، فیصل دهد و پیش از بلوغش بر فامیلش سرورى كند.

پدرم عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت او متولد شده است؟ فرمود: آرى، چند سال هم از سنش گذشته است، یزید گوید: در آن هنگام شخصى وارد شد كه با بودن او نمى‌توانستیم سخنى گوئیم. یزید گوید: به موسى بن جعفر علیه‌السلام عرض كردم: مانند خبرى كه پدرت علیه‌السلام به من فرمود، شما هم بفرمائید. امام فرمود آرى، پدرم در زمانى بود كه مانند این زمان نبود (یعنى در این زمان باید تقیه كرد) به حضرت عرض كردم: هر كه به این جواب قناعت كند، لعنت خدا بر او باشد، حضرت به‌شدت خندید، سپس فرمود: اى اباعماره به تو خبر دهم كه من از منزلم بیرون رفتم و به فلان پسرم وصیت كردم و در ظاهر پسران دیگرم را هم با او شریك كردم ولى در باطن تنها به او وصیت كردم، اگر كار دست من مى‌بود، امامت را به پسرم قاسم مى‌دادم كه او را دوست دارم و نسبت به او مهربانم، ولى این اختیار با خداى عزوجل است، هر كجا خواهد قرار دهد.

خبر امامت او از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به من رسیده و خود او و معاصرینش را به من نشان داده است و او نیز تا از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و جدم على صلوات‌الله‌علیه خبر نرسد به كسى از ما وصیت نكند و من دیدم كه همراه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم انگشتر و شمشیر و عصا و كتاب و عمامه‌اى بود: عرض كردم: یا رسول الله! این‌ها چیست؟ فرمود: عمامه رمز سلطنت خداى عزوجل است و شمشیر رمز عزت خداى تبارك و تعالى است و كتاب رمز نور خداى تبارك و تعالى و عصا رمز قدرت خداست و انگشتر رمز جامع همه این امور است. سپس رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به من فرمود: امر امامت از تو بیرون رفته و به دیگرى رسیده است (یعنى نزدیك است بیرون رود و به دیگرى رسد یا تعیین امام از دست تو بیرون است) عرض كردم: یا رسول الله به من بنما كه او كیست! فرمود، من هیچ یك از امامان را ندیدم كه از مفارقت امر امامت مانند تو بیتابى كند (گویا بیتابى حضرت به واسطه این بود كه می‌دانست فرزندانش پس از وى اختلاف كنند و شیعیانش دسته دسته شوند) اگر امر امامت از روى محبت و دوستى مى‌بود كه اسماعیل از تو نزد پدرت محبوب‌تر بود، ولى امام از جانب خداى عزوجل تعیین مى‌شود، سپس موسى بن جعفر علیه‌السلام فرمود: من تمام فرزندان زنده و مرده‌ام را به نظر آوردم، آن‌گاه امیرالمؤمنین علیه‌السلام به پسرم على اشاره كرد و فرمود: این سرور آن‌هاست: او از من و من از اویم و خدا با نیكو كاران است.

سپس موسى بن جعفر علیه‌السلام فرمود: اى یزید این مطالب نزد تو امانت باشد، جز به آدم عاقل یا بنده خدائى كه او را راستگو تشخیص داده‌اى مگو و اگر از تو گواهى خواستند، گواهى بده كه خداى عزوجل مى‌فرماید: «خدا به شما فرمان مى‌دهد كه امانت‌ها را به صاحبانش بپردازید» و نیز به ما فرموده است «ستمگرتر از آن كه شهادت خدا را نزد خویش پنهان كند كیست؟

موسى بن جعفر گوید: من متوجه رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شدم و گفتم: پدر و مادرم به قربانت، شما همه فرزندانم را یك جا گفتید، بفرمائید كدام‌یك امام است؟ فرمود: آن كه با نور خداى عزوجل بنگرد و با فهمش بشنود و با حكمتش سخن گوید، درست مى‌رود و لذا اشتباه نكند، علم دارد و لذا نادانى نكند، حكمت و علم به او آموخته شده. آن‌گاه دست پسرم على را گرفت و فرمود: او این است. سپس فرمود: چه كم همراه او هستى؟! (یعنى وفاتت نزدیك شده) چون از سفر (مكه) بازگشتى وصیت كن و كارهایت را سامان ده و از هرچه خواهى فراغت جو، زیرا تو از ایشان جدا مى‌شوى و همسایه دیگران و چون خواستى (وصیت كنى) على را بطلب تا تو را (در حال زنده بودنت) غسل دهد و كفن پوشد، زیرا غسل دادن او تو را پاك كند و جز آن درست نباشد و این سنتى است كه از پیش ثابت شده. و باید (هنگام نماز میت) تو در برابرش بخوابى و برادران و عموهایش را پشت سر او به صف كن و به او دستور ده كه نه تكبیر بر تو بگوید (یعنى براى احترام و امتیاز تو چهار تكبیر بیش‌تر از نماز بر میت‌هاى دیگر بگوید) زیرا وصیت او پا برجا شده و در حال زنده بودنت متصدى كارهاى تو باشد. سپس فرزندانت را كه بعد او هستند گرد آور و به نفع او از ایشان گواهى بگیر و خدا را هم گواه گیر و همان خدا براى گواهى كافی است.

یزید گوید: سپس موسى بن جعفر علیه‌السلام به من فرمود: مرا امسال مى‌گیرند و امر امامت با پسرم على است كه هم‌نام دو على (از امامان گذشته) است: على اول على بن ابی‌طالب و على دوم على بن الحسین علیهم‌السلام است. فهم و خویشتن‌دارى و نصرت و دوستى و دین و محنت على اول و محنت و شكیبائى بر ناملایمات على دوم به او عطا شده است و تا چهار سال بعد از مرگ هارون آزادى زبان ندارد.

سپس به من فرمود: اى یزید! چون به این‌جا عبورت افتاد و او را ملاقات كردى - كه ملاقات هم خواهى كرد - به او مژده بده كه خدا پسرى به او خواهد داد، امین، مورد اعتماد و مبارك. و او به تو خبر دهد كه مرا در این‌جا ملاقات كرده‌اى آن هنگام تو به او خبر ده كه آن كنیزك مادر آن پسر كنیزی است از خاندان ماریه كنیز رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و مادر ابراهیم و اگر توانستى سلام مرا به آن كنیز هم برسانى، برسان.

یزید گوید: بعد از وفات موسى بن جعفر، على علیه‌السلام را ملاقات كردم حضرت ابتدا كرد و فرمود: اى یزید: براى رفتن به عمره چه نظر دارى؟ عرض كردم: پدر و مادرم به قربانت، اختیار با شماست من خرجى ندارم، فرمود: سبحان الله!! ما تا متعهد خرجت نشویم تكلیف نمى‌كنیم، پس به راه افتادیم تا به آن مكان رسیدیم. حضرت ابتدا كرد و فرمود: در این‌جا بارها همسایگان و عموهایت را ملاقات كرده‌اى (یزید از فرزندان زید بن على بوده كه با امام ششم و هفتم پسر عمو مى‌شود و پسر عمو در حكم عموست عرض كردم: آرى، سپس داستان را براى او شرح دادم. به من فرمود: اما آن كنیز هنوز نیامده اگر آمد سلام آن حضرت را به او مى‌رسانم (می‌رسانى) سپس به مكه رفتیم و در همان سال آن كنیز را خریدارى فرمود و مدتى نگذشت كه حامله گشت و آن پسر از او متولد شد.

یزید گوید: برادران على (بن موسى علیه‌السلام) امید داشتند كه (در امامت) وارث موسى بن جعفر باشند و بی‌گناه با من دشمن شدند. (شاید خیال مى‌كردند خریدن آن كنیز به واسطه او بوده است) اسحاق ابن جعفر به ایشان مى‌گفت: من دیدم كه یزید در مجلس موسى بن جعفر در جائى مى‌نشست كه من در آن‌جا نمى‌نشستم.

شرح
این روایت در عیون اخبار الرضا با اختلافاتى در برخی از الفاظ نقل شده است كه پاره‌اى از آن‌ها واضح‌تر و روشن‌تر از این نسخه به نظر مى‌رسد.

شرح

این حدیث شریف اگر چه درباره کمالات امام کاظم و امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیهما وارد شده است ولی اختصاص به آن حضرت ندارد بلکه همه اهل بیت معصوم و منصوص پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را شامل می‌شود.

قَدْ عُلِّمَ الْحُكْمَ وَ الْفَهْمَ وَ السَّخَاءَ وَ الْمَعْرِفَةَ بِمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ وَ مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ

امام معصوم علیه‌السلام در جنبه‌های سه‌گانه وجود و کمالات انسانی 1- علم و فهم و معرفت و در نتیجه ایمان و عقیده 2- اخلاق و فضائل و ملکات نفسانی 3- رفتار و اعمال صالح، اولا در رتبه شایسته انسان کامل قرار دارد و به مرتبه‌ای رسیده است که جز انسان کامل نمی‌تواند بدان دست یابد مگر با کمک و راهبری و دست‌گیری انسان کامل و به تعبیر دیگر به مرتبه‌ای رسیده است که در عوالم طبیعت و نفس و قلب و بلکه روح کسی نمی‌تواند بدان برسد و خود آن حضرت هم به بیش‌تر از آن نمی‌تواند برسد، زیرا وصول به مرتبه‌ای بیش از آن در این عوالم سه‌گانه یا چهارگانه ممکن نیست و بیش از مرتبه و کمالی نیست تا کسی بتواند بدان دست یابد. کمالات دیگر در مراتب سر و خفی و اخفی و بالاتر از آن وجود دارد که ارتباطی به مراتب سه‌گانه یا چهارگانه یادشده ندارد.

ثانیا آموزش و دریافت آن کمالات از طریق افراد مساوی یا فروتر از آن حضرات ممکن نیست، زیرا تعلیم و تاثیر افراد مساوی که ترجیح بلا مرجح است. علاوه بر این‌که افراد مساوی هم بر فرض یادشده فاقد کمالات سه‌گانه هستند بنابرای این تعلیم و تاثیر آن‌ها بر انسان کامل ممکن نیست. محال بودن تاثیر و تعلیم افراد  فروتر بر افراد فراتر و کامل‌تر هم روشن است.

پس یک احتمال این است که کسی باید به  آن‌ها تعلیم دهد و داده است و باید برای رشد و استکمال آن‌ها بر آن‌ها تاثیر گذارد و گذارده است که کامل‌تر از آن‌ها باشد و در مرتبه‌ای قرار داشته باشد که آن‌ها نسبت به آن مرتبه فاقد و ناقص باشند و این بدان معناست که آن‌هایی را کامل فرض شده‌اند، کامل نیستند و این خلاف فرض است و به تناقض می‌انجامد، مگر آن‌که مقصود از انسان کامل کسی باشد که در مراتب سه یا چهارگانه یادشده کامل باشد و واجد همه کمالات آن باشد و هیچ‌گونه فقدان و نقصی نسبت به آن مراتب نداشته باشد ولی در مراتب فوق آن کمال و نقص ممکن باشد و آن‌ها که در مراتب فوق روح کامل‌تر هستند معلم و مربی کسانی باشند که در آن مراتب واجد همه کمالات تفصیلی آن مراتب نیستند. به تعبیر دیگر، انسان کامل در مراتب سیر اهل بدایت، کامل هستند و در مراتب سیر اهل نهایت در مراتبی سیر می‌کنند که نه تنها کسی بالاتر از آن‌ها نیست بلکه در مرتبه آن‌ها هم کسی وجود ندارد. حاصل آن‌که تعلیم و تاثیر بر آن‌ها به‌وسیله کسانی انجام می‌شود که در مراتب بالاتر از روح کامل‌تر از آن‌ها هستند یا در مراتب اهل نهایت بالاتر از آن‌ها هستند و چون نه چنین مراتبی برای اکثریت قریب به اتفاق خلق و برای هیچ یک از عوام و خواص شناخته شده نیست بنابراین تعلیم و تاثیر بر آن‌ها در این حدیث شریف به‌ صورت مجهول بیان شده است و از معلم آن‌‌ها نام برده نشده است.

احتمال دیگر این است که معلم آن‌ها در همه مراتب عوالم هستی خدای متعال است و برای تعظیم و تفخیم به صورت مجهول بیان شده است. البته با توجه به این‌که فاعل حقیقی، قریب و بی‌واسطه برای همه عالم هستی و موجودات آن خدای متعال است، آن‌چه گفته شد، احتمال نیست بلکه حقیقتی یقینی و تخلف‌ناپذیر است ولی از آن‌جا که حق تعالی بر حسب شرایط عینی و وجودی گاهی از مسیر و مجزا و مجلای افعال خود کاری انجام می‌دهد و گاهی بدون مجاری و مجلای خلق، از این‌رو می‌توان میان این دو احتمال تفاوت قائل شد.

واژه‌های به‌کار رفته در این فراز اشاره به نمونه‌هایی از مراتب سه‌گانه علم و اخلاق و عمل دارد.اشاره الْحُكْمَ به رفتار دارد، السَّخَاءَ اشاره به اخلاق دارد و الْفَهْمَ وَ الْمَعْرِفَةَ اشاره به علم دارد.

 بِمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ وَ مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ    

این دو عبارت به تبیین قلمرو و اندازه علم و معرفت امام علیه‌السلام اشاره دارد.

در موضوع باید از هم جدا شود: 1- این‌که انسان کامل و امام معصوم علیه‌السلام به چه موضوعاتی علم دارد و علم به آن‌ها چه اندازه است؟ 2- علم امام معصوم علیه‌السلام  در چه موضوعاتی باید باشد و چه اندازه هست؟ میان این دو مقام تفاوتی حقیقی وجود دارد که یکی به مقام هستی علم می‌پردازد و دیگری به مقام بایسته و به تعبیر دیگر یکی به سقف علم و دیگری به کف علم می‌پردازد. این امام علیه‌السلام به عنوان انسان کامل به چه چیزهایی و چه اندازه علم دارد مربوط به سقف علم آن حضرت است و این‌که به چه چیزهایی و چه اندازه علم دارد مربوط به کف علم امام علیه‌السلام است. کف علم امام علیه‌السلام شرط امامت است ولی سقف علم امام علیه‌السلام فضل امامت است نه شرط تحقق آن.

در این فراز مانند بسیاری از احادیث دیگر کف علم امام علیه‌السلام که شرط امامت آن حضرت است به اشاره بیان شده است و در روایاتی که امام علیه‌السلام را خزانه و خزانه‌دار علم خدای متعال و عالم به گذشته و حال و آینده و جامع علم ما کان و ما یکون و ما هو کائن دانسته است به فضل امام علیه‌السلام پرداخته است.

کف علم امام علیه‌السلام دو چیز است: 1- بِمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ؛ علم آن‌چه که مردم در امور دین و دنیای خود بدان نیازمند هستند. 2- وَ مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ؛ علم به آن‌چه که در مورد اختلافات آن‌ها داوری کند و با اظهار صدق و حق، اختلافات آن‌ها را از میان بردارد.

اشاره به دو نکته لازم است: 1- شرط امامت این است که امام علیه‌السلام به چیزهایی علم داشته باشد که مردم اولا بدان نیازمند باشند و ثانیا جای‌گزینی برای آن وجود نداشته باشد، زیرا اگر جای‌گزین وجود داشته باشد، نیازمندی صدق نمی‌کند بنابراین علم به امور طبیعی و علوم بشری شرط امامت نیست بلکه فضل آن است. 2- مقصود از اختلاف صرفا اختلافاتی نیست که برای رفع آن‌ها به محاکم قضائی برده می‌شود مانند اختلاف در اموال، املاک، حقوق و منافع بلکه اعم از آن است و شامل اختلافات علمی، معرفتی، کشفی و شهودی هم می‌شود. بر این اساس اگر دانشمندان رشته خاصی از علوم عقلی یا ریاضی یا تجربی در مسأله‌ای با هم اختلاف نظر داشته باشند و آن اختلاف را برای داوری نزد امام علیه‌السلام ببرند، آن حضرت باید توان داوری درباره آن را به‌گونه‌ای که حق و صدق آشکار شده باشد، داشته باشد و این شرط امامت و کف علم امام علیه‌السلام است.

وَ فِيهِ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ حُسْنُ الْجَوَابِ

در میان اعمال و رفتارهای پسندیده اخلاقی مواردی وجود دارد که برای امام علیه‌السلام زیبنده‌تر و برای تسهیل در وظائف امامت لازم‌تر است که یکی از آن‌ها برخورد خوب و پاسخ‌گویی نیک است. هدایت یک نفر به دست امام علیه‌السلام بهتر و برتر است از همه آن‌چه که ماه و خورشید بر آن می‌تابد. این اگر چه ناظر به اهمیت و نتایج هدایت است ولی به سختی و دشواری هدایت هم اشاره دارد. در جهان طبیعت کاری دشوارتر از هدایت گمراه و آموزش نادان و زیستن در میان خلق بی‌فرهنگی و ارتباط صمیمانه با آن‌ها وجود ندارد. این سختی تنها با حسن خلق و حسن معاشرت و تحمل تندخویی‌های مردم نادان و شکیبایی بر بدرفتاری‌های آن‌ها ممکن نیست. نگاه کوتاهی به آداب و رسوم و رفتارهای مردمان و برخوردهای غیر انسانی آن‌ها با پیامبران و امامان صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین در اعصار گذشته این نکته را آشکار خواهد ساخت.

وَ هُوَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

این فراز به مرتبه و مقام امام علیه‌السلام در مراتب عوالم هستی اشاره دارد و این‌که امام علیه‌السلام بابی است که فیض و رحمت خدای متعال از آن نازل می‌شود و از آن به مقصد می‌رسد، هم باب پیدایش و نزول اصل وجود موجودات است و هم باب پیدایش و نزول کمالات وجود موجودات و هم باب تفاصیل وجود و کمالات وجود موجودات در مراتب متعدد تقرب به خدای متعال و اتصاف به صفات و تخلق به اخلاق او تعالی. شرح بیش‌تر این موضوع پیش‌تر و در جای خودش مطرح شد.

و فِيهِ أُخْرَى خَيْرٌ مِنْ هَذَا كُلِّهِ، فَقَالَ لَهُ: أَبِي: وَ مَا هِيَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي؟ قَالَ(ع): يُخْرِجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهُ غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ غِيَاثَهَا وَ عَلَمَهَا

یکی دیگر از کمالات امام علیه‌السلام که مهم‌تر از بقیه کمالات است این است که امام زمان صلوات‌الله‌وسلامه علیه از نسل آن حضرت است یا امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه از نسل آن حضرت است.

اگر مقصود از غوث و غیاث و علم این امت، امام زمان باشد، ممکن است مهم‌تر بودن این فضیلت نسبت به فضایل دیگر این باشد که برای مخاطب اهمیت بیش‌تری دارد و ممکن است بدین علت باشد که حقیقتا و قطع نظر از مخاطب اهمیت بیش‌تری داشته باشد.

از جهت نخست روشن است که اشتیاق به عدالت، آسایش و آرامش در جهان طبیعت از بزرگ‌ترین خواسته‌های انسان است و برای آن‌ها مراتب پیش از طبیعت روشن نیست تا عدالت، آسایش و آرامش در جهان طبیعت را با آن مقایسه کنند و فزونی اهمیت یکی بر دیگری را دریابند. آن‌چه برای اکثریت خلق تهمیت دارد همین زندگی دنیوی این‌جا و اکنون است نه به پیش از آن کاری دارند و نه به پس از آن.

اما از جهت دوم که اهمیت بیش‌تر امام زمان صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه بر مراتب پیش و پس از عالم طبیعت را می‌توان چنین شرح داد: ظهور تفصیلی جزئی اسما و صفات خدای متعال در عصر ظهور حضرت بقیة الله صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه تحقق خواهد یافت به‌گونه‌ای که با ظهور آن حضرت هم اصل وجود و هم کمالات آن برای اغلب انسان‌ها عیان و آشکار خواهد شد. این ظهور چنان تاثیری بر کمالات انسان در سیر بازگشت به خدای متعال تاثیر می‌گذارد که با هیچ عامل دیگری از جهت ظهور کمالات تفصیلی حتی با بعثت پیامبران علیهم‌السلام قابل مقایسه نیست.

اگر مقصود از غوث و غیاث و علم این امت، امام رضا علیه‌السلام باشد، بدین جهت است که امام رضا علیه‌السلام سبب پایان تفرقه شیعیان، رشد ارتقاء آن‌ها به مرتبه‌ای خواهد بود که می‌توانند اصول را از فروع، باطن را از ظاهر، حقیقت را رقیقت بشناسند. شرح بیش‌تر در اشارات مربوط به امام رضا علیه‌السلام مطرح شده و می‌توان دید.

غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ غِيَاثَهَا وَ عَلَمَهَا وَ نُورَهَا وَ فَضْلَهَا وَ حِكْمَتَهَا

غوث به معنی نجات دادن از ابتلا و محنت و قرار دادن کسی در پناه خود است.

غیاث هم به معنی كمك به بيچارگان و بينوايان و درماندگان است.

استغاثه به‌ معنای طلب نصرت و فریاد‌رس خواهی و استمداد در حال شدت و محنت است.

رسول‌ خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یگانه حقیقتی که بدان استغاثه می‌شود، خداوند است.

انسان های کامل با توجه به مقام خلافت الهی خویش، در حکم «مستخلفٌ عنه»هستند و می‌توانند مورد استغاثه واقع شوند. غوث اللهفان: پناه درماندگان.

غوث به معنی فریاد رس، از القاب خاصّه امام زمان صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه است.

این وصف در مورد امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه نیز به‌کار رفته است یا بدین سبب که آن حضرت نیز به‌خاطر مقام اجباری ولایت‌عهدی پناه مومنان و شیعیان بود یا بدان سبب که سبب حفظ جان بسیاری از ذریه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و سادات علوی که در مقابل سلاطین زمان به قیام برخاسته بودند شد یا بدین سبب که انشعاب در میان شیعیان را به پایان خود رساند و پس از آن حضرت فرقه‌های قابل ذکری در میان شیعیان پدید نیامد. چنان‌که در فرازهای بعدی بدان اشاره می‌فرماید.

آن حضرت فریادرس امت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، پناه،  پرچم، نور، فضیلت و حکمت آن‌هاست.

مقصود از امت یا ذکر عام و اراده خاص از آن است و مقصود از امت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شیعیان است یا مقصود از امت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم امت حقیقی آن حضرت است نه آن‌ها که به حسب ظاهر از امت آن حضرت به‌شمار می‌روند یا مقصود از امت درجات و مراتبی از امت است که شایستگی امت بودن برای آن حضرت را دارند و در افکار و عقاید و اخلاق و رفتار حد اقل شباهت لازم را به آن حضرت دارند.

ممکن است مقصود از امت همین کسانی باشند به مسلمان شهرت دارند و در امام رضا علیه‌السلام فریادرس، پناه،  پرچم، نور، فضیلت و حکمت آن‌ها باشد اگر چه برای هر مرتبه‌ای از امت، مرتبه‌ای از این فضائل و کمالات ظاهر شود نه تمام مراتب آن برای تمام مراتب امت. این احتمال دقیق‌تر است.

خَيْرُ مَوْلُودٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ

او بهترین مولود و کودک است یا بدان جهات که پیش‌تر گفته شد مبنی بر این‌که سبب دوام ایمان، عدم فرقه‌گرایی جدید، حفظ جان مومنان، حفظ جان ذریه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و سادات علوی شد یا بدین جهت که همه فرزندان و ذریه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بهترین مولود و و در کودکی، بهترین کودک هستند ولی شرایط ظهور برتری آن‌ها بر سایر خلق فراهم نیست و یا خلق از فهم و معرفت به برتری آن‌ها ناتوان بودند.

يَحْقُنُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الدِّمَاءَ: خداى عزوجل به وسیله او از خونریزى جلوگیرى كند.

قیام‌های علویان

در عصر امام کاظم علیه‌السلام قیام‌های زیادی از طرف علویان و سایر گروه‌ها بر ضد خلافت عباسی صورت گرفت که برخی از آن‌ها عبارتند از:

قیام فخّ

قیام فخ (۱۶۹ه) نهمین نهضتی است‌که سادات علوی بر ضد بنی عباس به‌پا کردند. این قیام به رهبری حضرت حسین بن علی بن زید بن الحسین بن الحسن بن الحسن بن علی بن ابی‌طالب علیهم‌السلام بر ضد بنی‌عباس است. فضایل زیادی درباره اصحاب فخ رسیده است.

قیام یحیی بن عبدالله

قیام یحیی بن عبدالله (۱۷۶ه)، دهمین نهضت سادات هاشمی بود. قیام یحیی بن عبدالله بن الحسن المثنی بن حسن بن علی بن ابی‌طالب علیهم‌السلام در دوره هارون عباسی بود. یحیی هنگام شهادت برادران و زندانی شدن پدر و اکثر مردان خانواده خود طفل صغیری بود که بلوغ او مصادف با دوره مهدی و هادی عباسی بوده و تعرض به او نرسانیدند، ولی در دوره هارون به‌وسیله فضل بن ربیع جلب شده و محبوس گردید. وی سیدی جلیل و عابد و زاهدی یگانه عصر خود بود و یکی از اوصیای حضرت امام جعفر بن محمد الصادق ـ علیه‌السلام ـ بوده است.

قیام ادریس بن عبدالله

یازدهمین کسی که بر ضد خلیفه عباسی قیام کرد، ادریس بن عبدالله بن حسن المثنی بن حسن بن علی بن ابی‌طالب علیهم‌السلام بود که در شهر فاس قیام کرد و بلاد مجاور را یکی بعد از دیگری تحت فرمان و اطاعت خود درآورده و عمال خلیفه عباسی را از آن سامان مخذول و منکوب کرد.

حاصل آن‌که بنی عباس حتی نزدیک‌ترین دوستان خود همچون، عبدالله بن علی را به‌خاطر تلاش‌های پنهانی برای به دست آوردن جانشینی سفّاح کشتند. به همین ترتیب ابومسلم خراسانی را نیز از بین بردند. منصور، بسیاری از علویان را به شهادت رساند؛ شمار بیش‌تری از آنان هم در زندان‌های او درگذشتند. این اعمال فشار از زمان امام صادق ـ علیه‌السلام ـ آغاز شد و تا زمان امام رضا ـ علیه‌السلام ـ که دوره خلافت مأمون بود، با شدت هرچه تمام‌تر ادامه یافت؛ مردم در زمان مأمون اندکی احساس امنیت سیاسی کردند؛ ولی دیری نپایید که پس از شهادت امام رضا علیه‌السلام بنی عباس بدرفتاری و اعمال فشار بر مردم را دوباره از سر گرفت. در واقع دوره امامت آن حضرت بهترین زمان برای مومنان به‌حساب می‌آمد.

وَ يُصْلِحُ بِهِ ذَاتَ الْبَيْنِ: و میان مردم آشتى دهد.

وَ يَلُمُّ بِهِ الشَّعْثَ: و پراكنده را گرد آورد

وَ يَشْعَبُ بِهِ الصَّدْعَ: و رخنه را اصلاح كند، (بدعت، ضلالت و فرقه‌سازی را از میان ببرد)

وَ يَكْسُو بِهِ الْعَارِيَ وَ يُشْبِعُ بِهِ الْجَائِعَ، وَ يُؤْمِنُ بِهِ الْخَائِفَ: برهنه را بپوشاند و گرسنه را سیر كند و هراسان را ایمن سازد.

تمام این ویژگی‌ها به شرایط و ویژگی‌های عصر امام رضا علیه‌السلام ارتباط دارد و به این معنی نیست که امامان دیگر چنین نقش‌ها و ویژگی‌هایی نداشتند یا کم‌تر داشتند.

وَ يُنْزِلُ اللَّهُ بِهِ الْقَطْرَ: خدا به بركت او باران فرستد.

وَ يَرْحَمُ بِهِ الْعِبَادَ: و بر بندگان ترحم كند.

امام علیه‌السلام به‌طور خاص و نیز اولیاء خدای متعال به‌طور عام نقش تکوینی در عوالم هستی دارند و این نقش صرفا محدود به معجزات و کرامات و کارهای خارق‌العاده نیست بلکه بسیاری شامل بسیاری از کارهای عادی و طبیعی نیز می‌شود همان‌گونه که خدای متعال همه کارهای تکوینی را انجام می‌دهد و به همه چیز از طبیعی و فراطبیعی به اذن و اراده او انجام می‌شود و نقش او منحصر به امور خارق‌العاده نیست.

تفاوت میان خدای متعال و اولیاء او علیهم‌السلام:

تفاوت نخست آن‌ها یکی در استقلال و تبعیت است و حق تعالی هر کاری را و همه کارها را به‌طور مستقل و بدون وابستگی به دیگری انجام می‌دهد ولی اولیاء خدای متعال هر کاری که انجام می‌دهند به حول و قوه و اراده و اذن الهی انجام می‌دهند.

تفاوت دیگر در اندازه ولایت آن‌هاست. خدای متعال ولایت تام و فراگیری دارد که شامل همه چیز از جمله وجود و کمالات وجود اولیاء هم می‌شود ولی ولایت اولیاء دارای مراتب مختلف است که هر کدام از آن‌ها شدت و قوت و فراگیری مناسب با خود را دارد و دست‌کم محیط بر خودشان نیست و نه اصل وجودشان نتیجه ولایت آن‌هاست و نه کمالات وجودشان این‌گونه است.

حاصل آن‌که آن‌چه در تکوین رخ می‌دهد به اراده و ولایت امام معصوم و ولی کامل و مقرب خدای متعال انجام می‌شود اگر چه به اراده و اذن خدای متعال. در این جهت تفاوتی میان اشیاء و حوادث کوچک و بزرگی وجود ندارد؛ کوچک‌ترین کارهای به اراده آن‌ها انجام می‌شود همان‌گونه که بزرگ‌ترین کارها به اراده آن‌ها انجام می‌شود.

خَيْرُ كَهْلٍ وَ خَيْرُ نَاشِئٍ: او (در سن جوانى و پیرى) بهترین پیران و بهترین جوانان است.

انسان کامل به‌ویژه انسان کامل محمدی صلی‌الله‌علی‌محمد‌وعلی‌آله‌وسلم اگر با غیر اولیاء مقایسه شود یا با اولیاء دیگر مقایسه شود از همه جهات برترین است هم در اصل وجود و هم در کمالات و نتایج وجود در همه احوال برترین خلق است. بر این اساس وقتی گفته می‌شود امام رضا صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه بهترین جوانان و بهترین سالمندان است بدین معنا نیست که سایر اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم بهترین جوانان یا سالمندان نیستند همان‌گونه که سید جوانان اهل بهشت بودن به معنی نفی سیادت از دیگر امامان علیهم‌السلام نیست. در واقع، سید جوانان بهشت در اولین مرتبه و کامل‌ترین آن مختص به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم و امیرالمومنین صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه است به‌ویژه آن‌که در بهشت جز جوان وجود ندارد تا سیادت نسبت به آن‌ها به ولی دیگری نسبت داده شود.

قَوْلُهُ حُكْمٌ وَ صَمْتُهُ عِلْمٌ: گفتارش حكمت و خاموشیش علم است.

امام معصوم علیه‌السلام به‌طور عام و امام رضا صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه به‌طور خاص در این حدیث شریف، اولا جامع همه کمالات ظاهری و باطنی است ثانیا در اظهار آن کمالات در بهترین صورت ممکن معصوم و مبرای از خطا و سهو و نسیان است، از این‌رو سخنش عین حکمت است همان‌گونه که وجودش عین حق و عدل است. اگر چیزی بر زبان بیاور جز حق و صدق و عدل و در نتیجه جز حکمت نخواهد بود. این ویژگی، عام و شامل همه گفته‌‌های آن حضرت است و از این جهت میان سخنان عادی و طبیعی آن حضرت و سخنان فاخر و فراطبیعی او تفاوتی وجود ندارد. حکمت نه خطاپذیر است نه نقدپذیر نه قابل تکمیل و نه قابل اصلاح یا ابطال. البته همان‌گونه که وجود یا کمالات و ظهورات وجود مراتب متعدد و مختلف دارد، حق و صدق و عدل و در نتیجه حکمت هم درجات متعدد و مختلف دارد. همان‌گونه که کلامش حکیمانه است سکوتش نیز عالمانه است.

يُبَيِّنُ لِلنَّاسِ مَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ: آن‌چه مردم در آن اختلافى دارند، فیصله دهد.

حکمت و سخن حکیمانه هرگونه خطا یا نقصان در واقعیت یا تصور یا کلام را برطرف می‌کند خواه مخاطب توانایی درک آن را داشته باشد و خواه نداشته باشد و خواه موضوع آن فیزیکی و عرفی باشد خواه متافیزیکی و فراعرفی. به تعبیر دیگر اولا سخن امام علیه‌السلام رفع اختلاف می‌کند مطلقا و برای طبقات مختلف مردم به اندازه استعداد و قابلیت آن‌ها و ثانیا کلام امام علیه‌السلام در همه حوزه‌ها این خاصیت را دارد. پس اگر مردم در حوزه شریعت اختلاف داشته باشند این اختلاف با سخن امام علیه‌السلام برطرف می‌شود و اگر در حوزه علم و طبیعت اختلاف داشته باشند باز هم با سخن امام علیه‌السلام برطرف می‌شود و همین‌گونه است سایر حوزه‌های وجودی و علمی.  

وَ يَسُودُ عَشِيرَتَهُ مِنْ قَبْلِ أَوَانِ حُلُمِهِ: و پیش از بلوغش بر فامیلش سرورى كند.

در حدیث هفتم از همین باب (389- الحديث السابع و هو السادس عشر و سبعة مائة) بدان اشاره شد و نیز در حدیث پانزدهم (397- الحديث الخامس عشر و هو الرابع و العشرون و سبعة مائة) بدان اشاره خواهد شد.

فَجَاءَنَا مَنْ لَمْ نَسْتَطِعْ مَعَهُ كَلاماً

این عبارت نشان‌ می‌دهد که شنیدن همه سخنی برای هر کسی مناسب نیست هر چند سخن حق باشد. از طرفی نیز نشان‌دهنده شرایط خفقان‌آور آن زمان بوده است که امکان ادامه گفت‌وگو نزد همگان فراهم نیست.

إِنَّ أَبِي(ع) كَانَ فِي زَمَانٍ لَيْسَ هَذَا زَمَانَهُ

زمان همانند مکان یکی از عوامل موثر در احکام، اخلاق، مصالح، مفاسد و واقعیت‌های زندگی است بنابراین ممکن است کاری در عصری واجب یا مستحب یا حرام و مکروه باشد و در عصر دیگری آن حکم را نداشته باشد، چنان‌که ممکن است چیزی در عصری مصلحت یا مفسده داشته باشد و در عصر دیگر این‌گونه نباشد.

فَأَوْصَيْتُ إِلَى ابْنِي فُلانٍ وَ أَشْرَكْتُ مَعَهُ بَنِيَّ فِي الظَّاهِرِ وَ أَوْصَيْتُهُ فِي الْبَاطِنِ فَأَفْرَدْتُهُ وَحْدَهُ

این فراز نشان‌دهنده لزوم تقیه در برخی از شرایط است. حفظ جان، مال و آبرو از اموری است که تقیه را توجیه می‌کند. البته در برخی از شرایط هم تقیه مجاز نیست هر چند جان‌ها و اموال و آبروها در خطر باشد بنابراین عالم و کارشناس در هر موضوعی باید شرایط وجوب یا حرمت تقیه را تشخیص دهد و برای دیگران تبین نماید یا به اطلاع آن‌ها برساند.

وَ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ إِلَيَّ لَجَعَلْتُهُ فِي الْقَاسِمِ ابْنِي لِحُبِّي إِيَّاهُ وَ رَأْفَتِي عَلَيْهِ وَ لَكِنْ ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَجْعَلُهُ حَيْثُ يَشَاءُ

وَ لَقَدْ جَاءَنِي بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ(ص) ثُمَّ أَرَانِيهِ وَ أَرَانِي مَنْ يَكُونُ مَعَهُ

اگر كار دست من مى‌بود، امامت را به پسرم قاسم مى‌دادم كه او را دوست دارم و نسبت به او مهربانم ولى این اختیار با خداى عزوجل است، هر كجا خواهد قرار دهد. خبر امامت او از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به من رسیده و خود او و معاصرینش را به من نشان داده است

توضیح

1- مشهور است که قاسم فرزند امام کاظم علیهما‌السلام در حدود سال ۱۵۰ق. در مدینه متولد شد و در حدود سال ۱۹۰ق. از دنیا رفت.

امام کاظم(ع)، قاسم را بسیار دوست داشت. سید بن طاووس هنگام ذکر آداب زیارت فرزندان ائمه(ع)، نام او را در کنار نام عباس بن علی و علی اکبر علیهم‌السلام آورده است.

به گفته علامه مجلسی سخنی از امام رضا(ع) مشهور شده که هرکس نتواند مرا زیارت کند، برادرم قاسم را زیارت کند ولی چنین حدیثی در منابع وجود ندارد.

محلی که قاسم بن موسی در آن دفن است، امروزه شهر «القاسم» نامیده می‌شود. این شهر در استان بابل عراق، در ۳۵ کیلومتری شهر حله قرار دارد.

در ایران نیز چندین بقعه در کاشان و مهدی‌شهر سمنان و در نزدیکی شهرستان کلیبر در استان آذربایجان شرقی به قاسم بن موسی منسوب است که به احتمال زیاد از نوادگان امام کاظم علیه‌السلام هستند.

2- این تعبیر که اگر كار دست من مى‌بود، امامت را به پسرم قاسم مى‌دادم كه او را دوست دارم و نسبت به او مهربانم ولى این اختیار با خداى عزوجل است، هر كجا بخواهد قرار می‌دهد، از گزاره‌های شرطیه امتناعیه است، یعنی ممکن نیست نه تنها امر امامت در اختیار غیر خدای متعال باشد بلکه هیچ کاری به هیچ کسی واگذار نشده است و همه کارها بدون استثناء به حول و قوه و علم و مشیت و اراده و اذن و کتاب و اجل الهی انجام می‌شود و در این جهت همه خلق از اولیاء تا اشقیاء با هم برابرند و وجود و کمالات آن‌ها هر اندازه هم که باشد سبب محدودیت وجود و صفات و افعال خدای متعال نمی‌شود. این گزاره مانند کریمه «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا ۚ فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ» (انبیاء، ۲۲) است.

3- این گزاره بدان معنی نیست که امام کاظم علیه‌السلام حضرت قاسم علیه‌السلام را بیش‌تر از مثلا امام رضا علیه‌السلام دوست داشته باشد بلکه اولا برای تاکید بر این است که کار امامت در اختیار خدای متعال است نه من. ثانیا به این منظور است که پاسخ کسانی را که توان فهم حقیقت را ندارند و مثلا برتری وجودی و صفاتی امام رضا علیه‌السلام را نمی‌توانند درک کنند، راحت‌تر به آن‌ها منتقل کند و در واقع مانند کریمه اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (توبه،80) است که از تقاضاهای منافقان و اصرار و پافشاری آن‌ها می‌کاهد نه آن‌که برای استغفار پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حد و مرزی قرار داده باشد. استغفار آن حضرت در عین حال که مستقل نیست و مستند به خدای متعال است ولی مانند سایر کمالات او مقید به هیچ قیدی نیست جز وجود و کمالات خدای متعال. 

نمادین بودن برخی از نشانه‌ها

گاهی در آیات و روایات اشیائی ذکر می‌شود که بسیاری گمان می‌کنند آن چیز موضوعیت دارد و آثاری که بدان نسبت داده می‌شود مربوط به آن است مثلا مانند انگشتر حضرت سلیمان، عصای حضرت موسی، نفس حضرت عیسی و مانند آن. نتیجه این توهم قصه‌های بسیاری خواهد بود که مثلا کسی انگشتر حضرت سلیمان را دزدیده یا می‌خواست بدزدد و مانند آن. حق مطلب این است که معجزات انبیاء و کرامات اولیاء به کمالات وجودی آن‌ها ارتباط دارد به‌گونه‌ای که مجرا و مجلای ظهور فیض و رحمت خدای متعال قرار می‌گیرد نه آن‌که مربوط به عصا و مانند آن باشد به‌گونه‌ای که اگر عصا به سرقت رود، سارق می‌تواند معجزه کند یا اگر عصا گم شود یا به سرقت رود، حضرت موسی نتواند معجزه بیاورد.

بر همین اساس، بسیاری از عناوین و نام‌هایی که در متون دینی آمده است، اشاره به حقیقتی دارد که ممکن است با معنای عرفی آن بسیار تفاوت داشته باشد. آن‌چه در این تسمیه شرط است این است که نام یادشده در میان واژه‌های همانند عرفی و طبیعی اشاره‌ بیش‌تری به آن واقعیت داشته باشد نه آن‌که دلالت کامل بر معنا داشته باشد بلکه لازم نیست اصلا دلالتی داشته باشد جز این‌که در میان بدیل‌ها و واژه‌ها جای‌‌گزین بهتری باشد. با توجه به همین نکته در جای خود (فلسفه دین) نظریه نمادهای غیر دال مطرح شده و در حد ضرورت توضیح داده شده است.

أَمَّا الْعِمَامَةُ فَسُلْطَانُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

عمامه نماد سلطنت، قدرت و اقتدار است همان‌گونه که در میان عرب این‌گونه است: العمامة تیجان العرب (جامع الصغير، طبع چهارم، ج2، ص70؛ كنز العمال‏، ج19، ص222؛ نور الابصار، ص25)؛ عمامه تاج عرب است و در گذشته و تا کنون، تاج نشان سلطنت و حکومت بوده است بلکه در تعابیری از آن به تاج ملائکه نیز تعبیر شده است.

وَ أَمَّا السَّيْفُ فَعِزُّ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْكِتَابُ فَنُورُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَمَّا الْعَصَا فَقُوَّةُ اللَّهِ وَ أَمَّا الْخَاتَمُ فَجَامِعُ هَذِهِ الْأُمُورِ

چنان‌که شمشیر نشان عزت است و کتاب نشان نور است و عصا نشان قوت و انگشتر جامع همه آن‌هاست.

وَ لَوْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ بِالْمَحَبَّةِ لَكَانَ إِسْمَاعِيلُ أَحَبَّ إِلَى أَبِيكَ مِنْكَ

شرح این فراز همان است که در شرح عبارت (وَ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ إِلَيَّ لَجَعَلْتُهُ فِي الْقَاسِمِ ابْنِي لِحُبِّي إِيَّاهُ وَ رَأْفَتِي عَلَيْهِ) گفته شد

فَهُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ

این تعبیر در مورد هر یک از اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صادق است و همان‌گونه که درباره پیامبر و امام حسین صلوات‌الله‌وسلامه‌علیهما صادق است درباره هر یک از اهل بیت آن حضرت نیز صادق است، چنان‌که برخی از بزرگان از اهل معرفت به‌صراحت درباره آیه تطهیر گفته‌اند.

يَا يَزِيدُ إنّها وَدِيعَةٌ عِنْدَكَ فَلا تُخْبِرْ بِهَا إِلا عَاقِلًا أَوْ عَبْداً تَعْرِفُهُ صَادِقاً

این خبر را نزد خود نگه‌دار و به کسی جز عاقل یا مومن منتقل نکن.

اولا دو گروه برای نقل اسرار قابل اعتمادند یکی عقلا و دیگری مومنان صادقی که صدق آن‌ها شناخته شده باشد. ثانیا برای حفظ اسرار عقلا قابل اعتمادترند. از همین‌جا می‌توان دریافت که مقصود از عقل، وهم و خیال و مانند آن نیست.

این عبارت احتمالات متعددی را برمی‌تابد: 1- با توجه به شرایط سخت زمان امام کاظم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه از نقل گفته آن حضرت درباره امامت امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه منع فرمودند. 2- با توجه به عمق و ژرفای فرازهای یادشده درباره قاسم و اسماعیل علیهماالسلام نقل آن را برای همگان نهی فرمودند 3- به سبب ظرافت عبارت فَهُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ و شمول آن درباره همه اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ناتوانی اکثریت خلق از فهم آن به کتمان آن امر فرمودند.

ویژگی‌های امام علیه‌السلام

فَقَالَ: هُوَ الَّذِي يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْمَعُ بِفَهْمِهِ وَ يَنْطِقُ بِحِكْمَتِهِ

کف شرایط امامت این است که 1- به مرتبه قرب نوافل رسیده باشد و مصداق حدیث شریف قرب نوافل شده باشد و با نور خدای متعال ببیند، با سمع او بشنود و بفهمد با حکمت او سخن گوید.

يُصِيبُ فَلا يُخْطِئُ وَ يَعْلَمُ فَلا يَجْهَلُ

2- عصمت مطلق داشته باشد و جهل، خطا، سهو و نسیان نداشته باشد.

مُعَلَّماً حُكْماً وَ عِلْماً

3- علم او از طریق آموزش نزد معلمان بشری نباشد.

فَإِذَا أَرَدْتَ فَادْعُ عَلِيّاً فَلْيُغَسِّلْكَ وَ لْيُكَفِّنْكَ فَإِنَّهُ طُهْرٌ لَكَ وَ لا يَسْتَقِيمُ إِلا ذَلِكَ وَ ذَلِكَ سُنَّةٌ قَدْ مَضَتْ

و چون خواستى (وصیت كنى) على را بطلب تا تو را (در حال زنده بودنت) غسل دهد و كفن پوشد، زیرا غسل دادن او تو را پاك كند و جز آن درست نباشد و این سنتى است كه از پیش ثابت شده.

اشاره به غسل در حال حیات دنیوی دارد که در برخی از موارد جایز است به عنوان نمونه یکی از گروه‌هایی که غسل و کفن لازم ندارند، کسانی‌ هستند که کشتن آنها از راه سنگسار یا قصاص و یا غیر آن واجب شده است. چنان‌چه پیش از انجام حکم، غسل‌های سه گانه میت را انجام داده باشند، غسل دادن آنها واجب نیست. ولی در روایتی درباره علت غسل ندادن چنین کسانی آمده است: مردی پیش امام علی(ع آمد و گفت: من زنا کرده‌ام، مرا پاک کنید. امام علی(ع) او را سنگسار کرد تا این‌که از دنیا رفت و آن حضرت بعد از مردنش بر وی نماز خواند و دفنش کرد. اطرافیان گفتند: به چه دلیل او را غسل ندادید؟ امام علی(ع) فرمود: «به چیزی غسل داده شد که پاک کننده او تا روز قیامت است»؛ یعنی سنگسار شدن.

یکی دیگر از کسانی‌ که نیازی به غسل ندارند، شهدا هستند و حتی لازم نیست خون را از بدن و کفن آن‌ها بشویند.

ممکن است پیامبر و امام علیهما‌السلام هم در این‌باره حکم مختص داشته باشند چنان‌که ممکن است این حکم خاص امام کاظم صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه باشد به دلیل شرایط سختی که برای آن حضرت وجود داشت و امکان غسل دادن آن حضرت پس از مرگ وجود نداشت. البته حکم فقهی آن را باید پس از ملاحظه همه روایات این باب و سند و دلالت آن‌ها بیان نمود که بر عهده فقهاست.

فَاضْطَجِعْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ صُفَّ إخْوَتَهُ خَلْفَهُ وَ عُمُومَتَهُ

و باید (هنگام نماز میت) تو در برابرش بخوابى و برادران و عموهایش را پشت سر او به صف كن

امام علیه‌السلام از این طریق می‌خواهد هم بزرگ‌تری و ولایت امام رضا علیه‌السلام را برای برادران و عموهای آن حضرت آشکار کند و هم امامت آن حضرت را تا از درگیری‌های آن‌ها با امام رضا صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه که نقطه تاریک فرزندان امام کاظم صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه است کاسته شود چنان‌که در فرازهای بعدی بدان تصریح فرمودند.

وَ مُرْهُ فَلْيُكَبِّرْ عَلَيْكَ تِسْعاً

و به او دستور ده كه نه تكبیر بر تو بگوید (یعنى براى احترام و امتیاز تو چهار تكبیر بیش‌تر از نماز بر میت‌هاى دیگر بگوید) شاید این‌هم حکم خاص باشد البته پس از ملاحظه همه روایات این باب و سند و دلالت آن‌ها که بر عهده فقهاست.

فَإِنَّهُ قَدِ اسْتَقَامَتْ وَصِيَّتُهُ وَ وَلِيَكَ وَ أَنْتَ حَيٌّ

این‌گونه نماز میت با ترتیب خاص و در زمان حیات و حضور امام کاظم صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه سبب می‌شود وصیت او پا برجا شده و در حال زنده بودنت متصدى كارهاى تو باشد.

ثُمَّ اجْمَعْ لَهُ وُلْدَكَ مِنْ بَعْدِهِمْ فَأَشْهِدْ عَلَيْهِمْ وَ أَشْهِدِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ

سپس فرزندانت را كه بعد او هستند گرد آور و به نفع او از ایشان گواهى بگیر و خدا را هم گواه گیر و همان خدا براى گواهى كافی است. این‌همه محکم‌کاری برای کاستن از حوادثی است که پس از آن حضرت میان فرزنداند ایشان رخ داد و اهانت بسیاری به امام رضا صلوات‌اللّه‌وسلامه‌علیه کردند

أُعْطِيَ فَهْمَ الْأَوَّلِ وَ حِلْمَهُ وَ نَصْرَهُ وَ وُدَّهُ وَ دِينَهُ وَ مِحْنَتَهُ وَ مِحْنَةَ الْآخِرِ وَ صَبْرَهُ عَلَى مَا يَكْرَهُ

امام کاظم علیه‌السلام فرمود: مرا امسال مى‌گیرند و امامت با پسرم على است كه هم‌نام دو على (از امامان گذشته) است: على اول: على بن ابی‌طالب و على دوم: على بن الحسین علیهم‌السلام است. فهم و خویشتن‌دارى و نصرت و دوستى و دین و محنت على اول و محنت و شكیبائى بر ناملایمات على دوم به او عطا شده است.

397- الحديث الخامس عشر و هو الرابع و العشرون و سبعة مائة

عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ قَالَ: لَمَّا أَوْصَى أَبُوإِبْرَاهِيمَ(ع)، أَشْهَدَ إِبْرَاهِيمَ بْنَ مُحَمَّدٍ الْجَعْفَرِيَّ وَ إِسْحَاقَ بْنَ مُحَمَّدٍ الْجَعْفَرِيَّ وَ إِسْحَاقَ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ جَعْفَرَ بْنَ صَالِحٍ وَ مُعَاوِيَةَ الْجَعْفَرِيَّ وَ يَحْيَى بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ سَعْدَ بْنَ عِمْرَانَ الْأَنْصَارِيَّ وَ مُحَمَّدَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَنْصَارِيَّ وَ يَزِيدَ بْنَ سَلِيطٍ الْأَنْصَارِيَّ وَ مُحَمَّدَ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ سَعْدٍ الْأَسْلَمِيَّ وَ هُوَ كَاتِبُ الْوَصِيَّةِ الْأُولَى، أَشْهَدَهُمْ أَنَّهُ يَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيهَا وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ وَ أَنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَ أَنَّ الْوَعْدَ حَقٌّ وَ أَنَّ الْحِسَابَ حَقٌّ وَ الْقَضَاءَ حَقٌّ وَ أَنَّ الْوُقُوفَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ(ص) حَقٌّ وَ أَنَّ مَا نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ حَقٌّ عَلَى ذَلِكَ أَحْيَا وَ عَلَيْهِ أَمُوتُ وَ عَلَيْهِ أُبْعَثُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ أَشْهَدَهُمْ أَنَّ هَذِهِ وَصِيَّتِي بِخَطِّي وَ قَدْ نَسَخْتُ وَصِيَّةَ جَدِّي أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي‌طَالِبٍ(ع) وَ وَصِيَّةَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ قَبْلَ ذَلِكَ نَسَخْتُهَا حَرْفاً بِحَرْفٍ وَ وَصِيَّةَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَى مِثْلِ ذَلِكَ.

وَ إِنِّي قَدْ أَوْصَيْتُ إِلَى عَلِيٍّ وَ بَنِيَّ بَعْدُ مَعَهُ إِنْ شَاءَ وَ آنَسَ مِنْهُمْ رُشْداً وَ أَحَبَّ أَنْ يُقِرَّهُمْ فَذَاكَ لَهُ، وَ إِنْ كَرِهَهُمْ وَ أَحَبَّ أَنْ يُخْرِجَهُمْ فَذَاكَ لَهُ، وَ لا أَمْرَ لَهُمْ مَعَهُ، وَ أَوْصَيْتُ إِلَيْهِ بِصَدَقَاتِي وَ أَمْوَالِي وَ مَوَالِيَّ وَ صِبْيَانِيَ الَّذِينَ خَلَّفْتُ وَ وُلْدِي إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَ الْعَبَّاسِ وَ قَاسِمٍ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ أَحْمَدَ وَ أُمِّ أَحْمَدَ وَ إِلَى عَلِيٍّ أَمْرُ نِسَائِي دُونَهُمْ وَ ثُلُثُ صَدَقَةِ أَبِي وَ ثُلُثِي يَضَعُهُ حَيْثُ يَرَى وَ يَجْعَلُ فِيهِ مَا يَجْعَلُ ذُوالْمَالِ فِي مَالِهِ، فَإِنْ أَحَبَّ أَنْ يَبِيعَ أَوْ يَهَبَ أَوْ يَنْحَلَ أَوْ يَتَصَدَّقَ بِهَا عَلَى مَنْ سَمَّيْتُ لَهُ وَ عَلَى غَيْرِ مَنْ سَمَّيْتُ فَذَاكَ لَهُ، وَ هُوَ أَنَا فِي وَصِيَّتِي فِي مَالِي وَ فِي أَهْلِي وَ وُلْدِي وَ إِنْ يَرَى أَنْ يُقِرَّ إِخْوَتَهُ الَّذِينَ سَمَّيْتُهُمْ فِي كِتَابِي هَذَا أَقَرَّهُمْ وَ إِنْ كَرِهَ فَلَهُ أَنْ يُخْرِجَهُمْ غَيْرَ مُثَرَّبٍ عَلَيْهِ وَ لا مَرْدُودٍ، فَإِنْ آنَسَ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي فَارَقْتُهُمْ عَلَيْهِ فَأَحَبَّ أَنْ يَرُدَّهُمْ فِي وَلايَةٍ فَذَاكَ لَهُ وَ إِنْ أَرَادَ رَجُلٌ مِنْهُمْ أَنْ يُزَوِّجَ أُخْتَهُ فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يُزَوِّجَهَا إِلا بِإِذْنِهِ وَ أَمْرِهِ فَإِنَّهُ أَعْرَفُ بِمَنَاكِحِ قَوْمِهِ وَ أَيُّ سُلْطَانٍ أَوْ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ كَفَّهُ عَنْ شَئ أَوْ حَالَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ شَئ مِمَّا ذَكَرْتُ فِي كِتَابِي هَذَا أَوْ أَحَدٍ مِمَّنْ ذَكَرْتُ فَهُوَ مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ بَرِئٌ وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْهُ بُرَآءُ وَ عَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ غَضَبُهُ وَ لَعْنَةُ اللاعِنِينَ وَ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ جَمَاعَةِ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ مِنَ السَّلاطِينِ أَنْ يَكُفَّهُ عَنْ شَئ وَ لَيْسَ لِي عِنْدَهُ تَبِعَةٌ وَ لا تِبَاعَةٌ وَ لا لِأَحَدٍ مِنْ وُلْدِي لَهُ قِبَلِي مَالٌ فَهُوَ مُصَدَّقٌ فِيمَا ذَكَرَ فَإِنْ أَقَلَّ فَهُوَ أَعْلَمُ وَ إِنْ أَكْثَرَ فَهُوَ الصَّادِقُ كَذَلِكَ وَ إِنَّمَا أَرَدْتُ بِإِدْخَالِ الَّذِينَ أَدْخَلْتُهُمْ مَعَهُ مِنْ وُلْدِي التَّنْوِيهَ بِأَسْمَائِهِمْ وَ التَّشْرِيفَ لَهُمْ وَ أُمَّهَاتُ أَوْلادِي مَنْ أَقَامَتْ مِنْهُنَّ فِي مَنْزِلِهَا وَ حِجَابِهَا فَلَهَا مَا كَانَ يَجْرِي عَلَيْهَا فِي حَيَاتِي إِنْ رَأَى ذَلِكَ وَ مَنْ خَرَجَتْ مِنْهُنَّ إِلَى زَوْجٍ فَلَيْسَ لَهَا أَنْ تَرْجِعَ إِلَى مَحْوَايَ إِلا أَنْ يَرَى عَلِيٌّ غَيْرَ ذَلِكَ وَ بَنَاتِي بِمِثْلِ ذَلِكَ وَ لا يُزَوِّجُ بَنَاتِي أَحَدٌ مِنْ إِخْوَتِهِنَّ مِنْ أُمَّهَاتِهِنَّ وَ لا سُلْطَانٌ وَ لا عَمٌّ إِلا بِرَأْيِهِ وَ مَشُورَتِهِ فَإِنْ فَعَلُوا غَيْرَ ذَلِكَ فَقَدْ خَالَفُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ جَاهَدُوهُ فِي مُلْكِهِ وَ هُوَ أَعْرَفُ بِمَنَاكِحِ قَوْمِهِ فَإِنْ أَرَادَ أَنْ يُزَوِّجَ زَوَّجَ وَ إِنْ أَرَادَ أَنْ يَتْرُكَ تَرَكَ وَ قَدْ أَوْصَيْتُهُنَّ بِمِثْلِ مَا ذَكَرْتُ فِي كِتَابِي هَذَا وَ جَعَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِنَّ شَهِيداً وَ هُوَ وَ أُمُّ أَحْمَدَ شَاهِدَانِ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَكْشِفَ وَصِيَّتِي وَ لا يَنْشُرَهَا وَ هُوَ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مَا ذَكَرْتُ وَ سَمَّيْتُ فَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهِ وَ مَنْ أَحْسَنَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَا رَبُّكَ بِظَلامٍ لِلْعَبِيدِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ مِنْ سُلْطَانٍ وَ لا غَيْرِهِ أَنْ يَفُضَّ كِتَابِي هَذَا الَّذِي خَتَمْتُ عَلَيْهِ الأَسْفَلَ فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ غَضَبُهُ وَ لَعْنَةُ اللاعِنِينَ وَ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَ جَمَاعَةِ الْمُرْسَلِينَ وَ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ عَلَى مَنْ فَضَّ كِتَابِي هَذَا وَ كَتَبَ وَ خَتَمَ أَبُوإِبْرَاهِيمَ وَ الشُّهُودُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ.

قَالَ أَبُوالْحَكَمِ: فَحَدَّثَنِي عَبْدُاللَّهِ بْنُ آدَمَ الْجَعْفَرِيُّ عَنْ يَزِيدَ بْنِ سَلِيطٍ قَالَ: كَانَ أَبُوعِمْرَانَ الطَّلْحِيُّ قَاضِيَ الْمَدِينَةِ فَلَمَّا مَضَى مُوسَى قَدَّمَهُ إِخْوَتُهُ إِلَى الطَّلْحِيِّ الْقَاضِي فَقَالَ الْعَبَّاسُ بْنُ مُوسَى: أَصْلَحَكَ اللَّهُ وَ أَمْتَعَ بِكَ إِنَّ فِي أَسْفَلِ هَذَا الْكِتَابِ كَنْزاً وَ جَوْهَراً وَ يُرِيدُ أَنْ يَحْتَجِبَهُ وَ يَأْخُذَهُ دُونَنَا وَ لَمْ يَدَعْ أَبُونَا رَحِمَهُ اللَّهُ شَيْئاً إِلا أَلْجَأَهُ إِلَيْهِ وَ تَرَكَنَا عَالَةً وَ لَوْلا أَنِّي أَكُفُّ نَفْسِي لاخْبَرْتُكَ بِشَئ عَلَى رُءُوسِ الْمَلا فَوَثَبَ إِلَيْهِ إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ فَقَالَ: إِذاً وَ اللَّهِ تُخْبِرُ بِمَا لا نَقْبَلُهُ مِنْكَ وَ لا نُصَدِّقُكَ عَلَيْهِ ثُمَّ تَكُونُ عِنْدَنَا مَلُوماً مَدْحُوراً نَعْرِفُكَ بِالْكَذِبِ صَغِيراً وَ كَبِيراً وَ كَانَ أَبُوكَ أَعْرَفَ بِكَ لَوْ كَانَ فِيكَ خَيْراً وَ إِنْ كَانَ أَبُوكَ لَعَارِفاً بِكَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْبَاطِنِ وَ مَا كَانَ لِيَأْمَنَكَ عَلَى تَمْرَتَيْنِ ثُمَّ وَثَبَ إِلَيْهِ إِسْحَاقُ بْنُ جَعْفَرٍ عَمُّهُ فَأَخَذَ بِتَلْبِيبِهِ فَقَالَ لَهُ: إِنَّكَ لَسَفِيهٌ ضَعِيفٌ أَحْمَقُ اجْمَعْ هَذَا مَعَ مَا كَانَ بِالْأَمْسِ مِنْكَ وَ أَعَانَهُ الْقَوْمُ أَجْمَعُونَ

فَقَالَ: أَبُوعِمْرَانَ الْقَاضِي لِعَلِيٍّ: قُمْ يَا أَبَاالْحَسَنِ حَسْبِي مَا لَعَنَنِي أَبُوكَ الْيَوْمَ وَ قَدْ وَسَّعَ لَكَ أَبُوكَ وَ لا وَ اللَّهِ مَا أَحَدٌ أَعْرَفَ بِالْوَلَدِ مِنْ وَالِدِهِ وَ لا وَ اللَّهِ مَا كَانَ أَبُوكَ عِنْدَنَا بِمُسْتَخَفٍّ فِي عَقْلِهِ وَ لا ضَعِيفٍ فِي رَأْيِهِ فَقَالَ: الْعَبَّاسُ لِلْقَاضِي: أَصْلَحَكَ اللَّهُ فُضَّ الْخَاتَمَ وَ اقْرَأْ مَا تَحْتَهُ فَقَالَ: أَبُوعِمْرَانَ: لا أَفُضُّهُ حَسْبِي مَا لَعَنَنِي أَبُوكَ الْيَوْمَ فَقَالَ: الْعَبَّاسُ: فَأَنَا أَفُضُّهُ فَقَالَ: ذَاكَ إِلَيْكَ فَفَضَّ الْعَبَّاسُ الْخَاتَمَ فَإِذَا فِيهِ إِخْرَاجُهُمْ وَ إِقْرَارُ عَلِيٍّ لَهَا وَحْدَهُ وَ إِدْخَالُهُ إِيَّاهُمْ فِي وَلايَةِ عَلِيٍّ إِنْ أَحَبُّوا أَوْ كَرِهُوا وَ إِخْرَاجُهُمْ مِنْ حَدِّ الصَّدَقَةِ وَ غَيْرِهَا وَ كَانَ فَتْحُهُ عَلَيْهِمْ بَلاءً وَ فَضِيحَةً وَ ذِلَّةً وَ لِعَلِيٍّ(ع) خِيَرَةً وَ كَانَ فِي الْوَصِيَّةِ الَّتِي فَضَّ الْعَبَّاسُ تَحْتَ الْخَاتَمِ هَؤُلاءِ الشُّهُودُ إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ إِسْحَاقُ بْنُ جَعْفَرٍ وَ جَعْفَرُ بْنُ صَالِحٍ وَ سَعِيدُ بْنُ عِمْرَانَ وَ أَبْرَزُوا وَجْهَ أُمِّ أَحْمَدَ فِي مَجْلِسِ الْقَاضِي وَ ادَّعَوْا أنّها لَيْسَتْ إِيَّاهَا حَتَّى كَشَفُوا عَنْهَا وَ عَرَفُوهَا فَقَالَتْ عِنْدَ ذَلِكَ: قَدْ وَ اللَّهِ قَالَ: سَيِّدِي هَذَا إِنَّكِ سَتُؤْخَذِينَ جَبْراً وَ تُخْرَجِينَ إِلَى الْمَجَالِسِ فَزَجَرَهَا إِسْحَاقُ بْنُ جَعْفَرٍ وَ قَالَ: اسْكُتِي فَإِنَّ النِّسَاءَ إِلَى الضَّعْفِ مَا أَظُنُّهُ قَالَ: مِنْ هَذَا شَيْئاً ثُمَّ إِنَّ عَلِيّاً(ع) الْتَفَتَ إِلَى الْعَبَّاسِ فَقَالَ: يَا أَخِي إِنِّي أَعْلَمُ أَنَّهُ إِنَّمَا حَمَلَكُمْ عَلَى هَذِهِ الْغَرَائِمُ وَ الدُّيُونُ الَّتِي عَلَيْكُمْ فَانْطَلِقْ يَا سَعِيدُ فَتَعَيَّنْ لِي مَا عَلَيْهِمْ ثُمَّ اقْضِ عَنْهُمْ وَ لا وَ اللَّهِ لا أَدَعُ مُوَاسَاتَكُمْ وَ بِرَّكُمْ مَا مَشَيْتُ عَلَى الْأَرْضِ فَقُولُوا مَا شِئْتُمْ فَقَالَ: الْعَبَّاسُ: مَا تُعْطِينَا إِلا مِنْ فُضُولِ أَمْوَالِنَا و مَا لَنَا عِنْدَكَ أَكْثَرُ فَقَالَ: قُولُوا مَا شِئْتُمْ فَالْعِرْضُ عِرْضُكُمْ فَإِنْ تُحْسِنُوا فَذَاكَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنْ تُسِيئُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ وَ اللَّهِ إِنَّكُمْ لَتَعْرِفُونَ أَنَّهُ مَا لِي يَوْمِي هَذَا وَلَدٌ وَ لا وَارِثٌ غَيْرُكُمْ وَ لَئِنْ حَبَسْتُ شَيْئاً مِمَّا تَظُنُّونَ أَوِ ادَّخَرْتُهُ فَإِنَّمَا هُوَ لَكُمْ وَ مَرْجِعُهُ إِلَيْكُمْ وَ اللَّهِ مَا مَلَكْتُ مُنْذُ مَضَى أَبُوكُمْ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ شَيْئاً إِلا وَ قَدْ سَيَّبْتُهُ حَيْثُ رَأَيْتُمْ فَوَثَبَ الْعَبَّاسُ فَقَالَ: وَ اللَّهِ مَا هُوَ كَذَلِكَ وَ مَا جَعَلَ اللَّهُ لَكَ مِنْ رَأْيٍ عَلَيْنَا وَ لَكِنْ حَسَدُ أَبِينَا لَنَا وَ إِرَادَتُهُ مَا أَرَادَ مِمَّا لا يُسَوِّغُهُ اللَّهُ إِيَّاهُ وَ لا إِيَّاكَ وَ إِنَّكَ لَتَعْرِفُ أَنِّي أَعْرِفُ صَفْوَانَ بْنَ يَحْيَى بَيَّاعَ السَّابِرِيِّ بِالْكُوفَةِ وَ لَئِنْ سَلِمْتُ لاغْصِصَنَّهُ بِرِيقِهِ وَ أَنْتَ مَعَهُ فَقَالَ: عَلِيٌّ(ع): لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ أَمَّا إِنِّي يَا إِخْوَتِي فَحَرِيصٌ عَلَى مَسَرَّتِكُمْ، اللَّهُ يَعْلَمُ اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي أُحِبُّ صَلاحَهُمْ وَ أَنِّي بَارٌّ بِهِمْ وَاصِلٌ لَهُمْ رَفِيقٌ عَلَيْهِمْ أُعْنَى بِأُمُورِهِمْ لَيْلًا وَ نَهَاراً فَاجْزِنِي بِهِ خَيْراً وَ إِنْ كُنْتُ عَلَى غَيْرِ ذَلِكَ فَأَنْتَ عَلامُ الْغُيُوبِ فَاجْزِنِي بِهِ مَا أَنَا أَهْلُهُ إِنْ كَانَ شَرّاً فَشَرّاً وَ إِنْ كَانَ خَيْراً فَخَيْراً اللَّهُمَّ أَصْلِحْهُمْ وَ أَصْلِحْ لَهُمْ وَ اخْسَأْ عَنَّا وَ عَنْهُمُ الشَّيْطَانَ وَ أَعِنْهُمْ عَلَى طَاعَتِكَ وَ وَفِّقْهُمْ لِرُشْدِكَ أَمَّا أَنَا يَا أَخِي فَحَرِيصٌ عَلَى مَسَرَّتِكُمْ جَاهِدٌ عَلَى صَلاحِكُمْ وَ اللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ فَقَالَ: الْعَبَّاسُ: مَا أَعْرَفَنِي بِلِسَانِكَ وَ لَيْسَ لِمِسْحَاتِكَ عِنْدِي طِينٌ فَافْتَرَقَ الْقَوْمُ عَلَى هَذَا وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.

ترجمه: یزید بن سلیط گوید: هنگامی‌كه موسى بن جعفر علیه‌السلام وصیت مى‌فرمود (ده تن را) گواه گرفت: 1- ابراهیم بن محمد جعفرى 2- اسحاق بن محمد جعفرى 3- اسحاق بن جعفر بن محمد 4- جعفر بن صالح 5- معاویه جعفرى 6- یحیى بن حسین بن زیدى بن على 7- سعد بن عمران انصارى 8- محمد بن حارث انصارى 9- یزید بن سلیط انصارى 10- محمد بن جعفر بن سعد اسلمى كه نویسنده وصیت‌نامه اول بود. ایشان را گواه گرفت بر این‌كه

او گواهى مى‌دهد كه شایسته پرستشى جز خداى یكتاى بى‌شریک نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و روز قیامت بدون شك آمدنى است و هر كه را در گور است زنده می‌كند و زنده شدن پس از مردن حق است و وعده خدا حق است و حساب حق است و داورى حق است و ایستادن در برابر خدا حق است و آن‌چه روح الامین (جبرئیل) نازل كرده حق است. بر این عقیده زندگى كردم و بر این مى‌میرم و بر این از گور برمى‌خیزم إن شاء الله.

و نیز ایشان را گواه گرفت كه این وصیت‌نامه به خط خود من است كه وصیت جدم امیرالمؤمنین على ابن ابی‌طالب علیه‌السلام و محمد بن على (امام باقرعلیه‌السلام) را حرف بحرف استنساخ كرده‌ام و وصیت جعفر بن محمد هم مانند این است. همانا من به على وصیت می‌كنم و پسران دیگرم را همراه او می‌سازم به‌شرط این‌كه او بخواهد و آن‌ها را شایسته تشخیص دهد و دوست داشته باشد كه تثبیتشان كند و اگر نخواست و دوست داشت كه خارجشان كند، اختیار با اوست و با وجود ایشان اختیارى ندارند.

و نیز وصیت نمودم به او و به پسرانم: ابراهیم و عباس و قاسم و اسماعیل و احمد، سرپرستى موقوفات و اموال و بردگان و كودكانم را كه بازماندگان منند و نیز ام احمد را. ولى سرپرستى زنانم با على است نه با آن‌ها و تولیت ثلث موقوفه پدرم و ثلث خودم نیز تنها با او است كه در هر راه خواهد به مصرف رساند و نسبت به آن‌ها حق صاحب مال را نسبت به مالش دارد، اگر خواهد بفروشد یا ببخشد یا واگذار كند یا به كسانی كه نام بردم یا دیگرانی كه نام نبردم صدقه دهد، اختیار با او است. او به‌جاى من است در این وصیت نسبت به مال و اهل و فرزندانم و اگر بخواهد برادرانش را كه در نوشته‌ام نام بردم ثابت بدارد و اگر نخواهد اختیار دارد كه خارجشان كند، بر او سرزنشى نیست و كسى حق رد كردن او را ندارد. و اگر دریافت كه حال آن‌ها نسبت به: زمانی كه من از ایشان جدا مى‌شوم تغییر كرد (مانند عروض جنون و سفه و خیانت) حق دارد ایشان را تحت سرپرستى خود در آورد. و اگر یكى از آن‌ها بخواهد خواهر خود را شوهر دهد، جز به اجازه و فرمان او حق ندارد، زیرا او به امر ازدواج فامیلش آشناتر است.

و هر سلطان یا هر شخصى از مردم كه از او جلوگیرى كند، یا او را نسبت به آن‌چه در این مكتوب ذكر نمودم، یا نسبت به اشخاصى كه نام بردم (از زنان و كودكان) مانع شود، از خدا و رسولش بیزارى جسته و خدا و رسولش نیز از او بیزار باشند و لعنت و خشم خدا و لعنت لاعنان و ملائكه مقربین و پیامبران و مرسلین و تمام مؤمنین بر او باد. و هیچ یك از سلاطین حق ندارد او را از كارى باز دارد، من از او دادخواهى و بستانكارى ندارم و براى هیچ یك از فرزندانم نزد او مالى نیست و هر چه گوید درست است. اگر كم كند او خود بهتر داند و اگر زیاد كند، او هم‌چنان راستگوست و مقصود من از وارد كردن فرزندانى را كه در وصیت وارد كردم، تنها از نظر احترام به نام و تكریم آن‌ها بود.

و كنیزانى كه از من اولاد دارند، آن‌هائی‌كه در منزل خود بمانند و با حجاب باشند، اگر او بخواهد آن‌چه در زندگى من داشتند به آن‌ها بدهد و هر كدام از آن‌ها كه شوهر كند، دیگر حق ندارد به حرم من باز گردد، مگر در صورتی‌كه على رأى دیگرى دهد و دخترانم نیز هم‌چنانند و جز برأى و مشورت او نه هیچ برادر و نه مادرى و نه هیچ سلطان و نه هیچ عموئى حق دارد دخترانم را شوهر دهد، اگر این كار را بكنند با خدا و رسولش مخالفت كرده و با سلطنت خدائى جنگیده‌اند، على بازدواج فامیل خویش بیناتر است، اگر خواهد شوهر دهد می‌دهد و اگر خواهد ترك كند، ترك می‌كند، من به آن زن‌ها هم‌چنان‌كه در مكتوبم نوشته‌ام، وصیت كرده‌ام و خدا را بر آن‌ها گواه گرفته‌ام و على و ام احمد هم گواهند.

و هیچ كس را نرسد كه وصیت مرا بر خلاف آن‌چه ذكر كردم و نام بردم ظاهر سازد و منتشر كند، هر كه بدى كند بر خود كرده و هر كه نیكى كند به خود كرده است، پروردگارت ببندگان ستمگر نیست و درود خدا بر محمد و خاندانش باد، هیچ سلطان و شخص دیگرى حق ندارد، این وصیت‌نامه را كه پائینش را مهر كرده‌ام پاره كند، كسی‌كه چنین كند، لعنت و خشم خدا و لعنت لاعنان و ملائكه مقربین و جمعیت پیامبران و مؤمنان از مسلمین بر او باد و تنها على حق دارد وصیت مرا بگشاید. (سپس در جاى امضا نوشت) نوشت و مهر كرد ابوابراهیم (موسى بن جعفر علیه‌السلام) و گواهان و صلی‌الله‌علی‌محمد‌وعلی‌آله‌سلم.

ابوالحكم گوید: عبداللّه بن آدم جعفرى از یزید بن سلیط چنین روایت كند كه ابوعمران طلحى قاضى مدینه بود، چون موسى بن جعفر علیه‌السلام درگذشت، برادران امام هشتم، او را به دادگاه طلحى كشانیدند. عباس بن موسى (بن جعفر) گفت: خدا اصلاحت كند و خیر رسانت سازد، همانا در پائین این وصیت‌نامه گنج و گوهریست (یعنى جمله‌ایست كه براى ما سود بسیارى دارد) و این برادر می‌خواهد از ما پنهان كند و خودش تنها از آن استفاده كند و پدر ما هم - خدایش رحمت كند - همه چیز را به او واگذار كرده و ما را بى‌چیز گذاشته است و اگر من خوددارى نمی‌كردم، در برابر همه مردم به تو خبر مهمى می‌گفتم (شاید مقصودش موضوع امامت و جانشینى آن حضرت بوده است).

چون او چنین گفت: ابراهیم بن محمد بر او حمله كرد و گفت: اگر آن را بگوئى ما از تو نپذیریم و تصدیقت نكنیم و تو نزد ما سرزنش شده و منفور خواهى بود، ما تو را در كودكى و بزرگیت به دروغ شناخته‌ایم و پدرت تو را بهتر می‌شناخت، اى كاش تو خیرى می‌داشتى، همانا پدرت به ظاهر و باطن تو شناساتر بود، او تو را بر نگهدارى دو دانه خرما امین نمى‌دانست. سپس عمویش اسحاق بن جعفر به او حمله كرد و دو طرف جامه‌اش را گرفت و گفت: تو هم كم خرد و هم ناتوان و هم نادانى، این هم روى كارى كه دیروز كردى باشد (معلوم مى‌شود كه قبلا هم كار زشتى از او صادر شده است) و حضار دیگر هم اسحاق را كمك كردند.

قاضى به على (بن موسى الرضاعلیه‌السلام) گفت: بر خیز اى ابوالحسن: همان لعنتى كه امروز از جانب پدرت به من رسید، مرا بس است. (یعنى لعنتى كه در وصیت‌نامه نوشته بود یا به جرم احضار من شما را) پدرت به تو اختیارات وسیعى داده، نه به‌خدا، پسر را هیچ كس بهتر از پدر نشناسد، به‌خدا كه پدر تو نزد ما نه سبك مغز بود و نه سست‌رأى.

عباس به قاضى گفت: خدایت اصلاح كند، آن مهر را بردار و نوشته زیرش را بخوان، ابوعمران قاضى گفت: نه، من برنمی‌دارم، همان لعنتى كه امروز از پدرت به من رسید، مرا بس است. عباس گفت: من آن مهر را برمی‌گیرم، قاضى گفت: تو خوددانى، عباس مهر را برداشت. دیدند در آن نوشته است، خارج كردن برادران از وصیت و پا برجا گذاشتن على به‌تنهائى و داخل ساختن آن‌ها را تحت سرپرستى على چه بخواهند و یا نخواهند و خارج نمودن ایشان را از تصرف در موقوفه و غیر موقوفه. پس باز كردن عباس وصیت‌نامه را موجب بلا و رسوائى و خوارى برادران و خیر و فضیلت على (بن موسى علیه‌السلام) گشت.

و هم در آن وصیت‌نامه كه عباس مهرش را برگرفت نام این گواهان در زیرش نوشته بود: 1- ابراهیم بن محمد 2- اسحاق بن جعفر 3- جعفر بن صالح 4- سعید بن عمران. و چون در مجلس قاضى ادعا كردند كه این زن، ام احمد نیست، روى او را گشودند و پرده‌اش را برداشتند و شناختند كه خود اوست. آن هنگام ام احمد گفت: به‌خدا كه آقایم (موسى بن جعفر علیه‌السلام) به من فرمود: در آینده تو را به زور می‌گیرند و به مجالس می‌كشند، اسحاق بن جعفر به او پرخاش كرد و گفت: ساكت كن كه زنان به سستى و ناتوانى منسوبند، گمان ندارم آن حضرت در این‌باره چیزى فرموده باشد.

سپس على (امام هشتم) علیه‌السلام به عباس رو كرد و فرمود: برادرم! من می‌دانم كه غرامت‌ها و بدهكاری‌هائی كه دارید، شما را به این كار وا داشته است، سعید (بن عمران)! برو و هر چه بدهكارى دارند تعیین كن و از طرف آن‌ها از مال من بپرداز. نه به‌خدا كه من تا زمانی كه روى زمین راه روم از همراهى و احسان به شما دست برنمی‌دارم. شما هر سخنى دارید بگوئید. عباس گفت: هر چه به ما دهى از زیادى اموال خود ماست و آن‌چه ما از تو طلبكاریم، بیش‌تر از این‌هاست. حضرت فرمود: هر چه خواهید بگوئید، آبروى من آبروى شماست (هدف من هدف شماست) اگر خوشرفتارى كنید به نفع خود شما نزد خدا محفوظ است. و اگر بدرفتارى كنید، خدا آمرزنده و مهربان است، به‌خدا كه شما می‌دانید من این زمان فرزند و وارثى جز شما ندارم و اگر از اموالی كه شما گمان می‌كنید، چیزى نگهدارم و ذخیره كنم، از آن شماست و به شما بازمی‌گردد، به‌خدا از وقتی كه پدر شما رضى اللّه عنه وفات كرده است، مالى به دست نیاورده‌ام، جز این‌كه در مواردی كه خبر دارید به مصرف رسانیده‌ام. عباس بر جست و گفت: به‌خدا كه چنین نیست، خدا براى تو مزیت و اختیارى بر ما قرار نداده است ولى حقیقت این است كه پدر ما بر ما حسد برد و چیزى را خواست كه خدا نه براى او و نه براى تو روا دانسته بود و خودت هم می‌دانى، من صفوان بن یحیى فروشنده پارچه‌هاى سابرى را در كوفه می‌شناسم (سابرى پارچه نازكى بوده كه در سابور فارس می‌بافته‌اند و صفوان وكیل امام هشتم و امام نهم علیه‌السلام بوده است و گویا وكیل امام هفتم هم بوده است) اگر زنده ماندم گلوى او را می‌گیرم و تو را هم با او.

على (بن موسى) علیه‌السلام فرمود: لا حول و لا قوه الا باللّه العلى العظیم، اى برادرانم! خدا می‌داند كه من مشتاق دلخوشى شمایم، خدایا! اگر تو می‌دانى كه من صلاح ایشان را می‌خواهم و نسبت به آن‌ها خوش‌رفتار و پیوندساز و مهربانم، در هر شب و روز مرا براى كارهاى ایشان یارى كن و جزاى خیرم بده و اگر قصد دیگرى دارم، تو هر پنهانى را می‌دانى، مرا چنان‌که سزاوارم جزا بده، اگر قصد بدى دارم جزاى بد و اگر قصد خیرى دارم جزاى خیرم ده، خدایا ایشان را اصلاح كن و كارهایشان را اصلاح كن و شیطان را از ما و آن‌ها دور كن و آن‌ها را بر اطاعتت یارى و به هدایتت موفق دار. اى برادر! من خوشحالى شما را شائقم و به صلاح شما كوشایم و خدا نسبت به آن‌چه می‌گویم مورد اعتماد است.

عباس گفت: من زبان تو را خوب می‌شناسم، براى بیل تو نزد ما گلى نیست (یعنى حناى تو نزد ما رنگى ندارد) و با این سخن از یك‌دیگر جدا شدند و صلی‌الله‌علی‌محمدوآله.

شرح

وَ أَوْصَيْتُ إِلَيْهِ بِصَدَقَاتِي وَ أَمْوَالِي وَ مَوَالِيَّ وَ صِبْيَانِيَ الَّذِينَ خَلَّفْتُ وَ وُلْدِي

ممکن است مقصود از موالی غلامان و وابستگان مالی و ملکی باشد و ممکن است مقصود دوستان و شیعیان باشد.

إِلَى إِبْرَاهِيمَ

1- در عیون، واو وجود دارد که برای فهم مطلب رساتر است، یعنی و الی ابراهیم.

2- ممکن است الی در این‌جا به معنی مع باشد.

علت ازدواج نکردن دختران امام کاظم علیهم‌السلام

1- وصيّت امام کاظم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه‌

به‌گفته ابن واضح يعقوبي موسي بن جعفر هيجده پسر و بیست و سه دختر داشت. پسران عبارت بودند از : علي‌رضا، ابراهيم، عباس، قاسم، اسماعيل، جعفر، هارون، حسن، احمد، محمد، عبيدالله، حمزه، زيد، عبدالله، اسحاق، حسين، فضل و سليمان. موسي بن جعفر وصيت کرد که دخترانش شوهر نکنند و هيچ کس از آنان شوهر نکرد، مگر ام سلمه که در مصر به ازدواج قاسم بن محمد بن جعفر بن محمد در آمد و در اين‌باره ميان قاسم و خويشاوندانش درگیری سختي پيش آمد تا آنجا که قاسم قسم خورد که جز آنکه عقد موقتي بسته شده براي محرميّت در مسير رفتن به حج رفتن منظوري نداشته است.(تاريخ يعقوبي، ج2، ص421)

بررسی: اولاً، چنين وصيّتي برخلاف سنت رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و سيرة امامان اهل بيت عصمت و طهارت است.

ثانياً، متن وصيت امام کاظم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه‌ غير از آن چيزي است که يعقوبي ادّعا دارد. آن حضرت در وصيت‌نامه خود با صراحت به فرزندان اعلام مي‌دارد که حجّت خدا بعد از او علي بن موسي صلوات‌الله‌وسلامه‌علیهما است و خواهران بايد در کارهای خاص از جمله مسئله ازدواج از او اطاعت کنند و هر فردي را که علي بن موسي صلوات‌الله‌وسلامه‌علیهما مناسب ديد، آنان با او ازدواج کنند؛ چرا که آن حضرت به مسائل ازدواج آگاه‌تر و به وضعيت بستگان آشنايان آشناتر است. در اينجا سخن از ترک ازدواج آن‌ها نيست.

2- همتا نداشتن

شکی نیست که دختران امام کاظم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه‌ مخصوصاً فاطمه معصومه سلام‌الله‌علیها از نظر کمال علمي و معنوي در حد بالايي قرار داشتند و کسي همسنگ و همسر آن‌ها نبود. ولی سيرة ائمه اطهار اين نبوده که دختران خود را به جهت پيدا نشدن همسنگ از ازدواج منع کنند و ایمان برای کفو بودن بسنده است و کفویت در همه جهات معمولا ممکن نیست.

3- اختناق هاروني

وجود خفقان در دوران هارون چنان شديد بود که حتي کسي جرئت نداشت براي پرسيدن مسائل شرعي به خانه امام کاظم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه‌ مراجعه کند تا چه رسد به اين‌که به عنوان داماد آن حضرت رفت و آمد دائمي با آن حضرت داشته باشد. شيعيان در عصر خلافت هارون غالبا در تقيه به سر مي‌بردند و کوچک‌ترين حرکاتشان زير نظر بود. از طرفي زنداني شدن امام نيز انگيزه خواستگاري از دختران آن حضرت را کاهش مي‌داد. بعد از شهات امام علیه‌السلام وحشت بيش‌تري بر مردم حاکم شد و امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه‌ نيز تحت نظر قرار‌گرفت و در زمان مأمون آن حضرت به خراسان احضار شد و بعد از يک سال، حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها و جعمعي از برادران او به خراسان حرکت کردند که در میانه راه نزدیک ساوه، ماموران هارون به آن‌ها حمله کردند و در شرایط نابرابر آن‌ها را به شهادت رساندند.

اگر چه روند اختناق و فشار بر امامان شیعه و سخت‌گیری‌ها پیش‌تر آغاز شده بود ولی به مرور تا زمان روی کار آمدن هارون، شدت یافت؛ به‌طوری‌که کلیه روابط، رفت و آمدها و مراودات حضرت تحت ‌نظر حکومت قرار داشت و امام و مرتبطان ایشان به شدت مورد بازخواست و مؤاخذه دستگاه‌های حکومتی قرار می‌گرفتند. در حقیقت، این فشارها نه‌تنها بر امامان که بر شیعیان ایشان نیز وجود داشت و جو رعب و وحشت و سکون ایجاد می‌کرد. در این اختناق بود که شیعیان مجبور به کتمان ارتباط خود با امامان علیهم‌السلام بودند. بدیهی است که وجود چنین فشارهایی بر زندگی خانوادگی امام علیه‌السلام نیز اثرگذار بود و زندگی خانوادگی ایشان تحت‌تأثیر این فشارها قرار داشت؛ به‌طوری‌که كسي جرأت نداشت به دامادی امام فکر کند، چه رسد به این‌که برای چنین کاری پیش‌قدم نیز شود، چراکه همين ارتباط نسبي خود زمينه را برای اذيت و آزار به دست هارون، فراهم مي‌ساخت. حتی بعد از شهات امام علیه‌السلام، وحشت موجود در میان مردم بيش‌تر شد و به دنبال آن، احضار امام رضا علیه‌السلام به مرو و هجرت خواهرانشان به دنبال ایشان، خود عاملی بود در راستای این مسئله؛ طبیعی است در چنین شرایطی نه کسی به فکر ازدواج می‌افتد، نه کسی تمایلی به ازدواج دارد و نه اولویت و امکانی برای این امر وجود دارد.

البته این نکته که مورخین ازدواج‌ فرزندان ائمه علیهم‌السلام را ذکر نکرده‌اند دلیلی بر این نیست که هیچ‌کدام از آن‌ها ازدواج نکرده‌ باشند. ممکن است که آن‌ها با تمام مسائل و مصائب و مشکلاتی که وجود داشت، ازدواج کرده باشند ولی نقل نشده باشد.

398- الحديث السادس عشر و هو الخامس و العشرون و سبعة مائة

عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي‌الْحَسَنِ مُوسَى(ع) مِنْ قَبْلِ أَنْ يَقْدَمَ الْعِرَاقَ بِسَنَةٍ وَ عَلِيٌّ ابْنُهُ جَالِسٌ بَيْنَ يَدَيْهِ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ أَمَا إِنَّهُ سَيَكُونُ فِي هَذِهِ السَّنَةِ حَرَكَةٌ فَلا تَجْزَعْ لِذَلِكَ قَالَ: قُلْتُ: وَ مَا يَكُونُ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ فَقَدْ أَقْلَقَنِي مَا ذَكَرْتَ فَقَالَ: أَصِيرُ إِلَى الطَّاغِيَةِ أَمَا إِنَّهُ لا يَبْدَأُنِي مِنْهُ سُوءٌ وَ مِنَ الَّذِي يَكُونُ بَعْدَهُ قَالَ: قُلْتُ: وَ مَا يَكُونُ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ قَالَ: قُلْتُ: وَ مَا ذَاكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: مَنْ ظَلَمَ ابْنِي هَذا حَقَّهُ وَ جَحَدَ إِمَامَتَهُ مِنْ بَعْدِي كَانَ كَمَنْ ظَلَمَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي‌طَالِبٍ حَقَّهُ وَ جَحَدَهُ إِمَامَتَهُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) قَالَ: قُلْتُ: وَ اللَّهِ لَئِنْ مَدَّ اللَّهُ لِي فِي الْعُمُرِ لاسَلِّمَنَّ لَهُ حَقَّهُ وَ لاقِرَّنَّ لَهُ بِإِمَامَتِهِ قَالَ: صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ يَمُدُّ اللَّهُ فِي عُمُرِكَ وَ تُسَلِّمُ لَهُ حَقَّهُ وَ تُقِرُّ لَهُ بِإِمَامَتِهِ وَ إِمَامَةِ مَنْ يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ قَالَ: قُلْتُ: وَ مَنْ ذَاكَ؟ قَالَ: مُحَمَّدٌ ابْنُهُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: الرِّضَا وَ التَّسْلِيمُ

ترجمه: محمد بن سنان گوید: یك سال پیش از آن كه موسى بن جعفر علیه‌السلام به عراق برود خدمتش رسیدم پسرش على برابرش نشسته بود، حضرت به من نگریست و فرمود: اى محمد! در این سال مسافرتى در پیش است، به‌خاطر آن بیتابى مكن، عرض كردم: قربانت گردم، چه پیش آمدى می‌كند؟ سخن شما مرا، پریشان كرد، فرمود: من به سوى آن طیغانگر (مهدى عباسى) میروم، ولى آگاه باش كه از خود او و از كسی‌كه بعد از اوست (هادى) بدى به من نمی‌رسد. عرض كردم قربانت گردم، سپس چه می‌شود؟ فرمود: خدا ستمگران را گمراه كند و خدا آن‌چه خواهد می‌كند (اشاره به مسموم شدن آن حضرت به دست هارون است) عرض كردم: قربانت، مطلب چیست؟ فرمود: هر كه در حق این پسرم ستم كند و امامتش را پس از من انكار نماید (چون طایفه واقفیه)، مانند كسى است كه در حق على بن ابی‌طالب ستم كرده و امانت او را پس از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم انكار نموده است، عرض كردم: به‌خدا كه اگر خدا به من عمرى دهد حق او را تسلیمش كنم و به امامتش اقرار ورزم، فرمود: راست گفتى، اى محمد! خدا به تو عمر می‌دهد و تو هم حق او را تسلیمش می‌كنى و به امامت او و آن كه بعد از اوست اقرار می‌كنى، عرض كردم، بعد از او كیست؟ فرمود: پسرش محمد. عرض كردم: نسبت به او هم راضى و تسلیمم.

شرح

مَنْ ظَلَمَ ابْنِي هَذَا حَقَّهُ وَ جَحَدَ إِمَامَتَهُ مِنْ بَعْدِي كَانَ كَمَنْ ظَلَمَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي‌طَالِبٍ حَقَّهُ وَ جَحَدَهُ إِمَامَتَهُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(ص).

1- ممکن است مقصود از این فراز تعظیم امامت امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه باشد و این‌که امامت آن حضرت همانند امامت امیرالمومنین صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه است.

2- ممکن است مقصود برابری منکر امامت امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه با منکر امامت به‌طور کلی باشد و همان‌گونه انکار امامت امیرالمومنین صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه در حکم کفر به خدای متعال است، انکار امامت امام رضا صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه نیز همین‌گونه است و در نتیجه ایمان به امامت امری ذومراتب نیست تا اگر کسی به یکی از امامان ایمان داشت و به بقیه کفر ورزید، با اندازه ایمان خود رشد و سعادت داشته باشد و به اندازه کفر خود، نقص و شقاوت داشته باشد.
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.