صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow عترت arrow « اسامی و اوصاف حقیقت کلی متعیّن نخست»2
« اسامی و اوصاف حقیقت کلی متعیّن نخست»2 چاپ ايميل
19 شهريور 1387
«قلم اعلی»
این حقیقت بدین خاطر «قلم اعلی» نامیده شده است که همه علوم و حقایقی که از سوی حق تعالی بر ارواح و نفوس نازل می شود و بر ایشان آشکار می گردد، به وسیله او انجام می شود. (نقد النقود، 178)
گویی او همچون قلم ، علوم و حقایق را بر لوح وجود ارواح و نفوس می نویسد . به تعبیر دیگر ، چون خلیفه علوم و حقایق را به نفس کلی به طور ویژه و به مراتب پایین تر از آن به طور عموم افاضه می کند ، قلم اعلی نام گرفته است. کریمه «ن و القلم و مایسطرون» (قلم،1) و نیز حدیث شریف: «اول ما خلق الله القلم فقال له: اکتب فکتب ، کان و ما هو کائن الی یوم القیامه» (بحارالانوار، 57، 366). و جف القلم بما هو کائن (ابن میثم، شرح نهج البلاغه، 1، 163، علم الیقین، 63) به همین جهت اشاره دارد.
«قلم اعلی»
این حقیقت بدین خاطر «قلم اعلی» نامیده شده است که همه علوم و حقایقی که از سوی حق تعالی بر ارواح و نفوس نازل می شود و بر ایشان آشکار می گردد، به وسیله او انجام می شود. (نقد النقود، 178)
گویی او همچون قلم ، علوم و حقایق را بر لوح وجود ارواح و نفوس می نویسد . به تعبیر دیگر ، چون خلیفه علوم و حقایق را به نفس کلی به طور ویژه و به مراتب پایین تر از آن به طور عموم افاضه می کند ، قلم اعلی نام گرفته است. کریمه «ن و القلم و مایسطرون» (قلم،1) و نیز حدیث شریف: «اول ما خلق الله القلم فقال له: اکتب فکتب ، کان و ما هو کائن الی یوم القیامه» (بحارالانوار، 57، 366). و جف القلم بما هو کائن (ابن میثم، شرح نهج البلاغه، 1، 163، علم الیقین، 63) به همین جهت اشاره دارد.

«مرکز دایره»
همان گونه که مرکز دایره، نقطه ای است که همه خطوط بدان متصل می شود، این حقیقت نیز، در مرکز عالم هستی همانند نقطه ای است که همه خطوط این دایره که بیانگر ارتباط موجودات به آن نقطه اتکاء است، بدو ختم می شود.(ر.ک: نقد النقود، 179)
از آنجا که هر یک از نقاطی که از اجتماع و اتصال آن به یکدیگر دایره پدید آمده است، به وسیله خطی (شعاع دایره) به مرکز متصل است. بلکه دایره عبارت است از شعاع های متعدد و بی شماری که به خاطر کثرت آنها، انتهای آنها (نقطه) چنان به هم پیوسته شده است که دایره را تشکیل می دهد و این خطوط ، از مرکز دایره پدید آمده است . می توان گفت كه وجود دایره و نقطه های فرضی که هویت آن را تشکیل می دهد، وابسته و برخاسته از مرکز است؛ بنابراین وجود و عدم دایره به مرکز آن بستگی دارد. همین گونه نسبت این حقیقت کلی که مرکز دایره نام گرفته است به مجموع عالم هستی همانند نقاط به هم پیوسته ای است که از تراکم آنها خطوط پدید می آید. این نقاط ، انتهای خطی است که از مرکز دایره هستی به بیرون تابیده شده است.

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم                          رأی آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

«نقطه»
از این جهت این حقیقت را نقطه نامیده اند که این حقیقت، اولین وجود متعین در عالم هستی است که به خاطر تعین خود، پیدایش تعینات دیگر را به دنبال داشته است. مانند نقطه باء که اولین نقطه ای است که الف را که هیچ اسم و رسم و حدی نداشت، به شکل باء متعین ساخت. «باء» همان «الف» است که به وسیله نقطه، تعین بایی یافته است. این سخن امیرمؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه- که فرمود: «انا النقطه تحت الباء» (ر.ک: جامع الاسرار، 1163)، به همین مطلب اشاره دارد. همان گونه که نقطه باء سبب تعین الف و پیدایش باء شده است ، امیر مؤمنان نیز، همانند آن نقطه در عالم هستی است که سبب تعین وجود به شکل ها و صورتهای مختلف شده است . و نیز این بیان آن حضرت که فرمود: «لو شئت لا و قرت سبعین بصیراً من باء بسم الله الرحمن الرحیم» (همان) و نیز می فرماید: «لو شئت لا و قرت سبعین بصیراً من تفسیر فاتحه الکتاب» (بحارالانوار،92، 103) به همین نکته اشاره دارد.
از آنجا که همه موجودات عالم هستی، تعین وجود مطلق و بی حد و اندازه ای هستند که به وسیله نقطه باء تعین یافته است، پس همه عالم هستی در باء بسم الله نهفته است؛ از این رو در قالب لفظ و عبارت نمی توان همه حقیقت آن را آشکار ساخت، به همین خاطر عدد هفتاد که نشان کثرت است در این بیان به کار رفته است که اگر هفتاد هزار شتر هم بخواهند حقایق قابل بیان و ظاهر باء بسم الله را حمل کنند، هرگز نمی توانند (ر.ک نقد النقود، 194) و به همین معناست سخن دیگر آن حضرت که فرمود: «العلم نقطه کثرها جهل الجهلاء» (همان، 180) و به همین معانی اشاره دارد سخن عارفان که گفته اند: «ظهر الوجود من باء بسم الله الرحمن الرحیم» و مانند آن.(همان، 194)

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت                         فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

وجود از نظر عارفان، حقیقت بی اسم و رسم و تعینی است که در صور متعین ظهور می کند. این حقیقت نامتعین را حق تعالی می دانند و صور متعین آن را مخلوقات وی. ظهور حق تعالی، در صور موجودات را به ظهور الف در صور حروف تشبیه کرده اند. همان گونه که الف، هیچ شکل و تعینی ندارد و با تنزل از مقام بی حدی خود به صورت باء و مانند آن ظهور می کند، حق تعالی نیز، همین گونه است.(ر.ک نقد النقود، 180-167)
باء نیز که نقطه آن بیانگر وجود انسان حقیقی است، جایگاه ویژه ای در عرفان دارد. باء صورت ظاهر متعین مضاف هستی است، چنان که الف صورت باطن مطلق نفسی هستی است و به همین خاطر است که برخی از عارفان گفته اند: «ما رایت شیئاً الا و رایت الباء علیه مکتوبه»؛ زیرا هر موجودی سهمی از هستی دارد و اولین موجودی که به وجود مطلق نسبتی یافت، روح اعظم بود که واسطه در تکوین تعینات هستی است و رابطه تعلق و افاضه وجود از واجب به ممکن و سبب اتصال و ارتباط حادث به قدیم است. نقطه، صورت ذات ممکن است؛ از این رو، همان گونه که باء به وسیله نقطه تعین می یابد و از الف متمایز می گردد، همچنین وجود مضاف و نسبی به وسیله ذات ممکن، از وجود مطلق، تمایز می یابد. (همان، 195). چنان که ابن عربی می گوید : «بالباء ظهر الوجود و بالنقطه تمیز العابد من المعبود» (ر.ک. فتوحات مکیه، 102،1).

« نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست                                    چکنم حرف دگر یاد نداد استادم»

توضیح بیشتر درباره الف و باء (حق و خلق) در عرفان این است که الف، که از جهت عدم تقید و تعین همانند ذات مطلق مجرد است ، هرگاه بخواهد از مقام اطلاق خویش تنزل کند و کمالات ذاتی مکنون در ذات خویش را آشکار سازد و به حدود و قیود آمیخته گردد، به صورت بایی مقید می گردد، همان گونه که هرگاه، حق تعالی اراده تنزل نماید و بخواهد کمالات ذاتی مکنون در ذات خویش را آشکار سازد، به وسیله نقطه عبدی و تعین و تشخص آن و به صورت خلق که متفاوت از خالق است درآید، نخست از مقام اطلاق و تجرد خود تنزل می کند، آن گاه به صورت انسانی ظهور می کند که بدین صورت از مقام اطلاق و تجرد خود متمایز می گردد.
علاوه بر این، نقطه ترسیم کننده دایره وجود است. اگر هستی را به صورت دایره ای فرض کنیم، این نقطه در مرکز آن قرار گرفته است که محیط آن دایره و هر آنچه درون دایره قرار دارد، به گرد آن نقطه می چرخد و نیز همه خطوط (شعاع ها)، به آن نقطه ختم می شوند. این نقطه همان انسان است، خواه انسان کبیر باشد، خواه صغیر؛ زیرا مرکز حقیقی عالم هستی و نقطه حقیقی که همه عالم برای او و به وسیله و اثر و نتیجه اوست، انسان است.
از حرکت انسان است که قاب قوسین (نجم،9). شکل می گیرد و با تنزیلات اوست که عالم هستی آغاز و انجام پیدا می کند و آغازش و آغاز تعین هستی، انسان است و پایان آن نیز هموست. چنان که حق تعالی فرمود: «کما بداکم تعودون» (اعراف، 29)
عارف بزرگ، سید حیدر آملی، به عنوان سری برای خواص، چنین می گوید: «نقطه دایره، اصل و مبدأ پیدایش محیط آن است . به گونه ای که اگر نقطه نباشد، دایره ای پدید نمی آید، خواه در ذهن باشد، خواه در خارج. انسان را از این رو، نقطه و مرکز دایره نامیده اند که اگر انسان نباشد، دایره هستی پدید نمی آید و در نتیجه حق، کثرت وهمی نیز، نخواهد یافت تا چه رسد به کثرت خارجی.(ر.ک. تفسیر المحیط، 371،2)
لازم به یادآوری است که همه ملاحظاتی که در قالب باء و حروف و مظاهر مانند آن انجام پذیرفت کنایه از ظهور حق تعالی، به صورت خلق در عالم عماء است که تعین اول و مرتبه دوم هستی است. به نظر برخی، کنایه از خفاء و کمون آن در حضرت ذات، یعنی حضرت احدیت است. به نظر می رسد بیان اول به واقع نزدیک تر و درست تر باشد؛ زیرا در حدیث نبوی که از مکان پروردگار پیش از آفرینش خلق پرسیده شده بود، حضرت فرمود: «کان فی عماء» (تفسیر المحیط، 375،2).

«معنای کلمه «عماء» و ارتباط آن با مکان حق تعالی»
«عماء» ابر رقیقی است که میان زمین و آسمان قرار گرفته است. به خاطر تناسب بین مثال و ممثل، باید منظور از عماء، حضرت واحدیت و تعین اول باشد که میان سماء احدیت ذات و ارض کثرت خلقی قرار گرفته است؛ بنابراین مقصود، معنی اول است، یعنی: ظهور حق به صور خلق در عالم عماء و تعین اول. ولی اگر به اصطلاحات عرفانی بنگریم و نیز به پرسش اعرابی نظر کنیم، مقصود از آن، حضرت احدیت خواهد بود؛ زیرا پرسش اعرابی، بدین منظور است که از مکان خفاء حق تعالی، پیش از ظهور در صور خلقی آگاه شود و شکی نیست که حق تعالی پیش از ظهور، در حضرت احدیت، یعنی همان ذات و مقام اطلاق بوده است.(همان) و نیز مقصود از الف بنا بر تحقیق، حضرت احدیت مطلقه است که عبارت است از انتفای تعدد صفات و اسماء و نسبت ها و تعینات از ذات مطلق و مقصود از باء، حضرت واحدیت است که عبارت است از: اعتبار ذات از جهت پیدایش اسماء و صفات و واحدیت ذاتی آن و کثرت آن با توجه به تعینات. مقصود از نقطه، ربوبیت است که عبارت است از : ذات، از آن جهت که مبدأ و منشأ صدور افعال و کمالات در عالم عین و ایجاد موجودات و مخلوقات در خارج، پس از تعین آنها در علم است، یعنی خارج ساختن موجودات علمی به جهان خارج.
به تعبیر دیگر مقصود از نقطه، جهت امکانی اضافی است. به همین جهت است که تفاوت الف و باء، در ترتیب وجودی است، با موجد اول که حق تعالی است و الف نام گرفته است، به نقطه امکانی است که سبب امتیاز عبد از رب است؛ چون رب که مطلق است هرگاه به صورت عبد که مقید است درآید، تقید او تنها به خاطر نقطه امکانی اضافی است؛ بنابراین، نقطه امکانی سبب تفاوت بین عبد و رب است؛ چنان که نقطه اضافی، سبب تفاوت بین وجود مطلق و مقید است که در واقع یکی هستند.
علت یکی بودن مطلق و مقید این است که مقید، قطع نظر از اضافه که از آن به نقطه ممیزه تعبیر می کنند، همان مطلق است و مطلق به اضافه نقطه ممیزه همان مقید است.
به همین سبب است که گفته ایم: مقصود از نقطه، همان نقطه اضافی نسبی، بین مطلق و مقید یا عبد و رب است، زیرا با نادیده گرفتن این نقطه، میان مطلق و مقید و نیز میان عبد و رب، تفاوتی باقی نمی ماند. زیرا حقیقت که همان هستی است، امر واحدی است که به خاطر نسبت ها و اعتبارات، متعدد شده است.(همان، 406)

حقیقت محمدیه- صلوات الله و سلامه علیه
با توجه به برخی احادیث شریف که از حضرت ختمی مرتبت و خاندان معصوم وی نقل شده است، تعین نخست را حقیقت محمدیه، نامیده اند. روایات بسیاری در این زمینه وجود دارد که آدم حقیقی که همان تعین نخست است، وجود مبارک حضرت محمد – صلوات الله و سلامه علیه و آله و سلم- و حقیقت غیبی ایشان است.(ر.ک. جامع الاسرار، 932).
نقل نمونه ای از این روایات، روشن کننده این بیان است.

تماشا نرو نك تماشا تویی                          جهان و نهان و هویدا تویی
چه اینجا روی و چه آنجا روی                       که مقصود اینجا و آنجا تویی


قال ابوالحسن الکبری- استاذ الشهید الثانی (ره) فی کتاب الانوار: روی عن امیر المؤمنین انه قال: کان الله و لا شیء معه فاول ما خلق نور حبیبه محمد – صلوات الله و سلامه علیه- قبل خلق الماء و العرش و الکرسی و السماوات و الارض و اللوح و القلم و الجنه و النار و الملائکه و آدم و حوا باربعه و عشرین و اربع مأته الف عام، فلما خلق الله تعالی نور نبینا محمد- صلوات الله و سلامه علیه- بقی الف عام بین یدی الله عز و جل واقفاً یسبحه و یحمده و الحق تبارک و تعالی ینظر الیه و یقول: یا عبدی انت المراد و المرید، و انت خیرتی من خلقی، و عزتی و جلالی لولاک ما خلقت الافلاک، من احبک احببته و من ابغضک ابغضه، فقلا لا نوره و ارتفع شعاعه ... قال الامام علی بن ابی طالب- صلوات الله و سلامه علیه- ثم ان الله تعالی خلق من نور محمد – صلوات الله و سلامه علیه- عشرین بحراً من نور، فی کل بحر علوم لا یعلمها الا الله تعالی ... فقطرت منه قطرات کان عددها مائه الف و اربعه و عشرین الف قطره فخلق الله تعالی من کل قطره من نوره نبیا من الانبیاء فلما تکاملت الانوار صارت تطوف حول نور محمد – صلوات الله و سلامه علیه و آله- کما تطوف الحجاج حول بیت الله الحرام و هم یسبحون الله و یحمدونه ثم خلق من نور محمد – صلی الله علیه و آله و سلم – جوهره و تسمها قسمین، فنظر الی القسم الول بعین الهیبته فصار ماء عذباً، و نظر الی القسم الثانی بعین الشفقه فخلق منه العرش فاستوی علی وجه الماء، فخلق الکرسی من نور العرش و خلق من نور الکرسی اللوح و خلق من نور اللوح القلم ... (بحارالانوار ، 57، 199، حدیث 145).
در هر صورت، آن حقیقت کلی واحد که نخستین تعین و ظهور ذات حق تعالی است، عناوین و اسامی متعددی دارد که هر یک نظر به وجهی از وجوه آن حقیقت دارد.

« فقر ذاتی و حقیقی انسان و سایر مظاهر»
با توجه به آنچه درباره اسماء و صفات انسان کبیر یا تعین اول گفته شد، ممکن است کسی گمان کند که این جایگاه بلند و منحصر به فرد، نشان از بی نیازی آن دارد؛ از این رو، اشاره کوتاهی به فقز ذاتی و حقیقی انسان لازم است.
کلمات الهی، اگر از نفس رحمان که انسان کبیر است در عالم امر و جبروت که عالم عقول مجرده و نفوس قدسیه است، صادر شود؛ کلمات عینی و معنوی نام دارد و اگر در عالم خلق و شهادت به وسیله قلم اعلی بر صفحات الواح جسمانی، با دو دست الهی که گاهی از آن به اسماء جمالی و جلالی تعبیر می شود، صادر شود؛ کلمات وجودی نامیده می شود. (ر.ک. جامع الاسرار، 1132).
همه حقایق عالم هستی که کلمات الهی است، به ویژه نفس رحمانی و انسان کبیر که اولین تعین هستی است، دارای همه کمالات وجود هستند، خواه به صورت حقیقت یا رقیقت باشد، یا به صورت ظهور و بطون، ولی در ذات خویش و قطع نظر از نسبت و اضافه آن به نفس رحمانی یا ذات حق تعالی، امور عدمی و منبع شرور و در عین نقص و فقرند. این فقر از جهتی خیر و از جهتی شر است، به همین سبب، در روایات نیز از جهات مختلف مورد توجه قرار گرفته است. فقر ذاتی و حقیقی یعنی مالک نبودن  مطلقاً، حتی مالک وجود خود نبودن و حقیقت خود را عین ربط و تعلق به حق تعالی یا اسماء او دانستن . هر کسی که این فقر برایش حاصل شود، از حکم وجود اضافی امکانی بیرون می رود و در حکم وجود حقیقی واجبی کلی وارد می گردد؛ زیرا وجود، یا واجب است و غنی، یا ممکن است و فقیر و هر موجودی به یکی از آن دو متصف است؛ بنابراین اگر کسی با آگاهی به این فقر، وجود اضافی امکانی خویش را نفی نمود، به وجود واجبی متصف می گردد، این است معنی سخن عرفا که گفته اند: «اذا تَمَ الفقر فهو الله» (ر.ک. تفسیر المحیط، 2، 431).  

«اقسام فقر و مراتب آن»
قسم اول فقر:
این فقر، اگر چه به ظاهر فقر است ولی در واقع و معنی، وجوب وجود است؛ از این رو است که کمال، بلکه کمال ویژه است که اشرف بندگان حق تعالی که دارای مقام « او ادنی» است، بدان افتخار می کند و می فرماید: «الفقر فخری» (بحارالانوار، 72، 55) و نیز برخی از سخنان به ظاهر متناقض عارفان که شطحیات نام دارد، مربوط به همین مقام است. چنان که گفته اند: «سبحانی ما اعظم شأنی» (شرح فصوص الحکم، 499). یا «انا الحق من مثلی، هل فی الدارین غیری» یا «لیس فی جبتی سوی الله» و نظایر آنها.(ر.ک. تفسیر المحیط، همان). این یک قسم از فقر است که مقام ویژه اهل الله است.

« قسم دوم فقر»
«الفقر سواد الوجه فی الدارین» (بحار الانوار، 72، 30) که اشاره به ذات ممکن، قطع نظر از تعلق و ارتباط آن با حق تعالی است. حقیقت ممکن، قطع نظر از اتصال به حق تعالی، عدم صرف است و عدم صرف با فقدان مطلق همراه است، پس از آن جهت، ممکن فاقد هر گونه کمالی است.

«قسم سوم فقر»
«کاد الفقر ان یکون کفراً» . (بحارالانوار، 72، 29). این قسم از جهتی مطابق با قسم اول است و از جهتی مطابق با قسم دوم. از این جهت که اگر فقر حقیقی برای کسی حاصل شود و از ملکیت  و انتساب ملکیت به خود، بیرون رود؛ از احکام امکانی بیرون خواهد رفت و در این صورت، خود را در مقامی مشاهده می کند که فاقد هر گونه نقص و حدی است. خود را در مقام اتصاف به صفات الهی و تخلق به اخلاق او مشاهده می کند. کسی که به این مقام برسد، اما در آن ثابت قدم نباشد، ادعای ربوبیت خواهد کرد و این کفر است؛ از این جهت فرمود: «کاد» یعنی اگر در مقام فقیر به تمکین نرسد، به کفر خواهد گرایید.
اما اگر فقیر، عارف کامل باشد که به تمکین رسیده است، می داند و می یابد که وجودی که به او نسبت و اضافه یافته است، از آن او نیست بلکه از آن حق تعالی است، از این جهت ادعای ربوبیت نمی کند؛ بنابراین فقر نسبت به او، کفر نیست بلکه سبب افتخار او بر همه انبیاء است. زیرا چنین کسی، در عین فقر، در غنی ترین غنا و باقی ترین بقا قرار دارد . به همین سبب می فرماید: «الفقر فخری و به افتخر علی سایر الانبیاء.» (بحارالانوار، 72، 55)

تو ز شوق خود نپرسی که چه خوب و دلـربایی
                                      دو جهان به هم برآیـد چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی
                                      نه مکان تو را نه سویی، همگی به سوی مایی     

 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.