صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow عترت arrow جایگاه انسان
جایگاه انسان چاپ ايميل
19 شهريور 1387
از آنجا که انسان کامل، جامع همه مراتب هستی است و آن مراتب را در مرتبه روحش به صورت اجمالی دارد و در مرتبه قلبش به صورت تفصیلی، او عالمی کلّی است که محیط بر همه عوالم است و به خاطر همین کلّی بودنش، به اسمی که جامع همه اسماء است، آگاهی دارد. زیرا خود، مظهر آن اسم جامع است و از این طریق، به همۀ اسماء الهی کلی و جزیی آگاهی دارد. از آنجا که هر فردی از افراد عالم، علامت و آیتی برای یکی از اسماء الهی است و هر اسمی در باطن خود شامل همۀ اسماء الهی است، از این جهت، هر فردی از افراد عالم نیز، خود عالَمی است که به همۀ اسماء آگاهی دارد؛ بنابراین هم عوالم نامتناهی است و هم افراد آن و هم آگاهی هر یک از عوالم.
تفاوت انسان با دیگر افراد یا عوالم هستی، در این است که گسترۀ وجودی انسان، فعلیّت دارد و دیگر موجودات فعلیّت ندارند و به تعبیر دیگر، انسان توانایی و استعداد تفصیل همه اسماء را دارد ولی دیگر موجودات توانایی و استعداد تفصیل یک اسم و استعداد اجمال همۀ اسماء را دارند. و همین تفصیل در انسان کامل فعلیّت یافته است ولی در دیگر موجودات، امکان به فعلیّت رسیدن وجود ندارد و در سایر انسان ها امکان و استعداد تفصیل دارد ولی فعلیّت  آن را ندارد. (ر.ک. تفسیر المحیط،29،2)
از آنجا که انسان کامل، جامع همه مراتب هستی است و آن مراتب را در مرتبه روحش به صورت اجمالی دارد و در مرتبه قلبش به صورت تفصیلی، او عالمی کلّی است که محیط بر همه عوالم است و به خاطر همین کلّی بودنش، به اسمی که جامع همه اسماء است، آگاهی دارد. زیرا خود، مظهر آن اسم جامع است و از این طریق، به همۀ اسماء الهی کلی و جزیی آگاهی دارد. از آنجا که هر فردی از افراد عالم، علامت و آیتی برای یکی از اسماء الهی است و هر اسمی در باطن خود شامل همۀ اسماء الهی است، از این جهت، هر فردی از افراد عالم نیز، خود عالَمی است که به همۀ اسماء آگاهی دارد؛ بنابراین هم عوالم نامتناهی است و هم افراد آن و هم آگاهی هر یک از عوالم.
تفاوت انسان با دیگر افراد یا عوالم هستی، در این است که گسترۀ وجودی انسان، فعلیّت دارد و دیگر موجودات فعلیّت ندارند و به تعبیر دیگر، انسان توانایی و استعداد تفصیل همه اسماء را دارد ولی دیگر موجودات توانایی و استعداد تفصیل یک اسم و استعداد اجمال همۀ اسماء را دارند. و همین تفصیل در انسان کامل فعلیّت یافته است ولی در دیگر موجودات، امکان به فعلیّت رسیدن وجود ندارد و در سایر انسان ها امکان و استعداد تفصیل دارد ولی فعلیّت  آن را ندارد. (ر.ک. تفسیر المحیط،29،2)
پس انسان به خاطر مظهریّت برای اسم جامع و احاطه بر سایر اسماء عین علم به اسماء و مظاهر آن هاست؛ از این جهت نه تنها به تعلیم صوری، کتبی یا شفاهی نیازی ندارد، بلکه چنین تعلیمی امکان ندارد. مقصود از تعلیم او، تسویه و تعدیل حقیقی او در عالم ارواح است، چنانکه فرمود: «فاذا سویّته و نَفخت فیه مِن روحی» ( حجر،29). یعنی، آنگاه که حق تعالی انسان را در صورت رحمن که خلیفه علوم است، تعلیم داد و چنان تسویه و اعتدالی بخشید که هیچ مظهر دیگری از چنین اعتدالی بر خوردار نبودند و درنتیجه ظهور اسماء او چنان به تعادل رسید که هیچ مظهر دیگری از چنین اعتدالی برخوردار نیست و نخواهد بود. چنانکه فرمود: «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم»  (تین، 4) در نتیجه به چنان احاطه علمی دست یافت که در باره آن فرمود: «و علَّم آدم الاسماء کلّها» (بقره،31) (رک. جامع الاسرار، 12 11)
با این تسویه و تعدیل، انسان شایسته خلافت صوری و معنوی شد و بر همه موجودات دیگر، اطاعت و انقیاد از آدم و سجده بر او واجب گشت. همان گونه که مظهریّت اسم جامع مربوط به همه انسانهاست. (خواه به صورت استعداد، خواه به صورت فعلیّت) هم آدم حقیقی مظهر آن است، هم آدم صوری. سجده نیز بر همه انسانها صادق است و همه مسجود ملایک واقع شده اند، زیرا سجده یا به معنی خضوع و تذّلل و خاکساری است است، یا به معنی انقیاد و اطاعت. هر دو معنی در مورد فرزندان آدم صادق است ملایکه هم در برابر آدم فروتن بودند و هم در برابر فرزندان او؛ هم از آدم فرمانبر بودند و هم از فرزندان او؛ چنان که حق تعالی فرمود: «وَ لقد خَلَقناکم ثّم صوّرناکم ثمّ قلنا للملائکة اسجدوا فسجدوا الّا ابلیس لم یکن من السّاجدین» (اعراف، 11)

اطاعت و انقیاد تمام مراتب هستی نسبت به انسان کامل
فروتنی و فرمانبری ملایک از آدم حقیقی که روشن است، زیرا همه موجودات از او پدید آمده اند و از حیات او حیات یافته اند؛ از این جهت او مظهر و موجد آن هاست، بدین خاطر که همه موجودات نسبت به او همانند اعضاء و اندام ما نسبت به ما و روح ماست؛ بنابر این برآنها ولایت تکوینی دارد و خارج از اراده او کاری از آن ها سر نمی زند (رک جامع الاسراء 1114)
چنان که حضرت امیرمؤمنان – صلوات الله وسلامه علیه – فرمود: «نحن صنایع ربّنا والناّس بعد صنایع لنا»؛ (نهج البلاغه، نامه  28). بنابراین تمّرد و نافرمانی ملایکه نسبت به او ممکن نیست. در این مرحله، نه تنها مالکیت بلکه اجنّه و شیاطین و ابالسه نیز مطیع و منقاد و فروتن هستند؛ چنان که حضرت ختمی مرتبت – صلوات الله و سلامه علیه – فرمود: «ما منکم الّا و له شیطان، قالوا انت یا رسول الله؟ قال دانا، الّا انّ الله اعاننی علیه فأسلَم علی یدیّ». (بحار- الانوار،44،17)
امام هادی – صلوات الله وسلامه علیه- فرمود: «حتی لا یبقی ملک مقّرب و لا نبیّ رسل ولا صدیّق و لا شهید ولا عالم ولا جاهل و لا دنّی و لا فاضل و لا مؤمن صالح  و لا فاجر طالح و لا جبّار عفید و لا شیطان مرید و لا خلق فیما بین ذلک شهید الّا عرّفهم جلاله او کم و عظم خطرکم و کبر شأنکم و تمام نورکم و صدق مقاعدکم و ثبات مقامکم و شرف محلّکم و منزلتکم عنده و کرامتکم علیه و خاصّتکم لدیه و قرب منزلتکم منه؛» (بحار الانوار،102 ، 130 ) و نیز فرمود: «طأطأ کل شریف لشرفکم، بخع کل متکبر لطاعتکم و خَضَع کل جبّار لفضلکم و ذلّ کل شیٍ لکم.» (همان،132) بنابراین سجده برآدم حقیقتی عام و فراگیر است و هیچ کس از آن سر باز نزده است.
سجده بر آدم صوری نیز عمومیّت دارد؛ زیرا نسبت موجودات با او نیز همانند نسبت موجودات آدم حقیقی است و نصوص دینی بر آن دلالت دارد، چنان که حق تعالی فرمود: «فسجد الملائکه کلّهم اجمعُون» (حجر،30) همین گونه است سجده همه موجودات بر ذرّیه آدم؛ زیرا آنچه سبب سجده موجودات بر آدم بود، در فرزندان آدم نیز وجود دارد. تنها تفاوت آنها در قوّه و فعل آنهاست.
سبب سجده در آدم، تسویه و تعدیل حقیقی در عالم ارواح بود. این تسویه و تعدیل در فرزندان و ذریّه آدم نیز وجود دارد. بنابراین همۀ عالم فرمانبر او هستند، چنانکه حق تعالی فرمود: «و سخّر لکم، ما فی السّماوات و ما فی الارض» ( لقمان،20) پس جایگاه انسان در عالم هستی به گونه ای است که همه بر گرد محور او می چرخند و همه نیازمند به اویند؛ وجودشان و کمال وجودشان به او بستگی دارد. (ر.ک. جامع الاسرار،1114). به همین خاطر است که همه در خدمت اویند و در تأمین خواسته های او پیوسته در تلاش و همیشه به حمد و ستایش او مشغولند و معنی استغفار ملایکه برای اهل زمین به ویژه مؤمنان، همین است.

مراتب و وظایف ملایک
به تعبیر ابن عربی، آن گاه که حق تعالی زمام امور عالم را به دست ملایکه سپرد و هر گروهی را در جایی قرار داد، گروهی را به جایگاههای ویژه شان در آسمان ها نازل کرد و گروه هایی را زیر نظر آنان و تسخیر آنان به انجام امور طبیعت مأمور ساخت؛ گروهی را به نزول و عروج در شب و روز مأمور ساخت؛ هر صبح و شام از جانب حق تعالی بر انسان نازل شوند و از جانب انسان به سوی حق تعالی عروج کنند؛ گروهی را برای طلب مغفرت برای مؤمنان؛ گروهی را برای فرود آوردن شرایع آسمانی برای انسان ها؛ گروهی را برای رساندن خاطره ها ؛ گروهی را برای الهام ها؛ جمعی را برای تدبیر رحم ها؛ جمعی را برای تصویر آنچه در رحم ها پدید می آید؛ دسته ای را برای نفخ صور روح در بدن ها؛ گروهی را برای تدبیر روزی ها؛ گروهی را برای ریزش دانه های باران و مانند آن مأمور ساخت، چنان که خود گفته اند: «و ما مَنّا الّا و له مقام معلوم» (صافات،164 ) و بالاخره هیچ حادثه ای در عالم رخ نمی دهد، مگر آنکه گروهی از ملایک مأمور به تدبیر آن هستند؛ همۀ ملایک که به تدبیر امور انسان اشتغال دارند، تحت تسخیر والیان و خلفاء الهی قرار دارند که به امر آنان به تدبیر جهان هستی به عنوان مقدّمات پیدایش و استکمال انسان یا لوازم وجود او، می پردازند. همه انواع ملایکه مانند: صافّات، زاجرات، تالیات، مقسّمات، مرسلات، ناشرات، نازعات، ناشطات، سابقات، سابحات، ملقّیات، مدبّرات، در خدمت انسان و به تدبیر امور مربوط به انسان مشغولند. (تفسیرالمحیط ج2، 89 ؛ فتوحات مکیّه 1، 296 ؛ 252،2 ). و از حدود وظایف خود بیرون نمی روند و آن چه را که حق تعالی به آن ها دستور داده است، به بهترین صورت انجام می دهند، چنان که حق تعالی فرمود: «یفعلون ما یؤمرون ».( نحل،50)

خلقت جنّ و اطاعت و عصیان وی
   اگر چه ابلیس شهرت به عصیان دارد و حق نیز چنین است، ولی توجه به این نکته ضروری است که عصیان جنّ همان عصیان  آدم است و توصیف ابلیس به استکبار و عصیان همانند توصیف آدم به ظلم و جهل است. همان گونه که آدم با آنکه بی واسطه از حضرت حق تعالی تعلیم یافته است و همه آنچه را که قابل فرا گرفتن بود، فرا گرفته است، به گونه ای که در باره او «علَّم آدم الاسماء کُلّها» (بقره،31). گفته شده است، در عین حال «انّه کان ظلوماً جهولاً» (احزاب،72) نیز گفته شده است؛ و همان گونه که آدم در عین حال که احاطه بر همه علوم دارد، جهول خوانده می شود، ابلیس نیز در عین حال که خلق خدای متعال است و حق تعالی ربّ و مالک اوست و مالکیت حق تعالی حقیقی است نه اعتباری؛ بنابراین ملک او عین تعلّق و نیازمندی به اوست و این حقیقت عبودیّت اضطراری است، در عین حال «ابی واستکبر و کان من الکافرین» (بقره،34).نیز در باره او گفته شده است.
   حق تعالی، جنّ را از آتش آفرید، چنان که فرمود: «و خلق الجانّ من مارج من نار» (رحمن،15). و از آنجا که در آتش، قهر و عزّت و استکبار نهفته است و نشانه عظمت و جلال الهی است و سلطنت عظیمی به تغییر و تحوّل و ذوب ساختن اشیاء دارد و از آن جا که جنّ و ابلیس مظهر قهر و استکبار و جلال الهی است و نیز از آنجا که اسماء الهی در وجود آنان مغلوب جلال است، همان گونه که اسماء جلالی در وجود ملایکه مغلوب جمال است و نیز از آنجا که ابلیس تحت تعلیم ویژه جمال حق تعالی آن گونه که در مورد آدم گفته شد، قرار نداشت، به ظاهر خویش نگریست و بر حسب ظاهر از سجده بر آدم طفره رفت و «انا خیرٌ منه» (ص،76) گفت. (رک. تفسیر المحیط،)99،2) به احاطه و غلبه آتش بر آب و خاک نگریست و خود را از آدم برتر دانست.
این چیزی جز محدودیت علم او نیست؛ اگر چه اسماء جلالی محیط و غالب بر اسمائ جمالی است و به همین خاطر است که جلال پاسدار جمال و حجاب و پوشش آن است. بنابراین، مظاهر جلال، بر مظاهر جمال  غلبه دارند و شاید به همین خاطر باشد که ابلیس تا مقام تعلیم ملایک بالا رفته و بر آنها برتری یافته است، امّا اگر آن گونه که آدم تحت تعلیم حق تعالی بود، ابلیس هم تعلیم می یافت، به ظاهر خود و آدم نگاه نمی کرد، بلکه به جامعیّت او که ظهور جمال و جلال در اوست نظر می کرد، نافرمانی نمی کرد. چنان که آن گاه که ابلیس تعادل جمال و جلال را در آدم حقیقی مشاهده کرد، عبودیّت او را پذیرفت، همان گونه که پیش از این اشاره شد. علاوه براین، به حکم ظهور افعال در فاعل ها به تبع عین ثابت آن ها، مخالفت آن ها عین موافقت است، چنان که برخی از عرفا گفته اند: «هر که امر خدا را مخالفت کند، با او مخالفت نکرده است.» (ر.ک اسرارالشریعه،59)
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.