صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow عترت arrow تعابیر مربوط به حقیقت انسان 2
تعابیر مربوط به حقیقت انسان 2 چاپ ايميل
20 شهريور 1387
کتاب
   عوالم هستی خواه کلّی، خواه جزیی، کتابهای الهی هستند؛ بدین جهت که دارای کلمات تاّم هستند. کلیّات عوالم هستی، کتابهای کلّی و اصلی هستند امّا کتابهای جزیی و فرعی آن بی شمار است. زیرا هر چه در عالم هستی وجود دارد، کتابی است از کتابهای الهی. بدین جهت که در این موجودات، احکام خود یا دیگر موجودات ثبت و ضبط می گردد؛ از این جهت، هر کدام از آن ها کتاب است. (ر.ک قیصری شرح مخصوص الحکم، 28).
   دلیل براینکه آفاق و انفس دو کتاب هستند که شامل آیات، کلمات و حروف الهی می باشند، بسیاراست ؛ بزرگترین آنها شهادت حق تعالی بر این امر است که آفاق و انفس، شامل آیات و کلمات و حروف است و مطالعه آن سبب مشاهده او و مشاهده انوار وجه او می گردد و چون از سویی جهان دارای آیات است و از دیگر سو، آیات با کتاب نسبت ویژه ای دارند، زیرا کتاب عبارت است از صورت و ترکیب جامعی که شامل آیات وکلمات باشد. پس آفاق و انفس به حکم دارا بودن آیات و کلمات، هر کدام کتابی از کتابهای حق تعالی هستند. چنان که فرمود: «قل فأتوا بکتاب من عندالله هو اهدی مِنهُما اتَّبعهُ ان کنتم صادقین» (قصص،49). چه کتابی است که از آن دو کتاب (آفاق و انفس) هدایت کننده تر باشد. (ر.ک تفسیرالمحیط، 2 ،16) و نیز فرمود: «لو کان البحر مداداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربّی و لو جئنا بمثله مدداً» (کهف،109). و نیز فرمود: «و لو انّ ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمُدّه من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله انّ الله عزیز حکیم» (لقمان،27)
کتاب
   عوالم هستی خواه کلّی، خواه جزیی، کتابهای الهی هستند؛ بدین جهت که دارای کلمات تاّم هستند. کلیّات عوالم هستی، کتابهای کلّی و اصلی هستند امّا کتابهای جزیی و فرعی آن بی شمار است. زیرا هر چه در عالم هستی وجود دارد، کتابی است از کتابهای الهی. بدین جهت که در این موجودات، احکام خود یا دیگر موجودات ثبت و ضبط می گردد؛ از این جهت، هر کدام از آن ها کتاب است. (ر.ک قیصری شرح مخصوص الحکم، 28).
   دلیل براینکه آفاق و انفس دو کتاب هستند که شامل آیات، کلمات و حروف الهی می باشند، بسیاراست ؛ بزرگترین آنها شهادت حق تعالی بر این امر است که آفاق و انفس، شامل آیات و کلمات و حروف است و مطالعه آن سبب مشاهده او و مشاهده انوار وجه او می گردد و چون از سویی جهان دارای آیات است و از دیگر سو، آیات با کتاب نسبت ویژه ای دارند، زیرا کتاب عبارت است از صورت و ترکیب جامعی که شامل آیات وکلمات باشد. پس آفاق و انفس به حکم دارا بودن آیات و کلمات، هر کدام کتابی از کتابهای حق تعالی هستند. چنان که فرمود: «قل فأتوا بکتاب من عندالله هو اهدی مِنهُما اتَّبعهُ ان کنتم صادقین» (قصص،49). چه کتابی است که از آن دو کتاب (آفاق و انفس) هدایت کننده تر باشد. (ر.ک تفسیرالمحیط، 2 ،16) و نیز فرمود: «لو کان البحر مداداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربّی و لو جئنا بمثله مدداً» (کهف،109). و نیز فرمود: «و لو انّ ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمُدّه من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله انّ الله عزیز حکیم» (لقمان،27)
   شکی نیست که منظور از این کلمات، الفاظ و واژه های قرآن، تورات و انجیل و دیگرکتابهای آسمانی نیست؛ زیرا اگر چنین بود، در باره آن، این گونه مبالغه نمی شد. شکی نیست که کلمات قرآن و کلمات هر کتاب آسمانی دیگر، با صرف چند مثقال مرکّب، کمتر یا بیشتر تمام می شود. مگر نوشتن کلمات و واژه های قرآن به چه اندازه جوهر و مرکّب نیاز دارد؟ این کتابی که مورد اشاره است، کتابی است که اگر همه دریاها مرکّب و جوهر شود و چندین دریای دیگر نیز بدان افزوده شود، بازهم پیش از آن که همه کلمات الهی رقم خورد ،تمام می شود و چیزی از آن باقی نمی ماند. کلمات این دو کتاب عبارت است از حقایق موجودات و ماهیّات اعیان آنها؛ یا عبارت است از موجودات مرکّب خارجی، خواه روحانی باشند، خواه جسمانی.
از آنجا که مراتب این عوالم نا متناهی است، چنان که موجودات هر یک از عوالم نا متناهی است، اگر برای نوشتن الفاظ و واژه های آنها نیز هزاران دریای مرکّب صرف شود، هنوز نام همه نوشته نشده است؛ زیرا در غیر این صورت هر یک از عوالم موجودات یاد شده متناهی خواهد بود و حال آنکه به اتّفاق محقّقان نامتناهی است. (ر.ک .تفسیر المحیط،2، 17)
افراد موجود عالم هستی، حروف کتاب آفاقی اند؛ موجودات مرکّب عالم، کلمات کتاب آفاقی اند. این کلمات به مثابه کلمات قرآن است. کلیّات و طبقات و مراتب عالم هستی، آیات کتاب آفاقی اند. از آن جا که انسان صورت آفاقی اجمالی و تفصیلی کتاب آفاقی است، مرکّبات نفس او بمثابه کلمات آن است و کلّیات نفس او همانند کلیّات عالم آفاق است. بنابراین همان گونه که عالم آفاق، کتاب است، عالم نفس انسانی نیز کتاب است، و ازآنجا که قرآن کتاب الهی و صحیفه ربّانی است، آفاق وانفس نیز، کتاب الهی و صحیفه ربانی است. (رک تفسیر المحیط، 2، 17)
کتابهای نامبرده، کتابهای اصلی و کلّی الهی است، اما کتابهای فرعی و جزیی بیشتر از آن است که به تصوّر آید، چه رسد به شمارش و نامبردن آن. (رک تفسرالمحیط، 2، 31 )
زیرا چنان که گفته شد و قیصری بدان تصریح داشت، همه موجودات عالم هستی، ازاین جهت مظهر اسمی از اسماء الهی است و هر اسمی نیز جامع اسماء دیگر به صورت اجمال است و بدین جهت هر فردی از موجودات عالم، خود عالمی است وهر عالمی، کتابی است بنابر این کتابهای فرعی وجزیی الهی، همه موجودات بی شمار جهان هستی اند .  

«جایگاه رفیع انسان»
    انسان از آن جهت که شامل همه موجودات عالم هستی است که در مرتبه قلب خود به صورت اجمال واجد آن و در مرتبه روح خود به صورت تفصیل دارای آن است، کتاب الهی و صحیفه رباّنی است و نیز مراتب وجود انسان از نفس و قلب تا خفی واخفی ، هر یک از کتابهای اصلی و کلّی الهی است و جزئیات هر یک از مراتب انسان، یکی از کتابهای جزیی و فرعی است؛ همان گونه که عالم کبیر که آفاقی نام دارد دارای آغاز، انجام، دنیا و آخرت است؛ عالم صغیر نیز که انفسی نام دارد، آغاز، انجام ، دنیا و آخرت دارد.(رک تفسیر المحیط،2، 32)

« عین الله»
   انسان از جهتی دیگر عین الله و عین العالم است، چنان که عرفا گفته اند که مقصود از عین الله، انسان کاملی است که به مقام برزخیّت کبری واصل و در آن محقّق شده باشد. از این جهت وی را عین الله نامیده اند که حق تعالی به خاطر نگاه بر او به جهان می نگرد، یا به خاطر نگاه او به جهان، به جهان می نگرد و به آن هستی می بخشد و رحمت خویش را نازل می کند، چنان که فرمود: « لولاک لما خلقت الافلاک » ( بحار الانوار،15 ، 28)
و نیز فرمود: « و ما ارسلناک الّا رحمةً للعالمین » (انبیاء،107) او واسطه نزول فیض و رحمت الهی به خلق است (رک جامع الاسرار، 785) از جهتی دیگر وی را « عین الحیاه » می نامند. عین الحیاه عبارت است از باطن اسم حیّ که هر کس بدان نایل و متحقّق شده باشد، از چشمه ای خواهد نوشید که هرگز نخواهد مرد؛ زیرا در این صورت به حیات حق تعالی زنده خواهد گشت و واسطه حیات عالم خواهد شد، به گونه ای که هر عضو یا فردی از عالم هستی که به حیات دست یابد، به واسطه اتصّال به او که به حیات حق تعالی رسیده است و عین الحیاه شده است، به حیات دست می یابد؛ زیرا حیات این فرد، حیات حق تعالی است. کریمۀ « وَجعلنا من الماء کلّ شیء حیّ » ( انبیاء،30) به همین نکته اشاره دارد و نیز آیات « و کان عرشه علی الماء » (هود،7). « و عیناً یشرب بها عبادالله یفجّرونها تفجیراً » (انسان،6). به همین عین الحیاه نظر دارد. این چشمه است که چشمه کافور و حوض کوثر نامیده شده است و حضرت خضر- صلوات الله علیه- قطره ای از آن نوشیده است و برای همیشه حیات یافته است. (رک جامع الاسرار،759)

« حیات ابدی به چه معناست؟ »
   به تعبیر دیگر، آنان که به حیات حقیقی – که ابدی است – دست می یابند، باید از مراحل و عوالم مختلف عبور کنند که عبور از هریک از آنها تدریجی است و همین عبور از یک عالم و ورود به عالم دیگر، مرگ نام دارد. آنان که به عین الحیاه می رسند، به صورت دفعی همه مراحل و عوالم را طی می کنند و یا در زمان اندک از آن عبور می کنند و به حیات ابدی – که مرگ یعنی انتقال از عوالم مادون به عوالم مافوق ندارد- می رسند و از همه ظلمتها که ظلمتهای عالم طبیعت و مقام کثرت است، عبور می کنند. همین ظلمتهای عالم طبیعت و کثرت است که مقام بُعد نام دارد. آب حیات سالک را از این ظلمت عبور می دهد یا او را تطهیر می کند وپاک ومنزّه می سازد. (رک، همان،760 )

دوش وقت سحراز غصّه نجاتم دادند                              واندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

« عین الحیاه » عبارت است از چشمه ولایت و مقام توحید حقیقی
    اگر به ظاهر چشمه نگریسته شود، ولایت است و اگر به باطن نظر شود، توحید است. آنان که در پی یافتن این چشمه بودند مانند خضر و اسکندر، در حقیقت در پی یافتن نبّی و ولیّ بوده اند (همان، 761) که چشمه آب حقیقی همانها هستند، نه آبی چون آبهای طبیعی مادّی که از کوهی یا تپهّ ای جاری شده است. از جهت دیگر انسان را عرش نامیده اند. عرش الله، عرش رحمن و عرش رحیم، همه اینها عناوین متعدّد برای انسان است و هر کدام از آنها، نشان دهنده یکی از جنبه های وجودی اوست. چنان که فرمود: « الله الذّی رفع السموات بغیر عمد ترونها ثمّ استوی علی العرش » (رعد،2). عرش محل استواء و قیام الله است و مظهر ذات مقدّس اوست و نیز فرمود: « الرحمن علی العرش استوی » (طه،5). این عرش محل استوا و قیام رحمن است . این عرش است که به لحاظ مقام کثرت، شامل همه موجودات می شود و از این جهت مظهر رحمت عام حق تعالی است.
    به تعبیر دیگر انسان، از جهت روحش که روح اعظم است و محیط بر همه هستی است و همه موجودات به او قیام دارند، مظهر ذات مقدس الله و عرش الله است. از این جهت ستون نامرئی عالم هستی است و از جهت جسمش که جسم کلی و عرش عظیم نامیده می شود و شامل همه موجودات است، مظهر رحمن است. از این جنبه، او اولین کثرت خلقی است، چنان که حضرت ختمی مرتبت – صلوات الله وسلامه علیه- فرمود: «اوّل ما خلق الله العرش » (رک، جامع الاسرار، 1148) و از جهت نفس او که لوح، نفس کلّی و کرسّی نامیده شده است، عرش رحیم است. حاصل آنکه باطن و روح انسان مظهرالله، ظاهر و جسم او مظهر رحمن و نفس او مظهر رحیم است. (همان)

« انسان، ستون عالم هستی است »
    عمد و ستون بودن انسان برای آسمانها عبادت است از تعلّق و وابستگی وجودی آسمانها به انسان. همان گونه که خیمه بدون دیرک نمی تواند بر پا ایستد و در واقع در صورت نبودن دیرک خیمه ای نیست؛ آسمانها نیز بدون انسان، آسمان نیستند و وجود نخواهند داشت. حق تعالی به وسیله این عمد و ستون است که از فرو ریختن و زوال آسمانها جلو گیری می کند. آسمانها که به وجود انسان چنین وابستگی دارند، زمین و طبیعت، به طریق اولی چنین است؛ از این جهت با فانی شدن صورت انسان از زمین و طبیعت، نه زمینی باقی می ماند نه موجودی زمینی. از آنجا که با انتقال انسان به آخرت، آبادی نیز به آخرت منتقل می شود و دنیا ویران و نابود می گردد، فهمیده می شود که آن حقیقتی که مقصود از آفرینش جهان است، انسان است و او حقیقتاً خلیفه و محل ظهور اسماء الهی و جامع حقایق عالم هستی، از ملک و فلک و روح و جسم و جماد و نبات و حیوان است و محور و ستون عالم آفرینش و مقصد آن است. انسان با کوچکی جسمش در چنین جایگاهی قرار دارد.
     اما آیه کریمه « لخلق السموات والارض اکبر من خلق النّاس » ( غافر، 57) که آفرینش آسمان و زمین را از آفرینش انسان بزرگتر می داند، بدین جهت است که آسمان و زمین نسبت به انسان در حکم پدر و مادر اوست؛ از این رو، خداوند متعال مقامش را بالا برده است و بر شرافت آن افزوده است. (تفسیر المحیط،ج2، 64)

« اقسام سیر و سلوک »
   هر موجودی دو سیر دارد: ا- سیر صوری  2- سیرمعنوی
    سیر صوری جمادات این است که به مرتبه گیاهی برسند. امّا سیر معنوی آنها این است که به نوعی جزء بدن انسان شوند. غذا، نوشیدنی  یا دوای او گردند و بدین طریق جزء بدن وی شوند و نام انسان برآنها نهاده شود. سیر صوری گیاهان این است که به مرتبه حیوان رسند. و از حبّ و میل و کشش برخوردار شوند. سیر معنوی آنها مانند جمادات این است که به گونه ای جزء بدن انسان شوند. سیر صوری حیوانات این است که به مرتبه انسان برسند و از کمال منطق و تکلّم و دیگر اوصاف ویژه انسان برخوردار شوند. سیر معنوی آنها، همانند سیر معنوی گیاهان و جمادات است. به تعبیر دیگر، کمال همه موجودات این است که به مرتبه انسان دست یابند و کمال انسان این است که به حق تعالی دست یابد. علّت این امر این است که مقصد و مقصود همه عالم انسان است و مقصود و مطلوب انسان خدای متعال است. کریمۀ «و سخّرلکم ما فی السّموات و ما فی الارض جمیعاً » (جاثیه،13) اشاره به همین معنی دارد و نیز سخن حق تعالی به حضرت ختمی مرتبت- صلوات الله و سلامه علیه- که می فرماید: « لولاک لما خلقت الافلاک » (بحار الانوار، 15، 28 ). ناظر به همین مطلب است.

« انسان واسط سیر تمام عالم هستی به سوی حق تعالی است.»
     اگر چه سیر معنوی همه موجودات به سوی انسان است، امّا آنها به واسطه انسان به سوی حق تعالی در سیر حرکتند. انسان برای سایر موجودات، حکم امام و رهبر را دارد که دیگران را در مسیر معیّنی پیش می برد. سایر موجودات با سیر به سوی انسان به او می رسند و با همراهی انسان یا به تبع حرکت انسان به سوی خدا ، به آن مقصد نهایی و عنایت قصوای هستی دست می یابند. بنابراین، همه رو به سوی او دارند که « لکلّ وجهة هو مُولّیها » (بقره،148) و همه به سوی او باز می گردند، خواه بی واسطه و خواه با واسطه و در باره تمامی موجودات درست است که گفته شود « الیه راجعون » (بقره،46)، (رک اسرار الشریعه،62)

خوشا چشمی که رخسار تو بیند            خوشا جانی که جانانش تو باشی

   انسان نیز، دو سیر دارد:
 1- سیر صوری انسان این است که به مقام طهارت و تقدّس مَلَکی دست یابد و از عوارض مادّی و طبیعی و بدنی انسانی و آمادگی های ناشی از کدورتهای طبیعی خلاص می شود و به مقام تجرّد برسد.
 2- سیر معنوی او این است که به مرتبه نبوّت، رسالت و ولایت نایل گردد و از این منزل عبور کند و به مقام وحدت و یگانگی محض واصل شود. این مقام عبادت است از « از میان برداشتن دو گانگی اعتباری و استقرار وحدت حق و خلق »، چنان که حضرت ختمی مرتبت فرمود: « لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبّی مرسل» (بحار الانوار،18، 360) و نیز فرمود: « من رآنی فقد رأی الحق » (بحار الانوار،61 ، 235) و نیز به همین معناست کلام حق تعالی که فرمود: « و ما رمیت اذا رمیت ولکنّ الله رمی» (انفال ،17). این مقام، وحدت در میان کثرت و کثرت در عین وحدت یا نفی در عین اثبات و اثبات در عین نفی است. این مقصد نهایی انسان است که خداوند متعال در کریمه « ثمّ دنی فتدلّی فکان قاب قوسین او ادنی» (نجم،9)، بدان اشاره کرده است.

« سیرجنّ و فرشتگان آسمانی»
     سیر صوری جنّ عبارت است از دستیابی به مقام فرشتگان آسمانی یعنی به مقام تجرّد و تقدّس و سیر معنوی آنها، وصول به مراتب انسانی و دریافت معارف الهی ویژه انسان است، چنان که خدای متعال فرمود: « قل اوحی الّی انّه استمَع نفر من الجنّ فقالوا انّا سمعنا قرآناً عجباً یهدی الی الرّشد فآمنّا به و لن نشرک بربنّا احداً » (جن،2)
سیر صوری فرشتگان آسمانی این است که به مقام و مرتبه قرب خاص و تنزیه و تقدیس برسند. به مقام ملایکه ای برسند که خدای متعال آنها را از نوع خود ممتاز و بر آنها برتری داد، مانند جبرئیل، میکائیل و دیگران. سیر معنوی آنها این است که به برخی از اسراری که انسان از خدای متعال به دست آورده است، نایل شوند. چنان که جبرئیل- صلوات الله علیه- فرمود: « لو دنوت انملة لا حترقت » (بحار الانوار،18 ، 283) و نیز چنان که در آیه « فلمّا أنباُهم باسمائهم » (بقره،33)، آموزش اسماء به ملایکه به وسیله آدم، بدین نکته اشاره دارد.
به همین خاطر است که از دیدگاه عرفان، انسان بزرگتر و بالاتر از فرشته است، بدین جهت که سیر ویژه انسان، تام تر از سیر هر موجود دیگری است و ملایک نیز از آن سهم و بهره ای ندارند. ( رک، ایرار الشریعه، 63)
     باید اشاره کرد که اهمیت انسان به خاطر حیات و نطق و معرفت او نیست، زیرا همه عالم هستی از این کمالات به اندازه هستی خود برخوردارند. اینک مناسب است به یکی از جنبه های اهمیت انسان که به علم و معرفت او ارتباط دارد، اشاره کنیم و آن تقدم علم انسان بر خلقت اوست و به تعبیر دیگر، علم قرآنی انسان است.

« مقام جمعی انسان »
    یکی از مقامات انسان، مقام جمع است که پس از پایان سفر سوم به آن دست می یابد. مقام جمع آن است که بنده در عین کثرت، خود را در آیینۀ حق تعالی، واحد می بیند و حق تعالی در عین وحدت خود را در آیینۀ بنده، کثیر بینید، به گفته شاعر:

شهدت نفسک فینا- وهی واحده-                کثیرهً ذات اوصاف و اسماء
و نحن فیک شهدنا بعد کثرتها                       عیناً بها اتّحد المرئی والرّایی


    تو خویش را در عین وحدت در وجود مرآئی، کثیر و دارای اسماء و صفات می بینی و ما در تو عینی را شهود کرده ایم که در آن- با وجود کثرت- بیننده و دیده شده متّحد گشته اند.
    این مقام، مقام جمع حقیقی و مرتبه وصول کلّی است که بالاتر از آن هیچ مقام و مرتبه ای نیست. این جاست که حق تعالی، چشم و گوش و دست و زبان بنده اش شده است و در عین حال بنده نیز، دست و چشم و گوش وزبان حق تعالی گشته است. چنان که خود فرمود: « و ما رمیت اذ رمیت ولکنّ الله رمی» (انفال،17) این دست تو نبود که تیر انداخت، بلکه دست من بود دست بنده، دست خداست. و نیز حضرت حبیب خدا- صلوات الله و سلامه علیه- فرمود: «من رآنی فقد رای الحق» (بحار الانوار،61، 235). آن که مرا بیند، حق تعالی را دیده است. و نیز حضرت امیرمؤمنان- صلوات الله و سلامه علیه- فرمود: «انا وجه الله، انا دید الله، اناجنب الله ...» (بحار الانوار24، 194؛ بصایر الدّرجات، 61 ؛ روضه المتّقین، 14 ،272)  
و نیز، آن حضرت فرمود: « انّ الله شراباً لِاُولیائه، اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طربوا و اذا طربوا طابوا و اذا طابوا ذابوا و اذا ذابوا خلصوا و اذا خلصوا طلبوا و اذا طلبوا وجدوا و اذا وجدوا وصلوا و اذا وصلوا اتّصلوا واذا اتّصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم. (رک. نقد الفقود، 119 ؛ العلّیه،319 ؛ قره العیون، 366 ؛ کلمات مکنونه،79)

آن می که در سبو دل صوفی به عشوه برد                 کی در قدح کرشمه کند ساقیا بگو

   آن گاه که عبد به مقام اتصّال که محبّت در آن به ظهورتام می رسد، دست یابد، دیگرمیان او و حبیبش تفاوتی نمی ماند. ( نقد الفقود،119). به همین معناست توقیع مبارک حضرت بقیه الله- روحی و جسمی له الفدا- در اعمال ماه رجب که فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحیم الهّم انّی اسألک بمعانی جمیع ما یدعوک به ولاه امرک المأمونون علی سرّک المستبشرون بامرک الواصفون لقدرتک المعلنون لعظمتک اسألک بما نطق فیهم من مشیّتک فجعلتهم معادن لکلماتک و ارکاناً لتوحیدک و آیاتک و مقاماتک الّتی لا تعطیل لها فی کلّ مکان یعرفک بها من عرفک لا فرق بینک و بینها الاّ انّهم عبادک و خلقک فتقها و رتقها بیدک، بدؤها منک و عودها الیک اعضاد و اشهاد و مناه و اذواد وحفظه و روّاد فبهم ملأت سمائک و ارضک حتی ظهر ان لا اله الاّ انت». (بحارانوار، 98 ، 393)
این جاست که عرفا گفته اند: 
 
  اانت ام انا هذا العین فی العین                             حاشای حاشای من اثبات اثنین

     و نیز «انا من اهوی و من اهوی انا»  (نقد الفقود،120)

« انسان کامل در طبیعت »
     انسان کامل در هر یک از مراتب هستی دارای ویژگی ها و کمالات منحصر بفردی است که کمالات موجودات، مربوط به همان مرتبه جلوه وظهور آن کمالات است. چنان که گفته شد در مرتبه وحدت و مراتب پس از آن، برابری با الوهیّت و تفاوت در ربوبیّت از ویژگی های اوست. انسان کامل در تنزّل خود و به وسیله آن، عالم هستی را ترسیم می کند و سبب ظهور آن می گردد و با رسیدن به پایان سیر نزولی خود، اگر چه به ظاهر با مظاهر خود همگون است و از این جهت بشری همانند دیگران است. (کهف،110) ولی در واقع کمالات دیگران با کمالات او همسان و همگون نیست. دیگران در مرتبه کثرت، شاهد کثرت اند و در صورت مشاهده وحدت، این مقام برای آنان حال است نه ملکه، زود گذر همچون برق گذراست، ولی برای او مقام است و در آن استقرار یافته است؛ بدین جهت او شاهد کثرت در عین وحدت و در مشاهده وحدت، از اعتدال خارج نمی شود، چنان که حق تعالی فرمود: « ما زاغ البصر و ما طغی لقد رای من آیات ربّه الکبری » (نجم،18 ،17) یعنی حبیب ما در مشاهده کثرت با وحدت خطا نکرد و منحرف نگشت و از مشاهده کثرت به دیدن غیر متمایل نگشت و در مشاهده آیات حق تعالی که مظاهر اویند، از حد وسط که توحید جمعی و صراط مستقیم است، خارج نشد و حق را در جلوه مظاهر مشاهده کرد؛ نه غیر حق در جلوه مظاهر برای او قابل شهود است و نه حق در غیر مظاهر مشاهده شده است. (رک، جامع الاسرار،584)

« روشن از روی تو آفاق جهان می بینم »
    مشاهده همه مراتب وحدت در همه مراتب کثرت، ویژگی منحصر به فرد انسان کامل است که مشاهدات سایر اولیاء کامل و سهم آنان از شهود وحدت در کثرت، جلوه ای از تجلّیات بی پایان اوست. چنان که در توقیع مبارک حضرت بقیه الله- صلوات الله و سلامه علیه- آمده است. (ابن طاووس، اقبال الاعمال، 464؛ شیخ طوسی، مصباح المتجّهد، 803) البته یادآوری این نکته لازم است که انسان کامل با تمام اوصاف یاد شده ، خود ظهور تام حق تعالی است؛ بنابراین عبد و مربوب اوست؛ خلق و تجلّی اوست، اگر چه خود مبدأ و منتهای همه مظاهر و عباد است؛ چنان که امیرمؤمنان – صلوات الله و سلامه علیه- فرمود: « ایّاکم والّفوا فینا، قولوا انّا عبید و قولوا فی فضلنا ما شئتم » (بحار الانوار، 10، 92 )

کوس ناموس تو از کنگره عرش زنیم                 علم عشق تو بر بام سعادت بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا                 همه بر فرق سراز بهر مباهات بریم

    انسان کامل اگر چه در طبیعت جنبه بشری دارد که همانند دیگران است، اما او نازل شده مقام وحدت است، به تعبیر دیگر از وحدت به کثرت تنّزل یافته است. البتّه تمامی انسانها چنین هستند، امّا اولاً، تنزّّل سایر انسانها به وسیله انسان کامل انجام می پذیرد و ثانیاً تنزّل آنان به عالم کثرت، به مقام وحدت آنان خدشه ای وارد نمی سازد و در عین حال که بشری زمینی هستند، حقیقیتی آسمانی اند، چنان که حق تعالی فرموده: «والنّجم اذا هوی» (نجم،1) مقصود از نجم در این جا، وجود مبارک رسول خدا- صلوات الله و سلامه علیه- است و معنی آن این است که قسم به این پیامبر کامل که شریف ترین مخلوقات وبزرگترین آنهاست، آن گاه که از عوالم وحدت به عالم کثرت، برای تکمیل کثرات که آغاز سفر چهارم از سفرهای چهارگانه است، تنزّل یافته و فرود آمده است، (رک- جامع الاسرار، 572 ). در عین حال که همانند دیگر انسانها در طبیعت است، در ماوراء طبیعت و به تعبیر قرآن، در افق اعلی (نجم، 7)، نیز هست.
    اگر در افق اعلی نباشد، جبرئیل نمی تواند او را تعلیم دهد و وحی خدا را به او ابلاغ نماید. مقصود از افق اعلی، پایان مراتب عالم کثرت و اولین مرتبه حضرت واحدیّت است که پایان سیر انبیاء و اولیاء است.(رک جامع الاسرار،574 ) و انبیاء با قدم خویش، به مراتب بالاتر از آن نمی رسند، جز حضرت ختمی مرتبت –صلوات الله وسلامه علیه وآله- که حق تعالی در باره او فرمود: « ثمّ دنی فتدلّی فکان قاب قوسین او ادنی »(نجم، 9-8) او به حضرت واحدیت که حضرت ذات است، نزدیکتر شد و بدان تعلّق یافت. قرب او در این حال به حضرت ذات احدی به اندازۀ دو قوس کمان یعنی قوس امکان و وجوب می باشد. در این مقام است که قرب مانع مشاهدۀ غیر است و اغیار از وی برچیده شده اند و در نتیجه، او به تماشای حقیقت وجود واحد نشسته است و به مقام «اوادنی» رسیده است که عبارت است از مقام وحدت ذاتی و مشاهدۀ حضرت احدیّت. (رک، جامع، الاسرار،575)

« حبیب من ! من چشم و گوش تو هستم »
    در همین سفر است که آنچه که پیش از آن با بصیرت قابل مشاهده بود، اینکه با بصر قابل مشاهده است. به همین خاطر است که همان گونه که فرمود: «ما کذب الفؤاد ما رای» (نجم، 11) فرمود: « ما زاغ البصر و ما طغی» (نجم،17). زیرا آنگاه که سالک از عالم وحدت به عالم کثرت باز می گردد و سفر چهارم خود را آغاز می کند، آنچه را که پیش از این سفربا بصیرت مشاهده کرده بود، اینک با بصر مشاهده می کند، چون بصر و بصیرت در این سفر، یک حقیقتند. پیش از این سفر به حکم «رایت ربّی بعین ربّی» (رک جامع الاسرار، 587). و با اندکی تفاوت شرح اصول کافی،26) با بصیرت مشاهده می کرد، ولی اینک به حکم « کنت سمعه و بصره » (بحار الانوار،5، 207) با بصر مشاهده می کند؛ بدین جهت است که حق تعالی در باره رسولش چنین می فرماید: « و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی» (انفال،17) و رسول- صلوات الله و سلامه علیه- در باره حق تعالی فرمود: « من رآنی فقد رای الحق » (رک، جامع الاسرار 587؛ نقد الفقود،119؛ اسرارالشریعه،63) و آنچه که به نام شطحیّات از عرفا نقل شده است، مربوط به همین موضوع است، (رک جامع الاسرار،587) ولی مربوط به این مقام نیست، بلکه مربوط به مقام روح است که کثرت برچیده می شود.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد                   دل رمیده ما را انیس و مونس شد
 نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت               به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد


    رسول خدا –صلوات الله وسلامه علیه و آله وسلّم- در باره شب معراج فرمود: « علمّت علم الاوّلین و الاّخرین» (عوالی اللئالی،4، 120) و هر آنچه که پیامبر معصوم بگوید، درست و مطابق با واقع است؛ زیرا او چیزی از جانب خود نمی گوید، بلکه به وسیله وحی که از جانب خدا بر او نازل می شود، سخن می گوید؛ چنان که حق تعالی فرمود: « و ما ینطق عن الهوی ان هو الاّ وحی یوحی» (تفسیر المحیط)،1،303)؛ بنابراین می فهمیم که او به همه چیز از کلّی و جزیی که به نوعی به تکمیل خلق و هدایت آنان از ازل تا ابد ارتباط دارد، آگاه است.(رک تفسیر المحیط، 1 ، 303) بلکه به غیر از آن نیز آگاه است.
باید در پایان به اجمال گفت که اولاً، انسان کامل به همه علوم اولین و آخرین آگاه است؛ از این جهت، نادانی در باره او در هیچ موردی صادق نیست و ثانیاً، آنچه را که او بگوید، حق و صدق است و جز سخن صادق، مطابق با واقع برزبان او جاری نمی شود؛ از این جهت، کذب و خطا و سهو در باره او نارواست و ثالثاً، آنچه را که اومی گوید سخن وحی است نه از خویش؛ بنابر این متّصف به ضعف و قصور و فتور و مانند آن نمی شود.

گفتی سرتو بسته فتراک ماشود                                سهل است اگر تو نشت این بار می کشی
باچشمُ ابروی تو چه تدبیر دل کنم                               وه زین کمان که برون بیمار می کشی
حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر                          می می خوری و طرّه دلدار می کشی       
                         
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.