صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow تفسیر موضوعی قرآن و حدیث arrow انسان شناسی در قرآن arrow درس ششم: بحث شناخت
درس ششم: بحث شناخت چاپ ايميل
07 آذر 1387
درس ششم:بحث شناخت
در ادامه بحث «محدوديت شناخت از ديدگاه قرآن»، به بيان شواهدي از آيات قرآن كريم مي‌پردازيم:
1- ‌ «سبحان الذي خلق الازواج كلها مما تنب الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون.»(یس/36)
خداوند كه منزه از هر عيب و نقصي است « مما لا يعلمون » آفريد: يعني بخشي از عالم هستي كه در وجود انسان نيز دخيل است، حداقل براي اكثريت مردم، نا معلوم و شناخت ناپذير است.

2- «يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي و ما اوتيتم من العلم الا قليلا.»(اسراء/85)
درباره «من العلم » دو نظر وجود دارد: 1- الف ولام، احد ذهني باشد كه به روح بر مي گردد: يعني علم به روح.2- الف و لام استغراق باشد: يعني به طور كلي سهم و بهره انسان از علم اندك است. و اين تعبير، صحيح تراست. بنابراين، وقتي علم اندك باشد، پس جهل افزون است و قلمرو شناخت محدود خواهد بود.

3- «‌يسئلونك عن الساعة ايان مرساها»(اعراف/178)
لنگر گاه اين جهان كه همان قيامت است كيست؟‌و چه زماني است؟ قل انما علمها عند ربي لا يجليها لوقتها :‌ بگو علم آن نزد پروردگار من است، جز او آن ساعت را آشكار نتواند كرد.

4 - «ان الله عنده علم الساعه و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ما تدري نفس ماذا تكسب غداَ و ما تدري باي ارض تموت ان الله عليهم خبير»‌ (لقمان/34)
همانا علم ساعت نزد خداست و او باران را فرو بارد و آنچه از رحمهاست مي داند و هيچكس نمي داند كه فردا چه خواهد شد و هيچكس نمي داند كه به كدام سرزمين مرگش فرا مي رسد، پس خداوند بر كليه اسرار و قايق عالم آگاه است.

اقسام غيب
1- غيب نسبي 2- غيب مطلق
غيب نسبي:‌ آن است كه انسانها توانايي آگاهي به آن را دارند،‌ اگر چه با كمك ابزار و وسايل خاص و قوانين و استعداد هايي كه خداوند در اختيار او قرار داده است، به آن علم يابد. به عنوان نمونه آيه « و يعلم ما في ارحام » از موارد غيبي است كه انسان نيز توانايي دست يابي به آن را دارد.
در روايتي ابن عباس، كه از شاگردان خاص امير المومنين- عليه الصلوة و السلام- نقل مي كند: همراه حضرت در بيابان قدم مي زديم، به جايي رسيديم كه مورچه هاي فراواني بود عرض كردم:‌جل محسيها: يعني آن كسي كه اينهمه مورچه را مي شمرد چقدر بزرگ است. حضرت فرمود: نگو جل محسيها بگو: جل باريها، آن كه اينها را آفريد بزرگ است.تعجب كردم عرض كردم:‌يا اميرالمومنين!
مگر كسي غير از خدا نيز توانايي شمارش اين همه مورچه را دارد؟ فرمود: به خدا قسم! من نه تنها تعداد آنها را مي‌دانم، بلكه تعداد نرها و ماده‌هايشان را مي‌دانم و مي‌دانم كداميك نر است و كداميك ماده و اينكه هر يك چه مي‌كنند، چه زماني به دنيا آمده‌اند و چه زماني خواهند مرد، چه اندازه كار خواهند كرد و چه اندازه خواهند خورد و اين روايت نيز از مصاديق غيب نسبي است.

غيب مطلق: كه خود بر دو قسم است، يا مختص ذات خداوند است و يا علاوه بر خداوند، انبياء و اولياء خاص خداوند نيز بر آن واقف اند. به تعبير ديگر، غيب داراي مراتب نامتناهي است، آنان كه به غيب آگاهند به همه مراتب غيب آگاه نيستند بنابراين مرتبه‌اي از غيب وجود دارد كه انبياء و اولياء نيز از آن بي بهره‌اند. زيرا اگر هيچ جنبه غيبي وجود نداشته باشد، برخي از امور لغو و بيهوده خواهد بود به عنوان نمونه، تبليغ و ارشاد بويژه از روي رأفت و شفقت، امكان پذير نيست. وقتي پيامبر الهي يقين داشته باشد كه فرد كافر بر كفر خود باقي خواهد ماند و هرگز هدايت نخواهد شد، ديگر تبليغ و هدايت معنا پيدا نمي‌كند و امري لغو و بيهوده خواهد بود.
اينكه در سخنان خاندان پيامبر- صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين- مسئله‌اي به عنوان بداء مطرح شده است كه فرمودند: اگر بداء نمي‌بود، عبادت تحقق پيدا نمي‌كرد، مربوط به همين مرتبه است. البته مسئله بداء مختص خاندان پيامبر –صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين- و اولياء خاص خداست، زيرا عموم انسانها كارهايشان مبتني بر اميد و احتمال بوده و «بداء» در آن نقشي ندارد.
يكي از سئوالاتي كه بسيار مطرح مي‌شود، اين است كه در شبي كه حضرت امير المؤنين –عليه الصلوة و السلام- در جاي پيامبر خوابيدند، يا مي‌دانستند كشته نمي‌شوند يا نمي‌دانستند. اگر مي‌دانستند، پس كار مهمي نبوده است و اگر نمي‌دانستند، پس ولي خدا نيستند. پاسخ اين سئوال را در مسئله «بداء» مي‌توان يافت.
بايد دانست كه «بداء» به معني تغيير قضاي الهي نيست، بلكه به معناي ظهور مرتبه‌اي از مراتب علم خداي تعالي است كه بر غير خدا پوشيده است.
قضاي الهي داراي مراتب متعدد و از اجمال به تفصيل است چنانچه در روايت است كه حضرت عيسي – عليه السلام – به يارانشان فرمودند: اين عروسي ساعتي ديگر به عزا تبديل مي‌شود، اما چنين نشد. از ايشان سئوال كردند آنچه شما از آن خبر داديد، واقع نشد. حضرت فرمودند: حتماً ايشان صدقه داده‌اند. پس مرتبه‌اي از قضاي الهي بر حضرت عيسي – عليه السلام- پوشيده بوده است. و اين نه به معناي تغيير قضا، بلكه به معناي ظهور اجمال است.

علم حضوري
نكته‌اي را كه در اين بخش بايد متذكر شد، آن است كه آنچه در اين سلسه مباحث مطرح مي‌شود، بيان علم حقيقي نخواهد بود. چرا كه علم را از طريق گفتن، شنيدن و يا مطالعه كردن نمي‌توان يافت و فهميد، «ليس العلم بكثره التعلم بل العملم نور يقذفه الله في القلب من يشاء (من عباده)،» يعني هركه «عبد» باشد، به علم حقيقي دست پيدا مي‌كند كه نور است و از علوم دفعي مي‌باشد. علومي كه انسانها به طور معمول فرا مي‌گيرند، علوم تدريجي است.

ويژگي‌هاي علوم حقيقي و دفعي
1- قابل بيان نيست
2- يك فرد امي كه از علوم رسمي و عرفي هيچ نمي‌داند نيز مي‌تواند به آن دست پيدا كند.
3-ممكن است فردي كه در علوم رسمي بسيار عالم است و علومي همچون، تفسير قرآن و معارف الهي را مي‌داند نيز به آن علم دست پيدا نكند.آشكار شدن حقيقت اشياء و رسيدن به توحيد الهي كه قره العين انبياء و مرسلين است، ارتباطي با علوم رسمي ندارد علوم رسمي و قابل گفتگو همين علومي است كه در اينجا مطرح مي‌شود- و البته به تعبير يكي از بزرگان، اگر آبي در خانه مي‌پاشيد، اگر چه گياهي نمي‌رويد، اما دست كم گردوغبار آن را مي‌نشاند.
در برخي روايات آمده است: في القلب من يشاء من عباده.

امكان شناخت حضوري
در اين زمينه دو نظريه وجود دارد:
1 - شناخت حضوري امكان پذير نيست اين نظريه مربوط به كساني است كه انسان را منحصر در جسم و ماده مي‌دانند.
2 - شناخت حضوري امكان پذير است شواهد بر اين نظريه عبارتند از:

الف - علم به رخدادها و آگاهي‌هاي دروني كه به وسيله حس و عقل به دست نيامده است مانند: ادراكات باطني (علم به خوشي و ناخوشي، محبت، كينه و ….
ب - علم به خود و قوا و افعال خود
ج - علم به عليت كه مبناي ساير علوم انسان است
د - علم به خدا. معيار شدت و ضعف عبارتست از دوري يا نزديكي عالم و معلوم نسبت به يكديگر حال با توجه به اينكه خداوند «اقرب اليه من حبل الوريد» است، يعني خداوند به انسان از خودش هم نزديكتر است، پس گويي كه نزديكترين دو موجود به يكديگر انسان و خدا هستند. بنابراين، قويترين علم دو موجود به يكديگر نيز مربوط به آندوست.

البته اشكال دقيقي بر اين مطلب وارد است، مبني بر اين كه، خداوند «اقرب اليه من حبل الوريد» است، ولي انسان نسبت به خدا اقرب نيست. خداوند نسبت به همه موجودات اقرب است در حاليكه موجودات به او قرب ندارند. زيرا قرب و بعدي كه در اينجا مطرح است، قرب و بعد مكاني نيست، تا نزديكي و دوري يك طرف ضرورتاً قرب و بعد طرف ديگر را اثبات كند. اما به هر حال، با توجه به آيه ميثاق كه در مقابل پرسش خداوند، همه بدون درنگ «بلي» گفتند، نشان دهنده علم حضوري است كه جاي هر گونه شك و ترديدي را از ميان برده است زيرا علم حصولي اگر در غايت قوت و شدت هم باشد، در آن مكان ترديد وجود دارد.
علم يقيني و درست آن است كه ابتدا علم به علت حاصل شود و سپس از طريق آن به شناخت معلول برسد، بنابراين ريشه همه علوم علم خداوند به خودش مي‌باشد و ثمره اين علم، علم او به انسان است و ثمره اين علم، علم انسان به اوست و…
انسان داراي فقر ذاتي است، يعني از خود هيچ ندارد با توجه به اينكه «به حول الله و قوته اقوم و اقعد، اعلم و أري، أسمع و أبصر، أشم و أتنفس و… »
پس نخست بايد نه فقط خدا را بلكه حول و قوه خدا را بشناسيم، آنگاه به خويش بنگريم و خود را بيابيم.

ابزار شناخت
1- حس 2- عقل 3- قلب (شهود)
هر يك از ابزار شناخت قلمرويي خاص خود را دارد به عنوان نمونه، آنچه از طريق عقل بدست مي‌آيد، از طريق حس يا شهود حاصل نخواهد شد.

عقل از نظر فلاسفه
از نظر فلاسفه، عقل بر دو قسم است:
عقل فعال: موجودي است مجرد و تام (مجرد، يعني در آن ماده وجود ندارد تام، يعني هم در ذات و هم در عمل و كاركردش احتياج به ماده ندارد.)
عقل منفعل: قوه‌اي است از قواي دروني انسان. قواي انسان را چهار قوه غضبيه، شهويه، وهميه و عقليه تقسسيم كرده‌اند.

قوه عقليه بر دو قسم است: 1- عقل عملي 2- عقل نظري
عقل عملي : دو تعريف در مورد عقل عملي ارائه شده كه عبارتند از:
قوه‌اي كه به شناخت موجوداتي كه در حيطه و اختيار انسان است، مي‌پردازد (يعني چيزهايي كه وجود و عدمشان به انسان ارتباط دارد.) مانند: شناخت فضيلت، رذيلت، شجاعت و…
قوه‌اي كه ميان موجودات به گونه‌اي ارزشي داوري مي‌كند و بدي و خوبي يا حسن و قبح را مي‌فهمد.
عقل نظري، دو تعريف ارائه شده در مورد عقل نظري عبارتند از:
قواي نفساني كه كليات و صور مجرد را ادراك مي‌كند.
خود نفس انسان، نه قوه‌اي از قواي آن. به تعبير ديگر، عقل نظري همان نفس ناطقه انسان است.
شناخت موجوداتي كه وجود و عدمشان خارج از حيطه اختيار انسان است، به وسيله عقل نظري انجام مي‌شود. بنابراين، عقل نظري قوه‌اي است كه موجودات مستقل را مي‌شناسد.

عقل نظري داراي چهار مرتبه است:
1- مرتبه عقل هيولاني: قوه و استعداد و ادراك كليات. به عنوان نمونه، نوزاد انسان اگر چه هيچ علمي ندارد، اما استعداد شناخت دارد.
2- مرتبه عقل بالملكه: توانايي ادراك بديهيات. مانند: ادراك محسوسات
3- عقل بالفعل: ادراك نظريات يا امور نظري. مانند: عقل منطقي و فلسفي
4- عقل مستفاد
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.