صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow شرح دعا arrow ابوحمزه ثمالی arrow درس بیست و هشتم
درس بیست و هشتم چاپ ايميل
22 آذر 1387
درس بيست و هشتم:  اسماء بسيطه و مركبه الهي
متن دعا: يا حليم يا كريم، يا حي يا قيوم يا غافر الذنب، يا قابل التوب يا عظيم المن و قديم الاحسان.

حليم و كريم، حي و قيوم، جزء اسماء بسيطه‎ الهي‎اند. غافرالذنب، قابل التوب، عظيم المن و قديم الاحسان جزء اسماء مركبه خداوند مي‎باشند.در اينجا ولي خدا هشت اسم از اسماء الهي را خوانده است. از اينجا آشكار مي‎شود كه تقاضا، تقاضاي بزرگي است. چنانچه تقاضاها با اين اسماء هشتگانه ارتباط ويژه‎اي دارد. هر كدام از اسماء الهي زيرمجموعه اسم اعظم خداست كه همه صفات الهي را در خود دارد ولي برخي از آنها را آشكار و به صورت نمايان دارد و برخي ديگر را به صورت پنهان و نهان. به همين خاطر است كه هر يك از اين اسماء نشان دهنده رقيقه‎ همه كمالات الهي است.

يعني اگر كسي به رقائق و نه حقايق الهي آگاهي داشته باشد به هر اسمي از اين اسماء الهي متوسل شود، به همه كمالات دست پيدا كرده است. اما انسان محدود و گرفتار در غرائز و شهوات، توانايي دست يابي به لطائف و حقايق را ندارد. به همين خاطر است كه براي هدايت شدن بايد متوسل به اسم هادي شود نه مضل اما اگر كسي احاطه بر اسماء الهي داشته باشد، تمسك به «اسم مضلّ» نيز سبب راهنمايي او خواهد شد.
در تعابير قرآني و عرفاني بيشتر و در تعابير حكيمي، كمتر به اين مسأله اشاره شده است كه آسمانها و مراتب عالم هستي هفت تا هست. يعني اگر كسي توانست از جهان طبيعت عبور كند به اولين آسمان دست پيدا كرده است. اين نشان‎دهنده اين است كه اگر كسي به دنبال آسمان مي‎گردد نبايد در جهان طبيعت آن را بجويد.اگر كسي مسير ستارگان و سياراتي كه ميلياردها سال نوري از زمين فاصله دارند را با سرعت نور طي كند و به آنها دست پيدا نمايد، باز هم از گوشه‎اي از زمين، به گوشه‎اي ديگر، رفته است. چون خروج از طبيعت، به وسيله‎ خود طبيعت، امكان‎پذير نيست.
با توجه به روايات معراج و برخي مباحث عرفاني، هر موجود ممكن اگر بخواهد از هفت آسمان، عبور كند بايد به بيشتر از هفت اسم از اسماء الهي احاطه داشته باشد. ابزار خروج از زمين به آسمان و از هر آسمان به آسمان ديگر اسميست از اسماء الهي. بنابراين آن كس كه به يكي از اسماء آگاهي دارد، فقط مي‎تواند به آسمان اول برسد.

توضيحي در رابطه با تعليم اسماء به آدم
در قرآن آمده است كه «و علّم الآدم الأسماء كلها» همه اسماء را به آدم آموخت. منظور همه اسماء جزئيه و مربوط و مندرج در يكي از اسماء الهي بود. به همين خاطر است كه در روايات مكرر وارد شده است كه جايگاه آدم در آسمان اولست. پس اگر كسي بخواهد از مجموعه هفت آسمان عبور كند بايد به بيش از هفت اسم آگاهي و احاطه و دسترسي داشته باشد. آن اسماء عبارتند از «حليم»، «كريم»، «حي»، «قيوم»، «غافرالذّنب»، «قابل التّوب»، «عظيم المنّ» و «قديم الاحسان». كه اگر كسي بدانها متحقق شود، نه از زمين كه از آسمانها خارج خواهد شد.البته شرط تحقق اين امر تبعيت كامل و تام است. که ويژگي كساني است كه در تبعيت از خاندان پاك پيامبر )صلوات‎الله‎ و سلامه عليهم اجمعين( سنگ تمام گذاشته باشند. به گونه‎اي كه نشان‎دهنده اين باشد كه خواهان اويند نه چيز ديگر. محبت خاندان پيامبر (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) گره‎گشاي همه موانع است.
اين تعبير ديگري از اين مطلب است كه سختي‎هاي راه سلوك با محبت به اين خاندان مرتفع خواهد شد و محبت ايشان، سالك را نه از زمين، بلكه از آسمانها هم فراتر خواهد برد. محبت حقيقي آن است كه معرفت محب به اندازه معرفت محبوب شود. آشكار است كه محبت، تنها به زبان و ظاهر نيست، عمق محبت آنجاست كه معرفت محب، مانند معرفت محبوب شود. آنگاه است كه محب، محبوب را، وسيله‎اي براي رفع نيازهايش نمي‎داند. بلكه او را بخاطر خودش دوست مي‎دارد. خدا را براي دنيا و آخرت نمي‎طلبد. چون ستودني است مي‎ستايدش.

منظور از حي چيست؟
وقتي بنده، خدا را «حليم» و «كريم» مي‎خواند، معنايش اين است كه جز او حليم و كريم ديگري نمي‎شناسد وگرنه براي محكم‎كاري هم كه شده به سراغ او هم مي‎رفت. در مورد «ياحي» نيز چنين است. يعني اي زنده‎اي كه كس از تو زنده‎تر نيست. اما اينكه «حي» به چه معناست، حكما و فلاسفه و اهل منطق نتوانسته‎اند تعريف مناسب و روشني از آن بيان نمايند. آنچه گفته شده نشانه‎هاي حيات است و نه شرح حقيقت آن، آن دسته هم كه به حقيقت آن پي‎برده‎اند، نتوانسته‎اند به قالب واژگان و الفاظ دربياورند. اگر حي به اين معني اعتبار شود كه موجود زنده مثل انسان، حركت اختياري و كون و فساد دارد، كشش و تقاضا دارد، سؤالي مطرح مي‎شود و آن اينكه، انسان بعد از مرگ، هيچ كدام از اين موارد را ندارد، اما حياتش، به مراتب قوي‎تر و عميق‎تر از حيات دنيوي‎اش است. آن كس كه بمُرد، تمام شد چون آدمي با مرگ از طبيعت، خارج مي‎شود در واقع به كمالاتش افزوده مي‎گردد. مرگ سبب كمال آدمي است. گرچه گاهي ممكن است كمالات آدمي سبب مجروح شدن او نيز شوند. چنانكه علم كمال است ولي اول كسي را كه به زمين مي‎افكند، عالم است. آن هم به سبب ايجاد غرور و انانيت، سرمايه و جمال نيز چنين‎اند.

ياليتني كنت ترابا
اين سخن را مربوط به كفار دانسته‎اند، اما كافر يك معناي عامي هم دارد. بسياري از كساني كه در دنيا زيور و جمال داشته‎اند، وقتي حقايق بر آنها آشكار مي‎شود فرياد برمي‎آورند، اي كاش كه خاك بودم.
يك معنايش اين است كه اي كاش قابليت و استعداد من به فعليت نرسيده بود. كاش خاك مي‎ماندم و به سطح زمين نمي‎رسيدم تا در سفره آدمي قرار بگيرم تا تبديل به انساني شوم. و يا به تعبير اخلاقي، اي كاش ويژگي‎هاي خاك را داشتم. اين ضعف را مي‎فهميدم تا خيلي گردن فرازي نمي‎كردم. پس نشانه‎هايي از قبيل خوردن و آشاميدن و توليد‎مثل، نشانه‎هاي حيات مجازي‎اند. چه با مرگ آدمي، اين نشانه‎ها از او گرفته مي‎شود. اما به حيات عميق‎تري دست مي‎يابد. در حيات بعد از مرگ خوردن و آشاميدن چيزي جز خوردن و آشاميدن اين دنياست و تفاوت ماهوي و ذاتي با هم دارند. چنانچه خوردن و آشاميدن بعد از مرگ، بركميت انسان نمي‎افزايد. حيات دنيوي، عين مرگ است و مرگ عين حيات .آن كس كه در دنيا مي‎ميرد، او را مرده مي‎پندارند، حال آنكه او زنده شده است و ديگران در درجاتي از مرگ به سر مي‎برند. از نظر كساني كه در عالم ديگر منتظر هستند، خروج از عالم طبيعت، زنده شدن است و براي انسانهاي در دنيا رفتن و مرگ.

نشانه‎هاي حيات واقعي چيست؟
زندگي‎اي كه كمال در انتظار آن نباشد، رفتن ‌و شدن در آن نباشد، بودن محض و هميشگي و جاودانه باشد، اين‎ها امارات و نشانه‎هاي حيات حقيقي‎اند. اما حقيقت آن را بايد در جاي ديگري جست. آن هم نه با بحث و گفتگو و مشاوره. اين حيات واقعي آنگونه ثبات دارد كه هيچ تغييري نمي‎پذيرد. از ازل تغييري در آن نبوده و تا ابد هم نخواهد بود. هيچ‎گاه منفعل نمي‎شود. دچار هيچ ضعف و قصوري نخواهد گرديد. چنين حياتي، مختص ذات پاك خداوندي است. هر چه موجودي كاملتر باشد، لذتش از حيات قوي‎تر خواهد بود.
انسان نسبت به كرم يا موجوداتي كه تنها يك يا دو حس از حواس پنجگانه را دارند، چه لذتي از زندگي‎اش مي‎برد؟ هر چه حس‎ها بيشتر شود،‌ التذاذ، متنوع‎تر و عميق‎تر خواهد بود. اگر انسان هم در سطح همين حواس پنج‎گانه بماند تنها به پوسته لذتها دست يافته است. اينست كه چنين لذتهايي دوام ندارند. تا وقتي با حس مخصوص ادراكشان تماس دارند، لذت حاصل مي‎شود و بعد منقطع مي‎گردد. غذا تا زماني كه با زبان در ارتباط است، مزه دارد و بعد از آن نهايتاً خاطره غذا لذت‎بخش خواهد بود. اما اگر كسي از اين حواس بگذرد و با يك نقش قوي و وجود برزخي و مثالي بتواند لذتها را دريابد، نه به ظاهر لذتها كه به باطن آنها دست يافته است. آنگاه لذتش در ديدن چشم و ابروي محبوب نيست، جان محبوب را ادراك مي‎كند كه اين ادراك هم پيوستگي دارد. پس لذتهاي دنيوي نسبت به لذتهاي عالم برزخ، مانند لذت كرم از خوردن چوب است، نسبت به لذتهاي عميق انسان. چون حيات در عالم برزخي قوي‎تر است.
آري اگر كسي نه تنها با پنج حس، بلكه با همه وجودش ببيند و بشنود، لمس كند و بيابد عميق‎تر نخواهد بود؟ نسبت لذتهاي عالم برزخ به بالاتر از خودش نيز همين طور است .

خدا بزرگترين و اولين و آخرين عاشق عالم هستي است
خدا عاشق حسابي خودش است. اگر دائماً به بندگانش مي‎گويد: برگرديد بيائيد چون در آنها نشاني از معشوق خويش، يعني ذات پاك و مقدسش مي‎يابد. به همين يك نشان دنبالشان مي‎رود. دریک مورد خودگرايي، پسنديده است و آن در جایی است که انسان هم مانند پروردگارش، از اثر مربوط به خودش، لذت مي‎برد، آن هم چه لذتي، اين خودگرايي پسنديده است. بدون آن هيچ كار و حركتي انجام نمي‎شد. اصلاً خودخواهي به اين معنا اساس حركت اخلاقي را تشكيل مي‎دهد.

هر كس نسبت به مرتبه پائين‎تر خود، حي و نسبت به مرتبه بالاترش ميت است
انسان در دنيا، نسبت به گياه، حي است ولي نسبت به عالم بالاتر از خودش مرده محسوب مي‎شود. چون حي واقعي تنها يكي است. انسان براي اينكه به حيات واقعي دست يابد بايد متوسل به اسم «حي» خداوند شود.

يا قيوم
قيوم معاني مختلفي دارد. يكي از آنها اين است كه «القائم بذاته و المقّوم لغيره» يعني آنكه بر پاي خويش، مي‎ايستد و همه عالم را نيز، بر پا نگه مي‎دارد. مانند صورتهاي ذهني‎اش مي‎سازد و صورتها مادام كه ذهن، موجود باشند موجودند و دوامشان به دوام ذهن است.
مجموعه عالم  همچون موج درياست. همه شعاع‎اند و قيوم، خورشيد است. پس اگر كسي بخواهد بر پاي ايستد و وجودش ماندگار شود و بهره‎اش از حيات و دوام آن افزون شود، بايد اسم «قيوم» را بشناسد و بيابد و دست در دامان او آويزد. برخي براي خروج از غفلت به اسم «قدير» پناه مي‎برند براي اينكه شيطان نتواند در آنها نفوذ كند. اما واقع مطلب آن است كه درست است كه آن كس كه قدرت دنيا و آخرت را مي‎طلبد و مي‎خواهد در همه ذي‎نفوذ باشد، بايد به اسم‌ «قدير» متوسل شود، اما پيش از آن، نخست بايد بهره خويش را از حيات با متوسل شدن به اسم «حي» و دوام و بقاي حياتش را با توسل به اسم «قيوم» افزون سازد، بعد از اين اسماء حضرت مي‎فرمايند: «اين سترك الجميل، اين عفوك الجميل»
پس اين تقاضاهاي بزرگ، بعد ازتوسل به اسم «حي» و «قيوم» و ساير اسماء بدين معناست كه براي برداشتن بار سنگين، بايد توانمند شد. بايد مقدمات، توسط احاطه و توسل به اسامي مهيا شوند تا زمينه برداشتن بارهاي سنگين فراهم گردد.

پروردگارا! دلهاي ما را براي معارف خودت و محبت به خودت آفريدي. خدايا اين خانه را از لوث و آلودگي اغيار پاك و پاكيزه بفرما.
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.