صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow تفسیر موضوعی قرآن و حدیث arrow شرح احادیث متفرقه arrow عوامل نابودی عقل
عوامل نابودی عقل چاپ ايميل
22 فروردين 1388
 عوامل نابودی عقل:
قال موسی بن جعفر (علیه السلام):« یا هشام من سلط ثلاثاً علی ثلاث فکأنما أعان علی حدم عقله من أظلم نور تفکره بطول أمله و محا طرائف حکمته بفضول کلامه و أطفا نور عبرته بشهوات نفسه فکأنما أعان هواه علی هدم عقله و من هدم عقله أفسد علیه دینه و دنیاه. »؛

حضرت موسی بن جعفر - صلوات الله و سلامه علیه- به هشام می فرمایند: « هر که سه چیز را بر سه چیز مسلط سازد به ویرانی عقلش کمک کرده است: آن که پرتو فکرش را با آرزوی درازش تاریک کند و آن که شگفتیهای حکمتش را به گفتاربیهوده اش نابود کند و آن که پرتو اندرز گرفتن خود را به خواهشهای نفسش خاموش نماید (هر که چنین کند) گویا هوس خویش را بر ویرانی عقلش کمک داده و کسی که عقلش را ویران کند دین و دنیای خویش را تباه ساخته است.»
نکته ای که از این روایت استفاده می شود این است که اگر کسی اموری را که غلبه آنها به نابودی عقل می انجامد، مغلوب آن سه امر دیگر نماید به عقل و علم دست خواهد یافت و این راه دقیق و اساسی دستیابی به علم و عقل است.
من اظلم نور تفکره بطول امله
الف- کسی که تفکر خویش را مغلوب آرزوهای بلند خویش سازد.
کسی که اهل تفکر پیوسته و منسجم باشد، بگونه ای که لحظه به لحظه موضوع فکری خود را تغییر ندهد، به عقل حقیقی که جنود و لشکریان چند ده و چند صدگانه دارد دست خواهد یافت، به علمی می رسد که این علم بر همه علوم اکتسابی و علوم غریزی  غلبه و برتری دارد. اگر کسی اهل آرزوهای بلند باشد به گونه ای که این آرزوهای بلند مانع از تفکر پیوسته شود بطوری که هرگاه به تفکر مشغول می شود آن آرزوهای بلند به صورت خاطرات گذرا در فکر او وارد شوند، در چنین شخصی نور تفکر  مغلوب آرزوهایش گشته و عقل حقیقی از میان می رود و به تبع آن عقل متعارف و علوم حقیقی نیز از میان خواهد رفت. بنا بر این، علوم حقیقی با آرزوهای بلند سازگاری ندارند.
لازم به توضیح است که آرزوهای بلند آرزوهایی است که با عقل حقیقی سازگار نبوده و به غرائز و شهوات دست نیافتنی دنیا باز می گردند.
اگر کسی فکر می کند سال آینده خانه ای بخرد، سال بعد ماشین، سال سوم باغ و... . اگر بر اساس شرایط زندگی او رسیدن به این امور ممکن باشد، او فقط تدبیر کرده است. اینها اموری است که رخ می دهد و باید به آن جهت داد، پس از مصادیق آرزوهای بلند نیست. آرزوهای بلند که مانع تفکر پیوسته می شود آرزوهایی است که زمینه ها و مقدمات آن فراهم نیست و فراهم ساختن آنها در حوزه اقتدار او قرار ندارد. مانند این که منتظر باشیم کسی از راه برسد، اتفاقی بیفتد یا بخت و اقبال ما را همراهی کند.
آرزوهای بلند مصادیق غیر دنیوی نیز دارد. اگر کسی بدون آن که زحمتی بکشد و رنج و مرارتی تحمل کند آرزوی رسیدن به بلند ترین جایگاه ها را داشته باشد صاحب آرزوی بلند خواهد بود. به عنوان نمونه، چنان که کسی بدون آن که توانایی یا حال خواندن نماز اول وقت را داشته باشد، با خود بگوید، اگر در کوچه ما عالمی باشد و ما با او برخورد کنیم آنگاه، او که می رود ما را نیز با خود تا مرز تکلم با خدا پیش ببرد، پس از آن با عالم دیگری آشنا شویم که ما را به مقام روحانیت برساند و بعد از آن ... ، چنین آرزوهایی هم مخل تعقل و تفکر است و هم مخل تعلم و علم.                            
نکته دیگر این که امکان ندارد کسی اهل تفکر پیوسته و منسجم  باشد و وجودش منور نباشد و با نور وجود خود ظلمتها را نشکافد. کسانی هستند که بر موضوعی مسلط و عالم اند بدون آن که در مورد آن اندیشیده یا مطالعه کرده باشند، پرسشهایی را می توانند پاسخ دهند که در مورد آن چیزی نشنیده اند.
 از لوازم و برآیندهای تفکر پیوسته و منسجم نورانی شدن عقل یا به تعبیر درست تر نورانی شدن نفس است. کسی که نفسش نورانی است به اندازه شعاع نور وجودش بر مجهولات مسلط است، در مقابل، کسی که آرزوهای دست نیافتنی دارد یا عالم
نمی شود یا این که اگر عالم شود، نور علم او فرو کش کرده و در نتیجه در صف جهال قرار می گیرد. البته شاید بتوان آرزوهای بلند را کنار گذاشت یا برای آنها توجیهی عقلانی عنوان نمود، بدین معنا که اگر ما به داشته های خود متکی باشیم توانایی رفتن به طبقه اول ساختمان را هم نداریم ولی اگر خداوند بخواهد ما را به پشت بام ببرد موانع راه را نیز هموارخواهد ساخت. این مضمون سخن اولیاء خدا است که وقتی به خود می نگریم شرمنده و نا امید می شویم ولی آنگاه که به لطف و رحمت تو   می نگریم امیدوار خواهیم بود.
اگر یتیمی که پدر و مادر و سایر حامیان خود را از دست داده و آنان که برای او
باقی مانده اند یا مخالفان و دشمنان اویند و یا توانایی حمایت از او را ندارند، بگونه ای که بخاطر نداشتن حامی از شهر اخراجش می کنند، مورد لطف و رحمت الهی
قرار گیرد، خداوند به خواست خود، همو را فاتح زمین و آسمان خواهد نمود. اگر او بخواهد آنچه که در عقل، خرد و طرح و نقشه احدی نمی گنجد، انجام خواهد شد و اگر نخواهد، تمام طرح و نقشه های دیگران باطل خواهد گشت. با این دیدگاه
می توان آرزوها را توجیه کرد، ولی باید دانست که اگر اراده خداوند بر امری تعلق گیرد زمینه ها و شرایط آن را نیز فراهم خواهد ساخت. اگر نزدیک اذان صبح صدای راز و نیاز اهل مناجات را شنیدیم و از جای برنخاستیم، می توانیم آرزو کنیم که ما هم به قرب «أو ادنی» برسیم؟ آیا چنین چیزی ممکن است؟
به وضعیت فعلی خود که نگاه می کنیم چنین آرزویی محقق نخواهد گشت ولی اگر او بخواهد شوق و رغبت را در ما ایجاد خواهد کرد ما را سحرخیز و اهل بیتوته خواهد ساخت. پس اگر دیدیم بعد از سالها همچنان نزدیک اذان صبح دراز کشیده و در تخیلات خود سیر می کنیم بدانیم که این از مصادیق آرزوهایی است که عقل و علم را از بین خواهد برد. بسا انسانهایی که چنین آرزوهای درازی دارند همان داشته های خود را هم از دست بدهند و زمینه نابودی همین عقل متعارف را نیز فراهم سازند.

محا طرائف حکمــته بفضول کلامه
دومین عامل نابودی عقل پر حرفی است.
اگر کسی اهل حکمت باشد یعنی، وجه خضری و لقمانی- صلوات الله علیهما - در او آشکار شده باشد بگونه ای که حکیمانه می گوید، حکیمانه می اندیشد، فکرش منسجم است و به علوم قطعی و یقینی دست پیدا کرده است، نباید اهل پر گویی باشد، چرا که پر گویی علم و حکمت را از میان می برد؛ یعنی سخن نگوید مگر این که آن سخن واجب یا مستحب باشد. یعنی سخنی را بر زبان آورد که امر الهی به آن تعلق گرفته باشد. اگر گفتن یا نگفتن سخنی برابر است، نباید گفت؛ مگر آن که بتوان وجهی از استحباب را برای آن در نظر گرفت. به عنوان نمونه، به زبان آوردن سخنان لغو جایز نیست ولی اگر این سخنان موجبات شادی مؤمنین را فراهم آورد دیگر لغو نخواهد بود، بلکه امری پسندیده و مستحب خواهد بود. سخن گفتن به گونه ای که موجبات کاهش خستگی و افسردگی های خلق خدا را فراهم آورد، مطلوب خواهد بود.به عنوان نمونه، تعریف کردن از طرف مقابل یا گفتن این که خوشحالم که شما را دیدم یا دلم برایتان خیلی تنگ شده بود و سخنانی از این دست، هر چند کاملاً هم مطابق واقع نباشد، در بسیاری موارد امری پسندیده و مستحب است و حتی در برخی موارد ممکن است واجب نیز باشد، ولی نباید تمام اوقات انسان به این امور اختصاص یابد. هر فردی باید بخشی از شبانه روز را به عنوان وقت شخصی دانسته و در آن وقت به تدبیر و تدبر در کارهای خود بپردازد، به فقر و مسکنت نفس خویش اندیشیده و راههایی برای رفع این ذلت و مسکنت بیابد و بخشی از وقت را نیز به ارتباط با خلق خدا اختصاص دهد.
 در زندگی امور واجب بسیاری وجود دارد که باید به آنها پرداخت. باید در پی یافتن گره های درونی خویش و باز کردن آن گره ها بود، غالباً این گره ها از طریق تفکر و مناجات باز می شوند و تفکر و مناجات در اوقات خلوت و تنهایی رخ می دهد.
اگر انسان چنان به گفتگو با خلق خدا بپردازد که دیگر فرصتی برای فکر و ذکر نداشته باشد پر گویی کرده و یکی از عوامل از بین رفتن علوم حقیقی همین پر گویی است و کسی که چنین کند در واقع، عقل خویش را منهدم ساخته است.  

واطفا نور عبرته بشهوات نفسه
کسی که اهل فکر، دقت و تأمل در امور است و به کارها، موجودات، رفتارها و مانند آن نگاه سطحی ندارد اهل دقت و عبور است.
اهل عبور بودن چند معنا دارد:
نخست، عبرت متعارف؛در این معنا کسی که اهل عبرت است وقتی با حادثه ای مواجه می شود یا رخدادی را مشاهده می کند در ظاهر آن متوقف نمی شود، بلکه از آن عبور کرده و سعی می کند عوامل و زمینه های آن را بشناسد و با بررسی لوازم و برآیندهای آن از تکرار حوادثی که مطلوب نیست جلو گیری کند.
مومنان باید اهل عبرت باشند یعنی سطحی نگر نباشند. از آنجا که هر حادثه ای عوامل شناخته شده ای دارد، با بررسی و کنترل این عوامل می توان حوادث مورد نظر را تا حد زیادی کنترل کرد.
عبرت معانی دیگری نیز دارد. در این عالم آنچه که از انسان سر می زند اگر چه، فعل انسان است ولی فعل خدا نیز هست، افعال خدا ظهور وصفی از اوصاف خدا و تجلی اسمی از اسماء اوست آنان که اهل عبرت اند، آنگاه که به فعل یا حادثه ای نگاه می کنند آن فعل را تجلی اسمی از اسماء الهی و ظهور وصفی از اوصاف او می بینند، هر چند ممکن است حادثه ای سخت باشد و بسا قابل تحمل نباشد ولی با توجه به این که وجهی از وجوه الهی و ظهور اسمی از اسماء اوست و اسماء الهی به اندازه قابلیتها به فعلیت رسیده و آشکار می گردند، بنا بر این، در عین سختی می توان تسلیم بود. تسلیم سختیها بودن به این معنی نیست که برای رفع آنها  تلاش نکنیم؛ خیر،بلکه،باید در عین حال که برای رفع سختی ها، مشکلات و حوادثی که مطلوبمان نیست می کوشیم عصبانی هم نباشیم؛یکی از موارد متصف شدن به کظم غیظ، همین ویژگی است.
این تعبیر که حضرت موسی بن جعفر- صلوات الله و سلامه علیه - کاظم بودند یعنی خشم خویش را فرو می خوردند یا خشمگین نمی شدند به همین معنا است. نه این که دیگر ائمه - العیاذ بالله- یا دیگر انبیاء و اولیاء خشمگین می شدند و عنان اختیار از دستشان رها می شد، نه، بلکه،کظم غیظ در آن حضرت با توجه به شرایط عصر و زمان و موقعیت و برخوردهایی که با دیگران داشتند بیشتر آشکار شده است. کسی که کظم غیظ دارد وقتی با مشکلی مواجه شود بدون عصبانیت و اضطراب برای رفع آن مشکل اقدام می کند. کسی که اهل عبرت است می داند آنچه که در عالم رخ می دهد ظهور اسماء الهی است، می داند که یک برگ هم بدون اذن الهی تکان نمی خورد چنان که برگی بدون اذن الهی نیز ساکن نمی شود، اگر می جنبد به اراده و مشیت اوست و اگر نمی جنبد نیز چنین است. بنا بر این، اهل تسلیم است، زیرا می داند ناراحتی او تاثیر مثبتی در نتیجه عمل ندارد.
 غرائز و شهوات، اشتها و امیال که عمدتاً غریزی هستند موجب از بین رفتن نور عبرت می شوند.
فکانما اعان هواه علی هدم عقله و من هدم عقله أفسد علیه دینه و دنیاه
کسی که آرزو های دراز، پر گویی و شهوت را بر تفکرات خود و بر حکمت و عبرت خویش غالب کند "فکانما اعان هواه علی هدم عقله"به ویران کردن عقل خویش اقدام کرده است و کسی که عقل خویش را ویران کند علم خویش را ویران کرده و کسی که این دو را ویران کرده باشد دین و دنیای خویش را ویران کرده است.   

 
قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.