صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow نهج البلاغه arrow شرح خطبه پارسايان arrow درس نوزدهم
درس نوزدهم چاپ ايميل
17 آبان 1389
درس نوزدهم : غنيا عن طاعتهم و امنا من معصيتهم
سخني درباره توحيد
توحيد«غاية آمال العارفين» و «قرة عين المرسلين»است . آرزوي انبياي الهي ، رسيدن به مغز توحيد بود . همه موجودات عالم از موحدان گرفته تا ناآگاهان ، همه به سوي توحيد حركت مي‌كنند و تا به توحيد نرسند، از حركت و تلاش باز نمي‌ايستند . منزل آخرين و مقصد نهايي ، توحيد است . اگر اهل جهنم در سو زو گداز هستند به خاطر اين است كه به حقيقت توحيد دست نيافته‌اند، بلكه به حداقل توحيد نيز دست پيدا نكرده‌اند و اگر چنين شود كه اهل جهنم نيز به توحيد برسند، در آتش سوزان غضب الهي آرام خواهند بود . مقدمه و اصل و فرع آرامش ، توحيد است. سخني درباره توحيد
توحيد«غاية آمال العارفين» و «قرة عين المرسلين»است . آرزوي انبياي الهي ، رسيدن به مغز توحيد بود . همه موجودات عالم از موحدان گرفته تا ناآگاهان ، همه به سوي توحيد حركت مي‌كنند و تا به توحيد نرسند، از حركت و تلاش باز نمي‌ايستند . منزل آخرين و مقصد نهايي ، توحيد است . اگر اهل جهنم در سو زو گداز هستند به خاطر اين است كه به حقيقت توحيد دست نيافته‌اند، بلكه به حداقل توحيد نيز دست پيدا نكرده‌اند و اگر چنين شود كه اهل جهنم نيز به توحيد برسند، در آتش سوزان غضب الهي آرام خواهند بود . مقدمه و اصل و فرع آرامش ، توحيد است.
آرامش و توحيد
مجموعه فعل خدا و آفرينش، بعثت انبياء، زنده شدن و مردن و محشور شدن، حساب و كتاب، بهشت و جهنم همه براي اظهار توحيد است، براي آن است كه توحيد چنان آشكار شود كه در دسترس همگان قرار گيرد تا شايد بندگان خدا در اين توحيد ظاهر شده سهمي داشته باشند. اگر آخرت نبود، همگان به توحيد دست پيدا نمي كردند و آسايش و آرامش ، آرزويي تحقق نايافتني بود.
آدميان با اندك تجربه‌اي مي‌يابند كه دنيا به آنان آرامش نخواهد داد ؛ اگر اندك رفاه و غريزه و شهوتي در عالم سراغ داشته باشند به دنبال آن خواهند رفت به گمان اين كه به آرامش دست يابند اما همه، گمان است و خيال. شخصي نزد حضرت داوود (عليه الصلوة والسلام) آمد و گفت : من 99 گوسفند دارم و برادرم يك گوسفند دارد . مي‌گويم آن يك گوسفندش را به من بدهد تا عدد گوسفندان من كامل شود . او نيز با گرفتن آن يك آرامش نخواهد گرفت . چه اين كه ، دنياداران و آخرت داران اندك نبودند و آرامش نيافتند . اين همه حركت و تلاش و غم و اندوه و نزاع نشان اين است كه آرامش تام و مطلق و بي‌حد و اندازه وجود ندارد . گريه و زاري پاكان مربوط به فراق نيست كسي كه مي گويد : «ما رايت شيئاً الا و قد رايت الله قبله و بعده و معه و فيه» ، به خود نيز كه نگاه مي‌كند ، همین گونه مي‌بيند براي چنين كسي كه به مقصد نايل شده است فراق معني ندارد .
آرامش آن گاه حاصل خواهد شد كه آدميان با حقيقت توحيد متحد گردند و اين وقتي ممكن است كه توحيد برملا و آشكار شود ؛ خدا آن چنان به ميان آيد كه آنچه بنگرند و بشنوند و لمس و احساس و تخيل كنند او باشد ، بلكه غير او هيچ نباشد . كساني كه در دنيا اشك ريختند، در آخرت هيچ نشاني از غم و اندوه ندارند زيرا در آخرت توحيد آنچنان آشكار خواهد شد كه غيري نخواهند يافت .
آنجا كه اغيار نباشد ، غمي نخواهد بود. پس همه آنچه كه از ابتدا تا انتهاي عالم هستي اتفاق افتاده و مي افتد، براي اظهار توحيد است . با ظهور توحيد دلها آرام مي‌گيرد؛ گرچه دنيا و لذت و رياست و شهرت نباشد.
نوح و كشتي سازي در بيابان
حضرت نوح (عليه الصلوة و السلام) در بياباني مأمور ساختن كشتي شد كه مردم حتي براي نوشيدن نيز آب نمي يافتند . او در بيابان خشك ، شروع به ساختن كشتي كرد و ساختن كشتي هم مدتهاي مديدي طول كشيد و در اين مدت طولاني طعنه‌ها و مسخره ها فراوان بود و تحمل آنها دشوار . اما خدا به نوح فرمود: اي نوح ، ما تو را تماشا مي كنيم.
آن گاه كه نوح در منظر و مقابل چشمان خدا قرار گرفت، تحمل سختي هاي اين جهاني آسان نمود . در چشم به او مي نگرد كه اگر همه عالم ، چشم از او فرو بندند، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد ، نگاه خدا براي تحمل سختي‌هاي اين جهان كافي است اما براي تحمل سختي هاي فراتر نه. لذا همين كسي كه روزها همه سختي ها را تحمل مي‌كند ، نيمه هاي شب، بسيار اشك مي‌ريزد و اين حاكي از آن است كه به آرامش تام نرسيده است . حضرت سليمان (عليه الصلوة و السلام) نيز با اين كه همه عالم از انسان و جن گرفته تا در و ديوار و طبيعت ، تحت فرمانش بودند، نيمه هاي شب چنان اشك مي‌ريخت كه گويي مادري تنها فرند خويش را از دست داده است . سختي ها و ناله‌هاي انبياء و توبيخ و عتاب آنان ، همه براي اظهار توحيد است . تا توحيد آشكار نشود و بر منار ننشيند، هيچ كس آرام نخواهد گرفت . در آخرت آدميان آنچنان آرامند و توحيد آنچنان آشكار ، كه وقتي خدا مي فرمايد :«لمن الملك اليوم» ؛اينك پادشاهي و سلطنت عالم از آن كيست؟ همه آرامند و جايي براي سخن گفتن كسي باقي نمانده است. كساني مانند همام كه در اينجا وجهي از توحيد را مشاهده كدند، آنچنان نعره كشيدند كه آخرين نفس آنان در اين عالم بود . لذا كسي تحمل شنيدن توحيد را ندارد . حقيقت توحيد نيز گفتني و شنيدني نيست، يافتني است. هركسي بايد خود بيايد و يافتن و مشاهده توحيد و ذوب شدن و فاني شدن در آن ، با عمل صادقانه ممكن است. صداقت يعني نشان راستگويي خويش را در عمل آشكار كردن.
نشان صداقت مرگ سرخ است
سفارش شده است كه صدقه بدهيد . يعني نشان راستگويي و صداقت مدعيات خويش را آشكار كنيد.
اگر انسان خدا را مي‌خواهد ، شاهدش دادن صدقه است و شاهد بايد با مدعا برابر باشد. نسبت به كسي اظهار محبت كردن و در مقابل ، كمترين دارايي خويش را به او عطا كردن ، نشان صداقت نيست . صداق در زندگي زناشويي نشانه محبت مرد به زن است . اگر محبت حقيقي باشد ، همه عالم نيز نمي تواند نشان آن قرار گيرد . در تاريخ مهريه حضرت زهرا (سلام الله عليها) را پانصد درهم ذكر كرده‌اند . اما حضرت علي (عليه السلام و سلامه عليه) فرمود، همه عالم از آن من است ، همه فداي فاطمه . اين نشان محبت است .
نشان محبت به خدا و صداقت در بندگي مرگ سرخ است . يعني از خود خارج شدن و غير را در دل خويش مأوي ندادن. هدف توحيد است . براي رسيدن به آن بايد صدقه داد و صدقه محدود به مال نيست ، دل را بايد از غير تهي ساخت .
ديدگاه پارسايان
پارسايي، اول راه است، نه وسط و آخر آن . همام يكي از دوستان اميرالمومنين ، از حضرت مي‌خواهد كه ويژگيهاي پارسايان را برايش توصيف نمايد. اما اميرالمومنين (صلوة الله و سلامه عليه) از بيان ويژگيهاي پارسايان طفره مي‌رود و مجمل و مختصر مي‌گويد . آن يار اميرالمومنين پافشاري مي‌كند (همام حضرت را «صاحب» خطاب مي‌كند) و حضرت شروع به توصيف مي نمايد و در ابتدا جهان بيني و ديدگاه پارسا را بيان مي‌كند . مقدمه پارسايي، ديدگاه پارساست و ديدگاه پارسا اين است كه عالم را خدا آفريده است . البته بي خردان نيز مي دانند كه عالم را خدا آفريده است ، نقطه دقيق اين است كه اين كلمات و تكان قلم و جنبش خيال را نيز او مي آفريند . بنابراين كساني كه براي شناخت خدا مي‌خواهند بدانند اول كه آفريد، ره به خطا مي‌روند . امت پيامبر، امت وسط است ، يعني از آنچه كه براي ديگران دليل وجود خدا بود گذشته است . امت وسط يعني امتي كه به خاطر اتصال و اتصاف و همراهي با حبيب خدا ، نيمي از راه را پيموده است . قوم بني اسرائيل آيات خدا را ديدند، ولي بهانه گرفتند و گفتند تا خدا را نبينيم نشايد. اما به امت پيامبر گفتند چرا تماشا نمي كنيد ؟ ديد و بينش امت پيامبر بيشتر از پيشينيان است پس بايد طلبش بيش از آنان باشد . بينش پارسا چنين است كه همه عالم هستي را بدون استثناء مخلوق خدا مي‌داند، حتي يك سخن ، يك نگاه و يك جنبش خيال را . با اين نگاه به كه مي‌توان دلخوش بود؟ از كه مي‌توان طلب كرد و از كه مي‌توان شكوه نمود؟
پس عالم را او آفريده است و او غني است . يعني تاثير پذير و منفعل نيست . او به عبادت بندگان به همان اندازه مي نگرد كه به بت بتكده ها . براي خدا تفاوتي ندارد كه بندگانش در بهشت باشد يا جهنم . هركجا باشند ، سر سفره او هستند . البته براي خلقي كه ضعيف و فقير و مسكين و مستكين است ، منفعل و از درون تهي است ، تفاوت دارد . بنابراين سخن هرچه از دوست رسد نيكوست، از زبان سوداگران و معامله گران بسي نارواست . آنان كه در عباداتشان مي نگرند كه كدام يك ثوابش بيشتر است ، همان را انجام مي‌دهند ؛ آنان كه نافله ها را رها مي كنند و نماز غفيله مي خوانند كه در ثواب نماز غفيله گفته اند اگر يزيد و شمر هم نماز غفيله مي خواندند ، بخشيده مي شدند (در حالي كه غفيله فرع نافله است ). پس معامله گران نگويند كه هرچه دوست رسد نيكوست زيرا عذاب و نقمت هم از دوست است و آنان آن را نيكو نمي دانند . محبان نيز چنين گمان نبرند ولي حبيب يعني كسي كه هم محب است و هم محبوب، كسي كه سيرش ، سير محبوبي است ، هرچه بگويد درست است . اوست كه مي تواند بگويد خدايا ، اگر مرا در قعر جهنم بري ، بازهم فرياد مي زنم كه ترا دوست دارم . اما ديگر بندگان در لحظه مرگ كه يك جلوه از جلال الهي را مي‌بينند ، همه چيز را فراموش مي‌كنند چون ثبات و تميكن نيافته اند ، اهل تلوين اند و لحظه به لحظه عوض شده‌اند . لذا سفارش شده است كه آيات آخر سوره حشر را مكرر بخوانيد تا هرگاه سوال كردند خدايتان كيست بگوييد : «هوالله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتكبر »
زيرا يك را ه تثبيت ، تلقين است .
سخني در تعقيبات مشترك نماز
خداوند غني است و شاهد آن تعقيبات مشترك نماز است : «لا يبرمه الحاح الملحين »
يعني اگر همه عالم بخواهند نظر تو را عوض كنند ، چيزي بر تو تحميل نمايند ، حال و گفتار و اراده تو را تغيير دهند ، هرگز نتوانند .
لوح عبوديت نماز است و در نماز ، سجده، آخر خط است . بعد از سجده هيچ خبري نيست . آنكه يافت ، در سجده همه چيز يافت . آنان كه در سجده نيافتند ، جاي ديگر هم هرگز نخواهند يافت . پس وقت و نيرو و انرژي خود را هدر ندهند. مقدمات سجده را نيك انجام دهند، آن گاه كه فرو افتادند و از خويشتن خويش برون آمدند (سجده)، تماشا كنند و بيابند و يكي شوند .آنگاه پس از نماز كه اوج بندگي است ، بگويند : «الهي هذه صلوتي صليتها، لا لحاجه منك اليها و لا رغبة منك فيها»
يعني خدا به اين نماز احتياجي ندارد . البته اين را عاقلان دانند اما آنچه كه عاقلان نيز ندانند، اين است كه خدا به عبادت بندگان ، رغبتي نيز ندارد . يعني چنين نيست كه خدا از بت پرست و فاسد روبه سوي مومني كه عبادتي خالصانه انجام مي دهد برگرداند چون كه زيباتر ديده است .چنین چیزی امكان ندارد . براي خدا همه مثل همند اما براي خود بندگان نسبت به هدف نهاييشان متفاوت است.
فهم، ريشه عبادت است
تا انسان به فهم دست پيدا نكند و ذلت و مسكنت خويش را نيابد، در مقابل خدا خضوع نخواهد كرد، بلكه معامله خواهد كرد .روزي حضرت رسول خدا (صلوات الله و سلامه عليه ) وارد مسجد شد و دو گروه را ديد . گروه اول به مذاكره و مباحثه علمي مشغول بودند و گروه دوم به عبادت و تلاوت قرآن . حضرت هر دو گروه را نگاه كرد و فرمود : هردو نيكند اما من به آنان كه مسائل علمي را مطرح مي كنند ، شباهت بيشتري دارم و من براي تعليم مبعوث شده‌ام . سپس رفت و در جمع آنان نشست . فهم ، ريشه عبادت است . درختان هم خم و راست مي‌شوند و به ركوع مي‌روند، چهارپابان نيز همواره در حال ركوعند، خزندگان نيز پيوسته با همه بدنشان در سجده هستند . اگر قرار بود كه فقط ظاهر عبادت سودمند باشد ، مقام درختان و چهارپايان و خزندگان از آدميان بالاتر بود؛ حال آن كه انسان بايد در يك نفس كشيدن از اين جهان خارج شود و همه عالم هستي را طي كند و به او برسد . آن گاه كه به اوج عبوديت رسيد، برگردد و بندگان خدا را نيز در نفس دوم خويش همراه سازد و ببرد . كار انبيا و اوليا اين است .
خدا از معصيت بندگان در امان است.
عبادات براي انسان همانند برداشتن حجاب براي تماشاي خورشيد است . خورشيد پيوسته مي درخشد . اگر كسي بخواهد خورشيد را تماشا كند بايد حجاب از مقابل ديدگان خويش بردارد . گناه، حجاب است و عبادت ، رفع حجاب . پس عبادت و گناه بر انسان تاثير دارد نه بر خدا .
خدا از معصيت و گناه و نافرماني بندگانش در امان است . اين جمله به دو معناست : اول اينكه بندگان نافرماني مي كنند ولي خدا آنقدر بزرگ است كه نافرماني آنان به او نمي رسد تا خم به ابرو بياورد . دوم اين كه اصلاً كسي نافرماني نمي كند . اگر گفته مي‌شود هيچ كس نافرماني او نمي كند و همه ، فرمانبري است ، بندگان گمان نبرند كه همه اعمال ، مساوي است . زيرا گناه حجابي است بر ديدگان انسان كه مانع ديدن مي ‌شود و با ذات انسان، ناسازگار است .
در گرانبهاي انسان، شاسته لجنزار نيست . پس مهم نيست كه نافرماني است يا نه . مهم اين است كه با ذات انسان ناسازگار است.
جبر و اختيار
هنگامي كه انسان نافرماني مي‌كند اختيار و انتخاب دارد ، ولي انتخاب او جز به اراده خدا تحقق پيدا نمي كند . پس چرا اين انتخاب براي انسان پيامد دارد ؟ چرا انسان با اين انتخاب به جهنم مي رود ؟
اينجاست كه مساله جبر و اختيار مطرح مي شود . در اين راه ، بايد سخت مراقب بود كه در صراط مستقيم حركت كردن، كار هركس نيست .
پس از جنگ صفين ، از حضرت اميرالمومنين (صلوة الله و سلامه عليه) پرسيدند آيا جنگ ما با معاويه به قضاي الهي بود؟ اگر حضرت مي فرمود آري، مي گفتند پس ما مجبور بوديم و بيهوده عصبياني شديم و سخت جنگيديدم . اگر مي فرمود خير، مي گفتند اين چگونه خدايي است كه تماشاگر است ؟ لذا فرمود : «بحر عميق فلا تسلكوه »دريايي است ژرف ، وارد آن نشويد.
اگر كسي به اين درياي عميق وارد شود، يا معتقد به جبر مي‌شود و همه چيز را از خدا مي‌داند، يا خود را همه كاره مي‌بيند و مختار مي‌داند . اگر به جبر تمايل شود اشعري مسلك و يا به تعبير بهتر شيطان مسلك است كه گفت : «رب بما اغويتني» يعني خدايا تو مرا گمراه كردي و فريب داري . اگر به اختيار متمايل گردد ، «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» : را فرا روي خود قرار مي دهد و خدا را چوپاني مي‌پندارد كه گوسفندان خود را رها كرده است و خود را منشاء افعال مي داند . چنين كسي مشرك است و مشرك از شيطان بدتر است ، زيرا شيطان موحد بود . التبه شيطان نه فقط مورد لعنت خداست بلكه همواره او را با سنگ مي‌زنند كه اي شيطان از بندگان خدا دور شو: «اعوذ بالله من الشيطان اللعين الرجيم» . شيطان هيچ گاه از عمل خود پشيمان نشد. حتي هنگامي كه آتش جهنم را مشاهده مي‌كند پشيمان نمي شود . آتش، آتش را نمي سوازند . بنابراين شيطان در جهنم مي رود ولي نمي سوزد . بهلول از ياران اما موسي كاظم (صلوات الله و سلامه عليه) كلوخي برداشت و به سر آن عالم زد . او را گرفتند و گفتند چرا چنين كردي؟ گفت : شيخ از خاك است . خاك هم خاك را نمي آزارد . شيطان با اين كه آتش سوزان را مي بيند بازهم از حرف خود بر نمي گردد. مرد آن نيست كه حرفش يكي باشد ، بلكه مرد آن است كه هرلحظه يك چيز بگويد و هنوز سخن قبلي را به پايان نبرده استغفار كند . جامع ترين ذكر اين است :« سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»، الله اكبر به معناي الله «اكبر من كل شيئ» نيست : زيرا خداوند در طول و عرض مخلوقات نيست تا از آنها بزرگتر باشد؛ بلكه به تعبير امام سجاد (صلوات الله و سلامه عليه) ، الله اكبر يعني «الله اكبر من أن يوصف» يعني خدا برتر از آن است كه به وصف در آيد ، «سبحان الله» ، «الحمد لله» و «لا اله الا الله» هر سه به گونه اي وصف خداست و پس از هر سه بايد گفت : «الله اكبر» خدا بزرگتر از آن است كه وصف شود و هرچه گفته شد ، بي راه بود .
شيطان در قيامت فقط يك تقاضا دارد . مي گويد خدايا آيا رواست مرا در جهنم همنشين بدكاران و بدفكران و بدخيالان قرار دهي؟ «اني بريء مما تشركون» ؛ من از شما مشركان بدم مي آيد ، نه از آتش جهنم . زيرا من از خدا مي ترسم و شما نمي ترسيد، «اني اخاف الله رب العالمين» ، من در مقام خوف هستم و شما نيستيد.
پس شيطان مسلك شدن و مشرك شدن هردو خطاست ، در جبر و اختيار ، حد وسط را بايد يافت . حد وسط به زبان نمي‌آيد بلكه در عمل پيدا مي‌شود . جبر و اختيار دريايي است طوفاني . كيست كه توانايي تحمل امواج سهمگين اين دريا را داشته باشد ؟ دريانوردي در عمل انجام مي‌شود نه در نظر. پس در حيطه جبر و اختيار ، انسان نه كاره اي است و نه هيچ كاره .
حضرت اميرالمومنين (صلوات الله و سلامه عليه) طريقه برخورد با مسائل سياسي را اين گونه بيان فرمود که در فتنه هاي سياسي كه حق و باطل مخلوط شده است و راه را گم كرده ايد ، مثل بچه شتري باشيد ، نه بار ببرد و نه شير بدهيد و به هيچ سمتي متمايل نباشيد ، نه شرقي باشيد و نه غربي. التبه توصيه حضرت براي مواقع فتنه است . عالم هيچ گاه در فتنه نمي ماند و در شب تاريك هم راه را مي يابد . اما در مسائل فكري و عقيدتي مانند جبر و اختيار ، نمي توان مانند بچه شتر ، بي نظر و شكاك بود . بايد صراط مستقيم را در عمل يافت و از خدا و اولياي او ياري خواست .
عصيان
عصيان بر دو قسم است : عصيان امر تكويني و عصيان امر تشريعي. مخالفت امر تكويني كه اراده خدا بدان تعلق گرفته است جزء محالات است و هيچ كس در عالم هستي از ازل تا به ابد توانايي عصيان امر تكويني خدا را ندارد . پس عصيان و نافرماني در امر تشريعي است . خدا از معصيت آدميان در امان است . زيرا معصيت حقيقي، معصيت امر تكويني الهي است و آن هم وجود ندارد. بنابراين كسي نافرماني خدا را نكرده است تا به خدا ضرري برساند و او را تغيير دهد .
مناظره حضرت موسي عليه السلام و ابليس
در روايات آمده است كه حضرت موسي «عليه الصلوة و السلام» شيطان را مشاهده كرد . به او گفت: تو چرا برآدم سجده نكردي؟ اين همه از نعمتهاي خدا استفاده كردي، چرا ناسپاسي و كفران و رزيدي و امر خدا را اطاعت ننمودي؟ شيطان گفت : تو مرا سرزنش مي كني به خاطر اين كه چيزي را كه در قضاي الهي آمده است ، انجام داده‌ام؟ پرسش و پاسخ ميان آنان ادامه يافت و شيطان آنچنان سخن گفت تا حضرت موسي عليه السلام را مجاب كرد . التبه جايگاه شيطان، جايگاه ولايت نيست و كسي كه در جايگاه ولايت نباشد ، مغلوب ولي است . شاهد اين سخن ، زيارت جامعه كبيره است ؛ همه گردنكشان عالم كه آنقدر غرور و تكبر داشتند كه مادون خودشان را نمي ديدند، در مقابل اولياي خدا به خاك افتادند.
شيطان حضرت آدم (عليه الصلوة و السلام ) را سجده نكرد چون فرزندان آدم را در وجود او ديد و گرنه در مقابل آدم به سجده مي رفت چون او از مخلَصين بود و از آغاز خداوند اعلام كرده است كه تو با مخلصين كاري نداري (نه اين كه نداشته باش). زيرا چيزي براي باختن ندارند و پيش از آن هرچه كه داشتند به خدايشان باخته اند .
شيطان وقتي وجود اقدس پيامبر و خاندان پاكش (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) را ديد، به سجده رفت و هيچ گاه سر از سجده بر نداشت. ائمه معصومين (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) مردم را از غلو پرهيز دادند و فرمودند همچنان كه نبايد حق مارا ضايع كنيد ، در مورد ما زياده روي هم نكنيد . اما رواياتي نيز از حضرت علي ، امام سجاد و امام صادق (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) وارد شده است كه به مخاطباني كه حد درك و فهمشان بالاتر بود فرموده اند : ما را خدا ندانيد ، آن گاه هرچه در فضيلت ما بگوييد حق است «قولوا من فضلنا ما شئتم». ائمه معصومين (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) عبد و بنده خدا هستند ولي در عين حال عنان عالم هستي در ميل و خواست و كشش احاطه آنهاست .
مناظره حضرت موسي و آدم (عليهما السلام)
حضرت موسي(عليه السلام)، حضرت آدم (عليه السلام) را ديد و به او گفت: چرا از آن درخت خوردي و ما را گرفتار اين قوم بني اسرائيل كردي؟ حضرت آدم (عليه السلام ) فرمود : تو به من اعتراض مي كني يا به خدا ؟ آنچه را انجام دادم بر وفق مراد خدا بود .
پس خلق عالم بدانند كه نافرماني امر تكويني خدا نشايد.
شناخت قصه هاي قرآن ، كار اهل ولايت است
برداشتهايي كه اكثريت انسانها از برخي از قصص انبيا عليهم السلام دارند ، گمانه هايي بسيار عوامانه است .
در قصه هاي قرآن آمده است كه حضرت موسي وقتي كه از كوه طور برگشت و قوم را گوساله پرست ديد ، ريش هارون را كه پيامبري معصوم بود گرفت و به او گفت چرا جلوي سامري را نگرفتي و هارون عليه السلام گفت : برادرم (يابن ام) مرا در مقابل اينان كوچك مكن . اينها آنقدر فشار آوردند كه نزديك بود مرا به قتل برسانند . ترسيدم در بني اسرائيل اختلاف بيفتد (گوساله پرستي آري ، اختلاف نه ) چنين برخوردي زيبنده انسانهاي معمولي هم نيست چه برسد به حضرت موسي (عليه السلام).
در جاي ديگر خدا به حضرت موسي (عليه السلام) فرمود: ما بنده اي داريم كه علم لدني به او عطا كرده ايم «علمناه من لدنا علما». چند روزي همراه او باش تا از علم خويش به تو بياموزد . اما حضرت موسي (عليه السلام) در آغاز سفر شروع به اعتراض كرد و گفت اگر دوباره اعتراض كردم ، مي روم. يعني من تاب تحمل همراهي تو را ندارم . اين گونه سخنان در شأن حضرت موسي (عليه السلام) نيست . زيرا حضرت موسي (عليه السلام) هم مي‌داند كه براي ارزيابي انديشه هاي خضر (عليه السلام ) نرفته است بلكه براي تسليم بودن و شاگردي آمده است . پس اين داستان معناي ديگري دارد كه بايد در آن تفكر نمود .
همچنان كه در قصه ها آمده است شيطان حضرت آدم را فريب داد و به او گفت اگر مي خواهي مَلَك باشي از اين درخت بخور . حضرت آدم هم با اين كه خدا به او گفته است كه «انه لكما عدو مبين» يعني شيطان دشمن قدار شماست ، شيطان را خيرخواه خود پنداشت و از آن درخت خورد و يا اين كه شيطان ابتدا حوا را فريفت و او آدم را وادار به خوردن كرد .چنين سخناني در مورد انبياي الهي نادرست است . زيرا حضرت آدم (عليه الصلوة و السلام) داراي ولايت كليه است . او از مخلصين است و شيطان را ياراي مقابله با مخلصين نيست .
در مورد حضرت سليمان (عليه السلام) نيز گفته اند آنقدر به اسبانش نگاه كرد كه نمازش قضا شد . اين كار براي آدمهاي معمولي در حد كفر است و شايسته حضرت سليمان نيست .
پس شناخت قصه هاي قرآن كار هركس نيست . بلكه كار كسي است كه از ولايت الهي ، سهم و بهره اي داشته باشد و الا قصه هاي قرآن را قصه«يكي بود و يكي نبود» تعريف خواهند كرد .
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.