صداي سخن عشق

آلُ محمد أئمّتُنَا فبِهِم نَأتَمُّ و إيَّاهُم نُوَالِي وَ عدوَّهُم عدُوَّ الله نُعَادِي

آل محمد امامان ما هستند؛ ما هم به آنها اقتدا كرده و آنها را دوست داريم و دشمن آنان را كه دشمن خدا است، دشمن داريم.
بخشي از دعاي روز عيد غدير
صفحه اصلی arrow تألیفات arrow آشنایی با عرفان اسلامی arrow بخش دوم، عرفان عملی
بخش دوم، عرفان عملی چاپ ايميل
12 ارديبهشت 1387
Article Index
بخش دوم، عرفان عملی
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6

 
آداب حضرت ربوبيت

نخست يادآورى دو نكته لازم است:
 
يكم: رابطه ادب و معرفت
عرفان عملى به طور عام و حفظ آداب و رعايت آن به طور خاص، با توجه به معرفتى انجام مى شود كه از طريق يكى از راه هاى شناخت حق تعالى به دست آمده است و هرچه معرفت تمام تر وكامل تر باشد، رعايت آن دقيق تر و راحت تر خواهد بود. بدين خاطر كه هرچه معرفت به كمال حق تعالى بيشتر باشد، انس به جمال و حب به جلال افزون خواهد شد و در نتيجه به محبت مى انجامد.
به تعبير ديگر، آدمى اولاً، از سويى ميل و گرايش به كمال دارد و به همين خاطر، حقيقت جو، عدالت طلب و جمال دوست و كمال خواه است و از سويى ديگر، اين خواسته هاى آدمى جز در ذات و صفات و اسماء و افعال الهى وجود ندارد. بنابراين اگر پرده از روى خواسته ها و گرايش هاى انسان برداشته شود و حقيقت آن آشكار شود، او تنها حق تعالى را مى طلبد، ميل او به زيبايى ها، پوششى است بر آن ميل مقدس به زيبايى مطلق.
 
دنياى محبوب
به همين خاطر است كه حضرت ختمى مرتبت فرمود: «حبّب إليّ من دنيا كم ثلاث: الطيب و النساء و قره عينى فى الصلاه »؛[1] از دنياى شما سه چيز را دوست دارم. پيداست كه دنيا محبوب حبيب خدا نيست، چه از اسم آن پيداست كه دنيا و پست است.
از اين گذشته، نور چشم انبياء و اولياء، مايه سكون صديقان و اصفياء كه نماز است، چگونه مى توان امرى دنيايى باشد. چنين نيست كه هرچه در عالم طبيعت رخ دهد يا وجود يابد، دنيا باشد، چه اين كه خود خداى متعال نيز در دنيا هست. مگر نه اين است كه فرمود: «أقم الصلاه لذكري»؛[2] ذكر خداى متعال كه اعظم عبادات و افضل طاعات است كجا و دنيا و پستى كجا؟ و مگر نه اين است كه «ألا بذكر الله تطمئن القلوب»،[3] ذكر خدا و اطمينان و آرامش دوست و برترين خلق خدا، آن هم دنيايى، چنين نباشد، بلکه ممکن نيست.
حاصل آن كه آن چه از دنياى شما، محبوب عصاره جمال و جلال الهى قرار گرفته است، براى شما دنياست؛ «دنياكم»، نه از دنياست كه بين آن دو بسى تفاوت است.
اولين چيزى كه به نظر شما دنياست، ولى در واقع اين گونه نيست، «زنان» هستند. آن گاه عطر و بالاخره نماز؛ رخ زيبا و بوى زيبا و حال زيبا! اين سه زيبايى، يا خود عين قرب است و يا وسيله قرب.
به يقين بعد يا عامل بعد از حق تعالى نيست، چه اين كه اگر چنين بود، او كه به قرب «أو أدني»[4] رسيده است، نه تنها گرد چنين چيزى نمى گرديد، بلكه هرگز خيال آن را نيز در سر نداشت. البته اين اختصاص به وجود مقدس حضرت ختمى مرتبت ندارد، اگرچه كمال آن از آن اوست.
به بيان ابن عربى، از «اسرار اختصاص» است. او با اشاره به كريمة، «إنى أريد أن أنكحك احدى ابنتى هاتين على أن تأجرنى ثمانى حجج فان أتممت عشراً فمن عندك»،[5] مى گويد: از آن جا كه موسى(ع) قدر و ارزش اين معرفت را دريافت، در برابر مهر زنى خود را ده سال اجير گردانيد.[6]
وى در فتوحات مكيه مى گويد: فمن عرف قدر النساء و سرّهن لم يزهد فى حبهن بل من كمال العارف حبهن فانه ميراث نبوى و حب الهى [7]
بگذريم كه اين ميل به جمال و جلال كه محور همه تلاش ها، كوشش ها، سابقه ها، جنگ ها، صلح ها، آبادانى ها و دوستى ها و دشمنى هاست، ريشه در جاى ديگرى دارد كه اكثر مردم از آن بى خبرند و اگر بدانند، اگر جنگى درگيرد هرگز تمام نمى شود. چه نيك است ناداني!!
ثانياً، هرچه معرفت بيشتر باشد، اين محبت افزون مى شود و در واقع محبت ميوه و ثمره معرفت است، البته معرفت همراه با خشيت. هرچه معرفت بيشتر باشد، محبت و خشيت بيشتر خواهد شد. بنابراين معرفت درست و دقيق در بخش نظرى عرفان، در رعايت آداب، سخت كارساز است.
 
دوم: رابطه ادب و محبت
حفظ ادب، هم ثمره محبت است و هم تخم محبت. هرچه محبت كامل تر باشد، اهتمام محب به رعايت آداب حضرت محبوب بيشتر خواهد بود و هرچه ادب محبت نسبت به وى بيشتر باشد، نظر حضرت محبوب بر او بيشتر خواهد بود و هرچه نظر وى بر او بيشتر باشد معرفت محب به وى بيشتر خواهد شد. به همين خاطر است كه ادب مقربان الهى از غير آن ها به مراتب بيشتر است و بايد هم چنين باشد. همان گونه كه مقربان ملكوت با بيگانگان متفاوتند.
آن ميل ذاتى و كشش فطرى (و علم حضوري) به كمال و جمال، سبب اندك جنبش و حركتى مى شود. البته اندك بودن آن به اين خاطر است كه به بيراهه مى رود و در كسب ابزار و وسايل، درنگ مى كند و از آن گذر نمى كند.
اين جنبش و حركت، سبب معرفتى مناسب و در خور آن مى گردد و آن معرفت به نوبه خود وسيله محبت به مقصود مى گردد و آن محبت اجمالى آغازين، كه در ذات و فطرت هر كسى نهفته است، آشكار و بارور مى گردد و به محبت آگاهانه تبديل مى شود و ثمره آن حفظ و رعايت ادب خواهد بود، از اين رو، رعايت ادب آن هم به طور پيوسته، جز از صاحب معرفت نشايد. رعايت ادب نشان فهم و معرفت صاحب آن است. با يادآورى اين دو نكته كه تفصيل آن را در «عشق و عاشقي» آورده ايم، به بيان آداب حضرت ربوبيت مى پردازيم:
 
1ـ مشاهده تنها جمال ربوبيت
نظر از مشاهده جمال ربوبيت بر ندارد و به تماشاى غير او متوجه و مشغول نگردد. يك چشم داشته باشد يا همه وجودش يك چشم باشد و آن يك چشم را بر او بدوزد و در هيچ حال نه به اختيار و نه به اضطرار از او رو نگرداند. چشم و گوش و ذهن و خيال و دل و جانش، به طور كامل متوجه حضرت ربوبيت باشد و يك چشم بر هم زدنى از او رخ بر نتابد كه اين شرط محبت است تا چه رسد به عشق. آن كه چشم به غير دارد يا چشم به دوست دارد، ولى خيالش متوجه غير است، دلش هواى چيز ديگرى دارد، سوداگر است، نه دوست. دوست آن است كه در همه وقت و همه حال و با همه وجود نگاهش، خيالش، بيرون و درونش متوجه دوست باشد. چه نيك سروده است
لى حبيب خياله نصب عيني
سره فى ضمائرى مكنون
إن تذكرته فكلى قلوب
أو تأملتُه فكلى عيون

دوستى دارم كه نام و ياد او، تصوير و تمثال او، تابلو ديدگان من است؛ جز به او نمى نگرم، درون و جانم از او سرشار است و اگر زبانم بى حركت است، دل و جانم پيوسته متوجه اوست. هرگاه به ياد او افتم، (كه هميشه چنين است) همه وجودم دل است و در ياد او و هرگاه بدو مى نگرم، همه وجودم چشم است و دوخته بر جمال او.
دوستى چيزى جز اين نيست و اگر كسى به دوست خود معرفت داشته باشد و معرفت او به كمال و تمام باشد، جز اين نخواهد بود. اميرمؤمنان صلوات الله عليه فرمودند: «إن الله تعالى يقبل على العبد اذا قام فى الصلوة، فاذا التفت قال تعالى يابن آدم! عمّن تلتفت؟ ثلاثه فاذا التفت الرابعة، أعرض عنه».[8]
آن گاه كه بنده اى رو به نماز آورد، خداى متعال نيز رو به او آورد. پيش از اين گفتيم كه نماز، محبوب حبيب خداست، يعنى جايگاه ابراز محبت و چون محبت دو طرفه است، محبوب به محب پاسخ مى دهد؛ غير از معامله و سوداگرى است.
آن گاه كه بنده اى به نماز مى ايستد، ابراز محبت كرده است و از اين رو خداى متعال به محبت او پاسخ مى دهد و هرگاه بنده در نماز، به غير خدا توجه مى كند، ذهن و خيالش به پرواز در مى آيد، از محبت بيرون مى رود و به معاملت رو مى آورد، آن هم معاملت با غير محبوب، خداى متعال تا سه بار بدو مى فرمايد به كه توجه كرده اى و به چه چيز از من رو گردانده اى
اگر سه بار اين توجه به غير تكرار شد، خداى متعال نيز از رو مى گرداند، چه اين توجه خدا به بنده نمازگزار پاسخ محبت بنده بود و اگر محب بلغزد و در محبت وى اندكى خلل حاصل شود، محبوب او را نگه دارد، ولى اگر تكرار شد كه نشان دهنده نبودن محبت است، ديگر محبتى در بين نيست تا خدا نگاه محبت آميز داشته باشد. در روايت ديگر جمله اى علاوه دارد كه بازگو مى كنم:
«إن العبد اذا قام الى الصلوه فانه بين يدى الرحمن فاذا التفت قال له الرب: الى من تلتفت؟ الى من هو خير لك مني؟ ابن آدم، أقبل اليّ فانا خير لك ممن تلتفت اليه».[9]
آن گاه كه بنده اى به نماز مى ايستد، در حضور رحمن ايستاده است. ايستادن در حضور رحمن و برخوردارى از رحمت بى كران او، اگر سبب تقويت محبت نگردد، چه چيز سبب آن خواهد شد.
آن گاه كه بنده به غير خدا توجه مى كند، پروردگار بدو مى فرمايد: به كه مى نگري؟ به بهتر از من؟! زهى نادانى كه كسى در پى بهتر از خدا باشد. مگر بهتر از او هم قابل تصور است؟ هر حسن و جمال و بهايى را كه مى طلبى، اندكى از آن رحمت بى كرانه است.
خداى متعال خود پاسخ مى دهد كه فرزند آدم! به سوى من آى، كه من از آن چه بدان مى نگرى براى تو بهترم، دواى درد تو منم، آرامش دل تو منم، خوشى و سرخوشى تو منم.
به همين خاطر است كه درباره حضور قلب در نماز، كه ابراز محبت است، بسيار سفارش شده است كه جز از راه معرفت نمى توان بدان دست يافت. نماز مجلس عشق است، محفل رازورزى است؛ حضور يار است، يارى كه خود طلب كرده است.
اگر بندگان خدا، خدا را شناسند و به طلب آن غنى بالذات و بى نياز از اغيار پى ببرند، حق است كه دچار رعشه و غشوه شوند؛ به سكر و طرب آيند؛ به مستى در افتند و اگر جان دهند، آنان را سرزنش و ملامتى نيست؛ يك محبوب كامل سر تا پا آراسته كه روى مه رويان عالم تابشى از پس هزاران حجاب، از جمال اوست، نه تنها محب را مى پذيرد بل او را طلب مى كند، به خود مى خواند، چند صد هزار نبى و ولى را به دعوت او فرستاده است. با شنيدن طلب آن يگانه چنان به تب و تاب مى افتيم كه اگر نبود مقدارت الهى، يك لحظه روح در بدن نمى ماند. «و لولا الاجل الذى كتب الله عليهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفه عين».[10] تو خود حدس بزن كه اگر آن يگانه جمال و جلال، دوستان و محبان خود را به خود دعوت كند، مجلس چگونه بيارايد. امير كائنات صلوات الله عليه فرمود:
«للمصلى ثلاث خصال: ملائكه حافين به من قدميه الى اعنان السماء و البر يغشى عليه من رأسه الى قدمه و ملك عن يمينه و عن يساره، فان التفت قال الرب تعالي:  إلى خير منى تلتفتُ؟ يابن آدم لو يعلم المصلى من يناجى ما انفتل».[11]
به زبان خود گوييم كه نمازگزار كه به دعوت الهى به ملاقات او و دست به مناجات و گفتگوى با او آمده است، براى اين منظور به مجلسى رود كه ملايكه از راست و چپ و از پاى او تا همه پهناى آسمان بر گرد او طواف مى كنند و بدو تعظيم و حرمت مى نهند، از سر تا پاى او را به نيكى و زيبايى بيارايند. بنده اى در چنين مجلسى و حضورى، اگر غفلت كند و به غير توجه كند، خداى متعال بدو گويد: آيا به بهتر از من نظر داري؟ اى فرزند آدم! اگر نماز گزار بداند كه با كه سخن مى گويد و نجوى مى كند، هرگز از نماز بيرون نرود و نجواى خويش به پايان نرساند. حاصل آن كه در حضور يار توجه به غير او ترك ادب است.
 
2ـ توجه به مرتبه خود
به خاطر لطف و محبت و گفتگو و نجوا با حضرت عزت، قدر و اندازه و مرتبه خويش را فراموش نكند و از حد عبوديت و اظهار فقر و مسكنت تجاوز ننمايد. چنان باشد كه حبيب خدا صلى الله عليه وآله در مجلس محبت بود. او كه در محبت بدان جا رسيد كه بالاتر از آن در خيال نگنجد. چنان بود كه خداى متعال در وصف او فرمود: «ما زاغ البصر و ما طغي»؛[12] نه ديده اش لغزيد و نه از حد خويش تجاوز كرد. دوستى را بايد با تقاضاى مناسب با مقام فقر در آميخت تا محب بودن خلق و محبوب بودن خالق باقى باشد.
موسى(ع) به سبب لذت سماع كلام الهى و ذوق مواجيد قرب و سكر قلب از جرعه اى توحيد، سررشته تميز از دست بيرون داد و از حد عبوديت تجاوز نمود و از سر انبساط به سؤال «أرنى أنظر اليك»[13] درآمد. حضرت عزت دست رد بر طلب او زد و گفت: «لن ترانى يا موسي»[14] و از ملأ اعلى اين آواز آمد كه:[15] «ما للتراب و رب الارباب».[16]
ادب نخست اين بود كه قدر او بدانيم و به غير اشتغال نيابيم و از او غفلت نكنيم. ادب دوم اين است كه اندازه خويش شناسيم و از حد خود تجاوز نكنيم كه «لن يهلك امرأ عرف قدره»؛[17] آن كه اندازه خويش شناسد، از رحمت خداى متعال برخوردار است، چون آن خواهد كه شايسته اوست و آن كند كه بايسته اوست؛ نه بيش و نه كم.
رحمت خدا بر او باد كه مهر فقر را بر پيشانى خود ببيند و لحظه اى از آن غافل نشود كه «يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد».[18] فقير گرچه با غنى نشيند، نيازمند اگرچه با بى نياز همراه شود و اگرچه از لطف و رحمت و غناى او برخوردار باشد، باز هم فقير است. پس فقر خويش فراموش نبايد كرد، هرچند در مجلس انس و محبت باشد، چه همين توجه به فقر و نيازمندى ماست كه ما را بدان جا رسانده است.
 
3ـ حسن سمع و استماع كلام
حسن سمع و استماع كلام و اوامر و نواهى الهى و ترك حديث نفس تا چه رسد به حديث با غير. چنان بشنود كه هرگاه آيتى از قرآن مجيد در هر حال بر زبان كسى جارى شود و او بشنود، آن را از متكلم حقيقى بشنود و زبان خود يا غير را واسطه بداند، همان گونه كه درخت واسطه بود و «إنى انا الله»[19] را به سمع موسى(ع) رساند و جبرئيل(ع) واسطه بود و قرآن را بر پيامبر … فرو آورد.
پيوسته شنيدن سخن حق را بر شنيدن سخن خلق ترجيح دهد و به هنگام شنيدن سخن حق، نه تنها از خلق بيرون شود بلكه از خود بيرون شود تا همه وجودش گوش شود. «إذا قرئ القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعكم ترحمون».[20] در كلام خدا، حرف و سخنى نياورد، خاموش باشد و آن گاه نيك بشنود؛ آن گونه بشنود كه اگر حضور آن صاحب جمال و جلال را مشاهده مى كرد، مى شنيد. سخن از خداى حاضر بشنود نه از خداى غايب؛ سخن را با حضور بشنود نه با غيبت.
 
4ـ حسن سؤال و تحسين خطاب
سخن گفتن و طلب كردن آدابى دارد كه با تفاوت متكلم و مخاطب تفاوت مى يابد. عرف نيز امر و نهى و دستور خردسالان به بزرگ سالان را ناپسند مى شمارد. اگرچه طلب ممكن است طلب كوچك از بزرگ تر باشد يا طلب بزرگ از كوچك و يا از مساوى به مساوى، ولى در يكى تقاضا باشد و در ديگرى دستور و در سومى سفارش. درخواست بنده از خداى خويش بايد با حال بندگى و ربوبى سازگار باشد. حتى اگر تقاضا پسنديده باشد (كه بايد باشد) و حتى اگر خود خدا امر به تقاضا كرده باشد، بايد اين تناسب بين متكلم و مخاطب رعايت شود.
از نظر عرفا سؤال و خطاب انبياء، الگوى سؤال و خطاب ماست. به عنوان نمونه، آن گاه كه ابراهيم(ع) براى گنه كاران و انحراف پيشگان طلب آمرزش مى كند، به تعبير قرآن، مى گويد: «فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحيم».[21]
آنان كه پيرو من هستند از منند و آنان كه نافرمانى مرا كرده اند، تو آمرزنده و مهربانى نگفت آنان كه از من هستند را چنين و چنان كن، همين اندازه گفت كه از من هستند و نيز درباره منحرفان نگفت: فاغفر لهم و ارحمهم. بلكه گفت: «إنك غفور رحيم». گويى چنين گفته است كه آنان كه پيرو من هستند، از منند و تو خود دانى و آنان كه پيرو من نيستند، تو آمرزنده اى، باز هم خود دانى
عيسى(ع) در طلب دفع عذاب از امت خويش و طلب آمرزش براى آنان از حضرت عزت گفت: «إن تعذبهم فانهم عبادك و إن تغفرلهم فانك انت العزيز الحكيم»؛[22] اگر آنان را كيفر دهى، «بندگان» خود را كيفر داده اي؛ كيفر كردن بنده رواست و هيچ ستمى بر او نيست، ولى چه كسى «بنده» خود را كيفر كند؟! مگر آن كه به مصلحت باشد و اگر آنان را بيامرزى، بندگان خود را آمرزيده اى، تويى داراى عزت و حكمت. نگفت لا تعذبهم و اغفر لهم.
ايوب(ع) در طلب شفا و رحمت الهى گفت: «إنى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين»؛[23] خدايا به رنج و سختى افتاده ام و تويى مهربان ترين مهربانان. نگفت اكشف عنى الضر و ارحمنى او چنين نگفت ولى خداى متعال فرمود: «فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضر».[24] ما ناگفته وى را شنيديم و اجابت كرديم، رنج از او دور گردانديم.
عيسى(ع) در پاسخ به خطاب الهى كه: «أ أنت قلت للناس اتخذونى و أمى الهين من دون الله».[25] گفت: «إن كنت قلته فقد علمتَه»،[5] نگفت: ما قلته.
از نگاه عارفان، ادب حسن سؤال و تحسين خطاب، لازمه خودشناسى و خداشناسى است. آن كه خود را بشناسد و فقر و تهيدستى خويش را بيابد و از شناخت احاطه عظمت خداى خويش بهره اى داشته باشد، جز به دستور او طلب نخواهد كرد و گر به دستور او طلب كند، همان گونه طلب كند كه خود او خواسته است.
مگر نه اين است كه او به نهان و آشكار آگاه است و مگر نه اين است كه موجود فقير و تهيدست بر غنى مطلق تأثير نمى گذارد، بلكه تأثير بر او ممتنع است و اصرار و پافشارى و الحاح ملحّان او را به كارى وادار نمى كند؟ پس آن گونه گويد كه همو خواسته است و با مقام كبرياء و عزت او سازگار باشد.
 
5ـ اختفاى نفس در مطاوى انكسار
اختفاى نفس در مطاوى انكسار و گم كردن وجود خود در ظهور آثار نعمت هاى الهى و به گاه ياد كردن نعمتى از نعمت هاى الهى سالك بايد همه فعل ها را فعل او بيند و خود را جز واسطه نبيند، آن هم واسطه اى كه وساطت خود را نيز از خدا دارد.
گمان مبرد كه اگر به نعمتى دست يافته است، خود بدان دست يافته است، چنان كه عوام چنين گمان مى برند. اگر به نعمتى دست يابند، آن را به هوش، فكر، دانايى و زرنگى و تلاش و كوشش خود نسبت مى دهند. همان گونه كه قارون در پاسخ موسى(ع) كه بدو مى گفت: «و أحسن كما أحسن الله اليك»؛[27] همان گونه كه خدا به تو نيكى كرد، تو نيز به ديگران نيكى كن، مى گفت: «إنّما اوتيته على علم عندي»؛[28] من با توان و استعداد خويش بدين جا رسيده ام و آن چه دارم، نتيجه كار و تلاش خودم است.
قارون چنان در حجاب نفس مانده است كه فاعليت حق تعالى نمى بيند. آن چه مى بيند ظاهر كار است كه خود جنبيده است، اما كه او را جنبانده است و وسايل و مقدمات آن جنبش را فراهم ساخته است، از ديد او پنهان است. سالك بايد هنگام يادآورى نعمت هاى الهى، خود را نبيند تا درست ديده باشد؛ نبوده را بوده نپندارد كه جهل مركب است.
بايد از رسول خدا … بياموزد و به او اقتدا كند كه فرمود: «زُويَت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها»؛[29] زمين براى من منقبض و جمع گرديد تا خاور و باختر زمين به من نمايانده شد. نمى فرمايد: رأيت مشارقها و مغاربها، بلكه فرمود: اريت، با سلب اضافه فعل به خود و نفى ديدن از خود؛ وجود خود را پنهان نمود تا به ادب نزديك تر باشد.
همچنين در حمد و ستايش خداى متعال، فرمود: «لاأحصى ثناءً عيلك، أنت كما أثنيت على نفسك»؛[30] من تو را ستايش نمى كنم، تو خود ستايش خويش مى كنى حمد و ستايش را به خود نسبت نمى دهد، فعل را به فاعل حقيقى آن نسبت مى دهد كه به ادب نزديك تر است.
 
6ـ حفظ اسرار الهي
افشاى اسرار الهى، دور افتادن از بساط قرب است و سبب عتاب و عقاب مى شود.
امام رضا صلوات الله عليه فرمودند: «لا يكون المؤمن مؤمناً حتى يكون فيه ثلاث خصال سنه من ربه و سنه من نبيه و سنه من وليه؛ فاما السنه من ربه فكتمان السر و اما السنه من نبيه فمداراه الناس و اما السنه من وليه فالصبر فى الباساء و الضراء». [31]
مؤمن تا سه ويژگى نداشته باشد مؤمن نيست؛ نخست رازدارى، آن گاه مردم دارى و در پايان بردبارى و از آن جا كه تا كسى مؤمن نباشد، سالك نخواهد بود كه اول شرط سلوك ايمان است و ايمان آغاز سلوك است، بنابراين رازدارى شرط سالك است.
و نيز از آن جا كه سالك در ميانه راه سلوك خود، از سوى خداى متعال مورد پذيرايى قرار مى گيرد و از انواع نعمت هاى ويژه برخوردار مى گردد و از كرامت ها و نوازش ها بهره مند مى شود و آشكار ساختن آن يا سبب خودبينى است و يا جز خودبينى چيزى نيست، افشاى آن را ناروا دانسته اند تا جايى كه گفته اند: افشاء سر الربوبيه كفر.[32]
افشاى اسرار سبب حرمان از آن خواهد بود. كيست كه پنهانى هاى دوست خويش را بر ديگرى بگويد. اگر گفتنى بود خود بدان ها گفته بود و تو را ويژه آن نساخته بود. افشاى اسرار، خيانت به دوست است. بايد سَر برود ولى سِرّ بماند. سَر دادن رواست ولى، سِر گفتن ناروا.
و مستخبر عن سر ليلى رددته
بعمياء عن ليلى بغير يقين
يقولون خبّرنا فانت امينها
و ما انا ان خبرّتهم بامين
راز ليلى از من پرسيده اند و من چيزى از او نگفته ام و آنان را بى خبر از ليلى رد كرده ام. مى گويند: تو امين و رازدار ليلى هستى، از اسرار او باخبرى، ما را بدان خبر ده. نمى دانند كه اگر من اسرار او را فاش كنم، ديگر امين او نيستم بلكه چون يكى از آن ها خواهم بود.
 
7 و 8ـ ادب اوقات سؤال و سكوت
ادب اوقات سؤال و دعا و سكوت و صموت. سالك بايد اوقات لطف و رحمت و بسط كه هنگام دعا و سؤال است را بشناسد و آن را غنيمت شمرد؛ زمان را از دست ندهد و نيز قهر و سخط و قبض را و اوقات آن را كه هنگام سكوت و خوددارى از تقاضا است، بشناسد.
آن كه اين دو ادب را نشناسد و زمان درخواست و تقاضا را از دست دهد، بسا نعمت بزرگى را از دست داده باشد كه جبران ناپذير باشد و در نتيجه به اندوهى گران دچار شود. چنان كه مولاى پرهيزگاران فرمود: «إضاعه الفرصه غصة».[33] همان گونه كه از دست دادن نعمت يا اسباب كسب نعمت، غم و اندوه به دنبال دارد، از دست دادن وقت و زمان نيز چنين است. با اين تفاوت كه زمان از دست رفته يا هرگز بر نمى گردد و يا مانند آن به زودى به دست نمى آيد.
به فرموده امام حسن صلوات الله عليه، «الفرصه سريعه الفوت و بطئيه العود»؛[34] زمان به تندى از دست مى رود، ولى به كندى به دست مى آيد. پس پيش از آن كه به اندوهى گران گرفتار شويم، بايد وقت شناس بوده، از وقت به بهترين صورت استفاده كنيم. «بادر الفرصه قبل ان تكون غصة»؛[35] به فرموده امير مؤمنان صلوات الله عليه، پيش از آن كه به اندوه گرفتار آييم، زمان را دريابيم.
رعايت اين ادب به اين است كه در وقت گفتن، بگويد و در وقت سكوت، زبان در كام دارد. آن كه مراعات زمان نكند، در وقت دعا و خواستن، ساكت باشد يا در وقت سكوت، داعى و گويا باشد، وقت او كه بيشترين سرمايه اوست، بارى گران بر گردن او خواهد بود و از دست دادن آن مايه پيشمانى و اندوه. «ابوالحسين نورى گويد: من لم يتأدب للوقت فوقته مقت.»[36]
شرط دو ادب ياد شده اين است كه در دعا و سؤال، حال و مقام خود را در نظر داشته باشد. اگر در اوايل مقام قرب است و در انبساط مأذون نيست، نشايد كه قدم بر بساط انبساط نهد و هر چيزى را از رب العزه بخواهد، بلكه بايد عظمت و حشمت حضرت جلال از درخواست محقرات مانع شود.
گويند: شبلى روزى پيش يكى از ابناء دنيا كس فرستاد و از وى چيزى دنيوى طلب كرد. آن كس در پاسخ گفت: دنيا هم از او طلب كن كه آخرت طلبى شبلى جواب باز فرستاد كه: تو خسيسى و دنيا خسيس و خداى شريف است و آخرت شريف. خسيس از خسيس جويم و شريف از شريف.[37]
و اگر در نهايت قرب است و در انبساط از حق مأذون است، روا بود كه در دعا و سؤال، طريق انبساط سپرد، چنان كه حق تعالى به موسى(ع) فرمود: «يا موسي! اٌطلب منى و لو ملحاً لعجينك»؛[38] هرچه خواهى از من طلب، حتى نمك غذايت را نيز از من خواه و او نيز همين گونه طلب كرد: «رب إنى لما أنزلت اليّ من خير فقير»[39] و گفت خدايا نان مى خواهم.
 
چند نكته درباره رعايت آداب
1ـ رعايت آداب ياد شده سبب مى شود كه رعايت آداب ديگر به آسانى انجام پذيرد، چنان كه ناديده گرفتن آن ها سالك را از حركت باز داشته و از ميدان رقابت به سوى كوى دوست بيرون مى سازد.
2ـ رعايت آداب ياد شده و غير آن، بايد پيوسته و هميشگى و در هر حال باشد، در غير اين صورت، نتيجه همان است كه در نكته نخست گفته شد. مگر در حال فنا و استغراق در عين جمع كه به خاطر سلب هوشيارى و آگاهى و اراده، بنده را تكليفى نيست.
3ـ سالك نه بايد در رعايت آداب كوتاهى كند و نه بايد بيش از انجام آداب خود را به زحمت و سختى اندازد. سلوك سالك در مسير اسماء و صفات و به گرد آن است؛ طلب چيزى بيش از اسماء و لوازم آن، براى سالك چيزى جز رنج و زحمت نخواهد داشت، چون موجود ممكن در حال هوشيارى و آگاهى به چيزى جز كثرت دست نمى يابد.
گفته اند: يقول الحق سبحانه: «من ألزمته القيام مع اسمائى و صفاتى، ألزمته الادب و من كشفته عن حقيقه ذاتى، ألزمته العطب، فاختر أيهما شئت، الادب او العطب»؛[40] هركه را اسماء و صفات خويش بر وى لازم كردم، بايد كه ادب ورزد و هركه را حقيقت ذات خود بر وى آشكار كردم، گرفتار هلاكش كردم.
4ـ به نظر برخى، رعايت برخى از آداب در حال محبت نيز از سالك برداشته مى شود، از اين رو ترك ادب اختصاص به فنا و سلب هوشيارى ندارد؛ چنان كه جنيد مى گويد: إذا صحّت المحبه سقطت شروط الادب.[41]
شايد منظور از صحت محبت، تماميت آن باشد، زيرا كه نهايت محبت، فناى محب در محبوب است و برخاستن رسم دويى و با نبودن دويى، نه تنها رعايت ادب لازم نيست، بلكه ممكن نيست؛ چه رعايت ادب اقتضاى دويى دارد و با فناى محب در محبوب كه غايت محبت است، دويى برداشته مى شود و در نتيجه رعايت ادب ممكن نخواهد بود. اگر منظور همين باشد، سخنى غير از سقوط ادب در فنا نيست.
ولى چنان كه گفتيم ظاهر سخنان اهل معرفت، چنين نيست و منظورشان از محبت فنا نيست. به همين خاطر است كه آن را تشبيهى عرفى مى دانيم، نه عرفانى همان گونه كه دوستان متعارف، نسبت به هم رعايت آداب را لازم نمى دانند، دوستى با خداى متعال را نيز چنين انگاشته اند و به همين خاطر گفته اند:
فيّ انقباض و حشمه فاذا
صادفت اهل الوفاء و الكرم
ارسلت نفسى على سجيتها
و قلت ما قلت غير محتشم[42]

در من گرفتگى و حشمت و شرمى است و چون با اهل وفا و كرم روبرو شوم، نفس را يله مى سازم و هرچه بر زبان آيد، بى پروا مى گويم.
گويند ابن عطا يك روز پاى دراز كرده در ميان جماعت خويش و گفت: ترك ادب در ميان اهل ادب، ادب است.[43] ولى نظر ديگر كه به صواب نزديك تر است، اين است كه رعايت ادب بر سالك لازم است تا آن گاه كه از خود فانى شود و تا فانى نشده، محبت سبب سقوط ادب نيست، بلكه دليل بر ملازمت آن است.
ابوعثمان گويد: چون محبت درست گردد، ملازمت ادب بر دوست مؤكّد گردد.[44]
و ذوالنون گويد: چون مريد از استعمال ادب بيرون آيد، از آن جا كه آمد، با هم آن جا شود.[45]
شبلى گويد: گستاخى كردن به گفتار با حق سبحانه، ترك ادب است[46] و نيز گفته اند: كمال ادب هيچ كس را نبود مگر انبياء و صديقان را.[47] حاصل آن كه رعايت ادب جز در حال فنا در همه حال لازم است و در حال فنا كسى را امر و تكليفى نيست.


 [1] ـ شرح نهج البلاغه، 19، 341؛ معدن الجواهر، 31.
[2]ـ طه، 14.
[3]ـ رعد، 28.
[4]ـ نجم، 9.
[5]ـ قصص، 26.
[6]ـ جهانگيرى، همان، ص446.
[7]ـ فتوحات مكية، ج1، ص190.
[8]ـ بحار الانوار، ج84، ص64.
[9]ـ مصباح الهداية، ص209.
[10]ـ نهج البلاغة، فيض الاسلام، خ184.
[11]ـ بحار الانوار، ج84، ص241.
[12]ـ نجم، 17.
[13]ـ اعراف، 139.
[14]ـ همان.
[15]ـ كلمات مكنونة، ص7.
[16]ـ مصباح الهداية1، ص210.
[17]ـ بحار الانوار، ج51، ص250.
[18]ـ فاطر، 15.
[19]ـ اعراف، 203.
[20]ـ طه، 14.
[21]ـ ابراهيم، 36.
[22]ـ مائده، 118.
[23]ـ انبياء، 83.
[24]ـ همان، 84.
[25]ـ مائده، 116.
[26]ــ همان
[27]ـ قصص، 77.
[28]ـ قصص، 78.
[29]ـ جوامع الجامع، ج3، ص117.
[30]ـ خواجه نصير طوسى، اوصاف الاشراف، ص3.
[31]ـ مستدرک الوسايل، ج9، ص37.
[32]ـ مصباح الهداية، ص212.
[33]ـ بحار الانوار، ج71، ص217.
[34]ـ همان، ج78، ص217.
[35]ـ همان، ج71، ص341.
[36]ـ مصباح الهداية، ص212.
[37]ـ همان، 213.
[38]ـ همان.
[39]ـ قصص، 24.
[40]ـ مصباح الهداية، همان.
[41]ـ همان، ص214.
[42]ـ ترجمه رساله قشيرى، ص483.
[43]ـ همان.
[44]ـ همان، ص484.
[45]ـ همان.
[46]ـ همان، ص482.
[47]ـ همان.




 
< بعد

امکانات

نقشه سایت

آمار سايت

بازديدکنندگان: 2124594
حاضرين در سايت : 3 نفر مهمان

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.