صداي سخن عشق

آلُ محمد أئمّتُنَا فبِهِم نَأتَمُّ و إيَّاهُم نُوَالِي وَ عدوَّهُم عدُوَّ الله نُعَادِي

آل محمد امامان ما هستند؛ ما هم به آنها اقتدا كرده و آنها را دوست داريم و دشمن آنان را كه دشمن خدا است، دشمن داريم.
بخشي از دعاي روز عيد غدير
صفحه اصلی arrow تألیفات arrow آشنایی با عرفان اسلامی arrow بخش دوم، عرفان عملی
بخش دوم، عرفان عملی چاپ ايميل
12 ارديبهشت 1387
Article Index
بخش دوم، عرفان عملی
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6

 
آداب شيخ نسبت به مريد

پيش از بيان آداب شيخ در تربيت سالكان، اشاره اى به اهميت مقام شيخ و ارزش منحصر به فرد كار او خواهيم نمود. رسول خدا … فرمودند: «والذى نفس محمد بيده لئن شئتم لاقسمن لكم إن أحب عباد الله الى الله الذين يحبّبون الله إلى عباده و يحبّبون عباد الله الى الله و يمشون فى الارض بالنصيحة».[1]
قسم به آن كه جان محمد … در دست اوست، اگر خواهيد قسم ياد كنم كه محبوب ترين بندگان خدا در نزد او، كسانى هستند كه محبت خدا را در دل بندگان او پديد مى آورند و بندگان او را شايسته محبت الهى مى سازند و به خيرخواهى براى آنان مى پردازند.
كار شيخ اين است كه دل بندگان خدا را براى محبت الهى از همه چيز تهى سازد، از آلودگى بپالايد و از آن آينه اى صاف و تمام نما بسازد، به گونه اى كه هم دل وى شايستگى دريافت محبت الهى را پيدا كند و هم شايستگى محبوب حق تعالى شدن را به دست آورد، از اين رو مشمول حديث شريف است.
نيز رسول خدا … فرمودند: «ألا احدثكم عن اقوام ليسوا بانبياء و لا شهداء يغبطهم يوم القيمه الانبياء و الشهداء بمنازلهم من الله على منابر نور؟ فقيل: من هم يا رسول الله؟ قال: هم الذين يحبّبون عبادالله الى الله و اليّ، يأمرونهم بما يحب الله و ينهوهم عما يكره الله. فاذا اطاعوهم، احبهم الله».[2]
آيا نمى خواهيد از مردمانى برايتان گويم كه نه پيامبرند و نه شهيد، ولى پيامبران و شهيدان در قيامت به جايگاه آنان كه بر منبرهايى از نور است، غبطه مى خورند؟ پرسيدند: آنان اى رسول خدا! كيستند؟ فرمود: آنان كسانى هستند كه بندگان خدا را محبوب خدا و من مى سازند، آن ها را بدان چه محبوب خداست امر مى كنند و از آن چه مورد پسند خدا نيست باز مى دارند و پس آن گاه كه بندگان خدا از آنان پيروى كردند، خدا آنان را دوست مى دارد.
در فضيلت اهميت هدايت و تربيت بندگان خداى متعال همين بس است كه اين امر سبب ريزش محبت الهى بر سر و جان آنان مى شود. بندگان خدا را به جايى مى رساند كه آن غنى بى همتا، آنان را به دوستى بر مى گزيند و آنان را محبوب خويش مى سازد و چون چيزى بيشتر و مهم تر از محبت الهى براى بندگان او قابل تصور نيست، پس كارى را كه اينان انجام مى دهند، ارزشمندترين كارى است كه همه بدان غبطه مى خورند، به ويژه آن گاه كه حقيقت محبت الهى و ابزار آن آشكار شود. شرح اين نكته را در «عشق و عاشقي»[3] آورده ايم.
 
1ـ پاك ساختن نيت و تفقّد سبب
شيخ كه واسطه تعلق الطاف و عنايات حق تعالى به بندگان است و به خاطر عنوان كار خويش، قصد نزديك ساختن بندگان خدا به او را دارد و چنان كه رسول خدا … فرمود، بندگان خدا را به محبت او برساند، بايد به هنگام تربيت مريد، خود را در بين نبيند و قصدش از هدايت و تربيت ديگران، پيشى جستن بر ديگران، پيروى ديگران از وى، برترى جويى، جلب دل ها و چشم ها و توجه ها نباشد.
«به اندرون نخواهد كه مقدم بود بر قوم و هيچ رغبت ندارد در شيخى و مقتدايى و عجز و افكندگى و تواضع و خمول صفت او باشد و از ابتلا و امتحان حضرت عزت محترز باشد، كه نفوس مجبول است بر شهوت و محبت و قبول خلق و طلب مناصب و مناقب كند.»[4]
ميل به رياست و برترى، از كشش هاى ذاتى انسان است كه در موقعيت هاى مختلف به گونه اى متفاوت خود را آشكار مى سازد، از اين رو شيخ پيش از عهده دارى تربيت سالكان، اين ميل را در خود بخشكاند تا نيت و انگيزه اش در هر شرايط، پاك باقى بماند.
نشان پاكى نيت اين است كه در تربيت سالكان و تصرف در آنان شتاب نكند، بلكه با فراهم شدن زمينه تربيت سالك در خويش نگرد و درون خود را بكاود و اگر نشانى از آلودگى نيت در خود يافت، خود را كنار كشد و از تصرف در ديگران پرهيز نمايد.
پس چون بيند كه برخى از طالبان و مريدان از سر اخلاص و ارادت، به او روى آورده اند و از وى هدايت و ارشاد طلبند، به تعجيل متعرض تصرف در آن ها نشود و توقف كند تا با كثرت انابت و صدق تضرع و ابتهال از حضرت حق، حقيقت حال را دريابد[5] و يقين كند كه بايد به آن ها راه بنمايد، چه در غير اين صورت، سالك آن گونه كه بايد تربيت شود، نمى شود، زيرا در تربيت، تنها گفته ها نيست كه به سالك منتقل مى گردد، بلكه خلق و خوى مربى و حالات وى نيز بدو سرايت مى كند.
اگر شيخ برترى طلب باشد، سالك نيز چنين خواهد شد و در اين صورت، سخن از محبت الهى و وصول به حق تعالى جز الفاظى بر زبان نخواهد بود و در واقع ديگر نه سلوكى است نه وصولي؛ نه تربيتى است و نه هدايتى، «پس در وقت ارشاد به اندرون دل، ناظر حضرت عزت باشد و به كثرت تضرع و ابتهال و التجاء و تواضع، به اندرون استغاثت مى كند و از حق تعالى اعانت مى خواهد.»[6]
بنابراين به آن ها آن بياموزد كه صلاح دين و دنيا و آخرت آن ها در آن باشد و آن ها را آن گونه تربيت نمايد كه رضاى خدا در آن باشد و با آن ها آن گونه رفتار نمايد كه محبت خداى متعال در جان هايشان بنهد.
 
2ـ معرفت استعداد مريد
انسان ها چون معادن هستند و معادن از جنبه هاى مختلف با يك ديگر تفاوت دارند. برخى معدن زغال سنگ هستند و برخى معدن طلا. انسا ن ها نيز اين گونه اند. چنان كه حضرت ختمى مرتبت فرمود: «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة».[7]
آدميان چون معادن طلا و نقره اند، درجه آميختگى آن ها بسيار متفاوت است. به همين خاطر همه توانايى سلوك الى الله را ندارند و آنان كه توانايى سلوك دارند، همه به يك اندازه استعداد ندارند. هوش و فراست آن ها بسيار ناهمسان است، همان گونه كه ميزان توانايى و بردبارى آن ها چنين است. پس هر كدام راهى و دستور العملى و تربيتى ويژه را شايسته اند، از اين رو «اگر مريد استعداد سلوك مقربان دارد، او را به طريق حكمت و احوال اهل قرب دعوت كند و اگر استعداد طريق ابرار دارد، او را به موعظه حسنه و ترغيب و ترهيب و ذكر بهشت و دوزخ دعوت كند.»[8]
چون اگر كار وارونه يا همگون باشد، اثر نخواهد داشت و محبت حاصل نخواهد شد. شايستگان قرب را وعده به خوردن و آشاميدن دادن، بر نفرت آن ها مى افزايد و آن ها را از سلوك فرارى مى دهد، چنان كه وعده قرب دادن به كسانى كه استعداد همراهى ابرار را دارند، سبب سستى و تنبلى و توقف مى شود.
پس شيخ بايد هركه را به قدر ظرفيت خويش از نعمت و محبت برخوردار سازد. چون دريايى باشد كه به هر ظرف به اندازه آبگير آن نصيب سازد. چنان كه خداى متعال فرمود: «أنزل مِن السماء ماءً فسالت أوديه بقدرها»؛[9] باران كه از آسمان فرو مى ريزد، هر ذره اى به اندازه خود پذيراى سيل خواهد شد.
پس شيخ «به نور فراست در اندرون مريد و قاروره وجود وى نظر كند و هر شخصى را آن چه موافق كار او باشد فرمايد[10]، همان گونه كه انبياء با مخاطبان خود به قدر درك و فهم و استعداد آنان سخن مى گفتند. بنابراين «مستعدان طريق قرب را بعد از تحريض بر اعمال قوالب و عبادات ظاهره، بر اعمال قلوب چون مراقبه و رعايت سِر و تميز خواطر مواظبت فرمايد.»[11]
نخست آنان را به انجام عبادات و رعايت احكام ظاهرى آن ترغيب نمايد؛ آن گاه به مراقبت صفات خلقى و رفتارهاى مربوط به آن كه مستعدان طريق ابرار نيز در آن شريكند؛ آن گاه به رعايت سر كه احكام آن فراتر و عميق تر از احكام نفس و قلب است، هدايت كند و آن ها را به كنترل خاطرات وا دارد و در شناختن اقسام آن ياريشان دهد تا استعداد رسيدن به مقامات و گذر كردن از آن ها را به دست آورند.
 
3ـ تنزّه از مال و خدمت سالك
از آن جا كه سالك براى موفقيت در سلوك خويش بايد سبك بار باشد و براى بسيارى از آنان، وفور نعمت و بسيارى مال، يا مهلك است و يا سبب توقف و ركود، از اين رو شيخ بايد در سبك بار شدن سالك بدو يارى رساند و اموال او را به دست خود يا دست سالك بين فقرا و تهيدستان تقسيم نمايد.
بايد اين نكته مورد توجه باشد كه شيخ اولاً، از اموال سالك براى خود چيزى نخواهد. ثانياً، در تقسيم اموال او با توجه به توانايى سالك عمل كند. زيرا بى توجهى به هريك از اين دو امر، ممكن است سبب خاطراتى براى سالك شود كه به سلوك وى آسيب رساند.
به همين خاطر است كه گفته اند: «شيخ بايد كه از مال مريد تبرّا جويد و راغب خدمت كردن او نباشد.[12] تربيت و ارشاد را كه بهترين صدقه است، با قبول عوض باطل نسازد»؛[13] كسى كه بهترين دارايى خود را به تهيدستان مى بخشد، نشايد كه طمع به دارايى ديگران داشته باشد، چنان كه فرمودند: «ما تصدق متصدق بصدقه افضل من علم يبثه فى الناس»؛[14] علمى كه در بين مردم منتشر يابد، بهترين بخشش است كه با هيچ مال و ثروتى نمى توان داد و ستد كرد.
نيز ممكن است تقسيم دارايى سالك در ميان فقرا و تهيدستان بر او گران باشد، زيرا نفس انسان اگر به چيزى عادت نمود، اگرچه ترك آن عادت امر لازمى است، ولى بايد روزى را كه نفس دوباره بدان ميل كند و برگردد، از خاطر دور نداشت. بسا كه نفس سالك به اموال خود كه بدان اعتياد يافته است، تمايل پيدا كرد و بسا كه عدم ارضاى اين ميل، او را نه تنها از سلوك باز دارد، بلكه به بيراهه كشاند.
«جعفر خلدى ـ رحمه الله ـ گفت: نزديك جنيد ـ رحمه الله ـ نشسته بودم، مردى از در خانقاه در آمد و گفت: شيخا، مرا مالى فراوان است و مى خواهم كه جمله بر فقرا تفرقه كنم. جنيد او را منع كرد و گفت: ايمن نيستم از آن كه نفس ديگرباره از تو مطالبت كند. آن چه تو را به كار بايد، برگير و باقى به درويشان صرف كن.[15]
 
4ـ ايثار حظوظ و قطع تعلقات ظاهر
شيخ بايد هر لذت و نعمتى كه فرا رسد، ديگران را بدان سزاوارتر داند تا خويش را. تا قطع تعلّق به اسباب و مسببات حاصل نشود، شيخ در تربيت سالكان موفق نگردد؛ نه خود از اين تربيت طرفى بندد و نه سالكان.
يكى از مهم ترين وظايف شيخ اين است كه سالك را از لذت هاى مشترك از قبيل خور و خواب باز ستاند، آن گونه كه كودك را از شير مادر باز مى ستاند. پس اگر خود پيش از اين از لذت ها و خوشى ها جدا نشده باشد، كى تواند كه ديگران را يارى رساند.
 
5ـ موافقت فعل با قول
شيخ بايد آن چه را به سالك مى گويد، يا خود آن را انجام دهد يا در موقعيت آن انجام داده باشد و يا دست كم به خاطر تربيت سالك و اطمينان خاطر او، حفظ ظاهر نمايد.
نكته اخير بدين خاطر است كه به خاطر تفاوت استعداد سالكان، هريك بايد وظايف و احكام ويژه اى داشته باشند يا دست كم در برخى از موارد همگونى ندارند، از اين رو شيخ نمى تواند در چنين مواردى، همپاى همه سالكان با تفاوت هاى بسيارى كه در استعدادشان است، باشد، از اين رو بايد مراعات حال آنان را بنمايد.
 
6ـ رفق با ضعفا
گفتيم كه سالكان از نظر استعداد و توان با هم يكسان نيستند. برخى داراى قوت و توانايى بيشترى هستند و برخى سهم كمترى از آن دارند، از اين رو اگر «در بعضى از مريدان ضعفى بيند كه طاقت رياضت سخت ندارند، ايشان را به رخصت راه نمايد تا به تدريج و ترقى به اوطان و مقامات عزايم رسند.
ابوسعيد بن اعرابى گفت: جوانى از ابناء نعمت به صحبت احمد قلانسى رغبت كرده بود و مالى كه داشته بود، بر فقرا انفاق كرده، هرگاه كه چيزى از متاع دنيا شيخ را فتوح شدى، بدان جوان تسليم كردى تا او خرج كردى به هر آن چه مراد وى بودى و اصحاب را گفتي: او به تنعم عادت كرده است و طاقت مجاهده ندارد.»[16]
و نيز «اگر يكى از مريدان در مخالفت با نفس و ترك مألوفات چندان موفق نبود، با وى مدارا كند»،[17] به همان دليل كه توانايى ها و عادات افراد با هم برابر نيست.
 
7ـ تصفيه كلام[18]
همان گونه كه نيت شيخ بايد از هوى و ميل به غير، پاك و پالوده باشد، سخن وى نيز بايد از كمترين درجه از هوى و آميختگى با غير پاك و پيراسته باشد؛ چه كلام مانند بذر است، بذر فاسد روييده نشود و اگر شود ثمر ندهد. كلام نيز اگر پاك نباشد، تأثير نبخشد و اگر تأثير بخشد، ميوه ندهد و اگر دهد، ميوه اش بر كام ننشيند.
ورود هوى در كلام ممكن است به دو گونه باشد، يكى اين كه انگيزه جلب دل هاى شنوندگان در اصل القاى كلام يا در چگونگى اداى آن و يا در تزيين و آرايش همراه شود، كه شايسته مشايخ نيست، مگر آن كه با ظاهر شريعت سازگار باشد و امر حق تعالى به خاطر هدايت بندگان وى بدان تعلق گرفته باشد.
ديگر اين كه به خاطر اعجاب به خود و زيبايى كلام خود باشد و از اين كه سخنان وى مخاطبان را خوش آمده است، بدان شاد باشد كه اين از نظر اهل حقيقت جنايت است.
شيخ بايد از آميختگى هوى با كلام خود جلوگيرى كند و «كلام را خالص گرداند و آن گاه در دل مريد بكارد و آن را به حق سپارد تا از آفت نسيان و تصرف شيطان نگه دارد.»[19]
 
8ـ رفع قلب به حضرت حق
شيخ بايد بداند كه سخنان وى واسطه اى است كه همين وساطت را نيز از خداى متعال گرفته است كه اگر او خواهد، مؤثر افتد و اگر نخواهد، هرچند همه عالم بخواهند، تأثيرى در آن نباشد.
اين آيت را در نظر داشته باشد كه «إنّك لاتهدى من أجببت ولكن الله يهدى من يشاء و هو أعلم بالمهتدين».[20] آن گاه كه حق تعالى به حبيب خود چنين فرمايد كه «به يقين آن كه را تو بخواهى، نتوان هدايت كنى، بلكه آن كه را خدا خواهد، وى را هدايت كند»، تو خود حديث غير حبيب را بر خوان.
بنابراين شيخ «به هنگام سخن گفتن با مريد، دل به خدا سپارد و از وى طلب تأثير و فايده نمايد؛[21] «به تكليف خود به ظاهر شريعت كه هدايت بندگان خداست، عمل كند؛ از محبت ورزى به خلق خدا كوتاهى نكند، ولى سودمندى و نتيجه بخشى آن را به خداى متعال واگذارد.
 
9ـ كلام به تعريض گويد.
از آداب تربيت نيك، تصريح نكردن به ضعف و قصور يا خطا و تقصير سالك است، چه تصريح بدان اغلب سبب تحقير مخاطب و متعلم مى شود و پذيرش حقارت، زمينه تربيت پذيرى را از بين مى برد. به همين خاطر هرگاه شيخ «مكروه يا منكرى در مريد بيند بدان تصريح نكند[22] و در ميان خلق وى را سرزنش نكند، بلكه در ميان جمع اشارتى كند تا فايده آن به جمله اصحاب برسد و او نيز خجل نشود.»[23]
 
10ـ حفظ اسرار
چنان كه گفته شد، سالك بايد رفتار و گفتار و خاطرات خود را بر شيخ ارايه كند تا وى بتواند او را به درستى تربيت نمايد، از اين رو، سالك اسرار خود را با شيخ در ميان مى گذارد. ادب شيخ اين است كه اسرار مريد را حفظ نمايد و با ديگران در ميان نگذارد.
و نيز «شيخ بايد محافظت اسرار ربانى كند و در ضبط اسرار سعى نمايد تا باب المزيد منسد نشود،[24] مگر آن كه مريد را شايسته دريافت اسرار ربانى داند كه در اين صورت به اندازه ضرورت و گنجايش سالك براى تربيت وى، باز گفتن اسرار را منعى نباشد.
 
11ـ عفو از لغزش هاى مريد
سالك اگر به كمال دست يافته بود كه ديگر به شيخ نيازمند نبود و اگر به فعليّت نشسته بود كه محتاج تربيت نبود و اگر به مقصد رسيده بود، ديگر سالك نبود. سالك است و فقدان هزاران كمال و ضعف، پس خطاى او دور از انتظار نيست، از اين رو نبايد انجام خطا سبب محروميت او از عنايت شيخ گردد و البته نبايد سبب جسارت وى بر خطا شود و خطا در نظر وى كوچك شمرده شود. تعدّد و تكرار خطا به صلاح ديد شيخ ناديده گرفته شود
پس «اگر مريد تقصير كند در بعضى از اوامر شيخ، بايد كه ذيل عفو بر هفوات و تقصيرات وى پوشاند كه در خبر است كه: شخصى به نزديك رسول … آمد و گفت: «يا رسول الله در روزى چند كرت از خادم عفو كنم؟ فرمود: هفتاد بار».[25]
 
12ـ گذشت از حق خود
بسيارى از آداب ياد شده در بخش آداب مريد، از حقوق شيخ به حساب مى آيد كه مريد بايد آن را رعايت كند و رعايت نكردن آن سبب ركود و توقف بلكه خروج سالك از مسير هدايت و محروم گشتن از هدايت شيخ است. بنابراين رعايت آن بر مريد واجب است، ولى شيخ نبايد در استيفاى آن سخت گير باشد و اگر سالك در انجام برخى از آن ها كوتاهى نمود، او را طرد نكند و از خويش نراند، بلكه از او گذشت كند و او را در انجام وظايف سلوك يارى رساند. به ويژه اگر سالك در تعظيم و تكريم شيخ كوتاهى كرده باشد، او را بدين گناه نراند و دست كم «توقع تعظيم از مريد نداشته باشد.»[26]
 
13ـ قضاى حقوق مريد
بسيارى از آداب شيخ در واقع، حقوق سالك بر شيخ بود كه انجام و اداى آن بر وى لازم و واجب است. مقام شيخى شايسته آن است كه به انجام وظايف خويش و اداى حقوق سالك به شايسته ترين صورت قيام كند و در هيچ شرايطى از انجام آن كوتاهى نكند، به ويژه نسبت به حقوق سالك كه نه تنها از حق الناس بلكه از بزرگ ترين آن به حساب مى آيد.
 
14ـ توزيع اوقات بر خلوت و جلوت
بايد كه اوقات خود را به طور مناسب تقسيم نمايد و بخشى از آن را به هدايت سالكان و موعظه بندگان خدا و انجام كارهاى شخصى و اجتماعى اختصاص دهد و بخش ديگر را به خلوت و عبادت فردى و پرهيز از آميزش خلق پردازد و «نبايد همه اوقات او مستغرق مخالطت با خلق باشد.»[27]
خلوت شيخ تأثيرى عظيم بر هدايت و تربيت خلق دارد. گويى در خلوت بايد عطاياى الهى را از حق تعالى دريافت نمايد و در جلوت به خلق واگذارد. پس هرچه خلوت وى از اغيار خالى تر باشد، بهره اش از عطاياى الهى بيشتر و تأثيرش بر خلق افزون تر است. از اين رو، به هيچ دليل نبايد در خلوت خويش، ديگران را شريك و سهيم نمايد، بلكه «بايد كه وى را خلوتى خاص بود كه هيچ كس از مخلوقات را در آن شركت نباشد ... تا فايده مناجات و خلوت به خلوت او برسد.»[28]
گاهى ممكن است توجه به سالكان و يا پافشارى آنان سبب شود كه خلوت شيخ كاستى يابد و آنان خلوت را از او باز ستانند، از اين رو شيخ بايد توجه كند كه اين خلوت ها هرچه فراخ تر باشد، بهره سالك از عطاياى الهى بيشتر خواهد شد؛ چه شيخ در خلوت ها به دريافت چيزى از حق تعالى مى پردازد كه سالك نيز در آن سهيم است.
و نيز سالك بايد بداند كه فراخى وقت تربيت از فراخى وقت خلوت اهميت كمترى دارد. اگر استعداد داشته باشد و شيخ بهره مند از الطاف حق تعالى باشد، در زمان اندك نيز مى تواند به تربيت سالك بپردازد، پس بكوشد كمتر وقت شيخ را به خود اختصاص دهد تا شيخ فرصت خلوت داشته باشد.
گاهى نيز ممكن است عامل كاسته شدن از خلوت، گمان شيخ به بى نيازى از آن باشد، مثلاً خود را صاحب مقامى بيند كه آميزش با خلق بدو زيان نرساند، از اين رو تمام وقت خود را به تربيت سالكان اختصاص دهد.
بايد دانست كه اين گمانى است نفسانى، از اين رو «اگر نفس او را گويد: تو را احتياج به خلوت نيست و مخالطت خلق تو را زيان ندارد، بداند كه آن حديث نفس و غرور ديو باشد» كه رسول … با سموّ حال و علوّ مقام، از حفظ وقت و قيام در شب غايب و خالى نبود و بر آن مواظبت مى نمود.»[29]
به خاطر همين خلوت و قيام در شب است كه حق تعالى بدو فرمود: «عسى ربك أن يبعثك مقاماً محموداً»[30] و او را به قيام در شب ستود و فرمود: «إنّ ربك يعلم أنّك تقوم أدنى من ثلثى الليل و نصفه و ثلثه و طائفه من الذين معك».[31] در هر حال، از افزودن بر نوافل كوتاهى نكند و در انتخاب بين تربيت و خلوت، رضاى خداى متعال را در نظر گيرد و به ظاهر و باطن شريعت تمسك جويد.
 
مصاحبت با خلق
سالك به هنگام سلوك و برخوردارى از هدايت و تربيت شيخ، كه زمان درازى نيز خواهد بود، خلوت را ترجيح مى دهد و مصاحبت با خلق را مانع سلوك خويش مى پندارد و ممكن است پيوسته در خلوت باشد و در نتيجه از آثار مصاحبت بى بهره گردد؛ چه اين كه خود مصاحبت و آميزش با خلق، يكى از وسايل و ابزار سلوك است كه نبايد از آن غفلت نمود و كسى كه با خلق درآميزد ولى نه با آنان در آويزد، برتر است از كسى كه از خلق كناره گرفته است و آنان را به خود رها كرده باشد. بدين خاطر كه آميزش با خلق، سختى ها در پى دارد و سختى ها براى سالك، رياضت و كار پيوسته است.
علاوه بر اين، اگر در انتخاب همراهان دقت كرده باشد، هركدام عاملى براى حركت و سرعت اوست و بالاخره تأثيرپذيرى خلق از وى در اين مصاحبت ها را نبايد از نظر دور داشت، چنان كه گفته اند: «ما التقى المؤمنان الا استفاد احدهما من الآخر خير اً».[32] در هر صورت نظر عارفان در اين زمينه، مختلف است:

1ـ گروهى از عارفان صحبت را مطلقاً بر وحدت و خلوت برتر مى دانند و به رواياتى استشهاد مى كنند كه در خلق بودن را برتر از خلوت بودن دانسته اند. مانند:
قال رسول الله …: «المؤمن الذى يخالط الناس و يصبر على اذاهم خير ممن لا يخالطهم و لا يصبر».[33]
مؤمنى كه با مردم در آميزد و بر آزارهاى آن ها بردبار باشد، برتر است از كسى كه از آنان كناره گرفته است و بر آزارهاى آنان بردبار نباشد؛ زيرا كمترين نتيجه صبر بر اذيت و آزار آنان كه تنها در آميزش با خلق يافت مى شود، رسيدن به درجه اى از صبر است و دست يافتن به اين عطيه الهى است كه: «و الله يحب الصابرين».[34]
محبوب حق تعالى شدن عطيه اى است كه به هر كس ندهندش؛ چنان است كه اگر بر همه مكروهات خلق و آزارهاى پيوسته آن نيز صبر كنيم، باز هم اندك است. محبت الهى را به دو عالم نتوان فروخت تا چه رسد به پرهيز از سختى هاى اندك در مدت كوتاه دنيا.
باز رسول خدا … فرمود: «إنّ أحبكم الى الله الذين يألفون و يؤلفون»؛[35] آنان كه خلق را به مصاحبت و دوستى گيرند و خود به دوستى آنان در آيند، نزد خدا محبوب ترند.
«خياركم أحسنكم اخلاقاً الذين يألفون و يؤلفون»؛[36] بهترين شما، خوش خلق ترين شماست كه با ديگران درآميزد. آميزش با خلق نشان حسن خلق است و حسن خلق نشان برترى است و آن كه چنين نباشد، نه تنها برترى ندارد، بلكه چيزى در او نيست. چنان كه آن حضرت فرمود: «المؤمن آلف و مألوف و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف».[37]

2ـ گروهى ديگر از آنان، وحدت و خلوت را مطلقاً بر مصاحبت و آميزش با خلق ترجيح داده اند كه به اخبار ديگرى توجه نموده اند. مانند:
قال رسول الله …: «يوشك أن يكون خير مال المسلم غنماً يتبع بها شعاب الجبال و مواقع القطر، يفر بدينه من الفتن».[38]
دور نيست كه بهترين ثروت مسلمان، گوسفندانى باشد كه وى آنان را به دره ها و باديه ها به چرا ببرد و از اين طريق ايمان خويش از فتنه ها نگهدارد. در كوه و بيابان با گوسفندان و چارپايان زيستن ولى ايمان خويش نگهداشتن، بهتر است از در شهر و ديار زيستن و با خلق درآميختن.
و نيز فرمود: «ليأتينّ على الناس زمان لا يسلم لذى دين دينه الا من فرّّ بدينه من قريه الى قريه و من شاهق الى شاهق و من حجر الى حجر كالثعلب الذى يروغ».[39]
زمانى خواهد رسيد كه ايمان مؤمنان در خطر زوال و نابودى است، مگر كسى كه به خاطر ايمان خود پيوسته از شهرى به شهرى، از كوهى به كوهى، از پناهگاهى به پناهگاهى رود، مانند روباهى كه براى حفظ بچه هاى خود پيوسته تغيير مكان مى دهد.
برخى گفته اند: ما ظهرت الفتنه الا من الخلطه من لدن آدم الى يومنا هذا و ما سلم الا من جانب الخلطة.[40]
تمام فتنه ها از زمان آدم تاكنون به خاطر آميزش با خلق بوده است و هيچ كس را جز از طريق مصاحبت با خلق، گزندى نرسيده است.
گفته اند: السلامه عشره اجزاء تسعه فى الصمت و واحد فى العزلة؛[41] سلامت ده جزو است، نه جزو در خاموشى است و يكى در عزلت[42] و به همين خاطر است كه گفته اند: هل يفسد الناس الا الناس.[43]

3ـ جمع بين دو نظر: شكى نيست كه هر مصاحبت و آميزشى با خلق، زيان آور نيست، در غير اين صورت از آن نهى مؤكد شده بود و ديگر چيزى درباره آداب صحبت گفته نمى شد.
مؤمنان چگونه مى توانند بدون همراهى و مصاحبت، برادر باشند و بين آنان برادرى ايجاد نمود. اگر هر كسى در كوهى زندگى كند، ديگر عقد اخوت، صداقت و دوستى و آداب آن نا ممكن بود. از اين گذشته، بسيارى از نيازهاى اساسى انسان تنها از طريق همراهى با خلق و مصاحبت با آنان برآورده مى شود و برآورده شدن آن نيز در تعادل فكرى، خلقى و رفتارى انسان سهمى به سزا دارد كه نمى توان از آن چشم پوشى نمود و نيز هر مصاحبتى نيز سودمند نيست و گرنه اين همه هشدار و بيدار باش در انتخاب دوستان روا نبود. بنابراين مى توان گفت كه:
وحده الانسان خير من جليس السوء عنده
و جليس الخير خير من جلوس المرء وحده

آدمى تنها باشد بهتر است از همنشينى با بدان. يار نيكو برگزيدن بهتر است از بى كسى
 
آثار همنشينى با افراد نيك
در شرح اين نظر چند نكته را يادآورى كنم:

1ـ مصاحبت با نيكان در انجذاب به حضرت حق تعالى و قطع تعلقات نفسانى و هزيمت احزاب شيطانى بسيار مؤثر است. (اين نكته را در «كوى نيك نامان» به تفصيل گفته ايم.)

2ـ مصاحبت مؤمنان سبب مى شود كه زشتى هاى يك ديگر بپوشانند، بدان يادآور شوند و در رفع آن به همديگر يارى رسانند، چنان كه رسول خدا … فرمود: «مثل المؤمنين اذا التقيا كمثل اليدين يغسل احديهما الاخري»؛[44] دو مؤمنى كه به ملاقات يك ديگر آيند، چون دو دست مانند كه يك ديگر را شستشو دهند.

3ـ مصاحبت، نشان سنخيت است و سنخيت، سبب جذب و انجذاب است كه از آن گريزى نيست. تا سنخيت نباشد الفت و محبت نباشد؛ اگرچه اشتراك در منافع، سبب همكارى شود، ولى سبب محبت نشود؛ به همين خاطر است كه با تزاحم منافع، بغض و كينه آشكار مى شود.
امام صادق صلوات الله عليه فرمودند: «الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف»؛[45] ارواح دسته هاى متفاوتى هستند، پس هركدام كه با يك ديگر همگون باشند، به الفت و دوستى در آيند و هر كدام كه نا همگون باشند، به پراكندگى رو آورند.

4ـ جاى شكى نيست كه انسان نمى تواند به تنهايى به كمالات خود آشنا شود و بدان ها دست يابد، بلكه در اين راه به ديگران نيازمند است، پس چاره اى جز مصاحبت با اهل كمال نيست و پس از آن كه به كمال خويش دست يافت، همان گونه كه خود، روزى به ديگران نيازمند بود، اينك ديگران بدو نيازمندند. نشايد كه به روز نياز خود، مصاحبت با ديگران پسنديده باشد و به روز نياز ديگران، ناپسند گردد.

5ـ در مقابل مصاحبت، عزلت است نه خلوت. خلوت هم با عزلت جمع گردد و هم با مصاحبت و البته اهل معرفت گفته اند كه «خلوت فاضل تر است از عزلت. از بهر آن كه عزلت از اغيار باشد و خلوت، عزلت از نفس بود و مشغولى به حق»،[46] چنان كه مصاحبت با مخالطت و آميزش نيز متفاوت است و مصاحبت پسنديده است و مخالطت ناپسند. چنان كه گفته اند: «اخبار بسيار وارد است در فايده صحبت و آفت مخالطت.»[47]


[1]ـ مصباح الهداية، همان، ص226.
[2]ـ بحار الانوار، ج2، ص24.
[3]ـ اثر نويسنده.
[4]ـ عوارف المعارف، همان، ص166.
[5]ـ مصباح الهداية، همان، ص227.
[6]ـ عوارف المعارف، همان.
[7]ـ بحار الانوار، ج6، ص65.
[8]ـ مصباح الهداية، همان. ص228.
[9]ـ رعد، 17.
[10]ـ عوارف المعارف، همان.
[11]ـ مصباح الهداية، همان.
[12]ـ عوارف المعارف، همان، ص167.
[13]ـ مصباح الهداية، همان.
[14]ـ همان.
[15]ـ عوارف المعارف، همان.
[16]ـ عوارف المعارف، همان.
[17]ـ مصباح الهداية، همان، ص229.
[18]ـ همان، ص230.
[19]ـ همان.
[20]ـ قصص، 56.
[21]ـ مصباح الهداية، همان.
[22]ـ همان، ص2231.
[23]ـ عوارف المعارف، همان، ص167.
[24]ـ همان، ص168.
[25]ـ عوارف المعارف، همان، ص167-168.
[26]ـ مصباح الهداية، همان، ص223.
[27]ـ همان.
[28]ـ عوارف المعارف، همان، ص16.
[29]ـ عوارف المعارف، همان.
[30]ـ اسراء، 79.
[31]ـ مزمل، 20.
[32]ـ مصباح الهداية، همان، ص235.
[33]ـ مشكاة الانوار، ص192.
[34]ـ آل عمران، 146.
[35]ـ مشكاة الانوار، همان
[36]ـ بحار الانوار، ج77، ص149.
[37]ـ المحجة البيضاء، ج3، ص285.
[38]ـ همان، ج4، ص20.
[39]ـ الانوار النعمانية، ج2، ص154.
[40]ـ مصباح الهداية، همان، ص235.
[41]ـ مصباح الهداية، همان.
[42]ـ عوارف المعارف، هما، ص168.
[43]ـ مصباح الهداية، همان.
[44]ـ مصباح الهداية، همان.ص237.
[45]ـ مصباح الشريعة، ص156.
[46]ـ عوارف المعارف، همان، ص168.
[47]ـ همان، ص169.
 
< بعد

امکانات

نقشه سایت

آمار سايت

بازديدکنندگان: 2123806
حاضرين در سايت : 45 نفر مهمان

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.