صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow نهج البلاغه arrow کتاب توحید: باب حدوث عالم و اثبات محدث
کتاب توحید: باب حدوث عالم و اثبات محدث چاپ ايميل
15 آبان 1398

كِتَابُ التَّوْحِيدِ

مقدمه

خدای متعال واحد احد فرد صمد است عقلا و دوم برای او قابل تصور نیست حتی وهما.

نه در طول او کسی و چیزی است نه در عرض او.

نه چیزی در بیرون او جای دارد نه در درون او

نه درون دارد نه برون، نه طول دارد نه عرض

نه پیش از او کسی بوده و نه پس از او خواهد بود و نه با او

نه پیش برای او قابل تصور است نه پس که او هم پیش است و هم پس

نه عقلا می‌توانند غیر از این تصور کند نه علما می‌توانند توهم کنند تا چه رسد به تصدیق و ایمان.

بر این اساس، فعل او جلوه اوست نه غیر او و نه عین او، چه او مطلق است و فعل مقید، پس نه عینیت پذیرد نه غیریت

ماسوی او وجه کریم اویند نه عین او تا یک باشند حقیقتا نه غیر او تا دو باشند حقیقتا.

و چون همه آن‌چه موجود است وجه اویند، چون او هم متصف به پیشند و هم پس، هم اولند و هم آخِر، هم ازلی‌اند و هم ابدی.

اما همه این ازلیت و ابدیت برای آن‌ها به سبب استنادشان به حق تعالی است نه منتسب به ذات‌ آن‌ها

پس از حیث ذات، عین هلاکت و بطلانند نه حادث

بی‌استناد به حق تعالی هیچند عین نقص و با استناد به او همه چیزند و کل کمال

اگر حدوث است مربوط به تعین طبیعی آن‌هاست نه ثبات و حضور آن‌ها برای پروردگار همه.

هم‌چنان‌که او مبدأ المبادی و اصل الوجود و حقیقت هر جود و کمال است، غایة الغایات و مقصد المقاصد و اصل الرجوع نیز همو تعالی است.

ماسوی از نظر ذاتشان و قطع نظر از استنادشان به او نه از مبدئیت سهمی دارند نه از غائیت

اما با استناد به او تعالی، مبدأند به عین مبدئیت او تعالی و غایتند به عین غائیت او تعالی.

به‌حکم انتم الفقراء الی الله؛ و کل من علیها فان؛ و کل شئ هالک الا وجهه، غیر او ذاتا و وجودا هالک است داثر و آفل

و وجه که همان انتم است و من است و کل شئ ولی از حیث استناد به او و همه او بودن و مسلوب الشئیت و انتمیت و منیت، هرگز محکوم به فقر و فنا و هلاکت نمی‌شوند.

وجوه و تجلیات حق تعالی نسبت به ظهور و بطون حق تعالی گاهی ظاهرند و گاهی باطن.

نسبت به ذات غیبی و لابشرط مقسمی حق تعالی همه ظاهرند ولی نسبت به تعینات واحدیت و الوهیت و ربویبت گاهی ظاهرند و گاهی باطن.

هر چه موجودی در سیر نزول فروتر باشد، غایب‌تر است و هر چه در سیر صعود، فراتر باشد ظاهرتر است.

پس در سیر نزول، عقل اظهر الاشیاء است نفس، میانه و طبیعت، اخفی الاشیاء.

در سیر صعود، نفس اخفی الاشیاء است و عقل، میانه و انسان کامل اظهر الاشیاء.

حق تعالی جامع کل کمال است و کمال او نعالی جماع کل جمال است و کل جلال.

نه حدی برای جمال او قابل تصور است نه برای جلال او

موجودات نیز به حکم وجه بودن برای او، کل کمالند و کمالشان کل جمال و جلال.

تفاوت آن‌ها در ظهور کمال و جمال و جلال آن‌هاست.

سیر نزول برای یافتن وجود عینی کمال و جمال و جلال آن‌هاست پس از آن‌که کمال و جمال و جلال آن‌ها وجود علمی داشت به عین وجود حق تعالی.

سیر صعود برای ظهور کمال و جمال و جلال آن‌ها، در عالم عین است خواه طبیعت باشد خواه مثال و عقل و فراتر از آن.

همه موجودات در سیر صعود، کمال و جمال و جلال وجود خویش را که کمال و جمال و جلال وجه حق‌ تعالی است، آشکار می‌کنند.

آشکارگی هر یک از کمال و جمال و جلال به‌اندازه و متناسب افکار و احوال و افعال و اقوال آن‌هاست.

همان‌گونه که در جهان طبیعت، گندم از گندم بروید جو ز جو، در عوالم وجود نیز هر یک از کمال و جمال و جلال از معدات و زمینه‌های مناسب خود ظاهر می‌شوند.

نه با هر فکر و حال و فعل و قالی جمال آشکار می‌شود و نه جلال. جمال از معدات خاص خود آشکار می‌شود و جلال از معدات ویژه خود.

همان‌گونه که جمال و جلال با هم تفاوت دارند، معدات آن‌ها نیز باهم متفاوتند.

نقش انبیاء و اولیاء و عالمان ربّانی و مومنان صالح، فراهم ساختن زمینه‌های کمال و جمال است و نقش ابلیس و شیاطین و فراعنه وسوسه‌گران و ستمگران فراهم ساختن زمینه جلال موجود در اشیاء است.

طی سلوک الی الله و دست‌یابی به کل جمال و آثار آن و اظهار کمال و جمال و تنعم به آثار آن‌ها معدات و مقدماتی دارد که معرفت و ایمان، اصل و اساس آن است.

و اصل و اساس معرفت و ایمان نیز توحید است چنان‌که غایت همه فعل و انفعال و عبادت و معرفت و یقین نیز دست‌یابی به توحید و مراتب آن است، خواه اجمالا یا تفصیلا؛ خواه اختیاراً یا اضطراراً.

کمال و قوت توحید هم به عمل به مقتضای آن است، طاهراً، مطهراً و مجرداً.

توحید هم غایت الغایات است و هم اصل همه کمالات و هم حقیقت همه لذات و مشتاقات.

سختی درک و وصول و عمل به مقتضای آن‌هم از توصیف خارج است.

سختی درک توحید از این جهت است که از حس و وهم وتخیل به‌دور است و قوای ادراکی اکثریت مردم نیز همین حس و وهم و تخیل است نه بیش‌تر. اگر هم کسی سهمی از عقل داشته باشد که دارند، عقل مشوب و آمیخته به اوهام و تخیلات است نه حقل مطهر و مجرد.

سختی عمل به مقتضای آن‌هم از این جهت است که جز از طریق تسلیم و توکل و رضا نمی‌توان بدان دست یافت و این سه هم انانیت انسان تعارض دارد.

هم باید با اسباب و معدات طی طریق نمود و هم توجه و اعتماد به اسباب و معدات، شرک و سبب دوری از توحید است.

پذیرش اسباب، شرک است و نفی آن‌ها کفر. شرک است چون غیری برای او تعالی اتخاذ شده است، کفر است چون وجه او تعالی انکار شده است.

بنابراین، تبیین حقیقت توحید و لوازم آن در نهایت سختی و پیچیدگی است و جز عالم ربّانی و پیرو نبی و ولی صمدانی کسی را تحمل آن نیست.

مکرر گفته شد که تعالیم پیامبر(ص) و خاندان مطهر وی (ع) اولا معقول است ثانیا به سبب تمامیت عقل شریف آن‌ها و نیز احاطه آن حضرات بر سخن، به بهترین صورت ممکن گفته شده است.

بَابُ حُدُوثِ الْعَالَمِ وَ إِثْبَاتِ الْمُحْدِثِ

باب حادث بودن جهان و اثبات پدیدآورنده آن

و فيه ستّة احاديث‏

1- الحديث الاوّل و هو الحادي عشر و المائتان‏

عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ قَالَ لِي هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ كَانَ بِمِصْرَ زِنْدِيقٌ تَبْلُغُهُ عَنْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ ع أَشْيَاءُ فَخَرَجَ إِلَى الْمَدِينَةِ لِيُنَاظِرَهُ فَلَمْ يُصَادِفْهُ بِهَا وَ قِيلَ لَهُ إِنَّهُ خَارِجٌ بِمَكَّةَ فَخَرَجَ إِلَى مَكَّةَ وَ نَحْنُ مَعَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ فَصَادَفَنَا وَ نَحْنُ مَعَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ ع فِي الطَّوَافِ وَ كَانَ اسْمُهُ عَبْدَالْمَلِكِ وَ كُنْيَتُهُ أَبُوعَبْدِاللَّهِ فَضَرَبَ كَتِفَهُ كَتِفَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ ع

فَقَالَ لَهُ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع مَا اسْمُكَ فَقَالَ اسْمِي عَبْدُ الْمَلِكِ قَالَ فَمَا كُنْيَتُكَ قَالَ كُنْيَتِي أَبُوعَبْدِاللَّهِ

فَقَالَ لَهُ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع فَمَنْ هَذَا الْمَلِكُ الَّذِي أَنْتَ عَبْدُهُ أَ مِنْ مُلُوكِ الْأَرْضِ أَمْ مِنْ مُلُوكِ السَّمَاءِ وَ أَخْبِرْنِي عَنِ ابْنِكَ عَبْدُ إِلَهِ السَّمَاءِ أَمْ عَبْدُ إِلَهِ الْأَرْضِ قُلْ مَا شِئْتَ تُخْصَمُ

قَالَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ فَقُلْتُ‏ لِلزِّنْدِيقِ أَ مَا تَرُدُّ عَلَيْهِ قَالَ فَقَبَّحَ قَوْلِي

فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ إِذَا فَرَغْتُ مِنَ الطَّوَافِ فَأْتِنَا فَلَمَّا فَرَغَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ أَتَاهُ الزِّنْدِيقُ فَقَعَدَ بَيْنَ يَدَيْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ وَ نَحْنُ مُجْتَمِعُونَ عِنْدَهُ

فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع لِلزِّنْدِيقِ أَ تَعْلَمُ أَنَّ لِلْأَرْضِ تَحْتاً وَ فَوْقاً قَالَ نَعَمْ قَالَ فَدَخَلْتَ تَحْتَهَا قَالَ لا قَالَ فَمَا يُدْرِيكَ مَا تَحْتَهَا قَالَ لا أَدْرِي إِلا أَنِّي أَظُنُّ أَنْ لَيْسَ تَحْتَهَا شَيْ‏ءٌ فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع فَالظَّنُّ عَجْزٌ لِمَا لا تَسْتَيْقِنُ

ثُمَّ قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ أَ فَصَعِدْتَ السَّمَاءَ قَالَ لا قَالَ أَ فَتَدْرِي مَا فِيهَا قَالَ لا قَالَ عَجَباً لَكَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَشْرِقَ وَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَغْرِبَ وَ لَمْ تَنْزِلِ الْأَرْضَ وَ لَمْ تَصْعَدِ السَّمَاءَ وَ لَمْ تَجُزْ هُنَاكَ فَتَعْرِفَ مَا خَلْفَهُنَّ وَ أَنْتَ جَاحِدٌ بِمَا فِيهِنَّ وَ هَلْ يَجْحَدُ الْعَاقِلُ مَا لا يَعْرِفُ؟ قَالَ الزِّنْدِيقُ مَا كَلَّمَنِي بِهَذَا أَحَدٌ غَيْرُكَ

فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع فَأَنْتَ مِنْ ذَلِكَ فِي شَكٍّ فَلَعَلَّهُ هُوَ وَ لَعَلَّهُ لَيْسَ هُوَ فَقَالَ الزِّنْدِيقُ وَ لَعَلَّ ذَلِكَ

فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع أَيُّهَا الرَّجُلُ لَيْسَ لِمَنْ لا يَعْلَمُ حُجَّةٌ عَلَى مَنْ يَعْلَمُ وَ لا حُجَّةَ لِلْجَاهِلِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ تَفْهَمُ عَنِّي فَإِنَّا لا نَشُكُّ فِي اللَّهِ أَبَداً

أَ مَا تَرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَلِجَانِ فَلا يَشْتَبِهَانِ وَ يَرْجِعَانِ قَدِ اضْطُرَّا لَيْسَ لَهُمَا مَكَانٌ إِلا مَكَانُهُمَا فَإِنْ كَانَا يَقْدِرَانِ عَلَى أَنْ يَذْهَبَا فَلِمَ يَرْجِعَانِ وَ إِنْ كَانَا غَيْرَ مُضْطَرَّيْنِ فَلِمَ لا يَصِيرُ اللَّيْلُ نَهَاراً وَ النَّهَارُ لَيْلًا اضْطُرَّا وَ اللَّهِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِلَى دَوَامِهِمَا وَ الَّذِي اضْطَرَّهُمَا أَحْكَمُ مِنْهُمَا وَ أَكْبَرُ فَقَالَ الزِّنْدِيقُ صَدَقْتَ

ثُمَّ قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِنَّ الَّذِي تَذْهَبُونَ إِلَيْهِ وَ تَظُنُّونَ أَنَّهُ الدَّهْرُ إِنْ كَانَ الدَّهْرُ يَذْهَبُ بِهِمْ لِمَ لا يَرُدُّهُمْ وَ إِنْ كَانَ يَرُدُّهُمْ لِمَ لا يَذْهَبُ بِهِمُ الْقَوْمُ مُضْطَرُّونَ

يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ لِمَ السَّمَاءُ مَرْفُوعَةٌ وَ الْأَرْضُ مَوْضُوعَةٌ لِمَ لا يَسْقُطُ السَّمَاءُ عَلَى الْأَرْضِ لِمَ لا تَنْحَدِرُ الْأَرْضُ فَوْقَ طِبَاقِهَا وَ لا يَتَمَاسَكَانِ وَ لا يَتَمَاسَكُ مَنْ عَلَيْهَا قَالَ الزِّنْدِيقُ أَمْسَكَهُمَا اللَّهُ رَبُّهُمَا وَ سَيِّدُهُمَا قَالَ فَآمَنَ الزِّنْدِيقُ عَلَى يَدَيْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ ع

فَقَالَ لَهُ حُمْرَانُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ آمَنَتِ الزَّنَادِقَةُ عَلَى يَدِكَ فَقَدْ آمَنَ الْكُفَّارُ عَلَى يَدَيْ أَبِيكَ

فَقَالَ الْمُؤْمِنُ الَّذِي آمَنَ عَلَى يَدَيْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ ع اجْعَلْنِي مِنْ تَلامِذَتِكَ فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ يَا هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ خُذْهُ إِلَيْكَ وَ عَلِّمْهُ فَعَلَّمَهُ هِشَامٌ فَكَانَ مُعَلِّمَ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَهْلِ مِصْرَ الْإِيمَانَ وَ حَسُنَتْ طَهَارَتُهُ حَتَّى رَضِيَ بِهَا أَبُوعَبْدِاللَّهِ

ترجمه: هشام بن حكم گوید: در مصر زندیقى بود كه سخنانى از حضرت صادق علیه السلام به او رسیده بود به مدینه آمد تا با آن حضرت مباحثه كند در آن‌جا به حضرت برنخورد، به او گفتند به مكه رفته است، آن‌جا آمد، ما با حضرت صادق علیه السلام مشغول طواف بودیم كه به ما رسید: نامش عبدالملك و كینه‌اش ابوعبدالله بود، در حال طواف شانه‌اش را به شانه امام صادق علیه السلام زد، حضرت فرمود: نامت چیست؟ گفت نامم: عبدالملك، (بنده سلطان): فرمود: كینه‌ات چیست؟ گفت: كنیه‌ام ابوعبدالله (پدر بنده خدا) حضرت فرمود: این ملكى كه تو بنده او هستى؟ از ملوك زمین است یا ملوك آسمان و نیز به من بگو پسر تو بنده خداى آسمان است یا بنده خداى زمین، هر جوابى بدهى محكوم مى‌شوى (او خاموش ماند)، هشام گوید: به زندیق گفتم چرا جوابش را نمى‌گوئى؟ از سخن من بدش آمد، امام صادق(ع) فرمود: چون از طواف فارغ شدم نزد ما بیا زندیق پس از پایان طواف امام علیه السلام آمد و در مقابل آن حضرت نشست و ما هم گردش بودیم، امام به زندیق فرمود: قبول دارى كه زمین زیر و زبرى دارد؟ گفت: آرى فرمود: زیر زمین رفته‌اى؟ گفت: نه، فرمود: پس چه مى‌دانى كه زیر زمین چیست؟ گفت: نمى‌دانم ولى گمان مى‌كنم زیر زمین چیزى نیست! امام فرمود: گمان، درماندگى است نسبت به چیزی كه به آن یقین نتوانى كرد. سپس فرمود: به آسمان بالا رفته‌اى؟ گفت: نه فرمود: می‌دانى در آن چیست؟ گفت: نه فرمود: شگفتا از تو كه نه به مشرق رسیدى و نه به مغرب، نه به زمین فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمان‌ها چیست و با این‌حال آن‌چه را در آن‌ها است (نظم و تدبیرى كه دلالت بر صانع حكیمى دارد) منكر گشتى، مگر عاقل چیزى را كه نفهمیده انكار مى‌كند؟! زندیق گفت: تا حال كسى غیر شما با من این‌گونه سخن نگفته است. امام فرمود: بنابراین تو در این موضوع شك دارى كه شاید باشد و شاید نباشد! گفت شاید چنین باشد. امام فرمود: اى مرد كسى كه نمى‌داند بر آن‌كه مى‌داند برهانى ندارد، ندانى را حجتى نیست اى برادر اهل مصر از من بشنو و دریاب ما هرگز درباره خدا شك نداریم، مگر خورشید و ماه و شب و روز را نمى‌بینى كه به افق در آیند، مشتبه نشوند، بازگشت كنند ناچار و مجبورند مسیرى جز مسیر خود ندارند، اگر قوه رفتن دارند، پس چرا بر مى‌گردند، و اگر مجبور و ناچار نیستند چرا شب روز نمى‌شود و روز شب نمى‌گردد؟ اى برادر اهل مصر به‌خدا آن‌ها براى همیشه (به ادامه وضع خود ناچارند و آن‌كه ناچارشان كرده از آن‌ها فرمانرواتر (محكم‌تر) و بزرگ‌تر است، زندیق گفت: راست گفتى، سپس امام علیه السلام فرمود: اى برادر اهل مصر براستى آن‌چه را به او گرویده‌اید، گمان مى‌كنید كه دهر است، اگر دهر مردم را می‌برد چرا آن‌ها را بر نمى‌گرداند و اگر بر مى‌گرداند چرا نمى‌برد؟ اى برادر اهل مصر همه ناچارند، چرا آسمان افراشته و زمین نهاده شده چرا آسمان بر زمین نمی‌افتد، چرا زمین بالاى طبقاتش سرازیر نمى‌گردد و آسمان نمى‌چسبد و كسانی كه روى آن هستند به هم نمى‌چسبند؟ و زندیق به دست امام علیه السلام ایمان آورد و گفت: خدا كه پروردگار و مولاى زمین و آسمان است، آن‌ها را نگه داشته. حمران (كه در مجلس حاضر بود) گفت: فدایت شوم اگر زنادقه به دست تو مؤمن شوند، كفار هم به دست پدرت ایمان آوردند پس آن تازه مسلمان عرض كرد: مرا به شاگردى بپذیر، امام علیه السلام به هشام فرمود: او را نزد خود بدار و تعلیمش ده هشام كه معلم ایمان اهل شام و مصر بود او را تعلیم داد تا پاك عقیده شد و امام صادق علیه السلام را پسند آمد و محتمل است كه ضمیر كان راجع به مؤمن باشد.

شرح از مترجم: در سخنان پر مغز و طریقه استدلال امام صادق نكات و دقایق درخشانى به نظر می‌رسد كه ما را ناچار كرد از روش اختصار تا حدى تجاوز كرده و یكى از هزار و مشتى از خروار آن نكات را در این‌جا یادآور شویم. بعلاوه بسیارى از این نكات در این كتاب دیده مى‌شود و ذكرش لااقل در یك مورد لازم به‌نظر مى‌رسد.

نكته اول امام علیه السلام از موضوع كوچك و دم دستى كه پرسیدن نام و كینه زندیق بود شروع فرمود بالاخره او را محكوم و به ایمان و توحید كشانید و هم‌چنین در حدیث بعد كه با ابن ابى‌العوجاء در كنار خانه خدا مباحثه مى‌فرماید از همان طواف مردم مسلمان كه به‌چشم مى‌خورد شروع مى‌كند سپس حالات نفسانى او را كه از همه چیز به او نزدیك‌تر است گواه مى‌آورد و او را مجاب مى‌نماید، در حدیث چهارم كه بر مرد دیصانى احتجاج مى‌فرماید، كودكى نزدش نشسته و با تخم مرغى بازى مى‌كند حضرت همان تخم مرغ را گرفته و با آن شروع مى‌فرماید این‌ها دلالت دارد اولاً بر مهارت و زبردستى امام علیه السلام در طرز استدلال و ثانیاً بر این‌كه هر موجودى اگرچه بسیار كوچك و پیش پا افتاده باشد گواه وجود صانع حكیم است و ثانیاً این‌كه توحید فطرى بشر است و اثبات آن به تعمق و تجسم نیاز ندارد و همیشه راه پر پیچ و خم دور و تسلسل را نباید پیمود. اگر دختر 9 ساله و مردم ضعیف العقل به خداشناسى مكلف شده‌اند از طاقتشان خارج نیست و خداشناسى به همان مقدار فهمشان كافى و مجزى است.

نكته دوم امام علیه السلام بدون آن‌كه خود وارد استدلال طولانى شود از زندیق سؤالات كوتاهى فرمود و او را طبق جواب خودش محكوم كرد و این بهترین طریقه مباحثه و جدال احسن است كه قرآن كریم بدان امر فرموده است.

نكته سوم از كفر تا توحید سه منزل بسیار طولانى و دراز وجود دارد: 1- انكار وجود خدا و بیزارى از خدا پرستان 2- شك داشتن در خدا به‌این‌كه شاید باشد و شاید نباشد 3- اقرار و ایمان به وجود خدا، این زندیق چنان‌كه از شانه زدنش به‌امام پیداست در منزل اول یعنى منكر خدا و معاند خداپرستان بوده امام(ع) با چند جمله كوتاه و مختصر او را مجبور كرد كه از مرحله اول به مرحله دوم صعود كند و این مسافت طولانى را در عرض چند دقیقه بپیماید و سپس هم وارد سوم شود. و این نكته نیز در حدیث بعد جاریست.

نكته چهارم پس از آن‌كه زندیق را از مرحله انكار به سرمنزل شك وارد ساخت خودش با كمال جرأت و شهامت فرمود، از من بشنو و بفهم ما هرگز در وجود خدا شك نداریم. نمى‌توانیم بگوئیم این جمله چه تأثیرى در روح و مغز زندیق باقى گذاشت.

نكته پنجم در عین این‌كه امام علیه السلام از نظر استدلال زندیق را مجاب مى‌كند از نظر آداب اجتماعى استمالت و دلجوئى را فراموش نمى‌كند و 4 مرتبه او را «برادر اهل مصر» خطاب مى‌كند. ابداً سخن تند و زشتى به او نمى‌گوید.

اكنون به طرز استدلال آن حضرت دقت نمائید. چنان‌که مجلسى (ره) مى‌فرماید در این حدیث شریف از سه راه بر اثبات صانع استدلال شده است:

1 حركت منظم و رفت و برگشت كواكب و سیارات دلالت بر صانع با اراده و مختار آن‌ها دارد، زیرا اگر صانع با شعورى نداشته باشند حركات آن‌ها یا به طبیعت خودشان است و یا به اراده و شعور خودشان و هر دو باطل است، زیرا حركت طبیعى به یك طرف متوجه است و یك اقتضاء دارد مانند جسم سنگین كه همیشه به پائین میل می‌كند و جسم سبك مانند دود و بخار همیشه به بالا رود و هیچ‌گاه بر عكس نشود و چون حركت سیارات آسمان دورى است و رفتن و بر گشتن است پس طبیعى نیست و نیز به اراده خودشان هم نیست، زیرا شخص با اراده نشاط و كسالت دارد، تند و كند می‌رود و گاهى هم مى‌ایستد در صورتی‌كه حركت سیارات بر یك نظم معین و دائمى است پس چاره نداریم جز این‌كه بگوئیم آن‌ها مجبورند و زیر فرمان قدرتى با اراده و شعور اداره مى‌شوند.

2- موجودات جهان همه در تغییر و تبدیلند، مى‌آیند و مى‌روند، موجود و معدوم مى‌گردند جوان و پیر مى‌شوند و مذهب دهریه كه همان طبیعیون باشند این است كه فاعل و علت این تغیرات همان طبیعت است و این قول باطل است، زیرا نسبت وجود و عدم و جوانى و پیرى به طبعیت امكانی مساوى است و ترجیح یك طرف بلامرحج است، مثلا انسانى زنده مى‌شود و انسانى مى‌میرد ما به دهرى مى‌گوئیم طبیعت كه بر مذهب شما بى‌اراده و شعور است پس چرا آن را زنده كرد و این را میرانید؟ چرا برعكس نشد؟ جوابى ندارد جز این‌كه در این‌جا به شعور و اراده‌اى اعتراف كند و آن خود اعتراف به خداست.

3- تمام موجودات جهان از زمین و آسمان و آن‌چه در آن‌ها است با نظم و ترتیب و حكمت و طبق مصلحت و براى ادامه زندگى خلق شده است و در هیچ گوشه جهان بى‌نظمى و اختلال دیده نمى‌شود، هیچ‌گاه آسمان به طرف زمین حركت نمى‌كند و زمین به طرف آسمان نمى‌رود، این نظام متقن و محكم جهان جز با تدبیر و تسخیر پروردگار زنده حكیم و قادر و قاهر ممكن نگردد.

شرح‏

چند نکته بمثابه پیش‌درآمد

یکم- حدوث و قدم بر دو قسم است:

1- حدوث و قدم عرفی، نسبی و قیاسی

2- حدوث و قدم حقیقی

حدوث و قدم عرفی عبارت است از کم وزیاد بودن مدت وجود چیزی نسبت به دیگری.

براین اساس ممکن است چیزی نسبت به دو چیز حادث و قدیم باشد. مثلا کسی که پنجاه سال عمر دارد نسبت به کسی که بیست سال عمر دارد متصف به قدم است و نسبت به کسی که هفتاد سال عمر دارد، متصف به حدوث.

حدوث و قدم حقیقی بر دو قسم است:

1- حدوث و قدم حقیقی زمانی

2- حدوث و قدم حقیقی ذاتی

حدوث زمانی عبارت است از وجود چیزی پس از عدم آن یا حصول در زمانی و عدم حصول در زمان پیش از آن، آغاز زمانی داشتن. مانند اشکال مادّه و موجودات جسمانی.

در مقابل حدوث زمانی قدم زمانی قرار دارد که عبارت است از فقدان عدم پیشین یا حصول در همه زمان‌ها، آغاز زمانی نداشتن. مانند اصل جهان طبیعت بنابر نظریه دقیق و نیز موجودات فرامادّی بنابر نظریه متعارف.

حدوث ذاتی عبارت است از استناد وجود چیزی به غیر هر چند پیشینه عدمی نداشته باشد، تقرر عدم در متن ذات چیزی. حادث ذاتی آن است که ذاتش مقتضی وجود نیست همان‌گونه که مقتضی عدم هم نیست. مانند ماسوی الله.

قدم ذاتی عبارت است از عدم استناد وجود چیزی به دیگری یا استغنای از دیگری، وجود چیزی بذاته باشد نه بغیره.

قدیم ذاتی آن است که ذاتش مقتضی وجود است. مانند واجب‌تعالی.

دوم- حادث خواه عرفی باشد خواه حقیقی و حادث حقیقی نیز خواه زمانی باشد خواه ذاتی، در نیاز به محدث و علت وجود مشترکند، زیرا همه اقسام حادث در امکان ذاتی همانند هم هستند.

حادث خواه در زمان پدید آمده باشد خود همه زمان را فراگرفته باشد و خواه محیط بر زمان باشد، در ممکن بودن مشترکند و هر ممکنی نیازمند به علت وجود است.

براین اساس گفته کسانی که ملاک نیازمندی به علت را حدوث زمانی می‌دانند به‌گونه‌ای که اگر چیزی حادث زمانی نباشد، بی‌نیاز از علت است، خرافه‌ای بیش نیست.

هم‌چنین بر اساس پیش‌گفته، همه اقسام حادث همان‌گونه که در وجود و حدوث نیازمند به علتند در بقاء و دوام نیز نیازمند به علتند، ازاین‌رو گفته کسانی که موجودات حادث را در بقاء بی‌نیاز از علت می‌دانند خرافه دوم است.

سوم- ایجاد بر دو قسم است: 1- ابداع 2- تکوین

ابداع عبارت است از ایجاد چیزی بدون مادّه و مدت پیشین؛ ایجاد چیزی از عدم محض. مانند ایجاد عقول و اصل مادّه

تکوین عبارت است از ایجاد چیزی از مادّه پیشین و در زمان و مدت؛ ایجاد چیزی از مرتبه‌ای از عدم. مانند ایجاد اشکال موجودات طبیعی در زمان

زنديق: کسی که به خدای متعال ایمان ندارد، ملحد و دهرىّ، کسی که خالق و صانع جهان را انکار می‌کند.

زمان: نسبت متغیر به متغیر

دهر: نسبت متغیر به ثابت

سرمد: نسبت ثابت به ثابت

گروهی از مادّگرایان و دهری‌مسلکان بر این باور بودند جز همین عالم طبیعت محسوس، جهانی وجود ندارد نه پیش از جهان و نه پس از این جهان و انسان‌ها با مردن تجزیه و تحلیل و نابود می‌شوندو از آن‌ها جز مادّه چیزی باقی نمی‌ماند.

قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ

ترجمه:

امام صادق عليه السلام در گفت‌وگوی با زندیق سه نوع استدلال نمود:

1- جدل 2- خطابه 3- برهان.

اما استدلال به شعر و مغالطه به دلیل کاذب بودن آن‌ها با مقام امامت و عصمت سازگار نیست. مبنای شعر، خیال و دروغ است و مبنای مغالطه، غلط و به‌خطاانداختن.

جدل: قیاسی است که از مقدّمات مشهور تشکیل شده باشد.

فایده آن، شکستن غرور و منیت منتهی به انكار حق است.

خطابه: قیاسی است که از مقدّمات ظني تشکیل شده باشد.

فایده آن، آماده ساختن نفوس قابل و مستعد برای فهم حق.

برهان: قیاسی است که از مقدّمات یقینی تشکیل شده باشد.

ففایده آن، حکمت است معرفت یقینی حق.

این سخن امام صادق (ع): مَا اسْمُكَ فَقَالَ اسْمِي عَبْدُالْمَلِكِ قَالَ فَمَا كُنْيَتُكَ قَالَ كُنْيَتِي أَبُوعَبْدِاللَّهِ

فَقَالَ لَهُ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع فَمَنْ هَذَا الْمَلِكُ الَّذِي أَنْتَ عَبْدُهُ أَ مِنْ مُلُوكِ الْأَرْضِ أَمْ مِنْ مُلُوكِ السَّمَاءِ وَ أَخْبِرْنِي عَنِ ابْنِكَ عَبْدُ إِلَهِ السَّمَاءِ أَمْ عَبْدُ إِلَهِ الْأَرْضِ قُلْ مَا شِئْتَ تُخْصَمُ استدلال از طریق مجادله احسن است.

قُلْ مَا شِئْتَ تُخْصَمُ یعنی هرچه بگویی با خودت مخالفت و دشمنی کرده‌ای.

توضیح: نام زندیق عَبْدُالْمَلِكِ است و کنیه‌اش أَبُوعَبْدِاللَّهِ

مشهور میان مردم این است که اسم و کنیه موافق با مسمی است. اسم او نشان می‌دهد که او بنده ملکی است و کنیه‌اش نشان می‌دهد که فرزندش خدایی دارد و بنده خداست.

اگر بگوید اسم من عبدالملک نیست، خود را تکذیب کرده است و اگر بگوید عبدالملک است، به وجود خدا اقرار کرده است.

اگر بگوید ابوعبدالله نیست، خود را تکذیب کرده است و اگر بگوید ابوعبدالله هست یعنی فرزندی دارد که او بنده خداست پس به وجود خدا اقرار کرده است. به همین سبب او سکوت کرد و از سخن هشام که می‌گفت پاسخ بده، خوشش نیامد و بدو ناسزا گفت.

این سخن امام صادق (ع): فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع لِلزِّنْدِيقِ أَ تَعْلَمُ أَنَّ لِلْأَرْضِ تَحْتاً وَ فَوْقاً قَالَ نَعَمْ قَالَ فَدَخَلْتَ تَحْتَهَا قَالَ لا قَالَ فَمَا يُدْرِيكَ مَا تَحْتَهَا قَالَ لا أَدْرِي إِلا أَنِّي أَظُنُّ أَنْ لَيْسَ تَحْتَهَا شَيْ‏ءٌ فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ ع فَالظَّنُّ عَجْزٌ لِمَا لا تَسْتَيْقِنُ

ثُمَّ قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ أَ فَصَعِدْتَ السَّمَاءَ قَالَ لا قَالَ أَ فَتَدْرِي مَا فِيهَا قَالَ لا قَالَ عَجَباً لَكَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَشْرِقَ وَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَغْرِبَ وَ لَمْ تَنْزِلِ الْأَرْضَ وَ لَمْ تَصْعَدِ السَّمَاءَ وَ لَمْ تَجُزْ هُنَاكَ فَتَعْرِفَ مَا خَلْفَهُنَّ وَ أَنْتَ جَاحِدٌ بِمَا فِيهِنَّ وَ هَلْ يَجْحَدُ الْعَاقِلُ مَا لا يَعْرِفُ؟

استدلال از طریق خطابه است.

این سخن امام صادق (ع): أَ مَا تَرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَلِجَانِ فَلا يَشْتَبِهَانِ وَ يَرْجِعَانِ قَدِ اضْطُرَّا لَيْسَ لَهُمَا مَكَانٌ إِلا مَكَانُهُمَا فَإِنْ كَانَا يَقْدِرَانِ عَلَى أَنْ يَذْهَبَا فَلِمَ يَرْجِعَانِ وَ إِنْ كَانَا غَيْرَ مُضْطَرَّيْنِ فَلِمَ لا يَصِيرُ اللَّيْلُ نَهَاراً وَ النَّهَارُ لَيْلًا اضْطُرَّا وَ اللَّهِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِلَى دَوَامِهِمَا وَ الَّذِي اضْطَرَّهُمَا أَحْكَمُ مِنْهُمَا وَ أَكْبَرُ فَقَالَ الزِّنْدِيقُ صَدَقْتَ

استدلال از طریق برهان است.

امام (ع) دو برهان ارائه نمودند: 1- از طریق حرکت

توضیح: حرکت خورشید و ماه و روز و شب، به‌گونه رفت و آمد و حرکت دوری است وگرنه شب و روزی نبود و رفت و آمدی نبود.

این حرکت نیاز به محرک دارد. (حتی اگر دوری هم نبود نیاز به محرک داشت ولی نیازمندی حرکت دوری به محرک روشن‌تر است).

محرک آن یا اراده ماه و خورشید است یا اراده محرک دیگری که قاهر و مسلط بر ماه و خورشید است.

اگر محرک آن اراده ماه و خورشید بود نظم دقیق مسیر ماه و خورشید و اندازه شب و روز در طول سال توجیه‌ نداشت، زیرا اولا ماه و خورشید اراده ندارد و ثانیا برفرض که اراده داشته باشد باید با اختیار مسیر خود را انتخاب کند و بنابراین، باید مسیرها متعدد و غیرقابل پیش‌بینی باشد به‌ویژه که مسیر دائمی حتی برای موجود دارای علم و اراده تکراری و مایه نفرت و کراهت است چه رسد به موجود فاقد علم و اراده.

به‌طور کلی فعل و حرکت مستمر نشان‌دهنده مسخر و مضطر بودن محرک و فاعل آن است.

پس ماه و خورشید و شب و روز تحت اقتدار فاعل دیگری پیوسته در مسیر معینی در حرکت هستند.

او غیر از طبیعت است. غیر از طبیعت هر چه که باشد یا باید واجب الوجود باشد یا به واجب الوجود منتهی شود.

اگر فاعل حرکت ماه و خورشید، خود آن‌ها باشند باید نفس داشته باشند که اولا چنین نیست و دست‌کم زندیق چنین اعتقادی ندارد و ثانیا در این صورت استدلال به نیازمندی آن‌ها در وجودشان خواهد شد و ثالثاً اراده آن‌ها ممکن است و ممکن باید به واجب مستند باشد.

2- از طریق دوام و بقای آسمان و زمین

يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ لِمَ السَّمَاءُ مَرْفُوعَةٌ وَ الْأَرْضُ مَوْضُوعَةٌ لِمَ لا يَسْقُطُ السَّمَاءُ عَلَى الْأَرْضِ لِمَ لا تَنْحَدِرُ الْأَرْضُ فَوْقَ طِبَاقِهَا وَ لا يَتَمَاسَكَانِ وَ لا يَتَمَاسَكُ مَنْ عَلَيْهَا قَالَ الزِّنْدِيقُ أَمْسَكَهُمَا اللَّهُ رَبُّهُمَا وَ سَيِّدُهُمَا

علت دوام و امساک زمین و آسمان و متلاشی نشدن آن چیست؟

الف- خود زمین و آسمان که ممکن نیست، زیرا زمین اسمان ممکن و نیازمند هستند.

ب- موجودی غیر از آن.

این غیر یا واجب الوجود است یا به واجب الوجود می‌انجامد.

2- الحديث الثاني و هو الثاني عشر و المائتان‏

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَسِّنٍ الْمِيثَمِيِّ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي‌مَنْصُورٍ الْمُتَطَبِّبِ فَقَالَ أَخْبَرَنِي رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِي قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ وَ عبداللّه بْنُ الْمُقَفَّعِ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَقَالَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ تَرَوْنَ هَذَا الْخَلْقَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى مَوْضِعِ الطَّوَافِ مَا مِنْهُمْ أَحَدٌ أُوجِبُ لَهُ اسْمَ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلا ذَلِكَ الشَّيْخُ الْجَالِسُ يَعْنِي أَبَاعَبْدِاللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ(ع) فَأَمَّا الْبَاقُونَ فَرَعَاعٌ وَ بَهَائِمُ

فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ وَ كَيْفَ أَوْجَبْتَ هَذَا الِاسْمَ لِهَذَا الشَّيْخِ دُونَ هَؤُلاءِ قَالَ لِأَنِّي رَأَيْتُ عِنْدَهُ مَا لَمْ أَرَهُ عِنْدَهُمْ

فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ لا بُدَّ مِنِ اخْتِبَارِ مَا قُلْتَ فِيهِ مِنْهُ

قَالَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْمُقَفَّعِ لا تَفْعَلْ فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ يُفْسِدَ عَلَيْكَ مَا فِي يَدِكَ فَقَالَ لَيْسَ ذَا رَأْيَكَ وَ لَكِنْ تَخَافُ أَنْ يَضْعُفَ‏ رَأْيُكَ عِنْدِي فِي إِحْلالِكَ إِيَّاهُ الْمَحَلَّ الَّذِي وَصَفْتَ

فَقَالَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ أَمَّا إِذَا تَوَهَّمْتَ عَلَیَّ هَذَا فَقُمْ إِلَیْهِ وَ تَحَفَّظْ مَا اسْتَطَعْتَ مِنَ الزَّلَلِ وَ لَا تَثْنِ عِنَانَکَ إِلَی اسْتِرْسَالٍ یُسَلِّمْکَ إِلَی عِقَالٍ وَ سِمْهُ مَا لَکَ أَوْ عَلَیْکَ قَالَ فَقَامَ ابْنُ أَبِی الْعَوْجَاءِ وَ بَقِیتُ وَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ فَرَجَعَ إِلَیْنَا وَ قَالَ ویلکَ یَا ابْنَ الْمُقَفَّعِ مَا هَذَا بِبَشَرٍ وَ إِنْ کَانَ فِی الدُّنْیَا رُوحَانِیٌّ یَتَجَسَّدُ إِذَا شَاءَ ظَاهِراً وَ یَتَرَوَّحُ إِذَا شَاءَ بَاطِناً فَهُوَ هَذَا فَقَالَ لَهُ وَ کَیْفَ ذَاکَ قَالَ جَلَسْتُ إِلَیْهِ فَلَمَّا لَمْ یَبْقَ عِنْدَهُ غَیْرِی ابْتَدَأَنِی فَقَالَ إِنْ یَکُنِ الْأَمْرُ عَلَی مَا یَقُولُ هَؤُلَاءِ وَ هُوَ عَلَی مَا یَقُولُونَ یَعْنِی أَهْلَ الطَّوَافِ فَقَدْ سَلِمُوا وَ عَطِبْتُمْ وَ إِنْ یَکُنِ الْأَمْرُ کَمَا تَقُولُونَ وَ لَیْسَ کَمَا تَقُولُونَ فَقَدِ اسْتَوَیْتُمْ وَ هُمْ فَقُلْتُ لَهُ یَرْحَمُکَ اللَّهُ وَ أَیَّ شَیْ ءٍ نَقُولُ وَ أَیَّ شَیْ ءٍ یَقُولُونَ مَا قَوْلِی وَ قَوْلُهُمْ إِلَّا وَاحِدٌ فَقَالَ کَیْفَ یَکُونُ قَوْلُکَ وَ قَوْلُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ یَقُولُونَ إِنَّ لَهُمْ مَعَاداً وَ ثَوَاباً وَ عِقَاباً وَ یَدِینُونَ بِأَنَّ لِلسَّمَاءِ إِلَهاً وَ أَنَّهَا عُمْرَانٌ وَ أَنْتُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ السَّمَاءَ خَرَابٌ لَیْسَ فِیهَا أَحَدٌ قَالَ فَاغْتَنَمْتُهَا مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ مَا مَنَعَهُ إِنْ کَانَ الْأَمْرُ کَمَا تَقُولُ أَنْ یَظْهَرَ لِخَلْقِهِ وَ یَدْعُوهُمْ إِلَی عِبَادَتِهِ حَتَّی لَا یَخْتَلِفَ مِنْهُمُ اثْنَانِ وَ لِمَا احْتَجَبَ عَنْهُمْ وَ أَرْسَلَ إِلَیْهِمُ الرُّسُلَ وَ لَوْ بَاشَرَهُمْ بِنَفْسِهِ کَانَ أَقْرَبَ إِلَی الْإِیمَانِ بِهِ فَقَالَ لِی وَیْلَکَ وَ کَیْفَ احْتَجَبَ عَنْکَ مَنْ أَرَاکَ قُدْرَتَهُ فِی نَفْسِکَ نُشُوءَکَ وَ لَمْ تَکُنْ وَ کِبَرَکَ بَعْدَ صِغَرِکَ وَ قُوَّتَکَ بَعْدَ ضَعْفِکَ وَ ضَعْفَکَ بَعْدَ قُوَّتِکَ وَ سُقْمَکَ بَعْدَ صِحَّتِکَ وَ صِحَّتَکَ بَعْدَ سُقْمِکَ وَ رِضَاکَ بَعْدَ غَضَبِکَ وَ غَضَبَکَ بَعْدَ رِضَاکَ وَ حُزْنَکَ بَعْدَ فَرَحِکَ وَ فَرَحَکَ بَعْدَ حُزْنِکَ وَ حُبَّکَ بَعْدَ بُغْضِکَ وَ بُغْضَکَ بَعْدَ حُبِّکَ وَ عَزْمَکَ بَعْدَ إِبَائِکَ وَ إِبَاءَکَ بَعْدَ عَزْمِکَ وَ شَهْوَتَکَ بَعْدَ کَرَاهَتِکَ وَ کَرَاهَتَکَ بَعْدَ شَهْوَتِکَ وَ رَغْبَتَکَ بَعْدَ رَهْبَتِکَ وَ رَهْبَتَکَ بَعْدَ رَغْبَتِکَ وَ رَجَاءَکَ بَعْدَ یَأْسِکَ وَ یَأْسَکَ بَعْدَ رَجَائِکَ وَ خَاطِرَکَ بِمَا لَمْ یَکُنْ فِی وَهْمِکَ وَ عُزُوبَ مَا أَنْتَ مُعْتَقِدُهُ مِنْ ذِهْنِکَ وَ مَا زَالَ یَعُدُّ عَلَیَّ قُدْرَتَهُ الَّتِی فِی نَفْسِی الَّتِی لَا أَدْفَعُهَا حَتَّی ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیَظْهَرُ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَهُ.

 

تمام حدیث ذکر شود

ترجمه: مردى گوید: من و ابن ابى‌العوجاء و ابن مقفع در مسجدالحرام بودیم، ابن مقفع با دست اشاره به محل طواف كرد و گفت: این مردم را كه مى‌بینى كسى از ایشان را شایسته نام انسانیت نمى‌دانیم مگر آن شیخ نشسته (مقصودش امام صادق علیه السلام بود) اما دیگران ناكسانند و چهارپایان؛ ابن ابى‌العوجاء گفت: چگونه این نام را تنها شایان این شیخ دانى؟ گفت: براى این‌كه آن‌چه را نزد او دیدم از علم و كیاست نزد آن‌ها نیافتم. ابن ابوالعوجاء گفت: لازم است گفته‌ات را درباره او بیازمایم، ابن مقفع گفت: این كار مكن كه مى‌ترسم عقیده‌ات را فاسد كند: گفت: نظر تو این نیست بلكه مى‌ترسى نظرت نسبت به مقام شامخى كه براى او توصیف كردی نزد من سست شود، ابن مقفع گفت: چون چنین گمانى به من می‌برى برخیز و نزد او برو و تا توانى خود را از لغزش نگهدار و مهار از دست مده كه تو را در بند كند و آن‌چه به سود یا زیان تو باشد كه بر او عرضه كنى علامت گذار یا آزمایش كن راوى گوید: ابن ابى‌العوجاء برخاست و من و ابن مقفع نشسته بودیم، چون ابن ابى‌العوجاء برگشت، گفت: واى بر تو پسر مقفع، این مرد از جنس بشر نیست بلكه اگر دنیا روحى باشد كه هرگاه خواهد با كالبد هویدا شود و هرگاه بخواهد روحى ناپیدا گردد، این مرد است!، ابن مقفع گفت: چطور؟ گفت: نزد او نشستم چون دیگران رفتند و من تنها ماندم، بى‌پرسش من فرمود اگر حقیقت چنان باشد كه این‌ها مى‌گویند و همان‌طور هم هست (مقصودش مسلمین طواف كننده بود) آن‌ها رستگارند و شما هلاكید و اگر چنان باشد كه شما گوئید در صورتى كه چنان نیست شما با آن‌ها برابرید من گفتم: خدایت رحم كند مگر ما چه مى‌گوئیم و آن‌ها چه مى‌گویند، گفته ما و آن‌ها یكى است و فرمود: چگونه گفتار تو با آن‌ها یكى است در صورتى كه آن‌ها معتقدند كه معاد و پاداش و كیفرى دارند و معتقدند كه در آسمان معبودى است و آن‌جا (با وجود فرشتگان) آباد است و شما عقیده دارید آسمان خراب است و كسى در آن نیست. ابن ابى‌العوجاء گوید من این سخن را از او غنیمت دانستم و گفتم: اگر مطلب چنان است كه این‌ها مى‌گویند (و خدائى هست) چه مانعى دارد كه بر مخلوقش آشكار شود و آن‌ها را به پرستش خود خواند تا حتى دو نفر از مردم با هم اختلاف نكنند، چرا از آن‌ها پنهان گشت و فرستادگانش را به سوى ایشان گسیل داشت؟ اگر خود بى‌واسطه این كار را مى‌كرد، راه ایمان مردم به او نزدیك‌تر مى‌شد، به من فرمود واى بر تو! چگونه پنهان گشته بر تو كسی كه قدرتش را در وجود خودت به تو ارائه داده است؛ پیدا شدنت بعد هیچ بودنت، بزرگسالیت بعد كودكى، نیرومندیت بعد ناتوانى و ناتوانیت پس از نیرومندى، بیماریت بعد تندرستى و تندرستیت پس از بیمارى، خرسندیت بعد از خشم و خشمت بعد از خرسندى، و اندوهت بعد از شادى و شادیت پس از اندوه دوستیت بعد دشمنى و دشمنیت پس از دوستى تصمیت بعد درنگت و درنگت پس از تصمیم خواهشت بعد از نخواستن و نخواستنت پس از خواهش، تمایلت بعد هراست و هراست پس از تمایل، امیدت بعد از نومیدى و نومیدیت پس از امید، به‌خاطر آمدن آن‌چه در ذهنت نبود و ناپیدا گشتن آن‌چه مى‌دانى از ذهنت، به همین نحو پشت سر هم قدرت خدا را كه در وجودم بود و نمى‌توانستم انكار كنم برایم مى‌شمرد كه معتقد شدم به‌زودى در این مبارزه بر من غالب خواهد شد.

شرح: از این احتجاج پیداست كه ابن ابى‌العوجاء دهرى بوده و به خدا و معاد اعتقاد نداشته است امام علیه السلام در مرحله اول او را از انكار به شك و تردید وارد ساخت فرمود، اگر خدا و معاد و پاداش و كیفرى باشد مسلمین از عذاب و دوزخ نجات یافته و شما گرفتارید و اگر پاداش و كیفرى نباشد مسلمین زیانى نبرده و با شما برابرند، زیرا كه هر دو زندگى كردید و نابود شدید سپس براى اثبات وجود صانع و ظهور و آشكارى و آثار قدرتش را در وجود شخص ابن ابى‌العوجاء كه از همه چیز به او نزدیك‌تر است گواه می‌گیرد باین بیان كه پیدا عارض مى‌شود خود انسان می‌داند كه از اختیار او خارج است و خود او علت این حوادث و آثار نیست و علت دیگرى جز اراده و مشیت قادرى حى و مدرك ندارد پس چگونه پنهانست كسى كه آثار قدرتش ساعت به‌سرعت در جان انسان هویدا و روشن است.

شرح

در حالی که باور دارند که کسی جز امام صادق (ع) شایسته نام انسان نیست ولی به لوازم عقیده خود ملتزم نیستند.

فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ وَ كَيْفَ أَوْجَبْتَ هَذَا الِاسْمَ لِهَذَا الشَّيْخِ دُونَ هَؤُلاءِ قَالَ لِأَنِّي رَأَيْتُ عِنْدَهُ مَا لَمْ أَرَهُ عِنْدَهُمْ

فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ لا بُدَّ مِنِ اخْتِبَارِ مَا قُلْتَ فِيهِ مِنْهُ

قَالَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْمُقَفَّعِ لا تَفْعَلْ فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ يُفْسِدَ عَلَيْكَ مَا فِي يَدِكَ فَقَالَ لَيْسَ ذَا رَأْيَكَ وَ لَكِنْ تَخَافُ أَنْ يَضْعُفَ‏ رَأْيُكَ عِنْدِي فِي إِحْلالِكَ إِيَّاهُ الْمَحَلَّ الَّذِي وَصَفْتَ

در عین‌حال که آن حضرت را انسان حقیقی می‌دانند و دیگران را در حدّ حیوانات ولی چنان به عقاید نادرست خود دل‌بسته‌اند که به هم سفارش می‌کنند مراقب باشد عقایدت فاسد نشود.

گویی عقاید آن‌ها نیز برایشان شهوات و دنیا را تامین می‌کند.

فَقَالَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ أَمَّا إِذَا تَوَهَّمْتَ عَلَيَّ هَذَا فَقُمْ إِلَيْهِ وَ تَحَفَّظْ مَا اسْتَطَعْتَ مِنَ الزَّلَلِ وَ لا تَثْنِي عِنَانَكَ إِلَى اسْتِرْسَالٍ فَيُسَلِّمَكَ إِلَى عِقَالٍ وَ سِمْهُ مَا لَكَ أَوْ (و) عَلَيْكَ

باز هم سفارش به مواظبت از عقاید خود.

قَالَ فَقَامَ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ وَ بَقِيتُ أَنَا وَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ جَالِسَيْنِ فَلَمَّا رَجَعَ إِلَيْنَا ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ قَالَ وَيْلَكَ يَا ابْنَ الْمُقَفَّعِ مَا هَذَا بِبَشَرٍ وَ إِنْ كَانَ فِي الدُّنْيَا رُوحَانِيٌّ يَتَجَسَّدُ إِذَا شَاءَ ظَاهِراً وَ يَتَرَوَّحُ إِذَا شَاءَ بَاطِناً فَهُوَ هَذَا

تعریف ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ از امام صادق اگر چه در اندازه فهم و درک خود اوست نه امام (ع) ولی در عین حال نشان می‌دهد که حداقل تفاوت میان انسان عادی و انسان حقیقی را می‌شناسد و می‌فهمد ولی در عین حال، در مقابل حق خضوع نمی‌کند.

فَقَالَ لَهُ وَ كَيْفَ ذَلِكَ قَالَ جَلَسْتُ إِلَيْهِ فَلَمَّا لَمْ يَبْقَ عِنْدَهُ غَيْرِي ابْتَدَأَنِي فَقَالَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ عَلَى مَا يَقُولُ هَؤُلاءِ وَ هُوَ عَلَى مَا يَقُولُونَ يَعْنِي أَهْلَ الطَّوَافِ فَقَدْ سَلِمُوا وَ عَطِبْتُمْ وَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ عَلَى مَا تَقُولُونَ وَ لَيْسَ كَمَا تَقُولُونَ فَقَدِ اسْتَوَيْتُمْ وَ هُمْ

فَقُلْتُ لَهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ وَ أَيَّ شَئ نَقُولُ وَ أَيَّ شَئ يَقُولُونَ؟ مَا قَوْلِي وَ قَوْلُهُمْ إِلا وَاحِدٌ

فَقَالَ وَ كَيْفَ يَكُونُ قَوْلُكَ وَ قَوْلُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ يَقُولُونَ إِنَّ لَهُمْ مَعَاداً وَ ثَوَاباً وَ عِقَاباً وَ يَدِينُونَ بِأَنَّ فِي السَّمَاءِ إِلَهاً وَ أَنَّهَا عُمْرَانٌ وَ أَنْتُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ السَّمَاءَ خَرَابٌ لَيْسَ فِيهَا أَحَدٌ

به‌باور دهریه، اجرام آسمانی فاقد روح و نفس و ملک و همانند کوه‌ها و بیابان‌های زمین هستند. تنها تفاوت اجرام اسمانی و زمین در این است که اجرام آسمانی دارای حرکت طبیعی هستند و اجرام زمینی دارای سکون طبیعی.

حق این است که اولاً آسمان‌ها و موجودات آسمانی بدون استثناء حیّ و ناطق و مطیع و مسبح خدای متعال هستند و بنابر احادیث موید نقل، ما فيها موضع الا و فيه ملك ساجد او راكع، چنان‌که حضرت ختمی مرتبت فرمود: «اطت السماء و حق لها ان تئط»

معنی عمران و آباد بودن آسمان همین است. بیت المعمور در آسمان است. معنی معمور بودن همین است که اولاً موجودات آن حی و ناطقند و ثانیاً به عبادت و تسبح خدای متعال اشتغال دارند.

عمارت مسجد نیز به تسبيح و ذكر و نماز است.

نه‌تنها آسمان‌ها حیّ و ناطقند بلکه زمین و سایر کراتی که به‌ظاهر بی‌جان هستند نیز حیّ و ناطق و در نتیجه مطیع و مسبح هستند. چنان‌که امام سجاد (ع) به‌وقت رؤیت هلال درباره ماه فرمود: ايها الخلق المطيع الدائب السريع.

قَالَ فَاغْتَنَمْتُهَا مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ مَا مَنَعَهُ إِنْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا يَقُولُونَ أَنْ يَظْهَرَ لِخَلْقِهِ وَ يَدْعُوَهُمْ إِلَى عِبَادَتِهِ حَتَّى لا يَخْتَلِفَ مِنْهُمُ اثْنَانِ وَ لِمَ احْتَجَبَ عَنْهُمْ وَ أَرْسَلَ إِلَيْهِمُ الرُّسُلَ وَ لَوْ بَاشَرَهُمْ بِنَفْسِهِ كَانَ أَقْرَبَ إِلَى الْإِيمَانِ بِهِ

اشکال ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ در حد خود اوست و آن این است که چرا خدا به‌گونه‌ای بر خلق آشکار نمی‌شود که همه او را بپذیرند و با هم اختلافی نداشته باشند؟ و خود از دیده خلق پنهان شده و پیامبران را به‌سوی آن‌ها فرستاده است؟

این پرسش مانند پرسش کفار است که از خدا به جای ارسال پیامبری از انسان انتظار ارسال ملک داشتند.

پاسخ: وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ.

حکایت تجلی خدای متعال بر کوه و صعقه حضرت موسی کلیم الله پاسخ دیگری است.

فَقَالَ لِي وَيْلَكَ وَ كَيْفَ احْتَجَبَ عَنْكَ مَنْ أَرَاكَ قُدْرَتَهُ فِي نَفْسِكَ نُشُوءَكَ وَ لَمْ تَكُنْ وَ كِبَرَكَ بَعْدَ صِغَرِكَ وَ قُوَّتَكَ بَعْدَ ضَعْفِكَ وَ ضَعْفَكَ بَعْدَ قُوَّتِكَ وَ سُقْمَكَ بَعْدَ صِحَّتِكَ وَ صِحَّتَكَ بَعْدَ سُقْمِكَ وَ رِضَاكَ بَعْدَ غَضَبِكَ وَ غَضَبَكَ بَعْدَ رِضَاكَ وَ حُزْنَكَ بَعْدَ فَرَحِكَ وَ فَرَحَكَ بَعْدَ حُزْنِكَ وَ حُبَّكَ بَعْدَ بُغْضِكَ وَ بُغْضَكَ بَعْدَ حُبِّكَ وَ عَزْمَكَ بَعْدَ أَنَاتِكَ وَ أَنَاتَكَ بَعْدَ عَزْمِكَ وَ شَهْوَتَكَ بَعْدَ كَرَاهَتِكَ وَ كَرَاهَتَكَ بَعْدَ شَهْوَتِكَ وَ رَغْبَتَكَ بَعْدَ رَهْبَتِكَ وَ رَهْبَتَكَ بَعْدَ رَغْبَتِكَ وَ رَجَاءَكَ بَعْدَ يَأْسِكَ وَ يَأْسَكَ بَعْدَ رَجَائِكَ وَ خَاطِرَكَ بِمَا لَمْ يَكُنْ فِي وَهْمِكَ وَ عُزُوبَ مَا أَنْتَ مُعْتَقِدُهُ عَنْ ذِهْنِكَ وَ مَا زَالَ يُعَدِّدُ عَلَيَّ قُدْرَتَهُ الَّتِي هِيَ فِي نَفْسِي الَّتِي لا أَدْفَعُهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيَظْهَرُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَهُ

علاوه بر این، آشکارترین موجودات اوست.

اولا او ظاهر است ثانیاً او اظهر است ثالثاً او اظهر است رابعاً ظهور همه موجودات به سبب استناد آن‌ها به اوست.

هیچ موجودی نه از خود وجود دارد نه کمال وجود و نه ظهور پون همه فقیر و فانی و هالکند.

بلکه هیچ موجودی هیچ حکمی جز به ‌استناد به او تعالی ندارد.

انتم الفقراء؛ کل من علیها فان؛ کل شئ هالک.

با توجه به اظهریت او یا انحصار ظهور در او، او اعرف الاشیاء است و بنابراین، معرفت به او اول المعارف است چنان که در تقریر حضرت علامه از برهان صدیقین به صراحت آمده است.

به دلیل اول المعارف بودن معرفت او، اسهل المعارف به عقول نیز هست.

اگر اغلب مردم مسأله را عکس این می‌دانند باید علتی داشته باشد.

مثالی از جناب صدرالمتالهین

انسان صفاتی دارد که فهم آن‌ها در یک مرتبه نیست. مثلاً، علم و قدرت و حیات؛ غضب، شهوت، سلامت و بیماری؛ قد، وزن و حجم.

اگر کسی در حضورا ما قلم به دست بگیرد و با آن خطی بنویسد، ما به‌راحتی می‌فهمیم که او علم و قدرت و حیات دارد، در حالی که از صفات دیگر او بی‌خبریم در عین حال که صفات دیگر روشن‌تر و بسا محسوس باشد.

ما علم و قدرت و حیات را در عین حال که محسوس نیست و با هیچ یک از حواس ظاهری درک نکرده‌ایم ولی به‌وضوح آن‌ها را درک می‌کنیم.

تنها دلیل ما بر علم و قدرت و حیات او خط نوشتن اوست نه چیزی دیگر.

وجود و علم و قدرت و حیات خدای متعال نیز همین‌گونه است. حتی اگر با هیچ حس ظاهری قابل درک نباشد از آفریده‌های او به‌وضوح می‌توان شناخت. همه موجودات از جمله وجود و نفس و عقل خود ما همانند خط برای نویسنده است.

نشناختن اشیاء به وسیله حواس ظاهر و باطن به یکی از سه علت است:

1- خفاء شئ مورد شناخت مانند هیولی، زمان، حرکت، نسبت و مانند آن

2- وضوح شئ مورد شناخت مانند نور خورشید برای چشم خفاش و جمال و جلال حضرت حق تعالی برای عقول ضعیف بشری.

3- شمول و گستره امر مورد شناخت مانند وجود برای موجودات محدود. انسان‌ها مانند ماهی در آبند که در جست‌و‌جوی آب باشند. اکثر اشیاء به وسیله حدود و اضداد آن‌ها شناخته می‌شوند و از آن‌جا که وجود حدّ و ضد ندارد از این طریق قابل شناسایی نیست.

علت شناخته نشدن خدای متعال برای اغلب موجودات، سبب دوم و سوم است.

حال اگر کسانی دارای عقل و ادراک قوی باشند به میزان قوت ادراک خود می‌توانند افعال و اوصاف او را بشناسند.

نکته: با توجه به فقر ذاتی اشیاء و نداشتن هر گونه حکم استقلالی، هر چه هر حکمی از احکام وجودی دارد به‌استناد به خدای متعال است، بنابراین همان‌گونه که هیچ چیزی وجود ندارد جز به‌استناد باو؛ هم‌چنین هیچ چیزی دیده نمی‌شود جز به‌استناد به او و شنیده نمی‌شود جز به‌استناد به او.

نتیجه این می‌شود که اگر همه اشیاء محسوس دیده می‌شوند، به استناد به او دیده می‌شوند و درواقع اول خدای متعال دیده می‌شود آن‌گاه اشیاء و همین‌طور همه احکام و اوصاف قابل درک اشیاء آن‌گاه دیده و شنیده و ادراک می‌شوند که خدای متعال پیش از آن‌ها و پس آن‌ها ادراک شود. در غیر این صورت، لازمه‌اش این است که شئ فقیر در عین فقیر بودن، غنی باشد و این خلاف فرض است و محال.

همه حق تعالی را ادراک می‌کنند اگرچه خود هم نمی‌دانند و علم به علم ندارند.

انسان‌ها نسبت به طلب معرفت به خدای متعال مانند بی‌هوشی هستند که درپی چیزی می‌گردد که خود آن را به‌همراه دارد. آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم

أ في اللّه شك فاطر السموات و الارض

عَنْهُ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ وَ زَادَ فِي حَدِيثِ ابْنِ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ حِينَ سَأَلَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع)

قَالَ عَادَ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ فِي الْيَوْمِ الثَّانِي إِلَى مَجْلِسِ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَجَلَسَ وَ هُوَ سَاكِتٌ لا يَنْطِقُ فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) كَأَنَّكَ جِئْتَ تُعِيدُ بَعْضَ مَا كُنَّا فِيهِ فَقَالَ أَرَدْتُ ذَلِكَ يَا ابْنَ رسول‌اللّه

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) مَا أَعْجَبَ هَذَا تُنْكِرُ اللَّهَ وَ تَشْهَدُ أَنِّي ابْنُ رسول‌اللّه فَقَالَ الْعَادَةُ تَحْمِلُنِي عَلَى ذَلِكَ

فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ(ع) فَمَا يَمْنَعُكَ مِنَ الْكَلامِ قَالَ إِجْلالا لَكَ وَ مَهَابَةً مَا يَنْطَلِقُ لِسَانِي بَيْنَ يَدَيْكَ فَإِنِّي شَاهَدْتُ الْعُلَمَاءَ وَ نَاظَرْتُ الْمُتَكَلِّمِينَ فَمَا تَدَاخَلَنِي هَيْبَةٌ قَطُّ مِثْلُ مَا تَدَاخَلَنِي مِنْ هَيْبَتِكَ

قَالَ يَكُونُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَفْتَحُ عَلَيْكَ بِسُؤَالٍ وَ أَقْبَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ أَ مَصْنُوعٌ أَنْتَ أَوْ غَيْرُ مَصْنُوعٍ

فَقَالَ عَبْدُ الْكَرِيمِ بْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ بَلْ أَنَا غَيْرُ مَصْنُوعٍ

فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ(ع) فَصِفْ لِي لَوْ كُنْتَ مَصْنُوعاً كَيْفَ كُنْتَ تَكُونُ؟

فَبَقِيَ عَبْدُ الْكَرِيمِ مَلِيّاً لا يُحِيرُ جَوَاباً وَ وَلَعَ بِخَشَبَةٍ كَانَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ

وَ هُوَ (امام) يَقُولُ طَوِيلٌ عَرِيضٌ عَمِيقٌ قَصِيرٌ مُتَحَرِّكٌ سَاكِنٌ كُلُّ ذَلِكَ صِفَةُ خَلْقِهِ

فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ فَإِنْ كُنْتَ لَمْ تَعْلَمْ صِفَةَ الصَّنْعَةِ غَيْرَهَا فَاجْعَلْ نَفْسَكَ مَصْنُوعاً لِمَا تَجِدُ فِي نَفْسِكَ مِمَّا يَحْدُثُ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ

فَقَالَ لَهُ‏ عَبْدُ الْكَرِيمِ سَأَلْتَنِي عَنْ مَسْأَلَةٍ لَمْ يَسْأَلْنِي عَنْهَا أَحَدٌ قَبْلَكَ وَ لا يَسْأَلُنِي أَحَدٌ بَعْدَكَ عَنْ مِثْلِهَا

فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) هَبْكَ عَلِمْتَ أَنَّكَ لَمْ تُسْأَلْ فِيمَا مَضَى فَمَا عَلَّمَكَ أَنَّكَ لا تُسْأَلُ فِيمَا بَعْدُ؟

عَلَى أَنَّكَ يَاعَبْدَالْكَرِيمِ نَقَضْتَ قَوْلَكَ لِأَنَّكَ تَزْعُمُ أَنَّ الْأَشْيَاءَ مِنَ الْأَوَّلِ سَوَاءٌ فَكَيْفَ قَدَّمْتَ وَ أَخَّرْتَ؟

ثُمَّ قَالَ يَاعَبْدَالْكَرِيمِ أَزِيدُكَ وُضُوحاً أَ رَأَيْتَ لَوْ كَانَ مَعَكَ كِيسٌ فِيهِ جَوَاهِرُ فَقَالَ لَكَ قَائِلٌ هَلْ فِي الْكِيسِ دِينَارٌ فَنَفَيْتَ كَوْنَ الدِّينَارِ فِي الْكِيسِ فَقَالَ لَكَ صِفْ لِيَ الدِّينَارَ وَ كُنْتَ غَيْرَ عَالِمٍ بِصِفَتِهِ هَلْ كَانَ لَكَ أَنْ تَنْفِيَ كَوْنَ الدِّينَارِ عَنِ الْكِيسِ وَ أَنْتَ لا تَعْلَمُ؟ قَالَ لا

فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) فَالْعَالَمُ أَكْبَرُ وَ أَطْوَلُ وَ أَعْرَضُ مِنَ الْكِيسِ فَلَعَلَّ فِي الْعَالَمِ صَنْعَةً مِنْ حَيْثُ لا تَعْلَمُ صِفَةَ الصَّنْعَةِ مِنْ غَيْرِ الصَّنْعَةِ فَانْقَطَعَ عَبْدُ الْكَرِيمِ وَ أَجَابَ إِلَى الْإِسْلامِ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَ بَقِيَ مَعَهُ بَعْضٌ

فَعَادَ فِي الْيَوْمِ الثَّالِثِ فَقَالَ أَقْلِبُ السُّؤَالَ؟

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) سَلْ عَمَّا شِئْتَ فَقَالَ مَا الدَّلِيلُ عَلَى حَدَثِ الْأَجْسَامِ؟

فَقَالَ إِنِّي مَا وَجَدْتُ شَيْئاً صَغِيراً وَ لا كَبِيراً إِلا وَ إِذَا ضُمَّ إِلَيْهِ مِثْلُهُ صَارَ أَكْبَرَ وَ فِي ذَلِكَ زَوَالٌ وَ انْتِقَالٌ عَنِ الْحَالَةِ الْأُولَى وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً مَا زَالَ وَ لا حَالَ لِأَنَّ الَّذِي يَزُولُ وَ يَحُولُ يَجُوزُ أَنْ يُوجَدَ وَ يُبْطَلَ فَيَكُونُ بِوُجُودِهِ بَعْدَ عَدَمِهِ دُخُولٌ فِي الْحَدَثِ وَ فِي كَوْنِهِ فِي الْأَزَلِ دُخُولُهُ فِي الْعَدَمِ وَ لَنْ تَجْتَمِعَ صِفَةُ الْأَزَلِ وَ الْعَدَمِ وَ الْحُدُوثِ وَ الْقِدَمِ فِي شَئ وَاحِدٍ

فَقَالَ عَبْدُالْكَرِيمِ هَبْكَ عَلِمْتَ فِي جَرْيِ الْحَالَتَيْنِ وَ الزَّمَانَيْنِ عَلَى مَا ذَكَرْتَ وَ اسْتَدْلَلْتَ بِذَلِكَ عَلَى حُدُوثِهِا فَلَوْ بَقِيَتِ الْأَشْيَاءُ عَلَى صِغَرِهَا مِنْ أَيْنَ كَانَ لَكَ أَنْ تَسْتَدِلَّ عَلَى حُدُوثِهِنَّ؟

فَقَالَ الْعَالِمُ(ع) إِنَّمَا نَتَكَلَّمُ عَلَى هَذَا الْعَالَمِ الْمَوْضُوعِ فَلَوْ رَفَعْنَاهُ وَ وَضَعْنَا عَالَماً آخَرَ كَانَ لا شَيْ‏ءَ أَدَلَّ عَلَى الْحَدَثِ مِنْ رَفْعِنَا إِيَّاهُ وَ وَضْعِنَا غَيْرَهُ

وَ لَكِنْ أُجِيبُكَ مِنْ حَيْثُ قَدَّرْتَ أَنْ تُلْزِمَنَا فَنَقُولُ إِنَّ الْأَشْيَاءَ لَوْ دَامَتْ عَلَى صِغَرِهَا لَكَانَ فِي الْوَهْمِ أَنَّهُ مَتَى ضُمَّ شَيْ‏ءٌ إِلَى مِثْلِهِ كَانَ أَكْبَرَ وَ فِي جَوَازِ التَّغْيِيرِ عَلَيْهِ خُرُوجُهُ مِنَ الْقِدَمِ كَمَا أَنَّ فِي تَغْيِيرِهِ دُخُولَهُ فِي الْحَدَثِ، لَيْسَ لَكَ وَرَاءَهُ شَيْ‏ءٌ يَا عَبْدَالْكَرِيمِ؟ فَانْقَطَعَ وَ خُزِيَ

فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْعَامِ الْقَابِلِ الْتَقَى مَعَهُ فِي الْحَرَمِ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ شِيعَتِهِ إِنَّ ابْنَ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ قَدْ أَسْلَمَ فَقَالَ الْعَالِمُ(ع) هُوَ أَعْمى‌مِنْ ذَلِكَ لا يُسْلِمُ فَلَمَّا بَصُرَ بِالْعَالِمِ قَالَ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ(ع) مَا جَاءَ بِكَ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ فَقَالَ عَادَةُ الْجَسَدِ وَ سُنَّةُ الْبَلَدِ وَ لِنَنْظُرَ مَا النَّاسُ فِيهِ مِنَ الْجُنُونِ وَ الْحَلْقِ وَ رَمْيِ الْحِجَارَةِ

فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ(ع) أَنْتَ بَعْدُ عَلَى عُتُوِّكَ وَ ضَلالِكَ يَاعَبْدَالْكَرِيمِ؟ فَذَهَبَ يَتَكَلَّمُ فَقَالَ لَهُ(ع) لا جِدَالَ فِي الْحَجِّ وَ نَفَضَ رِدَاءَهُ مِنْ يَدِهِ وَ قَالَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ كَمَا تَقُولُ وَ لَيْسَ كَمَا تَقُولُ نَجَوْنَا وَ نَجَوْتَ وَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ كَمَا نَقُولُ وَ هُوَ كَمَا نَقُولُ نَجَوْنَا وَ هَلَكْتَ فَأَقْبَلَ عَبْدُ الْكَرِيمِ عَلَى مَنْ مَعَهُ فَقَالَ وَجَدْتُ فِي قَلْبِي حَزَازَةً (درد) فَرُدُّونِي فَرَدُّوهُ فَمَاتَ لا رَحِمَهُ اللَّهُ

ترجمه: راوى گوید روز دیگر ابن ابى‌العوجاء برگشت و در مجلس امام صادق علیه السلام خاموش نشست و دم نمى‌زد، امام فرمود: گویا آمده‌اى كه بعضى از مطالبى را كه در میان داشتیم تعقیب كنى؟ گفت: همین را خواستم اى پسر پیامبر! امام به او فرمود تعجب است از این‌كه تو خدا را منكرى و به این‌كه من پسر رسول‌خدایم گواهى دهى! گفت عادت مرا به این جمله وادار مى‌كند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نگویى؟ عرض كرد: از جلال و هیبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نیاید من دانشمندان را دیده و با متكلمین مباحثه كرده‌ام ولى مانند هیبتى كه از شما به من دست دهد هرگز به من روى نداده است فرمود: چنین باشد ولى من درِ پرسش به رویت باز مى‌كنم سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى یا غیر مصنوع (ساخته شده‌اى یا نساخته و خود رو پیدا شده‌اى) عبدالكریم بن ابى‌العوجاء گفت ساخته نشده‌ام، امام فرمود: براى من بیان كن كه اگر ساخته شده بودى چگونه مى‌بودى؟ عبدالكریم مدتى دراز سر به گریبان شده پاسخ نمى‌داد و به چوبى كه در مقابلش بود ور می‌رفت و می‌گفت: دراز، پهن؛ گود، كوتاه، متحرك، ساكن همه این‌ها صفت مخلوق است، امام فرمود اگر براى مصنوع صفتى جز این‌ها ندانى باید خودت را هم مصنوع بدانى، زیرا در خود از این امور حادث شده مى‌یابى. عبدالكریم گفت: از من چیزى پرسیدى كه هیچ كس پیش از تو نپرسیده و كسى بعد از تو هم نخواهد پرسید، امام فرمود فرضاً در گذشته از تو نپرسیده‌اند از كجا مى‌دانى كه در آینده نمى‌پرسند علاوه بر این كه با این سخن گفتار خود را نقض كردى، زیرا تو معتقدى كه همه چیز از روز اول مساوى و برابر است پس چگونه چیزى را مقدم و چیزى را مأخر مى‌دارى؟ (یعنى تو كه منكر صانه هستى نسبت وجود و عدم را به اشیاء و حوادث برابر مى‌دانى و تقدم و تأخرى قائل نیستى پس چگونه در كلامت گذشته و آینده آوردى) اى عبدالكریم؟ توضیح بیش‌ترى برایت دهم: بگو بدانم اگر تو كیسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گوید در این اشرفى هست و تو بگوئى نیست، او به تو بگوید اشرفى را براى من تعریف كن و تو اوصاف آن را ندانى، آیا تو مى‌توانى ندانسته بگوئى اشرفى در كیسه نیست؟ گفت: نه امام فرمود، جهان هستى كه درازا و پهنایش از كسیه جواهر بزرگ‌تر است شاید در این جهان مصنوعى باشد، زیرا تو صفت مصنوع را از غیر مصنوع تشخیص نمى‌دهى، عبدالكریم درماند ولى بعضى از رفقایش اسلام آورند و بعضى هم با او به كفر باقى ماندند.

روز سوم برگشت و گفت مى‌خواهم كه من پرسش كنم، امام فرمود: هرچه خواهى برایت عرض كرد: دلیل بر حدوث اجسام چیست (ظاهراً مقصودش همان بحث مشهود حدوث و قدم ماده است كه مجادلات دامنه دار و طولانى بین دانشمندان طبیعى و اسلامى به وجود آورده است)؟ فرمود: من هیچ چیز كوچك و بزرگ را نمى‌بینم مگر این‌كه چون چیزى مانندش به آن ضمیمه شود بزرگ‌تر شود، همین است نابود شدن (چیز كوچك) و انتقال از حالت اول (كه كوچك بود به حالت دوم كه بزرگ گشت و همین است معنى حدوث) و اگر قدیم بودى نابود و متغیر نگشتى، زیرا آن‌چه نابود و متغیر شود رواست كه پیدا شود و از میان برود پس با بود شدنش بعد از نابودى داخل، در حدوث شود و با بودنش در ازل داخل در عدم گردد (اگر آن چیز كوچك را ازلى فرض كنیم اكنون معدوم است، زیرا اكنون به جاى او چیز بزرگ وجود دارد) و صفت و ازل و عدم و حدوث و قدم در یك چیز جمع نشود نكته عبدالكریم گفت: فرض در صورت جریان حالت كوچكى و بزرگى و زمان صابق و لاحق مطلب چنان باشد كه فرمودى و بر حدوث اجسام استدلال نمودى ولى اگر چیزها همگى بكوچكى خود باقى ماند از چه راه بر حدوث آن‌ها استدلال مى‌كنید؟ اما فرمود: بحث ما روى همین جهان موجود است اگر این جهان موجود را بر داریم و جهان دیگرى به جاى آن گذاریم هیچ چیز از این جهان نابود شده و همین نابود شدن و به وجود آمدن دیگرى دلالتش بر حدوث بیش‌تر نیست ولى باز هم من از همین راه كه فرض كردى بر ما احتجاج كنى جوابت گویم ما مى‌گوئیم اگر همه چیز پیوسته به حال این كوچكى باقى ماند در عالم فرض جایز و صحیح است كه اگر بهر چیز كوچكى چیزى مانندش را ضمیمه كنیم بزرگ‌تر گردد و جایز بودن این تغییر آن را از قدم خارج كند و حدوث داخل نماید، اى عبدالكریم دیگر سخنى ندارى، عبدالكریم در ماند و رسوا گشت (حاصل استدلال امام علیه السلام را منطقیین براى مثال شكل اول از اشكال اربعه به این صورت بیان مى‌كنند «العالم متغیر و كل متغیر حادث. فالعالم حادث » و براى اثبات صغرى و كبرى این قضیه مفصل استدلال مى‌كند ولى به عقیده ما بیان امام علیه السلام و بسیار روشن و واضح و دور از اصطلاحات گنگ و مبهم ایشان مى‌باشد).

چون سال آینده شد امام علیه السلام در حرم مكه به او برخورد یكى از شیعیان به حضرت عرض كرد: ابن ابى‌العوجاء مسلمان شده؟ فرمود او نسبت به اسلام كور دل است، مسلمان نشود چون ابن ابى‌العوجاء چشمش به امام افتاد: گفت: اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه این‌جا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت میهن و براى این‌كه دیوانگى و سرتراشى و سنگ‌پرانى مردم را ببینم امام فرمود اى عبدالكریم تو هنوز بر سركشى و گمراهیت پابرجائى؟ عبدالكریم رفت سخنى گوید كه امام علیه السلام فرمود: در حج مجادله روا نیست و عبایش را تكان داد و فرمود: اگر حقیقت چنان باشد كه تو گوئى در صورتى كه چنان نیست ما و تو رستگاریم اگر حقیقت چنان باشد كه ما گوئیم و چنان هم هست ما رستگاریم و تو هلاك، عبدالكریم رو به اطرافیان خود كرد و گفت در دلم دردى احساس مى‌كنم مرا بر گردانید، چون او را برگشت دادند جان سپرد خدایش نیامرزد.

روایاتی که درباره عالم حقیقی نقل خواهد شد ناظر به مواردی چون ابن مقفع و ابن ابی‌العوجاء است و دست‌کم ناظر به این نوع عالمان است.

شرح‏

رَعاع: افراد پست و فرودین، کودک

لاتثنى: افسارت را رها نکن

عقال: زانوبند شتر

وسمه: داغ کردن، علامت نهادن

مالك و عليك: «ما» نافية

اي يسلمك الى عقال وسمة ليسا لك بل عليك

عَطَب و عَطِب: هلاك

3- الحديث الثالث و هو الثالث عشر و المائتان‏

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْخُرَاسَانِيِّ خَادِمِ الرِّضَا(ع) قَالَ دَخَلَ رَجُلٌ مِنَ الزَّنَادِقَةِ عَلَى أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ

فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) أَيُّهَا الرَّجُلُ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ الْقَوْلُ قَوْلَكُمْ وَ لَيْسَ هُوَ كَمَا تَقُولُونَ أَ لَسْنَا وَ إِيَّاكُمْ شَرَعاً سَوَاءً لا يَضُرُّنَا مَا صَلَّيْنَا وَ صُمْنَا وَ زَكَّيْنَا وَ أَقْرَرْنَا فَسَكَتَ الرَّجُلُ

ثُمَّ قَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) وَ إِنْ كَانَ الْقَوْلُ قَوْلَنَا وَ هُوَ قَوْلُنَا أَ لَسْتُمْ قَدْ هَلَكْتُمْ وَ نَجَوْنَا فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ أَوْجِدْنِي كَيْفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ

فَقَالَ وَيْلَكَ إِنَّ الَّذِي ذَهَبْتَ إِلَيْهِ غَلَطٌ هُوَ أَيَّنَ الْأَيْنَ بِلا أَيْنٍ وَ كَيَّفَ الْكَيْفَ بِلا كَيْفٍ فَلا يُعْرَفُ بِالْكَيْفُوفِيَّةِ وَ لا بِأَيْنُونِيَّةٍ وَ لا يُدْرَكُ بِحَاسَّةٍ وَ لا يُقَاسُ بِشَئ

فَقَالَ الرَّجُلُ فَإِذاً إِنَّهُ لا شَيْ‏ءَ إِذَا لَمْ يُدْرَكْ بِحَاسَّةٍ مِنَ الْحَوَاسِّ

فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) وَيْلَكَ لَمَّا عَجَزَتْ حَوَاسُّكَ عَنْ إِدْرَاكِهِ أَنْكَرْتَ رُبُوبِيَّتَهُ وَ نَحْنُ إِذَا عَجَزَتْ حَوَاسُّنَا عَنْ إِدْرَاكِهِ أَيْقَنَّا أَنَّهُ رَبُّنَا بِخِلافِ شَئ مِنَ الْأَشْيَاءِ

قَالَ الرَّجُلُ فَأَخْبِرْنِي مَتَى كَانَ قَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) أَخْبِرْنِي مَتَى لَمْ يَكُنْ فَأُخْبِرَكَ مَتَى كَانَ

قَالَ الرَّجُلُ فَمَا الدَّلِيلُ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) إِنِّي لَمَّا نَظَرْتُ إِلَى جَسَدِي وَ لَمْ يُمْكِنِّي فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لا نُقْصَانٌ فِي الْعَرْضِ وَ الطُّولِ وَ دَفْعِ الْمَكَارِهِ عَنْهُ وَ جَرِّ الْمَنْفَعَةِ إِلَيْهِ عَلِمْتُ أَنَّ لِهَذَا الْبُنْيَانِ بَانِياً فَأَقْرَرْتُ بِهِ

مَعَ مَا أَرَى مِنْ دَوَرَانِ الْفَلَكِ بِقُدْرَتِهِ وَ إِنْشَاءِ السَّحَابِ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحَ وَ مَجْرَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النُّجُومِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ الْعَجِيبَاتِ الْمُبَيِّنَاتِ عَلِمْتُ أَنَّ لِهَذَا مُقَدِّراً وَ مُنْشِئاً

ترجمه: خادم حضرت رضا علیه السلام گوید: مردى از زنادقه خدمت امام آمد وقتى كه جمعى حضورش بودند امام علیه السلام فرمود: به من بگو اگر قول حق گفته شما باشد با این‌كه چنان نیست مگر نه این است كه ما و شما همانند و برابریم، آن‌چه نماز گزاردیم و روزه گرفتیم و زكات دادیم و ایمان آوردیم كه به ما زیانى ندارد، آن مرد خاموش بود، سپس امام علیه السلام فرمود: و اگر قول حق گفته ما باشد. با آن‌كه گفته ماست مگر نه این است كه شما هلاك شدید و ما نجات یافتیم، گفت خدایت رحمت كند، به من بفهمان كه خدا چگونه و در كجاست، فرمود: واى بر تو اى راه كه رفته‌اى غلط است، او مكان را مكان قرار داد بدون این‌كه براى او مكانى باشد و چگونگى را چگونگى قرار داد بدون این‌كه براى خود او چگونگى باشد ( آن زمان كه خدا بود هیچ چیز دیگر نبود كلمه آن زمان هم از باب ضیق تعبیر و تنگى قافیه است نه جسمى بود و نه روحى نه مكانى نه كمى و كیفى و نه زمینى و نه آسمانى خودش بود و خودش و سپس به تدریج همه چیز را آفرید و او هم كه جسم و ماهیت نیست تا در مكانى باشد و مركب نیست تا چگونگى داشته باشد) پس خدا به چگونگى و مكان گرفتن شناخته نشود و به هیچ حسى درك نشود و با چیزى سنجیده نگردد.

آن مرد گفت: هر صورتى كه او به هیچ حسى ادراك نشود پس چیزى نیست، امام علیه السلام فرمود، واى بر تو كه چون حواست از ادراك او عاجز گشت منكر ربوبیتش شدى ولى ما چون حواسمان از اداركش عاجز گشت یقین كردیم او پروردگار ماست كه بر خلاف همه چیزهاست (ما دانستیم كه تنها جسم و ماده است كه به حس درك شود و آن‌چه كه به حس درك شود ممنوع و حادث و محتاج است و خالق و صانع اشیاء محالست كه مصنوع و حادث باشد ولى تو چون به این حقیقت پى نبردى در نقطه مقابل ما ایستادى).

آن مرد گفت: به من بگو خدا از چه زمانى بوده است، اما فرمود: تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده تا بگویم از چه زمانى بوده است. آنمرد گفت: دلیل بر وجود او چیست امام فرمود: من چون تن خود را نگریستم كه نتوانم در طول و عرض آن زیاد و كم كنم و زیان و بدى‌ها را از او دور و خوبی‌ها را به او برسانم یقین كردم این ساختمان را سازنده‌اى است و به وجودش اعتراف كردم علاوه بر این كه مى‌بینیم گردش فلك به قدرت اوست و پیدایش ابر و گردش بادها و جریان خورشید و ماه و ستارگان و نشانه‌هاى شگرفت و آشكار دیگر را كه دیدم دانستم كه این دستگاه را مهندس و مخترعى است. ( در حدیث 277 توضیح بیش‌ترى براى این حدیث بیان مى‌كنیم)

شرح‏

شَرَعاً سَوَاءً (به سکون راء هم درست است): مساوی بودن و نفی برتری هر یک بر دیگری

أَوْجِدْنِي: بی‌نیاز کردن

نکات حدیث شریف

1- بیان اقناعی بر لزوم طاعت خدا

2- تنزیه خدای متعال از کمیت و کیفیت

الف- کیف و کم و این، حادثند پس وصف قدیم نمی‌شوند.

ب- کیف و کم و این، ممکنند پس وصف واجب نمی‌شوند.

ج- کیف و کم و این، ماهوی‌اند پس وصف وجود محض نمی‌شوند.

د- کیف و کم و این، فقیرند پس وصف وجود غنی نمی‌شوند.

ه- کیف و کم و این، معلول‌اند بنابراین نه در رتبه علت وجود دارند و نه پیش از علت وگرنه مستلزم تقدم الشئ علی نفسه خواهد بود.

و- کیف و کم و این، معلول‌اند بنابراین علت بدان‌ها متصف نی‌شود وگرنه مستلزم اجتماع فاعل و قابل خواهد بود.

3- خدای متعال نه با حواس ادراک می‌شود و نه با عقل و وهم.

با حواس ادراک نمی‌شود چون او تعالی کمیت و کیفیت و مانند آن ندارد.

با عقل ادارک نمی‌شود، زیرا مدرک عقل امور ماهوی است و حق تعالی ماهیت ندارد، چون حد ندارد.

4- دلیل یکم بر وجود خدای متعال: تغییرات و تحولات، زیادت و نقصان بدن در اختیار ما نیست، پس فعل ما هم نیست.

فعل طبیعت نیز نیست، زیرا طبیعت حتی به ذات خود هم شعور ندارد چه رسد به تغییرات و تحولات، زیادت و نقصان بدن ما و چه رسد به موجوداتی که غایات عقلی دارند. پس بدن ما علتی دارد که تغییرات و تحولات و زیادت و نقصان از جانب او تدبیر می‌شود.

5- دلیل دوم بر وجود خدای متعال: حرکت فلک، ابر، باد، ماه و خورشید، نیاز به محرک دارد.

کیفیت استدلال در حدیث اول همین باب به‌نقل از هشام گذشت.

4- الحديث الرابع و هو الرابع عشر و المائتان‏

إِنَّ عبداللّه الدَّيَصَانِيَّ سَأَلَ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ فَقَالَ لَهُ أَ لَكَ رَبٌّ فَقَالَ بَلَى قَالَ أَ قَادِرٌ هُوَ قَالَ نَعَمْ قَادِرٌ قَاهِرٌ

قَالَ يَقْدِرُ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لا تَكْبُرُ الْبَيْضَةُ وَ لا تَصْغُرُ الدُّنْيَا

قَالَ هِشَامٌ النَّظِرَةَ فَقَالَ لَهُ قَدْ أَنْظَرْتُكَ حَوْلًا ثُمَّ خَرَجَ عَنْهُ فَرَكِبَ هِشَامٌ إِلَى أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رسول‌اللّه أَتَانِي عبداللّه الدَّيَصَانِيُّ بِمَسْأَلَةٍ لَيْسَ الْمُعَوَّلُ فِيهَا إِلا عَلَى اللَّهِ وَ عَلَيْكَ

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) عَمَّا ذَا سَأَلَكَ فَقَالَ قَالَ لِي كَيْتَ وَ كَيْتَ

فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) يَا هِشَامُ كَمْ حَوَاسُّكَ قَالَ خَمْسٌ قَالَ أَيُّهَا أَصْغَرُ قَالَ النَّاظِرُ قَالَ وَ كَمْ قَدْرُ النَّاظِرِ قَالَ مِثْلُ الْعَدَسَةِ أَوْ أَقَلُّ مِنْهَا

فَقَالَ لَهُ يَا هِشَامُ فَانْظُرْ أَمَامَكَ وَ فَوْقَكَ وَ أَخْبِرْنِي بِمَا تَرَى فَقَالَ أَرَى سَمَاءً وَ أَرْضاً وَ دُوراً وَ قُصُوراً وَ بَرَارِيَ وَ جِبِالًا وَ أَنْهَاراً

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) إِنَّ الَّذِي قَدَرَ أَنْ يُدْخِلَ الَّذِي تَرَاهُ الْعَدَسَةَ أَوْ أَقَلَّ مِنْهَا قَادِرٌ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لا تَصْغَرُ الدُّنْيَا وَ لا تَكْبُرُ الْبَيْضَةُ

فَأَكَبَّ هِشَامٌ عَلَيْهِ وَ قَبَّلَ يَدَيْهِ وَ رَأْسَهُ وَ رِجْلَيْهِ وَ قَالَ حَسْبِي يَا ابْنَ رسول‌اللّه وَ انْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ غَدَا عَلَيْهِ الدَّيَصَانِيُّ

فَقَالَ لَهُ يَا هِشَامُ إِنِّي جِئْتُكَ مُسَلِّماً وَ لَمْ أَجِئْكَ مُتَقَاضِياً لِلْجَوَابِ

فَقَالَ لَهُ هِشَامٌ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ مُتَقَاضِياً فَهَاكَ الْجَوَابَ

فَخَرَجَ الدَّيَصَانِيُّ عَنْهُ حَتَّى أَتَى بَابَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا قَعَدَ قَالَ لَهُ يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ دُلَّنِي عَلَى مَعْبُودِي

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) مَا اسْمُكَ فَخَرَجَ عَنْهُ وَ لَمْ يُخْبِرْهُ بِاسْمِهِ فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ كَيْفَ لَمْ تُخْبِرْهُ بِاسْمِكَ قَالَ لَوْ كُنْتُ قُلْتُ لَهُ عَبْدُاللَّهِ كَانَ يَقُولُ مَنْ هَذَا الَّذِي أَنْتَ لَهُ عَبْدٌ فَقَالُوا لَهُ عُدْ إِلَيْهِ وَ قُلْ لَهُ يَدُلُّكَ عَلَى مَعْبُودِكَ وَ لايَسْأَلُكَ عَنِ اسْمِكَ فَرَجَعَ إِلَيْهِ

فَقَالَ لَهُ يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ دُلَّنِي عَلَى مَعْبُودِي وَ لا تَسْأَلْنِي عَنِ اسْمِي

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) اجْلِسْ وَ إِذَا غُلامٌ لَهُ صَغِيرٌ فِي كَفِّهِ بَيْضَةٌ يَلْعَبُ بِهَا فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) نَاوِلْنِي يَا غُلامُ الْبَيْضَةَ فَنَاوَلَهُ إِيَّاهَا

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) يَا دَيَصَانِيُّ هَذَا حِصْنٌ مَكْنُونٌ لَهُ جِلْدٌ غَلِيظٌ وَ تَحْتَ الْجِلْدِ الْغَلِيظِ جِلْدٌ رَقِيقٌ وَ تَحْتَ الْجِلْدِ الرَّقِيقِ ذَهَبَةٌ مَائِعَةٌ وَ فِضَّةٌ ذَائِبَةٌ فَلا الذَّهَبَةُ الْمَائِعَةُ تَخْتَلِطُ بِالْفِضَّةِ الذَّائِبَةِ وَ لا الْفِضَّةُ الذَّائِبَةُ تَخْتَلِطُ بِالذَّهَبَةِ الْمَائِعَةِ فَهِيَ عَلَى حَالِهَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْهَا خَارِجٌ مُصْلِحٌ فَيُخْبِرَ عَنْ صَلاحِهَا وَ لا دَخَلَ فِيهَا مُفْسِدٌ فَيُخْبِرَ عَنْ فَسَادِهَا لا يُدْرَى لِلذَّكَرِ خُلِقَتْ أَمْ لِلْأُنْثَى تَنْفَلِقُ عَنْ مِثْلِ أَلْوَانِ الطَّوَاوِيسِ أَ تَرَى لَهَا مُدَبِّراً قَالَ فَأَطْرَقَ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّكَ إِمَامٌ وَ حُجَّةٌ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَنَا تَائِبٌ مِمَّا كُنْتُ فِيهِ

ترجمه: عبدالله دیصانى از هشام پرسید: تو پروردگارى دارى، گفت: آرى گفت: او قادر است؟ گفت: آرى قادر و هم قاهر است گفت: مى‌تواند تمام جهان را در تخم مرغى بگنجاند كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان كوچك: هشام گفت: مهلتم بده، دیصانى گفت: یك سال به تو مهلت دادم و بیرون رفت. هشام گفت: مهلتم بده، دیصانى گفت: یك سال به تو مهلت دادم و بیرون رفت. هشام سوار شد و خدمت امام صادق علیه السلام رسید و اجازه خواست و حضرت به او اجازه داد، هشام عرض كرد: یأبن رسول الله عبدالله دیصانى از من سؤالى كرده كه در آن تكیه گاهى جز خدا و شما نباشد. امام فرمود: چه سؤالى كرده؟ عرض كرد: چنین و چنان گفت. حضرت فرمود: اى هشام چند حس دارى! گفت: پنج حس. فرمود كدام یك كوچك‌تر است! گفت باصره (یعنى چشم). فرمود: اندازه بیننده چه قدر است، گفت: اندازه یك عدس یا كوچك‌تر از آن پس فرمود: اى هشام به پیش رو و بالاى سرت بنگر و به من بگو چه مى‌بینى، گفت: آسمان و زمین و خانه‌ها و كاخ‌ها و بیابان‌ها و كوه‌ها و نهرها مى‌بینم. امام علیه السلام فرمود آن‌كه توانست آن‌چه را تو مى‌بینى در یك عدس یا كوچك‌تر از عدس در آرد مى‌تواند جهان را در تخم مرغ در آورد بى‌آن‌كه جهان كوچك و تخم مرغ بزرگ شود، آنگاه هشام بجانب حضرت خم شد و دست و سر و پایش بوسید و عرض كرد مرا بس است اى پسر پیامبر و به منزلش بازگشت. دیصانى فردا نزد او آمد و گفت این هاشم من آمدم كه به تو سلام دهم نه این كه از تو جواب خواهم، هشام گفت اگر براى طلب جواب هم آمده ئى اینست جوابت (جواب حضرت را به او گفت) دیصانى از نزد او خارج شد و در خانه امام صادق علیه السلام آمد و اجازه خواست، حضرت به او اجازه داد، چون نشست گفت: اى جعفر بن محمد مرا به معبودم راهنمائى فرما، امام صادق به او فرمود: نامت چیست؟ دیصانى بیرون رفت و اسمش را نگفت رفقایش به او گفتند چرا نامت را به حضرت نگفتى؟ جواب داد؟ اگر مى‌گفتم نامم عبدالله (بنده خدا) است مى‌گفت: آن‌كه تو بنده‌اش هستى كیست؟ آن‌ها گفتند باز گرد و بگو تو را به معبودت دلالت كند و اسمت را نپرسد. او باز گشت و گفت: مرا به معبودم راهنمائى كن و نامم مپرس حضرت به او فرمود: بنشین، در آن‌جا یكى از كودكان امام علیه السلام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى‌كرد: حضرت به او فرمود: این تخم مرغ را به من ده، آن را به وى داد. امام علیه السلام فرمود: اى دیسانى این تخم سنگریست پوشیده كه پوست كلفتى دارد و زیر پوست كلفت پوست نازكى است و زیر پوست نازك طلائى است روان و نقره ایست آب شده كه نه طلاى روان به نقره آب شده آمیزد و نه نقره آبشده با طلاى روان در هم شود و به همین حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آن را اصلاح كردم و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد كردم و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده، ناگاه مى‌شكافد و مانند طاووس رنگارگ بیرون مى‌دهد آیا تو براى این مدبرى در مى‌یابى، دیصانى مدتى سر بزیر افكند و سپس گفت: گواهى دهم كه معبودى جز خداى یگانه بى‌شریك نیست و این‌كه محمد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجت خدائى بر مردم و من از حالت پیشین توبه گزارم.

شرحی از مترجم: جواب امام صادق علیه السلام در موضوع گنجیدن جهان در یك تخم مرغ مانند تمام سخنان و بیانات این خانواده از معجزات كلام و محكمات استدلال و منطق است، پیداست كه سؤال دیصانى از یك امر غیر ممكن و محال عقلى بوده است كه دانشمندان گویند قدرت خداوند به محال تعلق نمى‌گیرد و این نقل از ناحیه امر محال است نه از ناحیه قدرت خدا، زیرا كه امر محال ذات و شیئیت ندارد تا شایسته باشد در دائره ممكن و موجود در آید و مانند شریك است براى خدا كه قدرت نا متناهى خدا هم به ایجادش تعلق نگیرد، زیرا هر چه خدا خلق كند باز او مخلوق است و خداى خالق و شریك خدا نتواند بود، امام (علیه السلام) در جواب دیصانى این مطلب را صریحاً نفرموده و مثال بینائى دیده و منطبع شدن آن‌چه كه مى‌بینید را در آن بیان فرموده است تا به‌طور كنایه و التزام دلالت داشته باشد بر این‌كه اولاً سؤال تو غلط و بیجاست چون هر كودكى مى‌فهمد كه آن نشدنى است ثانیاً اگر مى‌خواهى كمال قدرت خدا را بدانى در این‌كه من مى‌گویم بیندیش كه در عین این‌كه محال نیست از خوارق عادت و رقایق خلقت و دقایق نظام طبیعت است و ثالثاً اگر گنجیدن دنیا را در تخم مرغ مى‌خواهى به این طریق كه من گفتم یعنى از راه انطباع و انعكاس ممكن است و خدا هم بر آن قدرت دارد و رابعاً اگر خدا تخم مرغ را مانند عدسى چشم قرار مى‌داد كه جهان در آن منعكس شود در نظام خلقت مصلحتى نداشت و فائده‌اى مترتب نبود آن‌چه به مصلحت بشر است بینایى چشم اوست به این طریق حیرت انگیز كه اختراع فرموده است. خلاصه این 4 مطلب با وضوح و روشنى كامل به شرط اندكى دقت از این حدیث شریف پیداست و سؤال و جواب در این حدیث عیناً مثل این است كه شخصى از دیگرى بپرسد انسان مى‌تواند به هوا بپرد او جواب دهد انسان مى‌تواند هواپیما بسازد و در آن بنشیند و در هوا سیر كند یعنى اولاً سؤال تو غلط و بى‌جاست ثانیاً اگر مى‌خواهى قدرت فوق العاده بشر را بدانى در ساختن هواپیما بیندیش و ثالثاً پرواز در هوا با هواپیما ممكن است رابعاً عاقل باش و بفهم به هوا پریدن ثمرى ندارد و آن‌چه فائده دارد طى مسافت است كه با هواپیما انجام مى‌گیرد من كه هر چه فكر مى‌كنم جوابى از بیان حضرت دقیق‌تر و محكم‌تر و مناسب‌تر نمى‌توان پیدا كرد و گمان نمى‌كنم مطالبى كه ما از این حدیث شریف به دلالت التزام استنباط كردیم تكلف و تعسفى داشته و توجیه و تأویلى باشد بلكه از جمله اشارات و معاریض سخن است كه در هر لغتى موجود است چنآن‌چه با مثل فارسى پرواز انسان هم تطبیق كردیم بنابراین گمان نمى‌كنم كه در بیان حدیث احتیاجى باشد به این كه بگوئیم جواب حضرت از باب مجادله با حسن و ساكت كردن خصم است چنآن‌چه مرحوم فیض (ره) فرمود یا بگوئیم سؤال دیصانى از گنجیدن دنیا در تخم مرغ نبوده بلكه از «حاصل شدن چیز بزرگى در چیز كوچكى بوده است » و یا آن‌كه امام علیه السلام مى‌دانسته است كه دیصانى فرق بین داخل شدن و منطبع شدن را نمى‌گذارد لذا آنطور جوابش را داد، چنآن‌چه مرحوم مجلسى(ره) فرموده یا بگوئیم اگر امام علیه السلام جواب مى‌داد كه آن‌چه تو گفتى امر محالیست، او نمى‌فهمید، زیرا فهم مردم عوام به این دقایق نمی‌رسد و لذا جواب اقناعى داد چنآن‌چه مرحوم ملاصدرا(ره) فرمود، البته مرحوم مجلسى(ره) بدو وجه از چهار وجهى كه ما بیان كردیم اشاره فرموده و جزء احتمالات شمرده‌اند ولى خود ایشان آن را نپسندیده و قسمت اخیر را كه از ایشان نقل كردیم اختیار كرده و اظهر دانسته‌اند.

علاوه بر آن‌چه گفتیم امام علیه السلام در مقام جواب مناسبترین و منطبقترین مثال را كه در مصنوعات خدا بهتر از آن نمى‌توان فكر كرد پیداكرده و تحویل هشام داده است، من گاهى فكر مى‌كردم كه مثال منعكس شدن اشیاء در ذهن انسان از مثال امام وسیع‌تر است، انسان مى‌تواند در یك آن تمام جهان و صدها مانند آن را در ذهن خود حاضر كند ولى بعد متوجه شدم كه سؤال دیصانى از گنجیدن محسوس بوده است و وجه شبه در مثال امام علیه السلام كمال تناسب را با سؤال او دارد و به گنجیدن محسوس نزدیك‌تر است، زیرا آن‌جا انطباع و انعكاس است ولى در ذهن شبح است و عرض اگر درست باشد و هم‌چنین امثال وجود میلیونها درخت تنومند در یك هسته نیست، زیرا كه در این‌جا فعلیت و وجودى نیست بلكه قوه محض است.

شرح‏

نظرة: مهلت؛ حول: سال؛ معول: مستغاث؛ كيت و كيت: چنین و چنان؛ اكب: افتادن؛ غدا: صبح روز بعد آمدن؛ غدوة: بین الطلوعین؛ ناولني: اعطني؛ تنفلق: تنشق؛ اطرق: سكت؛ مليا: زمان طولانی

هر یک از صفات خدای متعال، نامتناهی و مطلق است و هیچ حدی ندارد نه حدود ماهوی و نه حدود وجودی.

اطلاق صفات خدای متعال به این معنی است که به هر چیزی و هر چریز ممکنی می‌تواند تعلق بگیرد.

محالات ذاتی چیزی نیستند تا صفتی از صفات خدای متعال بدان‌ها تعلق بگیرد. در واقع تعلق نگرفتن صفات خدای متعال به محالات ذاتی از باب سالبه به انتفاع موضوع است.

محالات ذاتی نه وجود دارند، نه ماهیت، نه ذات و نه حتی درک تصوری و ذهنی. پس هلاکت محض و پوچند و تعلق قدرت یا هر صفت دیگری بدان‌ها محال است.

چنان‌که در جای خود گفته شد، تصور محال نیز محال است و چنین چیزی که حتی تصورپذیر هم نیست، متعلق و موضوع هیچ حکمی نیست.

از این گذشته وقتی چیزی قابل تصور هم نیست، بر فرض که کسی بگوید قدرت یا صفت دیگری بدان تعلق گرفته است، با توجه به این‌که تصوری از آن وجود ندارد کسی نمی‌داند که قدرت یا هر صفت دیگر به چه چیزی تعلق گرفته است.

حکم به تعلق و عدم تعلق که از اقسام تصدیق است فرع تصور موضوع است و اگر کسی تعلق را بپذیرد ولی تصوری از موضوع نداشته باشد، درواقع، تصدیق بدون تصور کرده است.

بر این اساس پاسخ به دیصانی این است که تعلق قدرت به موضوع مورد پرسش، محال است نه آن‌که ممکن است خواه تعلق بگیرد و خواهد نگیرد. چنین چیزی نشدنی است نه نتوانستی یا توانستنی، چنان‌که در برخی دیگر از احادیث آمده است.

به‌عنوان نمونه: محمد بن علي بن بابويه في كتاب توحيد از امام صادق عليه السلام آورده است: قيل لاميرالمؤمنين عليه السلام: هل يقدر ربّك ان يدخل الدنيا في بيضة من غير ان يصغر الدنيا او يكبر البيضة؟ فقال: ان اللّه تبارك و تعالى لا ينسب الى العجز و الذي سألتني لا يكون.

عن ابي عبداللّه عليه السلام انه جاء رجل الى اميرالمؤمنين عليه السلام فقال: أ يقدر اللّه ان يدخل الارض في بيضة و لا يصغر الارض و لا يكبر البيضة؟

فقال له: ويلك ان اللّه لا يوصف بالعجز، و من اقدر ممن يلطف الارض و يعظم البيضة؟

پاسخ امام (ع) اقناعی و مبتنی بر نظریه مشهور دخول مرئیات در چشم و در حد فهم مخاطب عوام است.

همین‌که دیصانی آن را پذیرفته نشان‌دهنده میزان فهم اوست.

5- الحديث الخامس و هو الخامس عشر و المائتان‏

عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ فِي حَدِيثِ الزِّنْدِيقِ الَّذِي أَتَى أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) وَ كَانَ مِنْ قَوْلِ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) لا يَخْلُو قَوْلُكَ إِنَّهُمَا اثْنَانِ مِنْ أَنْ يَكُونَا قَدِيمَيْنِ قَوِيَّيْنِ أَوْ يَكُونَا ضَعِيفَيْنِ أَوْ يَكُونَ أَحَدُهُمَا قَوِيّاً وَ الْآخَرُ ضَعِيفاً

فَإِنْ كَانَا قَوِيَّيْنِ فَلِمَ لا يَدْفَعُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ وَ يَتَفَرَّدُ بِالتَّدْبِيرِ

وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّ أَحَدَهُمَا قَوِيٌّ وَ الْآخَرَ ضَعِيفٌ ثَبَتَ أَنَّهُ وَاحِدٌ كَمَا نَقُولُ لِلْعَجْزِ الظَّاهِرِ فِي الثَّانِي

فَإِنْ قُلْتَ إِنَّهُمَا اثْنَانِ لَمْ يَخْلُ مِنْ أَنْ يَكُونَا مُتَّفِقَيْنِ مِنْ كُلِّ جِهَةٍ أَوْ مُفْتَرِقَيْنِ مِنْ كُلِّ جِهَةٍ فَلَمَّا رَأَيْنَا الْخَلْقَ مُنْتَظِماً وَ الْفَلَكَ جَارِياً وَ التَّدْبِيرَ وَاحِداً وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دَلَّ صِحَّةُ الْأَمْرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ ائْتِلافُ الْأَمْرِ عَلَى أَنَّ الْمُدَبِّرَ وَاحِدٌ

ثُمَّ يَلْزَمُكَ إِنِ ادَّعَيْتَ اثْنَيْنِ فُرْجَةٌ مَا بَيْنَهُمَا حَتَّى يَكُونَا اثْنَيْنِ فَصَارَتِ الْفُرْجَةُ ثَالِثاً بَيْنَهُمَا قَدِيماً مَعَهُمَا فَيَلْزَمُكَ ثَلاثَةٌ

فَإِنِ ادَّعَيْتَ ثَلاثَةً لَزِمَكَ مَا قُلْتَ فِي الِاثْنَيْنِ حَتَّى تَكُونَ بَيْنَهُمْ فُرْجَةٌ فَيَكُونُوا خَمْسَةً ثُمَّ يَتَنَاهَى فِي الْعَدَدِ إِلَى مَا لا نِهَايَةَ لَهُ فِي الْكَثْرَةِ

قَالَ هِشَامٌ فَكَانَ مِنْ سُؤَالِ الزِّنْدِيقِ أَنْ قَالَ فَمَا الدَّلِيلُ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) وُجُودُ الْأَفَاعِيلِ دَلَّتْ عَلَى أَنَّ صَانِعاً صَنَعَهَا أَ لا تَرَى أَنَّكَ إِذَا نَظَرْتَ إِلَى بِنَاءٍ مُشَيَّدٍ مَبْنِيٍّ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ بَانِياً وَ إِنْ كُنْتَ لَمْ تَرَ الْبَانِيَ وَ لَمْ تُشَاهِدْهُ

قَالَ فَمَا هُوَ قَالَ شَيْ‏ءٌ بِخِلافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لا جِسْمٌ وَ لا صُورَةٌ وَ لا يُحَسُّ وَ لا يُجَسُّ وَ لا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْسِ لا تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ وَ لا تَنْقُصُهُ الدُّهُورُ وَ لا تُغَيِّرُهُ الْأَزْمَانُ

ترجمه: هشام بن حكم گوید: قسمتى از سخن امام صادق علیه السلام به زندیقى كه خدمتش رسید این بود: این‌كه گوئى خدا دوتاست بیرون از این نیست كه یا هر دو قدیم و قویند و یا هر دو ضعیف یا یكى قوى و دیگرى ضعیف: اگر هر دو قویند پس چرا یكى از آن‌ها دیگرى را دفع نكند تا در اداره جهان هستى تنها باشد (زیرا خدا باید فوق همه قدرتها باشد و اگر قدرتى در برابرش یافت شود نشانه عجز و ناتوانى است) و اگر یكى را قوى و دیگرى را ضعیف پندارى گفتار ما ثابت شود كه خداى یكى است بعلت ناتوانى و ضعفى كه در دیگرى آشكار است (و اگر هر دو ضعیف باشند پیداست كه هیچیك خدا نخواهد بود) (این بیان امام(ع) ساده و روشن و مطابق فهم عامه مردم است، اكنون همین مطلب را با استدلالى دقیق‌تر كه مناسب فهم خواص و نكته سنجانست بیان مى‌فرماید از ملاصدرا) اگر بگوئى خدا دو تاست بیرون از این نیست كه یا هر دو در تمام جهات برابرند یا از تمام جهات مختلف و متمایزند، چون ما امر خلقت را منظم مى‌بینم و فلك را در گردش و تدبیر جهان را یكسان و شب و روز و خورشید و ماه را مرتب: درستى كار و تدبیر و هماهنگى آن دلالت كند كه ناظم یكى است بعلاوه اگر ادعاى دو خدا كنى بر تو لازمست میانه‌اى بین آن‌ها قائل شوى تا دوئیت آن‌ها درست شود بنابراین آن میانه خداى سومى قدیمى است بین آن دو پس سه خدا گردنگیر شود و اگر سه خدا ادعا كنى بر تو لازم شود آن‌چه در دو خدا گفتم كه بین آن‌ها میانه باشد بنابراین خدایان پنج مى‌شوند و هم‌چنین در شماره بالا مى‌رود و زیادى خدا بى‌نهایت مى‌شود، هشام گوید از جمله سؤال زندیق این بود كه گفت. دلیل بر وجود خدا چیست؟ امام علیه السلام فرمود: وجود ساخته‌ها دلالت دارد بر این‌كه سازنده‌اى آن‌ها را ساخته، مگر نمى‌دانى كه چون ساختمان افراشته و استوارى بینى یقین كنى كه بنائى داشته اگر چه تو آن بنا را ندیده و مشاهده نكرده باشى، زندیق گفت خدا چیست؟ فرمود: خدا چیزى است بر خلاف همه چیز به عبارت دیگر ثابت كردن معنائى است و این‌كه او چیزى است به حقیقت «چیز بودن» جز این كه جسم و شرك نیست، دیده نشود، لمس نگردد، به هیچ یك از حواس پنجگانه درك نشود: خیالها او را در نیابند، و گذشت زمان كاهشش ندهد و دگرگونش نسازد.

شرح مترجم :مجلسى (ره) در شرح این حدیث گوید: این حدیث از غوامض و مشكلات احادیث است و هفت وجه مفصل از قول علماء در شرح آن بیان كرده است، ولى پیداست كه مشكل بودن این حدیث از نظر مستصعب بودن و یا متشابه بودن آن نیست بلكه از این جهت است كه سخن امام علیه السلام تقطیع شده و تنها قسمت‌هایى از آن با حذف ایصال ذكر شده و قرائن فهم معنى از میان رفته است لذا تفكر در توجیه و تأویل است، دور از فهم است، و حق هم با اوست ولى براى این‌كه خوانندگان به كلى بى‌بهره نباشند خلاصه بیان مرحوم ملاصدرا(ره) را كه مجلسى هم یكى از اقوال شمرده با اندكى تصرف ذكر مى‌كنیم: او مى‌گوید: این حدیث مشتمل بر سه مطلب است: 1- اثبات وحدت خداى حهان 2- اثبات وجود او 3- اثبات این‌كه او وجود بحث بسیط است و ماهیتى غیر از این ندارد اما براى مطلب اول امام علیه السلام دو دلیل بیان فرمود كه یكى براى عوام و دیگرى براى خواص است (سپس دلیل عوام را چنان‌كه گفتیم تشریح كرده) اما در این خواص بیانش این است كه اگر دو خداى قدیم فرض شود یا هر دو از تمام جهات متفقند و یا از تمام جهات مختلف و یا از جهتى متفق و از جهتى مختلفند، اگر از هر دو جهت متفق باشند بطلانش واضحست، زیرا تا یكى از دو چیز از دیگرى امتیاز نداشته باشد ولو از یك جهت دوئیت محقق نمى‌شود بلكه آن دو یك چیز است و به‌واسطه  وضوحش در روایت ذكر نشده و اگر هر دو از تمام جهات مختلف باشند فرضش باطلست، زیرا هیچ دو چیز در عالم نیست مگر این‌كه یك جهت اتفاق دارند ولو جهت اتفاق تنها اشتراك در جود و شیئیت باشد كه این را امام علیه السلام نفرموده و دلیل دیگرى فرموده و آن این است كه تمام جهان مانند یك انسان است كه داراى اعضاء و جوارح بسیارى است و با آن كه هر یك از اعضاء خاصیت و عمل مخصوصى دارد ولى یك روح و نفس است كه مدیر و فرمانرواى همه آن‌هاست هم‌چنین است جهان هستى كه آسمان و زمین كوه و دریا و ماه و خورشیدش هر یك وظیفه مخصوصى دارد و عمل جدائى انحام مى‌دهد ولى در عین حال همه با هم همكارى و تشریك مسائى دارند و نفع ساكنان زمین و حیوان و گیاه آن قدم بر مى‌دارند، انسان طورى آفریده شده كه مواد مخصوصى كه اندازه معینى تغذیه لازم دارد و از آن طرف زمین و گیاه و حیوان روى زمین همان زینت احتیاج به طلا و هردو در جهان هستى موجود است و اندازه احتیاج بنابراین از ارتباط و هماهنگى اجزاء عالم و وحدت هدف و منظور پى مى‌بریم كه صانع و مدبر آن‌ها یكى است.

و اما در صورتى كه دو خدا از جهتى متفق و از جهتى مختلف باشند لازم است یك امر وجودى در میان باشد كه یكى از دو خدا آن را داشته باشد و دیگرى نداشته باشد تا امتیاز صادق آید و این امر نمى‌تواند عدمى باشد، زیرا اعدام تمایزى ندارد و ما به الامتیاز واقع نشوند و نیز این امر وجودى باید قدیم باشد و همراه آن دو خدا دوئیت قدیم صادق آید بنابراین خدایان سه تا شوند و چون سه شدند بین هر دو تاى آن‌ها چنان‌كه گفتیم یك امر وجودى فارق لازم است پس خدایان پنج مى‌شوند و باز به همین ترتیب عدد خداها بالا مى‌رود تا به بى‌نهایت مى‌رسد و آن تسلسل باطل است و اگر بگویى بنابراین نباید هیچ دو چیزى در خارج پیدا شود مى‌گوئیم فرق دو خدا با دو چیز خارجى این است كه در دو چیز خارجى آن امر وجودى كه در میان آید و به آن‌ها ضمیمه شود مانند انضمام فصل به جنس است كه فصل جنس مبهم را تحصل مى‌دهد ولى در دو خدا چون واجب الوجود خود امر محصلى است پس ضمیمه امر وجودى به آن ضمیمه كردن محصل موجودى است به امر محصل موجود دیگر.

مطلب دوم: اثبات وجود خدا در این قسمت مرحوم ملاصدرا(ره) ابتدا شرحى راجع به تقد م توحید بر اثبات صانع و توضیح دلیل انى و لمى مى‌دهد كه از شرح :متن حدیث خارج است سپس حاصل بیان امام علیه السلام را برهانى كرده و به شكل اول بر مى‌گرداند به این طریق: جهان ساخته و بنا شده است و هر ساخته بنا شده‌اى اقتضاى بانى و صانعى مى‌كند پس جهان صانعى دارد.

مطلب سوم: اثبات این‌كه خدا وجود بحث است ماهیت خداى تعالى همان انیت اوست یعنى خدا جز همان حقیقت محض و انیت بحت ماهیتى ندارد و وجود صرفى است كه وجودى كامل‌تر و تمام‌تر از او نیست از اینرو عدم و عموم و خصوص عارضش نشود اینست معنى قول امام (علیه السلام) شى ء بخلاف الاشیاء، زیرا هر چیزى جز حقیقت وجود ماهیت خاصى هم دارد كه عدم و كلیت و جزئیت عارضش شود و اشیاء بسیارى از او سلب شود مانند جسم كه عقل نیست انسان كه فلك نیست ماده كه صورت نیست بخلاف ذات خدای متعال كه كل وجود و وجود كل است پس در عالم هستى جز ذات او و صفات و افعال او چیزى نیست و نیز از این جهت امام علیه السلام نقایص و تصورات و تراكیب و كثرات و تغیرات را از او نفى كرده است و هر چه جز او باشد این نقایص و معایب را دارد چنان‌چه جسم مركب است و هر چه به حس درك شود در خارج یا در ذهن كثیر الافراد است و هر چه در عقل یا ذهن یافت شود قابل اشتراك بین كثیرین است و آن‌چه در زمان یافت شود نا پایدار و معدوم شدنى است ولى ذات خدا كه مثل و نظیرى ندارد نه به حس درك شود و نه زمان و دهر و ساعت بر او توارد كند.

شرح‏

جس: مس کردن

در این حدیث شریف سه مقصد تبیین شده است:

1- اثبات وحدت خدای عالم و نفی شریک از وی

2- اثبات وجود خدای یگانه

3- نفی هرگونه ماهیتی از او ا این‌که او تعالی وجود محض است.

برای تبیین مقصد نخست، آن حضرت دو دلیل آورده است. یک دلیل متعارف و مشهور و یک دلیل خاص و برهانی

دلیل متعارف و مشهور: لا يَخْلُو قَوْلُكَ إِنَّهُمَا اثْنَانِ مِنْ أَنْ يَكُونَا قَدِيمَيْنِ قَوِيَّيْنِ أَوْ يَكُونَا ضَعِيفَيْنِ أَوْ يَكُونَ أَحَدُهُمَا قَوِيّاً وَ الْآخَرُ ضَعِيفاً؛ فَإِنْ كَانَا قَوِيَّيْنِ فَلِمَ لا يَدْفَعُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ وَ يَتَفَرَّدُ بِالتَّدْبِيرِ؛ وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّ أَحَدَهُمَا قَوِيٌّ وَ الْآخَرَ ضَعِيفٌ ثَبَتَ أَنَّهُ وَاحِدٌ كَمَا نَقُولُ لِلْعَجْزِ الظَّاهِرِ فِي الثَّانِي

اگر خدایان، متعدد باشند سه فرض قابل تصور است که هر سه باطل است:

1- اگر خدایان متعدد، قدیم و قادر باشند، لازمه قدرت، قعر و غلبه بر همه چیز است.

در این صورت، چه چیزی مانع از اعمال قدرت هر یک از خدایان متعدد در تمام جهان شده است؟

2- اگر خدایان متعدد، ضعیف و عاجز باشند، اولاً خدا نیستند. ثانیاً به دلیل ضعف هر دو، تفاوتی با هم ندارند، در این صورت نیز چه چیزی مانع دخالت و تدبیر هر یک در تمام جهان و در تک تک موجودات تحت تدبیر دیگری شده است؟

3- یکی از خدایان قدیم قادر باشد و دیگری عاجز. در این فرض آن‌که قئی و قادر است خداست و آن‌که ضعیف و عاجز است خدا نیست.

دلیل خاص و برهانی

فَإِنْ قُلْتَ إِنَّهُمَا اثْنَانِ لَمْ يَخْلُ مِنْ أَنْ يَكُونَا مُتَّفِقَيْنِ مِنْ كُلِّ جِهَةٍ أَوْ مُفْتَرِقَيْنِ مِنْ كُلِّ جِهَةٍ فَلَمَّا رَأَيْنَا الْخَلْقَ مُنْتَظِماً وَ الْفَلَكَ جَارِياً وَ التَّدْبِيرَ وَاحِداً وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دَلَّ صِحَّةُ الْأَمْرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ ائْتِلافُ الْأَمْرِ عَلَى أَنَّ الْمُدَبِّرَ وَاحِدٌ

ثُمَّ يَلْزَمُكَ إِنِ ادَّعَيْتَ اثْنَيْنِ فُرْجَةٌ مَا بَيْنَهُمَا حَتَّى يَكُونَا اثْنَيْنِ فَصَارَتِ الْفُرْجَةُ ثَالِثاً بَيْنَهُمَا قَدِيماً مَعَهُمَا فَيَلْزَمُكَ ثَلاثَةٌ

فَإِنِ ادَّعَيْتَ ثَلاثَةً لَزِمَكَ مَا قُلْتَ فِي الِاثْنَيْنِ حَتَّى تَكُونَ بَيْنَهُمْ فُرْجَةٌ فَيَكُونُوا خَمْسَةً ثُمَّ يَتَنَاهَى فِي الْعَدَدِ إِلَى مَا لا نِهَايَةَ لَهُ فِي الْكَثْرَةِ

اگر خدایان متعدد باشند، سه فرض قابل تصور است:

1- خدایان متعدد از هر جهت متفق باشند و هیچ تفاوتی با هم نداشته باشند.

2- خدایان متعدد از هر جهت مختلف باشند و هیچ اشتراکی با هم نداشته باشند.

3- خدایان متعدد از هر جهتی مشترک باشند و از جهتی با هم تفاوت داشته باشند.

همه فرض‌ها محال است.

بطلان فرض اوّل: تا تفاوت نباشد، تعدد ممکن نیست.

بطلان فرض دوم: اگر از همه جهات متفاوت باشند، به حکم سنخیت میان علت و معلول باید میان افعال آن‌ها نیز تفاوت وجود داشته باشد حال آن‌که جهان واحد است و اجزاء و اعضای آن با هم سازگار است.

بطلان فرض سوم: ثُمَّ يَلْزَمُكَ إِنِ ادَّعَيْتَ اثْنَيْنِ فُرْجَةٌ مَا بَيْنَهُمَا حَتَّى يَكُونَا اثْنَيْنِ فَصَارَتِ الْفُرْجَةُ ثَالِثاً بَيْنَهُمَا قَدِيماً مَعَهُمَا فَيَلْزَمُكَ ثَلاثَةٌ فَإِنِ ادَّعَيْتَ ثَلاثَةً لَزِمَكَ مَا قُلْتَ فِي الِاثْنَيْنِ حَتَّى تَكُونَ بَيْنَهُمْ فُرْجَةٌ فَيَكُونُوا خَمْسَةً ثُمَّ يَتَنَاهَى فِي الْعَدَدِ إِلَى مَا لا نِهَايَةَ لَهُ فِي الْكَثْرَةِ

اگر دو خدا وجود داشته باشد و هر یک از آن دو از جهتی با دیگری تفاوت داشته باشد، آن جهت تفاوت باید امری وجودی و قدیم باشد و گرنه سبب اختلاف نخواهد شد.

اگر عدمی باشد، چون در اعدام تمایز نیست سبب تمایز آن دو نخواهد شد.

اگر قدیم نباشد، نیازمند به علت است و علت آن باید یکی از دو خدا باشد و حال آن‌که آ‌ن دو بدون این امر حادث با هم تفاوتی ندارند.

پس باید فرد سومی وجود داشته باشد تا سبب تمایز آن دو از هم شود.

تمایز این سه به چیست؟ پس باید دو امر قدیم دیگر وجود داشته باشد تا سبب تفاوت آن سه از هم شود. پس خدایان پنج می‌شود. همین‌طور تا بی‌نهایت.

شبهه ابن کمونه بر همین فرض وارد می‌شود.

مقصد دوم: اثبات وجود خدا

وُجُودُ الْأَفَاعِيلِ دَلَّتْ عَلَى أَنَّ صَانِعاً صَنَعَهَا أَ لا تَرَى أَنَّكَ إِذَا نَظَرْتَ إِلَى بِنَاءٍ مُشَيَّدٍ مَبْنِيٍّ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ بَانِياً وَ إِنْ كُنْتَ لَمْ تَرَ الْبَانِيَ وَ لَمْ تُشَاهِدْهُ

استدلال از فعل بر فاعل و از بناء بر باني

مقصد سوم: نفی ماهيت از خدای متعال

قَالَ فَمَا هُوَ قَالَ شَيْ‏ءٌ بِخِلافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لا جِسْمٌ وَ لا صُورَةٌ وَ لا يُحَسُّ وَ لا يُجَسُّ وَ لا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْسِ لا تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ وَ لا تَنْقُصُهُ الدُّهُورُ وَ لا تُغَيِّرُهُ الْأَزْمَانُ

همه اشیاء آمیخته به عدم هستند، حد و ماهیت دارند، خدای متعال متفاوت از همه اشیاء است نه ماهیت دارد نه آمیخته به عدم است.

6- الحديث السادس و هو السّادس عشر و المائتان‏

عَنْ أَبِي‌سَعِيدٍ الزُّهْرِيِّ عَنْ أَبِي‌جَعْفَرٍ(ع) قَالَ كَفَى لِأُولِي الْأَلْبَابِ بِخَلْقِ الرَّبِّ الْمُسَخِّرِ وَ مُلْكِ الرَّبِّ الْقَاهِرِ وَ جَلالِ الرَّبِّ الظَّاهِرِ وَ نُورِ الرَّبِّ الْبَاهِرِ وَ بُرْهَانِ الرَّبِّ الصَّادِقِ وَ مَا أَنْطَقَ بِهِ أَلْسُنَ الْعِبَادِ وَ مَا أَرْسَلَ بِهِ الرُّسُلَ وَ مَا أَنْزَلَ عَلَى الْعِبَادِ دَلِيلًا عَلَى الرَّبِّ

ترجمه: امام باقر علیه الس لام فرمود: خلقت پروردگار غالب و سلطنت پروردگار زبر دست و شكوه پروردگار ظاهر و نور پروردگار مسلط و دلیل پروردگار صادق و اعترافى كه از زبان بندگان گذرد و آن‌چه پیامبران آورده‌اند و آن‌چه بر بندگان نازل شده، كافى است كه بر خردمندان راهنماى پروردگار باشد. شرحی از مترجم:

شرح
در این حدیث شریف هشت چیز از آثار قدرت پروردگار و صفات او ذكر شده است كه خردمند در آن‌ها بیندیشد و پروردگار خویش بشناسد و در هر یك از پنج قسمت اول ممكن است كلمه سوم را صفت كلمه اول قرار داد و در هر یك معنى مناسبى لحاظ كرد.

شرح

امام باقر (ع) هشت شاهد بر اثبات وجود خدای متعال اورده که هر یک از آن‌ها برای عقلا بسنده است.‏

1- خلقی که مسخّر خدای متعال است.

2- ملك و سلطنت قاهر او بر هر مالك و مملوكی.

3- جلال ظاهر او که از عظمت خلق شناخته می‌شود.

4- نور خدای متعال که غالب بر هر نوری است.

5- برهان صادق خدای متعال که عبارت است از آیات آفاق و انفسی.

6- علوم و معارف بندگان خدا

7- رسولان الهی

8- کتاب‌های آسمانی
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.