صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی arrow نهج البلاغه arrow باب شناخت امام و مراجعه به او
باب شناخت امام و مراجعه به او چاپ ايميل
22 ارديبهشت 1398

بَابُ مَعْرِفَةِ الْإِمَامِ وَ الرَّدِّ إِلَيْهِ

باب شناخت امام و مراجعه به او (باب ششم از کتاب حجت که 14 حدیث دارد)

و هو الباب السابع من كتاب الحجة و فيه أربعة عشر حديثا

36- الحديث الاول و هو الثالث و الستون و اربع مائة

عَنْ أَبِي‌حَمْزَةَ قَالَ قَالَ لِي أَبُوجَعْفَرٍ(ع): إِنَّمَا يَعْبُدُ اللَّهَ مَنْ يَعْرِفُ اللَّهَ، فَأَمَّا مَنْ لا يَعْرِفُ اللَّهَ، فَإِنَّمَا يَعْبُدُهُ هَكَذَا ضَلالًا. قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ: فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ؟ قَالَ: تَصْدِيقُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَصْدِيقُ رَسُولِهِ(ص) وَ مُوَالاةُ عَلِيٍّ(ع) وَ الِائْتِمَامُ بِهِ وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى(ع) وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عَدُوِّهِمْ. هَكَذَا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

ترجمه: ابوحمزه گوید: امام باقر علیه‌السلام به من فرمود: همانا خدا را كسى پرستد كه او را بشناسد و اما كسى كه خدا را نشناسد او را این‌گونه (مانند عامه از مردم) گمراهانه مى‌پرسد، عرض كردم قربانت گردم معرفت خدا چیست؟ فرمود: باور داشتن خداى عزوجل و باور داشتن پیامبرش (ص) و دوست داشتن على علیه‌السلام و پیروى از او و از ائمه هدى علیهم‌السلام و بیزارى جستن به‌خداى عزوجل از دشمن ایشان، این چنین شناخته مى‌شود خداى عزوجل.

شرح :از جمله آخر روایت پیداست كه امام علیه‌السلام درجه كامل خداشناسى را براى ابوحمزه بیان فرموده و به همین جهت دوستى حضرت على و پیروى از ائمه خدا را از شرایط خداشناسى قرار داده است، زیرا اعمال و عبادات مسلمان بدون ولایت ثواب ندارد چنان‌که در حدیث 428 گذشت و اگر مقصود امام درجه كامل خداشناسى نبود این شرایط را داخل نمى‌فرمود چنان‌که در باب (ادنى المعرفه) بیان شد و باز در این‌جا هم كه درجه كامل گوئیم، با ملاحظه استعداد و ظرفیت ابوحمزه است و ممكن است براى صحابى دیگرش درجه كامل‌ترى طبق استعداد او بیان می‌فرماید.

شرح‏

1- إِنَّمَا يَعْبُدُ اللَّهَ مَنْ يَعْرِفُ اللَّهَ: عبادت از جهات متعددی فرع معرفت است و تا معرفت نباشد، عبادت تحقق نمی‌یابد:

الف: تا معبود و وجه معبودیت او شناخته نشود، نمی‌توان عبادت او را به‌جا آورد.

ب: تا کمالات معبود شناخته نشود، نمی‌توان فهمید که چرا باید عبادت کرد.

ج: تا رضایت و غایت بودن معبود شناخته نشود، نمی‌توان نوع عبادت شایسته او را به‌جا آورد.

د: علاوه بر این، هدف از عبادت، تقرب به معبود است و این هم فرع شناخت معبود و کمالات اوست و هم فرع شناخت افکار و رفتاری که به تقرب می‌انجامد.

ه: عبادت به‌نوعی ریاضت افکار و رفتار است و تا معرفت‌های متعددی فراهم نشود، نمی‌توان آن ریاضت‌ها را به‌گونه شایسته و مناسب با هدف انجام داد.

و: تا نفس و فقر ذاتی آن شناخته نشود، نه نیازمندی به عبادت را می‌توان دریافت و نه نوع آن را و نه تاثیر آن بر نفس را و تا خدا شناخته نشود هیچ چیزی از جمله نفس قابل شناسایی نیست، زیرا همان‌گونه که وجود موجودات از جمله نفس، فرع و ظلّ وجود خدای متعال است، معرفت موجودات و معرفت به موجودات و نفس نیز فرع معرفت به خدای متعال است.

2- فَأَمَّا مَنْ لا يَعْرِفُ اللَّهَ، فَإِنَّمَا يَعْبُدُهُ هَكَذَا ضَلالاً

نکته اخیر نه تنها در معرفت و عبادت بسیار موثر است بلکه در تحقق عبادت حقیقی نیز سهم بسیاری دارد، زیرا اگر فقر و ذلت نفس شناخته نشود، نمی‌توان جز به صورت، ریاء، کلفت و تفرق حواس ظاهر و باطن عبادت کرد.

کسی که معرفت ندارد و به امام صاحب معرفتی هم اقتدا نمی‌کند، عبادتی جز مکاء و تصدیه نخواهد داشت و سرّ این‌که عبادت بدون ولایت و پیروی از امام عارف برحق، اثر قابل‌توجهی ندارد همین است. گاهی چنین عبادتی، کم اثر است و گاهی بی‌اثر و گاهی زیان‌آور.

اگر عبادت به عجب، کبر و تکبر بیانجامد چنان‌که اغلب اهل عبادت همین‌گونه‌اند و خود را طلبکار خدای متعال می‌دانند و دست‌کم خود را بدهکار نمی‌دانند، نه تنها عبادت بی‌اثر بلکه عبادتی است که کم از عناد و استکبار ندارد.

3- فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ؟ قَالَ: تَصْدِيقُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَصْدِيقُ رَسُولِهِ(ص) وَ مُوَالاةُ عَلِيٍّ(ع) وَ الِائْتِمَامُ بِهِ وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى(ع) وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عَدُوِّهِمْ. هَكَذَا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ

4- تصدیق خدای متعال و ایمان به او و به لوازم وجود و صفات و افعال و اراده او، از نتایج و لوازم معرفت است و از وجود این امور می‌توان به وجود معرفت به اندازه آن‌ها پی‌برد.

آن‌چه در حدیث شریف آمده مبنی بر این معرفت خدای متعال، تصدیق خدا و رسول خدا و جانشینان اوست، تعریف به لوازم است.

5- معرفت و ایمان به خدای متعال مراتب متعددی دارد: الف: مرتبه اجمالی که عموم مردم می‌توانند بدان دست یابند

ب: مرتبه تفصیلی که ویژه خواص است و نه‌تنها عموم مردم از آن به هر ه‌ای ندارند بلکه نزدیک شدن آن‌ها به حدود و مقدمات آن نیز برایشان زیان‌آور است و مانند عسل برای نوزادان است.

نهی بسیاری که از نزدیک شدن به این‌گونه معارف شده است مانند: قال رسول اللّه صلى‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلم حيث رأى اصحابه يخوضون بعد ان غضب حتى احمرت و جنتاه: أ فبهذا امرتم؟ تضربون كتاب اللّه بعضه ببعض؟ انظروا الى ما امركم اللّه فافعلوا و ما نهيكم عنه فانتهوا

ترجمه: رسول خدا صلى‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلم هنگامی که اصحاب خود را درید که در بحث فرورفته‌اند چنان خشمگین شد که صورتش سرخ شد، فرمود: ایا به چنین کاری امر شده‌اید؟ بخشی از کتاب خدا را با بخشی دیگر مقایسه می‌کنید؟ به آن‌چه خدای متعال بدان امر کرد توجه کنید و بدان عمل کنید و از هر چه نهی نمود، بپرهیزید.

و نیز نهی از نزدیکی شدن به قضا و قدر و این‌که دریای مواج، ژرف و بی‌انتهاست، در واقع نهی عوام که مهارت در شنا و غواصی ندارد از نزدیک شدن به آن است.

ج: هر یک از دو مرتبه یادشده متناسب با میزان عقل و ریاضت انسان‌هاست، به همین سبب در مرتبه اجمالی، تقلید و پیروی از عالم مجاز است ولی در مرتبه دوم مجاز نیست.

سبب این‌که تصدیق و ایمان به خدای متعال، رسولان و جانشین آن‌ها از لوازم تصدیق و ایمان به خداست این است که آن‌ها از اتم لوازم و اشهر آثار خدای متعال است.

همان‌گونه که صفات خدای متعال از ذات او جدا نیست، افعال او نیز از ذاتش جدا نیست.

ملائکه، کتاب‌های آسمانی، پیامبران و جانشین آن‌ها بالاترین درجات افعال خدای متعال و از خواص لوازم صفات اوست.

همان‌گونه که خاتم پیامبران، برخوردار از بالاترین درجه قرب و اتصاف به خدای متعال است، خاتم اولیاء و خاندان مطهر او نیز همین‌گونه است. ازاین‌رو، ایمان و مودت به آن‌ها بخشی و مهم‌ترین رکن ایمان است.

ایمان به پیامبر و خاندان مطهر او سبب می‌شود به‌طور تکوینی و تشریعی راه اتصاف به خدای متعال و تقرب به او هموار گردد.

همان‌گونه که آثار اصل ایمان به مومن برمی‌گردد نه به خدا، آثار ایمان به تفاصیل مراتب عبودیت، نبوت و ولایت نیز به مومن برمی‌گردد نه به پیامبر یا جانشین او.

د: از آن‌جا که نفس و روح انسان، مجرد است، غذای اصلی و اولی آن، باید مجرد باشد و آن اندازه که علم و ایمان بر آن تاثیر دارد و آن را به کمال می‌رساند، هیچ چیز دیگری چنین تاثیری ندارد.

در میان اقسام علوم و ایمان‌ها، هیچ نوع علم و ایمان به مرتبه علم و ایمان به تعینات او به‌ویژه اولین تعین خدای متعال و اسماء حسنای او نمی‌رسد. پیامبر خاتم (ص) و اهل‌بیت مطهر او، همین جایگاه را دارند.

37- الحديث الثانى و هو الرابع و الستون و اربع مائة

حَدَّثَنَا غَيْرُ وَاحِدٍ عَنْ أَحَدِهِمَا(ع) أَنَّهُ قَالَ: لا يَكُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى يَعْرِفَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْأَئِمَّةَ كُلَّهُمْ وَ إِمَامَ زَمَانِهِ، وَ يَرُدَّ إِلَيْهِ وَ يُسَلِّمَ لَهُ. ثُمَّ قَالَ: كَيْفَ يَعْرِفُ الْآخِرَ وَ هُوَ يَجْهَلُ الْأَوَّلَ

ترجمه: یكى از دو امام باقر و صادق علیه‌السلام فرمود: بنده خدا مؤمن نباشد تا آن‌كه خدا و رسولش و همه ائمه و امام زمانش را بشناسد و در امورش به امام زمانش رجوع كند و تسلیمش باشد، سپس فرمود: چگونه ممكن است كسى امام آخر را (كه امام زمان اوست) بشناسد و امام اول را نشناسد (از این جهت معرفت همه ائمه در ایمان شرط شد كه طریق شناختن همه امامان یكى است و امام لاحق به نص امام سابق شناخته گردد).

شرح‏

وَ يَرُدَّ إِلَيْهِ وَ يُسَلِّمَ لَهُ: پس از مرتبه ایمان به متعلقات یادشده، نوبت به نقش تسلیم عملی در حضور آن‌ها می‌رسد. ایمان بدون التزام عملی فی‌الجمله، شاید ایمان نباشد، یا آثار آن چنان اندک باشد که به حساب نیاید.

كَيْفَ يَعْرِفُ الْآخِرَ وَ هُوَ يَجْهَلُ الْأَوَّلَ: معرفت، ایمان و تصدیق پیامبر فرع معرفت خدای متعال است؛ معرفت به اهل‌بیت آن حضرت نیز فرع معرفت به اوست؛ معرفت به امامان پس از امیرالمومنین، فرع معرفت و تصدیق به آن حضرت است و همین‌طور ایمان به هر امامی مشروط به ایمان و تصدیق امام قبلی است.  

38- الحديث الثالث و هو الخامس و الستون و اربع مائة

عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ(ع): أَخْبِرْنِي عَنْ مَعْرِفَةِ الْإِمَامِ مِنْكُمْ وَاجِبَةٌ عَلَى‏ جَمِيعِ الْخَلْقِ؟ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ مُحَمَّداً(ص) إِلَى النَّاسِ أَجْمَعِينَ رَسُولاً وَ حُجَّةً لِلَّهِ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ فِي أَرْضِهِ، فَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ بِمُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ وَ اتَّبَعَهُ وَ صَدَّقَهُ فَإِنَّ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ مِنَّا وَاجِبَةٌ عَلَيْهِ.

وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لَمْ يَتَّبِعْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقْهُ وَ يَعْرِفْ حَقَّهُمَا، فَكَيْفَ يَجِبُ عَلَيْهِ مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ وَ هُوَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ يَعْرِفُ حَقَّهُمَا؟

قَالَ قُلْتُ: فَمَا تَقُولُ فِيمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ يُصَدِّقُ رَسُولَهُ فِي جَمِيعِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ يَجِبُ عَلَى أُولَئِكَ حَقُّ مَعْرِفَتِكُمْ؟

قَالَ: نَعَمْ أَ لَيْسَ هَؤُلاءِ يَعْرِفُونَ فُلاناً وَ فُلاناً؟

قُلْتُ بَلَى قَالَ: أَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ هُوَ الَّذِي أَوْقَعَ فِي قُلُوبِهِمْ مَعْرِفَةَ هَؤُلاءِ؟

وَ اللَّهِ مَا أَوْقَعَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ إِلا الشَّيْطَانُ.

لا وَ اللَّهِ مَا أَلْهَمَ الْمُؤْمِنِينَ حَقَّنَا إِلا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ

ترجمه: زرارة گوید: به امام باقر علیه‌السلام عرض كردم: به من بفرمائید كه آیا معرفت امام از شما خاندان بر تمام خلق واجب است؟ فرمود: خداى عزوجل محمد (ص) را بر تمام مردم به‌عنوان رسول و حجت خدا بر همه خلقش در روى زمین مبعوث فرمود، پس هر كه به خدا و به محمد رسول خدا (ص) ایمان بیاورد و از او پیرویش كند و تصدیقش نماید معرفت امام از ما خاندان بر او واجب است و كسى كه به‌خدا و رسولش ایمان نیاورد و از او پیروى نكند و تصدیقش ننماید و حق خدا و رسولش را نشناسد، چگونه معرفت امام بر او واجب باشد در صورتی كه به خدا و رسولش ایمان نیاورده و حق آن‌ها را نشناخته است؟ (بلكه بر او واجب است اولاً خدا و رسولش را بشناسد و از رسول پیروى كند) عرض كردم: پس چه مى‌فرمایید درباره كسى كه به خدا و رسولش ایمان آورده و پیامبر را نسبت به آن‌چه خدا بر او نازل كرده باور دارد، بر چنین اشخاص حق معرفت شما لازم است؟ فرمود: آرى مگر اینان (عامه و اهل سنت) به فلان و فلان (ابوبكر و عمر) معرفت ندارند؟ عرض كردم: چرا (از سؤال حضرت استفاده مى‌شود كه هر كس به خدا و رسولش ایمان آورد لازم است براى جانشینى پیامبر و حفظ و ترویج شریعت به پیشوائى معتقد شود، چنان‌که اهل سنت هم این قاعده را قبول دارند ولى آن‌ها در تعیین امام و خلیفه اشتباه رفته‌اند) امام فرمود: مگر عقیده دارى كه خدا معرفت فلان و فلان را در دل ایشان انداخته است؟ به‌خدا آن را كسى جز شیطان در دل ایشان نینداخته است، نه به خدا، حق ما را كسى جز خدا به مؤمنین الهام نكند (یعنى اى زراره این را هم بدان كه معرفت ما گوهری است ربانى و توفیقى است الهى كه جز به مردم سالم و پاك فطرت نرسد، چنان‌که پیروى از پیشوایان ناحق عقیده‌ای است شیطانى كه در اثر خبث باطن نصیب افراد دیگرى گردد).

شرح‏

حجیت هر حجتی بر افراد و در نتیجه تکلیف هر فردی به‌اندازه توانایی او در شناخت حجت است. بر این اساس کسی که نتواند حجیت پیامبر (ص) را با وجود معجزات بزرگ بشناسد و در نتیجه به تعالیم آن حضرت مکلف نشود، حجیت امام معصوم از اهل‌بیت او را نمی‌تواند بشناسد و به تعالیم آن‌ها مکلف نمی‌شود.

عقلی که نتواند معجزه را بشناسد، وصیت صاحب معجزه را نیز نمی‌تواند بشناسد. به همین سبب کسی که نتواند به‌خدای متعال، پیامبر (ص) و کتاب آسمانی او ایمان داشته باشد، ایمان به اهل‌بیت (ع) از آن‌ها خواسته نمی‌شود.

اما کسانی که به پیامبر و قرآن ایمان داشته باشند، ایمان به اهل‌بیت (ع) از وظایف آن‌هاست وگرنه مشمول یومن ببعض و یکفر ببعض خواهند شد، زیرا اگر به همه تعالیم قرآن و پیامبر ایمان نداشته باشند، کفر و ایمان را با هم درآمیخته‌اند.

ترکیب کفر و ایمان از روی خودخواهی و عناد به نفاق می‌انجامد و نفاق، فروتر از کفر نیست.

دلیل این‌که سرانجام عناد با برخی از تعالیم قرآن و پیامبر(ع)، نفاق است این است که نفاق عبارت است از تبعیض در ایمان. بدین‌گونه که در ظاهر ایمان دارد ولی در باطن ندارد؛ در واقع منافق، لوازم ایمان و نیز مراتب آن را تجزیه کرده است. ایمان به‌بعض هم از جهتی همین‌گونه است. چنین مومنی متعلقات ایمان را تجزیه کرده است.

پذیرش کتاب و انکار امام، تجزیه در متعلقات ایمان است آن‌هم بدترین و شرورانه‌ترین شکل تبعیض و نفاق.

بدی این نوع از ایمان به بعض این است که یک حقیقت واحد در زمان واحد تجزیه کرده است ولی منافق عرفی یک حقیقت در دو زمان یا در دو مرتبه تجزیه کرده است.

سرّ وقوع تبعیض یک حیثیت در زمان واحد این است که قرآن و امام یک حقیقت جداناشدنی هستند، زیرا قرآن، امام صامت است و امام، کتاب ناطق.

جدا کردن میان قرآن و امام در واقع تبعیض در ایمان به یک حقیقت است. آن‌هم بدترین تبعیض. اگر در این تبعیض، همان جزئی را کنار گذاشتند که ناطق است، در واقع هر دو جزء را کنار گذاشته‌اند، زیرا جزء مورد پذیرش، ناطق نیست و می‌توان هوا و هوس‌های خود را به نام او ارائه کرد.

اگرچه تبعیض در متعلقات ایمان به‌طور کلی نفاق است و بدترین نوع کفر ولی در این نفاق، بین بد و بدتر می‌توان گزینش کرد.

پذیرش کتاب ناطق و ترک کتاب صامت نیز اگر چه نفاق است، ولی امام و کتاب ناطق می‌تواند فقدان تعالیم کتاب صامت را جبران نماید ولی عکس آن ممکن نیست. جنگ صفین یکی از نمونه‌های آن است.

آن‌چه که در انکار امامت رخ داده است، از همین قسم است. کفر ورزیدن به جزئی که جزء دیگر را نیز از اعتبار ساقط می‌کند.

أَ لَيْسَ هَؤُلاءِ يَعْرِفُونَ فُلاناً وَ فُلاناً؟ مقصود از فلان و فلان، امامان باطل و ضلالت است.

أَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ هُوَ الَّذِي أَوْقَعَ فِي قُلُوبِهِمْ مَعْرِفَةَ هَؤُلاءِ؟ وَ اللَّهِ مَا أَوْقَعَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ إِلا الشَّيْطَانُ. لا وَ اللَّهِ مَا أَلْهَمَ الْمُؤْمِنِينَ حَقَّنَا إِلا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

ایمان از افعال جوانح است. سنخیت میان فعل و فاعل از اصول عقلی گریزناپذیر است که انکار آن به انکار اصل علیت و انکار همه معارف الهی و گرفتاری در سفسطه مطلق می‌شود. پس میان جان و دل و قلب و افعال صادر یا ظاهر از آن‌ها سنخیت وجود دارد.

براین اساس، ممکن نیست هر قلبی هر چیزی را بپذیرد، زیرا میان هر قلبی و هر کاری سنخیت وجود ندارد و هر دلی با انجام کار معینی سنخیت دارد.

پس پذیرش امامان حق، کار قلب‌هایی است که شایستگی ایمان به حق را داشته باشند و پذیرش امامان باطل نیز کار قلب‌هایی است که قابلیت ایمان به باطل را داشته باشند. ازاین‌رو، از طریق شناسایی کارهای قلب می‌توان نوع قابلیت قلب را شناخت.

قلب منافق، مقتضی ایمان به چیزی است که با نفاق سازگار باشد؛ قلب کافر نیز مقتضی ایمان به‌چیزی است که با کفر سازگار باشد و قلب مومن نیز مقتضی ایمان به چیزی است که با ایمان سنخیت داشته باشد.

هم‌چنین از آن‌جا که هر قلبی حیثیت قبول دارد و کاری را می‌طلبد که هم‌سنخ با خود است، انجام کارهای هم‌سنخ آن از طریق فاعل‌های هم‌سنخ انجام می‌شود. همان‌گونه که میان ایمان به امام حق و ایمان به امام باطل تفاوت همه‌جانبه وجود دارد، میان فاعل‌های آن دو نیز تفاوت همه جانبه وجود دارد.

فاعل ایمان به امام حق خدای متعال و از طریق ملائکه رحمت است.

 فاعل ایمان به امام باطل خدای متعال و از طریق ملائکه غضب است.

کارهای باطل مانند ایمان و گرایش به امام باطل از این جهت به شیطان نسبت داده شده است که که توحید فاعلی برای همه آشکار نیست و استناد آن‌ها به خدای متعال برای اکثر مردم موهم خیر و رحمت بودن آن است.

39- الحديث الرابع و هو السادس و الستون و اربع مائة

عَنْ جَابِرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(ع) يَقُولُ: إِنَّمَا يَعْرِفُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَعْبُدُهُ مَنْ عَرَفَ اللَّهَ وَ عَرَفَ إِمَامَهُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ؛ وَ مَنْ لا يَعْرِفِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا يَعْرِفِ الْإِمَامَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ، فَإِنَّمَا يَعْرِفُ وَ يَعْبُدُ غَيْرَ اللَّهِ هَكَذَا وَ اللَّهِ ضَلالاً

ترجمه: امام باقر علیه‌السلام مى‌فرمود: تنها كسى خداى عزوجل را می‌شناسد و پرستش می‌كند كه هم خدا را بشناسد و هم امام از ما خاندان را و كسى كه خداى عزوجل را نشناسد و امام از ما خاندان را نشناسد غیر خدا را شناخته و عبادت كرده است، این‌چنین (مانند عامه مردم) كه به خدا گمراهند.

شرح‏

در این حدیث شریف، نخست معرفت خدای متعال و پرستش او بر معرفت او متوقف شده است

و در مرتبه بعد، معرفت خدای متعال و پرستش او بر معرفت امام (ع) متوقف شده است.

از آن‌جا که امامت از فروع نبوت است و نبوت از فروع توحید و توحید از فروع شناخت خدای متعال، معرفت به امام، فرع معرفت به خدای متعال است.

پس گویی در نگاه ظاهر و بدوی به این حدیث شریف، دو دور رخ داده است:

1- توقف معرفت و عبادت خدا بر معرفت به او.

2- توقف معرفت و عبادت خدای متعال بر معرفت به امام در حالی‌که معرفت به امام متوقف بر معرفت به خدای متعال است.

توضیح رفع دور این است که معرفت به خدای متعال مانند همه کمالات وجودی، مانند اصل وجود و ظهورات آن امری تشکیکی و دارای مراتب است. در این صورت، مانعی ندارد که برخی از مراتب معرفت به خدای متعال بر برخی دیگر از مراتب آن توقف داشته باشد و نیز برخی از مراتب معرفت به خدای متعال بر برخی از مراتب معرفت به امام توقف داشته باشد و بالعکس.

40- الحديث الخامس و هو السابع و الستون و اربع مائة

عَنْ ذَرِيحٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) عَنِ الْأَئِمَّةِ بَعْدَ النَّبِيِّ(ص)؟ فَقَالَ: كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) إِمَاماً ثُمَّ كَانَ الْحَسَنُ(ع) إِمَاماً ثُمَّ كَانَ الْحُسَيْنُ(ع) إِمَاماً ثُمَّ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ إِمَاماً ثُمَّ كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ إِمَاماً؛ مَنْ أَنْكَرَ ذَلِكَ كَانَ كَمَنْ أَنْكَرَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مَعْرِفَةَ رَسُولِهِ(ص).

ثُمَّ قَالَ قُلْتُ: ثُمَّ أَنْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَعَدْتُهَا عَلَيْهِ ثَلاثَ مَرَّاتٍ فَقَالَ لِي إِنِّي إِنَّمَا حَدَّثْتُكَ لِتَكُونَ مِنْ شُهَدَاءِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي أَرْضِهِ

ترجمه: ذریح گوید: از امام صادق علیه‌السلام درباره امامان بعد از پیامبر (ص) پرسیدم، فرمود: امیرالمؤمنین علیه‌السلام امام است و سپس حسن امام است و سپس حسین امام است و سپس على بن الحسین امام است و سپس محمد بن على امام است، هر كه منكر اینان شود، مانند كسى است كه معرفت خداى تبارك تعالى و معرفت رسولش (ص) را منكر شده است. عرض كردم قربانت گردم و سپس شما امامید؟ این سخن را سه مرتبه تكرار كردم فرمود: من این مطلب را تنها براى این به تو گفتم كه از گواهان خداى تبارك و تعالى در زمینش باشى (یعنى تا خودت بدانى و به اهلش برسانى و از نااهلان پوشیده دارى یا براى این‌كه نزد خدا گواه باشى كه من تبلیغ كردم و وظیفه خود را انجام دادم).

جای‌گاه ذریح

عن ذريح المحاربى قال: قلت لابى‌عبداللّه عليه السلام بالمدينة ما تقول فى احاديث جابر؟ قال: تلقانى بمكة، قال: فلقيته بمكة قال تلقانى به منى، قال فلقيته فى المنى فقال لى: ما تصنع باحاديث جابر؟

اله عن احاديث جابر فانها اذا وقعت الى السفلة اذاعوها.

عن ذريح: قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن جابر و ما روى فلم يجبنى فسألته الثانية فقال: يا ذريح دع ذكر جابر فان السفلة اذا سمعوا شنعوا، و قال اذاعوا.

لكن روى الصدوق فى الصحيح عن عبداللّه بن سنان قال: اتيت أباعبداللّه عليه السلام فقلت: جعلنى اللّه فداك، قول اللّه عز و جل: لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ (حج، 29)، قال: اخذ الشارب و قص الاظفار و ما اشبه ذلك. قال: قلت: جعلت فداك فان ذريح المحاربى‏ حدثنى عنك انك قلت لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ لقاء الامام وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ تلك المناسك، قال:

صدق ذريح و صدقت، ان للقران ظاهرا و باطنا و من يحتمل ما يحتمل ذريح؟

شرح‏

مَنْ أَنْكَرَ ذَلِكَ كَانَ كَمَنْ أَنْكَرَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مَعْرِفَةَ رَسُولِهِ(ص): همان‌گونه که در حدیث پیش گفته شد، معرفت خدای متعال بر معرفت امام مبتنی است، ازاین‌رو، اگر کسی امام را انکار کند، خدا را انکار کرده است.

در این حدیث شریف علاوه بر آن‌چه در حدیث قبلی گفته شد، به این نکته تصریح شده است که کسی که امام را امام کند پیامبر را نیز انکار کرده است و لازمه‌اش این است که معرفت پیامبر نیز متوقف بر معرفت و تصدیق امام است.

پیش از بیان نکاتی در این زمینه، باید به نکته پیش‌گفته اشاره کرد که با توجه به مراتب متعدد معرفت به خدای متعال، پیامبر(ص) و امام (ع) برخی از مراتب معرفت متوقف بر برخی از مراتب دیگری است.

امام دو حیثیت کلی دارد: 1- حیثیت تکوینی 2- حیثیت تشریعی

از جهت تکوین چنان‌که هم روایات بسیاری در این زمینه وجود دارد و هم دیدگاه‌های عرفانی عمیقی وجود دارد، نقش امام که انسان کامل است، در سیر نزول، وساطت در تنزل تجلیات و افعال خدای متعال است، به‌گونه‌ای که اگر انسان کامل که اولین تعین ذات خدای متعال و اولین مخلوق در عوالم وجود است، نباشد، هیچ موجودی به‌وجود نخواهد آمد و در نتیجه هیچ خلقی وجود نخواهد داشت.

اگر خلقی وجود نداشته باشد، دو نوع معرفت وجود نخواهد یافت: 1- علم تفصیلی فعلی خدای متعال وجود نخواهد یافت، زیرا این علم، فرع وجود تفصیلی افعال خدای متعال است و وجود تفصیلی افعال خدای متعال متوقف بر وجود انسان کامل در اولین مرتبه از فاعلیت خدای متعال است. 2- معرفت خلق و انسان به خدای متعال، هم بدین سبب که خلقی نیست تا خدای متعال را بشناسد و هم خلقی نیست تا خدای متعال در صورت آن‌ها و برای ظاهر شود.

پس اگر کسی وجود تکوینی امام را انکار کند در واقع دو نوع معرفت مربوط به خدای متعال را انکار کرده است.

هم‌چنین، امام در تکوین، نور حضرت خاتم (ص) و تفصیل وجود آن حضرت است. انکار امام به معنی انکار نور و وجود تفصیلی آن حضرت است.

امام از حیثیت تشریع، حافظ دین، مفسر ظاهر و باطن دین و جانشین پیامبر (ص) است.

دین عبارت است از تفصیل مراتب عقلی، خلقی و رفتاری پیامبر (ص)، بنابراین شناخت دین به معنی شناخت مراتب تفصیلی عقلی، خلقی و رفتاری پیامبر (ص) است و چون یا دین تنها از طریق تفسیر امام معصوم ممکن است و یا بهترین فهم دین تنها از این طریق ممکن است، ازاین‌رو، انکار امام به معنی انکار دین یا محرومیت از معرفت دین خواهد بود و چون معرفت به دین پیوند دقیقی با معرفت پیامبر دارد، انکار امام با نفی معرفت از پیامبر خواهد انجامید.

انکار یا محرومیت از معرفت به پیامبر یا سبب محرومیت از معرفت خدای متعال می‌شود، زیرا معرفت به خدای متعال آن‌گونه که در قرآن و سخنان پیامبر معصوم (ص) ظاهر شده است در هیچ فهم بشری به آن دقت و تفصیل و برائت از نقصان نیامده است. به‌عنوان شاهد، بسیاری از دقایق وجوه معرفت به خدای متعال که در عرفان مطرح شده است اولا و اساساً متخذ از قرآن و سنت معصوم است.

یا دست‌کم سبب محرومیت از مرتبه‌ای از مراتب معرفت به خدای متعال خواهد شد.

علاوه بر این، بسیاری از تفاصیل معارف دینی در هستی‌شناسی، جهان‌شناسی و مراتب نزولی و صعودی عوالم هستی، متخذ از سخنان امامان معصوم است و در نتیجه انکار آن‌ها سبب محرومیت از این‌گونه معارف می‌شود.

اگر چه مکاشفات عرفانی برای معرفت به مراتب یادشده بسی سودمند است ولی نقصان، محدودیت و خطاپذیری آن‌ها سبب می‌شود که هیچ منبع دیگری برای شناخت مراتب یادشده جز تعالیم امامان معصوم وجود نداشته باشد.

نفی این معرفت‌ها، دست‌کم نفی مرتبه‌ای از مراتب معرفت به خدا و اسماء و افعال خدای متعال است.

فَقَالَ لِي إِنِّي إِنَّمَا حَدَّثْتُكَ لِتَكُونَ مِنْ شُهَدَاءِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي أَرْضِهِ

آن‌چه را از معرفت به امامان (ع) برای تو گفتم برای این است که از شهادت‌دهندگان حقیقی توحید شوی و مصداق کریمه: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ (آل عمران، 18).

ذریح که از امامت آن حضرت پرسید و سه‌بار تکرار کرد ولی حضرت بدان پاسخ نداد بدین سبب است که ذریح باید دریابد که معرفت‌های یادشده صرفا از طریق امام صادق (ع) برای او بازگو می‌شود و بنابراین بر اساس همین روایت شریف، اگر معرفت به آن حضرت نباشد، معرفت به امامان پیش از او نیز تحقق نخواهد یافت.

41- الحديث السادس و هو الثامن و الستون و اربع مائة

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي‌لَيْلَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) قَالَ: إِنَّكُمْ لا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا، وَ لا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا، وَ لا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا أَبْوَاباً أَرْبَعَةً لا يَصْلُحُ أَوَّلُهَا إِلا بِآخِرِهَا، ضَلَّ أَصْحَابُ الثَّلاثَةِ وَ تَاهُوا تَيْهاً بَعِيداً.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لا يَقْبَلُ إِلا الْعَمَلَ الصَّالِحَ وَ لا يَقْبَلُ اللَّهُ إِلا الْوَفَاءَ بِالشُّرُوطِ وَ الْعُهُودِ، فَمَنْ وَفَى لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِشَرْطِهِ وَ اسْتَعْمَلَ مَا وَصَفَ فِي عَهْدِهِ، نَالَ مَا عِنْدَهُ وَ اسْتَكْمَلَ مَا وَعَدَهُ.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَخْبَرَ الْعِبَادَ بِطُرُقِ الْهُدَى وَ شَرَعَ لَهُمْ فِيهَا الْمَنَارَ وَ أَخْبَرَهُمْ كَيْفَ يَسْلُكُونَ فَقَالَ: وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى؛ وَ قَالَ: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ، فَمَنِ إتقّی اللَّهَ فِيمَا أَمَرَهُ لَقِيَ اللَّهَ مُؤْمِناً بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ(ص).

هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ فَاتَ قَوْمٌ وَ مَاتُوا قَبْلَ أَنْ يَهْتَدُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ أَشْرَكُوا مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ.

إِنَّهُ مَنْ أَتَى الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا اهْتَدَى وَ مَنْ أَخَذَ فِي غَيْرِهَا سَلَكَ طَرِيقَ الرَّدَى.

وَصَلَ اللَّهُ طَاعَةَ وَلِيِّ أَمْرِهِ بِطَاعَةِ رَسُولِهِ وَ طَاعَةَ رَسُولِهِ بِطَاعَتِهِ، فَمَنْ تَرَكَ طَاعَةَ وُلاةِ الْأَمْرِ لَمْ يُطِعِ اللَّهَ وَ لا رَسُولَهُ

وَ هُوَ الْإِقْرَارُ بِمَا أُنْزِلَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ الْتَمِسُوا الْبُيُوتَ الَّتِي أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ.

فَإِنَّهُ أَخْبَرَكُمْ أَنَّهُمْ رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصَارُ. (نور، 36-37)

إِنَّ اللَّهَ قَدِ اسْتَخْلَصَ الرُّسُلَ لِأَمْرِهِ ثُمَّ اسْتَخْلَصَهُمْ مُصَدِّقِينَ بِذَلِكَ فِي نُذُرِهِ فَقَالَ: وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلا خَلا فِيها نَذِيرٌ. (فاطر، 24)

تَاهَ مَنْ جَهِلَ وَ اهْتَدَى مَنْ أَبْصَرَ وَ عَقَلَ.

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: فَآن‌ها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ. (حج، 46)

وَ كَيْفَ يَهْتَدِي مَنْ لَمْ يُبْصِرْ؟ وَ كَيْفَ يُبْصِرُ مَنْ لَمْ يَتَدَبَّرْ؟ اتَّبِعُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَهْلَ بَيْتِهِ وَ أَقِرُّوا بِمَا نَزَلَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اتَّبِعُوا آثَارَ الْهُدَى.

فَإِنَّهُمْ عَلامَاتُ الْأَمَانَةِ وَ التُّقَى.

وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَوْ أَنْكَرَ رَجُلٌ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ(ع) وَ أَقَرَّ به من سِوَاهُ مِنَ الرُّسُلِ لَمْ يُؤْمِنْ.

اقْتَصُّوا الطَّرِيقَ بِالْتِمَاسِ الْمَنَارِ وَ الْتَمِسُوا مِنْ وَرَاءِ الْحُجُبِ الْآثَارَ تَسْتَكْمِلُوا أَمْرَ دِينِكُمْ وَ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ

ترجمه :امام صادق علیه‌السلام فرمود: شما صالح نباشید جز این‌كه معرفت پیدا كنید و معرفت نیابید جز این‌كه تصدیق كنید و تصدیق نكنید جز این‌كه تسلیم باشید. هر چهار درب (تسلیم و تصدیق و معرفت و صلاح) را بكوبید كه نخستین آن‌ها جز با همراهى آخرشان شایسته نگردد، كسانی كه همراه سه درب باشند گمراه گشته و در بیراهى دورى افتاده‌اند. خداى تبارك و تعالى جز عمل صالح نپذیرد و جز وفاء به شروط و پیمان‌ها را نپذیرد كسى كه شرطش را با خداى عزوجل وفا كند و آن‌چه خدا در پیمانش بیان كرده به‌كار بندد به آن‌چه نزد خداست برسد و وعده خدا را كاملاً دریابد. خداى تبارك و تعالى بندگانش را به راه‌هاى هدایت خبر داده و براى ایشان در آن راه‌ها چراغ‌هاى بلند قرار داده و به آن‌ها خبر داده است كه چگونه راه بپیمایند و فرموده است (83 سوره 30) «و من آمرزگار آن‌كسانم كه توبه كرده و عمل صالح داشته و سپس راه هدایت بپیماید». فرموده است» (31 سوره 5) «خدا فقط از پرهیزكاران مى‌پذیرد» پس كسى كه از خدا نسبت به اوامرش باك داشته باشد خدا را ملاقات كند در حالیه مؤمن باشد به آن‌چه محمد (ص) آورده است، افسوس، افسوس، كه مردمى گذشتند و پیش از آن‌كه هدایت یابند بمردند و گمان بردند كه مؤمن هستند ولى از آن‌جا كه نمى‌دآن استند مشرك بودند، هر كه از درب به خانه در آید ره یافته و آن‌كه راهى غیر از درب پیش گیرد راه هلاكت پیموده است. خدا اطاعت ولى امرش را به اطاعت رسولش پیوسته و طاعت رسولش را به طاعت خودش، پس هر كه از والیان امر اطاعت نكند خدا و رسولش را اطاعت نكرده و همان است اقرار به آن‌چه از طرف خداى عزوجل نازل گشته كه فرموده است (31 سوره 7) «در هر مسجدى پوشاك زیور بتن كنید » و خواهش نمائید و بجوئید خانه هائى را كه خدا اجازه داده رفعت گیرند و نامش در آن‌ها برده شود، زیرا خدا به شما خبر داده كه آن‌ها (36 سوره 24) «مردانى باشند كه هیچ تجارت و داد و ستدى ایشان را از یاد خدا و گزاردن نماز و دادن زكات باز ندارد و از روزى كه دل‌ها و دیده‌ها در آن دگرگون شود بیم دارند» همانا خدا فرستادگانش را براى امرش برگزید و سپس ایشان را باور دارندگان به بیم‌هاى خویش انتخاب كرده و فرموده (24 سوره 35) «هیچ امتى نیست مگر این‌كه در میانشان بیم‌رسانى بوده است» گمراه شد آن كه ندآن است و ره یافت آن‌كه بینا و عاقل گشت. خداى عزوجل می‌فرماید (46 سوره 22) «نكته‌ایست!! دیدگان كور نیست بلكه دل‌هائى كه در سینه‌هاست كور است» چگونه ره یابد كسى بینا نیست و چگونه بینا شود كسى تفكر نكند. از رسول خدا و اهل بیتش پیروى كنید و به آن‌چه از نزد خدا نازل گشته اعتراف نمائید و در پى نشانه‌هاى هدایت روید، زیرا كه ایشان علامات امانت و تقوایند و بدانید كه اگر كسى عیسى بن مریم را انكار كند و به پیامبران دیگر اعتراف نماید، ایمان ندارد. روشنى‌گاه را بجوئید و راه پیمائید و آثار پشت پرده (امام پنهان و یا اخبار و احادیث و یا عنایات مخصوص خدا) را بخواهید تا امر دینتان كامل شود و به خداى پروردگارتان مؤمن شوید.

توضیح: پیداست كه این حدیث شریف نقطه اتكائش پیروى از اهل بیت پیامبر و امامان به‌حق یعنى على و اولادش علیهم‌السلام مى‌باشد و این معنى با عبارات مختلف در این حدیث شریف بیان شده است. گاهى به اطاعت والیان امر تعبیر فرموده است و گاهى به جستن چراغ‌هاى راه هدایت و گاهى به وارد شدن به خانه از دربش و گاهى به رفتن سوى مردانی كه تجارت و معامله ایشان را از یاد خدا باز ندارد و از این جهت بعضى از شراح گفته‌اند مقصود از چهار درب: على و فاطمه و حسنین باشند كه با پیامبر در زیر كسا بودند و بعضى گفته‌اند: مقصود توبه و ایمان و عمل صالح و ولایت ائمه معصومین است كه سه تاى اول آن‌ها بدون چهارمى نتیجه ندارد و از آن چهار مهم‌تر همان ولایت است و بعضى گفته‌اند: مراد از اصحاب ثلثة پیروان سه خلیفه اولند.

شرح‏

تسليم» راضی به حکم بودن؛ اسلام: تسلیم کارها به خدا؛ تاه و تیه: سرگردانی؛ منار: چراغ راه؛ منار به معنی مأذنه نیز به همین معناست. بدین جهت بدان منار گویند که در گذشته بر آن آتش می‌افروختند یا بر آن چراغ می‌نهادند؛ هيهات و ايهات: برای بیان بُعد کاری؛ نذر: به‌معنى منذور و نذير به‌معنى منذِر و مبلغ است و انذار به معنی ابلاغ در تخويف؛ ردى: سقوط؛ قص اثره و اقتص و تقصص: اى اتبعه، پیروی کرد، دنبال کرد.

بیان نیازمندی انسان به امام

إِنَّكُمْ لا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا: اطاعت از خدای متعال کامل نمی‌شود مگر با معرفت و تصدیق یقینی و چنین معرفت و تصدیقی جز از طریق امام معصوم ممکن نیست. صلاح و عدالت جز از طریق تکرار اعمال و عبادات همراه با نیت خالص تقرب به خدای متعال حاصل نمی‌شود و قصد تقرب هم جز با معرفت به‌دست نمی‌آید.

وَ لا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا: تصدیق، علم یقینی به وجود و توحید و صفات ایجابی و سلبی خدای متعال است.

قوله: و لا تصدقوا حتى تسلموا ابوابا أربعة: منبع تصدیق که علم یقینی و حکمت است یا خدای متعال است یا علم لدنی است یا وحی و الهام و مانند آن نه تقلید و تجربه و استدلال.

انسان یا باید خودش به علم لدنی، وحی و الهام دست یابد مانند نبی و ولی، یا از طریق کسانی که به این منبع یقینی دست یافته‌اند، از آن به هر ه برد.

قوله عليه السلام على وجه الاقتباس: خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ: زينت و كمال انسان، علم و عبوديت است و حقيقت مسجد، خانه ذكر و تقديس و تسبيح است و حقیقت آن، قلب عالم راسخ در علم و معرفت است.

خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ: ضرورت دریافت علم از قلوب اولياء و علماء راسخ در علم و عمل است نه دهان ناقصان در علم و يقين و عمل.

وَ الْتَمِسُوا الْبُيُوتَ الَّتِي أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ. علم را از اهل‌بیت نبوت و علم و هدایت طلب کنید

مقصود از آن‌ بيوت، قلوب انبياء و اولياء است.

گاهی از قلوب به کلمات تعبیر کرده است: وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ (نساء، 171)، و مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً (ابراهيم، 24)، وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ (ابراهيم، 26)، گاهی به کتاب مانند: إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ (مطففين، 18)، و إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ (مطففين، 7)

دلیل این‌که قلوب و ارواح آن‌ها مساجد و بيوت اللّه تعبیر کرده است این است که این قلوب است که در حقیقت محل ذکر و معرفت و خزائن علم الهی است. و قد ورد: قلب المؤمن بيت اللّه. بر این اساس، قلب منافق، بيت شيطان است چون محل وسوسه و حيل‌ها و شکوک و اباطیل است.

فَإِنَّهُ أَخْبَرَكُمْ أَنَّهُمْ رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصَارُ. (نور، 36-37)

شاهدی بر درستی این تاویل است و این‌که مقصود از بیوت یادشده که اذن اللّه ان ترفع و يذكر فيها اسمه، همان نفوس ائمه و اولياء عليهم السلام است، چنان‌که فرمود: رجال كذا و كذا و لم يقل فيها رجال.

وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ: نذیر اعم از نبی و ولی است.

42- الحديث السابع و هو التاسع و الستون و اربع مائة

عَنْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) أَنَّهُ قَالَ: أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلا بِأَسْبَابٍ، فَجَعَلَ لِكُلِّ شَئ سَبَباً؛ وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً؛ وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً؛ وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً؛ عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ، وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ؛ ذَاكَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ نَحْنُ

ترجمه: امام صادق علیه‌السلام فرمود: خدا خوددارى و امتناع فرموده كه كارها بدون اسباب فراهم آید پس براى هر چیز سبب و وسیله‌اى قرار داد و براى هر سببى شرح و گشایشى مقرر داشت و براى هر شرحى نشانه‌اى (دانشى) گذاشت و براى هر نشانه درى گویا نهاد، عارف حقیقى كسى است كه این درب را شناخت و نادان حقیقى كسى است كه به این درب نادان گشت، این درب گویا رسول خدا(ص) است و ما.

شرح: اگر چه خدا قادر است كه امور جهان را بدون علل و اسباب عادی و طبیعی فراهم آورد، چنان‌که عیسى را بدون پدر ایجاد مى‌كند و آتش را بدون اسباب معمولى بر ابراهیم سرد و سلامت مى‌نماید ولى به‌طور عموم و كلى عادتش بر این جارى گشته كه امور جهان را با وسائل و اسبابى مخصوص جریان دهد و فراهم آورد و ترتیب اسباب در این حدیث شریف چنان است كه خدا براى سعادت و نجات مردم سببى قرار داده كه آن معرفت و اطاعت خدا و رسول است و براى این سبب شرحى قرار داده كه آن مقررات و قوانین دینى است و براى این شرح، نشانه یا دانشى گذاشته كه آن قرآن است و براى قرآن درب گویائى مقرر داشته كه آن پیامبر و ائمه معصومین هستند (ص) پس هر كه خواهد به سعادت و نجات رسد باید این طرق را بپیماید.

شرح‏

أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلا بِأَسْبَابٍ: 1- اشاره به اصل علیت و ردّ منکران آن. 2- اشاره به سنخیت میان علت و معلول. 3- اشاره به صدور کثرت از وحدت.

يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ: جایگزینی «اجراء» به جای ایجاد و تکوین ممکن است اشاره به تدریجی بودن و حدوث موجودات یا طبیعت باشد.

وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً: مقصود از شرح، حدّ و رسم است که بدان قول شارح گفته می‌شود.

به‌گفته اهل منطق، مرکبات خواه مرکب از مادّه و صورت باشد یا مرکب از جنس و فصل، حد دارد.

بسائط فاقد حدّ است و تنها رسم دارد.

وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً: ممکن است مقصود از علم، یقین باشد، در این صورت، حد باید یقینی باشد و حاصل از برهان یا بدیهیات.

و ممکن است، مطلق علم باشد که موافق با تحقیق است، زیرا اکتساب علم یقینی به آن سهولت که در علوم عقلی گفته می‌شود، نیست.

علاوه بر آن‌که علم به حدود اشیاء یا متعسر است یا متعذر.

وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً: علم بدون مدخل ممکن نیست. مدخل آن همان راه ورود به آن و باب آن است.

عَرَفَهُ(علم) مَنْ عَرَفَهُ(باب)، وَ جَهِلَهُ(علم) مَنْ جَهِلَهُ(باب): هر که باب علم را بشناسد به قدر استعداد خود از آن سهم خواهد برد و هر که راه ورود به علم را نشناسد از علم نصیبی ندارد.

ذَاكَ(علم) رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ نَحْنُ(باب): حقیقت علم یقینی نزد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است و باب ورود به آن، اهل‌بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیهم است.

البته این منافات با علم حاصل از عقل ندارد. تفاوت آن دو در این است که علم رسول الله و اهل‌بیت آن حضرت علم یقینی نقدناپذیر است ولی عمده علوم حاصل از عقل، نقدپذیر.

علاوه بر این‌که پیامبر و امام، باب ظاهر و ناطق علم هستند و عقل، باب باطن و صامت علم است.

43- الحديث الثامن و هو السبعون و اربع مائة

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(ع) يَقُولُ: كُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ وَ لا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ فَسَعْيُهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ، وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ، وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِهِ؛

وَ مَثَلُهُ كَمَثَلِ شَاةٍ ضَلَّتْ عَنْ رَاعِيهَا وَ قَطِيعِهَا، فَهَجَمَتْ ذَاهِبَةً وَ جَائِيَةً يَوْمَهَا؛ (تمام روز را با جست و خیز دویدن) فَلَمَّا جَنَّهَا اللَّيْلُ، بَصُرَتْ بِقَطِيعِ غَنَمٍ مَعَ رَاعِيهَا، فَحَنَّتْ إِلَيْهَا وَ اغْتَرَّتْ بِهَا، فَبَاتَتْ مَعَهَا فِي مَرْبِضِهَا. فَلَمَّا أَنْ سَاقَ الرَّاعِي قَطِيعَهُ، أَنْكَرَتْ(شَاة) رَاعِيَهَا وَ قَطِيعَهَا، فَهَجَمَتْ مُتَحَيِّرَةً تَطْلُبُ رَاعِيَهَا وَ قَطِيعَهَا، فَبَصُرَتْ بِغَنَمٍ مَعَ رَاعِيهَا، فَحَنَّتْ إِلَيْهَا وَ اغْتَرَّتْ بِهَا، فَصَاحَ بِهَا الرَّاعِي: الْحَقِي بِرَاعِيكِ وَ قَطِيعِكِ، فَأَنْتِ تَائِهَةٌ مُتَحَيِّرَةٌ عَنْ رَاعِيكَ وَ قَطِيعِكَ، فَهَجَمَتْ ذَعِرَةً (نگران) مُتَحَيِّرَةً تَائِهَةً؛ لا رَاعِيَ لَهَا يُرْشِدُهَا إِلَى مَرْعَاهَا أَوْ يَرُدُّهَا، فَبَيْنَا هِيَ كَذَلِكَ إِذَا اغْتَنَمَ الذِّئْبُ ضَيْعَتَهَا(هلاکت آن را) فَأَكَلَهَا،

وَ كَذَلِكَ وَ اللَّهِ يَا مُحَمَّدُ، مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ لا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ظَاهِرٌ عَادِلٌ، أَصْبَحَ ضَالًّا تَائِهاً وَ إِنْ مَاتَ عَلَى هَذِهِ الْحَالَةِ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ.

وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدُ أَنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ لَمَعْزُولُونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ، قَدْ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا، فَأَعْمَالُهُمُ الَّتِي يَعْمَلُونَهَا كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلَى شَئ ذَلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ(ابراهيم، 18)

ترجمه: محمد بن مسلم گوید شنیدم كه امام باقر علیه‌السلام مى‌فرمود: هر كه دیندارى خداى عزوجل كند به وسیله عبادتى كه خود را در آن به زحمت افكند ولى امام و پیشوائى كه خدا معین كرده نداشته باشد، زحمتش ناپذیرفته و خود او گمراه و سرگردان است و خدا اعمال او را مبغوض و دشمن دارد، حكایت او حكایت گوسفندى است كه از چوپان و گله خود گم شده و تمام روز سرگردان می‌رود و برمی‌گردد، چون شب فرارسد گله‌اى با شبان به چشمش آید، به سوى آن گراید و به آن فریفته شود و شب را در خوابگاه آن گله به‌سر برد، چون چوپان گله را حركت دهد، گوسفند گمشده گله و چوپان را ناشناس بیند، باز متحیر و سرگردان در جستجوى شبان و گله خود باشد كه گوسفندانى را با چوپانش ببیند، به سوى آن رود و به آن فریفته گردد، شبان او را صدا زند كه بیا و به چوپان و گله خود پیوند كه تو سرگردانى و از چوپان و گله خود گم‌گشته‌اى، پس ترسان و سرگردان و گمراه حركت كند و چوپانی كه او را به چراگاه رهبرى كند و یا به‌جایش برگرداند نباشد، در همین میان گرگ گمشدن او را غنیمت شمارد و او را بخورد، به‌خدا اى محمد كسى كه از این امت باشد و امامى هویدا و عادل از طرف خداى عزوجل نداشته باشد چنین است، گم‌گشته و گمراه است و اگر با این حال بمیرد با كفر و نفاق مرده است، بدان اى محمد كه پیشوایان جور و پیروان ایشان از دین خدا بر كنارند، خود گمراهند و مردم را گمراه كنند، اعمالى را كه انجام می‌دهند چون خاكسترى است كه تند بادى در روز طولانى به آن تازد، از كردارشان چیزى دست‌گیرشان نشود. این است گمراهى دور.

شرح‏

دَانَ اللَّهَ: از خدا اطاعت کردن؛ شَانِئ: مبغض؛ قطيع: گله

همان‌گونه که علم جز از طریق پیامبر و امام معصوم به‌دست نمی‌آید، عبادت نیز همین‌گونه است.

چنان‌که با حضور پیامبر و امام معصوم و دست‌رسی به آن‌ها، نمی‌توان به سایر مجاری و منابع ظنی علوم مراجعه کرد، نمی‌توان به عبادت حقیقی نیز پرداخت و عبادت منهای معرفت و ایمان به پیامبر و امام معصوم نه تنها مانند عدم عبادت است بلکه به سبب عناد با آن‌ها، ضد عبادت است و در هر دو صورت سبب بغض و نقمت خدای متعال است.

البته در صورت عدم حضور پیامبر و امام معصوم، سایر منابع و مجاری علم مانند اقسام عقل نیز معتبر و حجت است.

آن‌چه در حدیث شریف گفته شده، مربوط به موارد دست‌رسی به منبع خطاناپذیر علم مانند پیامبر و امام است.

44- الحديث التاسع و هو الحادى و السبعون و اربع مائة

عَنْ مُقَرِّنٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) يَقُولُ: جَاءَ ابْنُ الْكَوَّاءِ إِلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ(ع) فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ(الاعراف، 46)؟ فَقَالَ (ع): نَحْنُ عَلَى الْأَعْرَافِ، نَعْرِفُ أَنْصَارَنَا بِسِيمَاهُمْ؛ وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ الَّذِي لا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلا بِسَبِيلِ مَعْرِفَتِنَا؛ وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ يُعَرِّفُنَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى الصِّرَاطِ، فَلا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا مَنْ عَرَفَنَا وَ عَرَفْنَاهُ، وَ لا يَدْخُلُ النَّارَ إِلا مَنْ أَنْكَرَنَا وَ أَنْكَرْنَاهُ.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ، فَمَنْ عَدَلَ عَنْ وَلايَتِنَا أَوْ فَضَّلَ عَلَيْنَا غَيْرَنَا، فَإِنَّهُمْ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ؛ فَلا سَوَاءٌ مَنِ اعْتَصَمَ النَّاسُ بِهِ وَ لا سَوَاءٌ حَيْثُ ذَهَبَ النَّاسُ إِلَى عُيُونٍ كَدِرَةٍ يَفْرَغُ بَعْضُهَا فِي بَعْضٍ؛ وَ ذَهَبَ، مَنْ ذَهَبَ إِلَيْنَا، إِلَى عُيُونٍ صَافِيَةٍ، تَجْرِي بِأَمْرِ رَبِّهَا، لا نَفَادَ لَهَا وَ لا انْقِطَاعَ.

ترجمه: امام صادق علیه‌السلام مى‌فرمود: ابن كوا نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت: اى امیرمؤمنان (آیه 46 سوره 7) «بر اعراف مردانى باشند كه همه كس را از رخسارشان شناسند» یعنى چه؟ فرمود: مائیم بر اعراف كه یاران خود را برخسارشان می‌شناسیم و مائیم اعراف كه خداى عزوجل جز از طریق معرفت ما شناخته نشود و مائیم اعراف كه خدا ما را در روز قیامت بر روى صراط معرفت قرار دهد، پس داخل بهشت نشود مگر كسى كه ما او را شناسیم و او ما را شناسد و به دوزخ نرود جز آن‌كه ما او را ناشناس دانیم و او ما را، خداى تبارك و تعالى اگر می‌خواست خودش را بی‌واسطه به بندگانش مى‌شناسانید ولى ما را درب و جاده و راه و طریق معرفت خود قرار داد، كسانى كه از ولایت ما روگردانیده و دیگران را بر ما ترجیح دهند از صراط مستقیم منحرفند؛ برابر نیست كسانی كه مردم به آن‌ها پناه گیرند (كه ما اهل بیت پیامبر باشیم) با كسانى كه خود محتاج پناهندگى به دیگران باشند (كه پیشوایان عامه باشند)، زیرا آن مردم (پیروان پیشوایان عامه) به سوى چشمه‌هاى آب تیره اندك كه از چشمه‌اى به چشمه دیگر ریزد، رفتند و كسانی كه سوى ما آمدند به سوى چشمه‌هاى صافى آمدند كه آبش به امر پروردگار جاریست و تمام شدن و خشك شدن ندارد.

توضیح: علومى را كه غیر اهل بیت علیهم‌السلام دارند تشبیه فرمود به چشمه آبى كه تیره و كم است اولاً علم حقیقى نیست و مخلوط به جهل است و ثانیاً محدود و متناهى است و یك سلسله اصطلاحاتى است كه دست به دست مى‌گردد و علوم ربانى خود را تشبیه به چشمه صاف لایزال فرمود. یعنى آن‌چه ما داریم اولاً عین و حقیقت علم است و ثانیاً رشته‌اى به اقیانوس نامحدود علم خدا متصل است كه بریدن و تمام شدن ندارد، هر چه از ما بپرسید جواب گوئیم و آن‌چه گوئیم عین حقیقت و واقعیت است.

شرح‏

عبداللّه بن كوّاء و عتاب بن اعور و زيد بن عاصم محاربى و ابن زهير بجلي معروف به ذى الثدية از روساء خوارج بودند که پس از حکمیت بر حضرت امیرالمومنین شورش کردند و دوازده هزار نفر مانند خود را که اهل نماز و روزه و دیگر اعمال عبادی بودند در نهروان در برابر آن حضرت قرار دادند.

حضرت پیامبر صلى‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلم درباره نماز و روزه آن‌ها فرمود: تحقر صلاة احدكم فى جنب صلاتهم و صوم احدكم فى جنب صومهم و لكن لايجاوز ايمانهم تراقيهم(ای حناجرهم)، و هم المارقة.

(ظاهر) نماز و روزه شما نسبت به نماز و روزه آن‌ها کوچک به‌نظر می‌رسد ولی ایمان آن‌ها از حد زبان آن‌ها جلوتر نمی‌رود و آنان بیرون روندگان از دین هستند.

عن أبي‌سعيد الخدري، و أنس بن مالك، عن رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: سيكون في أمتي اختلاف و فرقه؛ قوم يحسنونَ القيلَ و يسيئون الفعلَ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لاَ يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ يَمْرُقُونَ من الدين مروق السهم من الرّميّة، لا يرجعون حتى يرتد على فُوقِهِ (به دین برنمی‌گردند مگر این‌که تیر پس از رها شدن از کمان به جای اول خود در کمان برگردد، یعنی تعلیق به محال)؛ هم شر الخلق و الخليقةِ (موجودات)، طُوبى لمن قتلهم و قتلوه، يدعون إلى كتاب الله و ليسوا منه في شئ، من قاتلهم كان أولى بالله منهم. قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا سِيمَاهُمْ؟ قَالَ: "التَّحْلِيقُ

رسول خدا (ص) فرمود: به‌زودی در امت من اختلاف و تفرقه پدید خواهد آمد؛ گروهی پیدا خواهند شد که سخنان پسندیده بر زبان دارند ولی رفتارشان ناپسند است؛ قرآن می‌خوانند ولی از حنجره‌شان فراتر نمی‌رود، چنان از دین خارج می‌شوند که تیر از کمان رها می‌شود؛ اگر تیر به کمان برگشت، آن‌ها هم به دین برمی‌گردند؛ آن‌ها بدترین مردم و موجودات هستند؛ خوشا کسی که آن‌ها را به قتل برساند یا به‌دست آن‌ها به قتل برسد؛ دیگران را به کتاب خدا فرامی‌خوانند در حالی که خودشان هیچ سهمی از عمل به آن ندارند؛ هر کس آن‌ها را به‌قتل برساند نزد خدا برتر از آن‌هاست. گفتند: سیمای آن‌ها چگونه است یا رسول الله؟ فرمود: سرِ تراشیده

يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ(الاعراف، 46)؟

اعراف: مكان‌های مرتفع؛ لَنَاكِبُونَ: عدول کردن، منحرف شدن.

اعراف در تفاسیر:

1- به‌نظر مشهور، کسانی هستند که بر دیوار حایل میان بهشت و دوزخ قرار دارد. الف: بزرگان از اهل طاعت مانند انبیاء، شهداء و علماء ربانی. ب: ضعفاء از اهل طاعت.

2- کسانی که اهل بهشت و دوزخ را می‌شناسند.

3- کسانی که حسنات و سيئات آن‌ها مساوی است. این تفسیر نادرست‌ترین است، زیرا اعراف، اهل بهشت و دوزخ را می‌شناسند و چنین کمالی شایسته کسانی که حسنات و سيئات آن‌ها مساوی است، نمی‌باشد.

به‌نظر دقیق، اعراف کسانی هستند که در همه عوالم از جمله عالم طبیعت، اهل بهشت و دوزخ را می‌شناسند و محیط بر عوالم هستی هستند.

وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ(اعراف، 46)

و بر اعراف، (بلندى ميان دوزخ و بهشت) مردانى هستند (از اولياى خدا) كه همه (اهل‌بهشت و جهنّم) را از سيمايشان مى‌شناسند و بر بهشتيان سلام می‌فرستند، هنوز به بهشت وارد نشده‌اند، ولى اميدوارند.

مقصود از اعراف، مکان مرتفع نیست بلکه علم و معرفت آن‌هم در اعلی درجه است.

ممکن است مقصود از (لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ) کسانی که وارد بهشت نشدند و نیز امید به ورود در آن دارند، همان اهل بهشت باشند پیش از ورود در بهشت.

ممکن است مقصود از آن‌ها همان اعراف باشند بدین‌گونه که (لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ) حال برای (نادوا) باشد. این احتمال بسیار ضعیف است ولی در عین‌حال وارد نشدن آن‌ها به بهشت به این معنی نیست که هرگز در آن وارد نمی‌شوند بلکه در مرحله یا مرتبه‌ای وارد آن نمی‌شوند.

ممکن است وارد نشدن آن‌ها در بهشت به‌خاطر تکمیل کار خلق و بسط شفاعت در قیامت باشد.

طمع در «وَ هُمْ يَطْمَعُونَ»، به‌معنی يقين است، زیرا طمع اهل بهشت آن ‌هم در روز قیامت همراه با علم و ایمان خطاناپذیر است مانند کریمه وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ (شعراء، 82) که از حضرت ابراهیم حکایت می‌کند و طمع اهل توحید حقیقی به‌ویژه کسی چون حضرت ابراهیم (ع) با علم و ایمان تردیدناپذیر همراه است.

ممکن است مقصود از وارد بهشت نشدن اعراف عدم ورود آن‌ها در جنت نعیم و در درجه نخست اهل ایمان باشد.

4- مقصود از اعراف انبیاء و اولیاء و عالمان ربانی در دنیاست که از سیمای اشخاص درمی‌یابند که آن‌ها اهل بهشت هستند و این تشخیص مربوط به دنیاست نه آخرت، زیرا در آخرت اولا مشاهده سیما لازم نیست و ثانیا این تشخیص اختصاص به اعراف ندارد بلکه همگان می‌توانند اهل بهشت را بشناسند. این تفسیر ادق است.

کریمه: وَ إِذا صُرِفَتْ أَبْصارُهُمْ تِلْقاءَ أَصْحابِ النَّارِ قالُوا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (الاعراف، 47) نیز شاهدی بر آن است، زیرا در آخرت چنین احتمالی روا نیست که کسی که اهل بهشت است در بهشتی بودن خود شک کند یا بهشتی بودن را امری اعتباری یا قراردادی بداند به‌گونه‌ای که امکان تغیر وضع او از بهشتی بودن به جهنمی بودن ممکن باشد.

اما در دنیا نیز اگر چه اهل بهشت یا جهنم بودن قراردادی نیست و اهل بهشت، اهل بهشتند و ممکن نیست اهل جهنم باشند ولی به دلیل تغییر و تحول پیوسته در دنیا امکان این‌که کسی که اینک اهل بهشت است در آینده اهل جهنم شود، هست.

فَقَالَ (ع): نَحْنُ عَلَى الْأَعْرَافِ، نَعْرِفُ أَنْصَارَنَا بِسِيمَاهُمْ

ما انصار خود را از چهره می‌شناسیم نه از روی اعمال.

مقصود از چهره نیز صورت مادی و رنگ و کمیت و کیفیت آن نیست بلکه حقیقت آن است.

به‌گفته برخی از حکما، بعید نیست که اشاره به ابن کواء داشته باشد که به‌ظاهر اهل عبادت بودند. یعنی انصار ما کسانی نیستند که ظاهرشان به اهل ایمان می‌ماند.

وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ الَّذِي لا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلا بِسَبِيلِ مَعْرِفَتِنَا

اعراف در این فراز با فراز پیشین این تفاوت را دارد که این فراز دقیق‌تر از فراز قبلی است و فراز فبلی زمینه‌ساز این فراز است.

در فراز قبلی حضرت فرمود ما بر اعراف قرار داریم، یعنی ما محیط بر معرفتیم. اما در این فراز اولا می‌فرماید ما خود معرفتیم و معرفت وجهی از وجوه ماست. نتیجه مساقت وجود و کمالات آن همین اقتضا را دارد.

ثانیا هر معرفتی که مهم‌ترین آن معرفت خدای متعال است از طریق ما متحقق می‌شود و ما سبب پیدایش معرفت هستیم.

اگر چه در این فراز به تحقق معرفت خدای متعال از طریق اعراف تصریح شده نه مطلق معرفت ولی از آن‌جا که همه معرفت‌ها وجهی از وجوه معرفت حق تعالی است، وابستگی معرفت خدای متعال به اعراف مستلزم وابستگی مطلق معرفت به آن‌هاست.

معنی این فراز این است که: من عَرَفَنا فَقَد عَرَفَ رَبَهُ.

معنی تحقق معرفت به حق تعالی از طریق معرفت اعراف، یعنی اهل‌بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین وابستگی خدای متعال به خلق نیست بلکه یا بدین سبب است که غیریت میان خدای متعال و اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین اعتباری است بدین سبب که تعین اول ذات نامتعین حق تعالی آن‌ها هستند یا بدین سبب که ولایت ظهور توحید است و توحید باطن ولایت و میان توحید و ولایت تعددی جز به اعتبار و تحلیل وجود ندارد.

وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ يُعَرِّفُنَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى الصِّرَاطِ، فَلا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا مَنْ عَرَفَنَا وَ عَرَفْنَاهُ، وَ لا يَدْخُلُ النَّارَ إِلا مَنْ أَنْكَرَنَا وَ أَنْكَرْنَاهُ.

انبياء و اولياء عليهم السلام بهترین وسیله ارتقاء انسان‌ها از مرتبه حیوانی و غریزی به مرتبه انسانی و فطری هستند و مهم‌ترین وظیفه تشریعی آن‌ها در طبیعت نیز همین است. همه عالمان، معلمان، مومنان، سیاستمداران مسلمان نیز در این تکلیف شریکند. همان‌گونه که نباید بر ستم ستمکاران چشم بربندند و سکوت کنند نباید بر جهل و انحراف جاهلان و منحرفان نیز چشم بندند و سکوت کنند. هر کس به‌اندازه رتبه وجودی یا علم و توان خود در این تکلیف شریک است.

همان‌گونه که پذیرش و پیروی از آن‌ها سبب ارتقاء وجودی انسان‌ها می‌شود، انکار و ترک آن‌ها نیز سبب شقاوت و سقوط از مرتبه انسانی خواهد شد.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ

در تفسیر عبارت لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ، سه احتمال قابل طرح است: 1- این‌که معروفیت خدای متعال برای همه خلق بدون واسطه ممکن است و اگر خدای متعال این معروفیت بی‌واسطه را بخواهد، تحقق خواهد یافت.

2- معروفیت یادشده برای همه خلق ممکن نیست اگر چه برای برخی از آن‌ها مانند ملائکه مقرب ممکن است.

3- معروفیت یادشده نه برای همه خلق و نه برای برخی از آن‌ها جز برای اعراف ممکن نیست.

به‌نظر می‌رسد که احتمال سوم درست است، بدین دلیل که اولا عبارت با "لو" که از ادات شرط امتناعی است، بیان شده است.

ثانیا بنابراین‌که حقیقت محمدیه که حضرت خاتم انبیاء و اهل‌بیت آن حضرت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین مصادیق آن حقیقت در جهان طبیعت هستند، همه موجودات در اصل وجود و کمالات آن از جمله معرفت به حق تعالی وابسته به آن‌ها هستند.

اهل‌بیت پیامبر صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین هم درب ورود به معرفت الهی و دیگر کمالات وجودی و نعمت‌های صوری و معنوی هستند هم راه و مسیر وصول به مراتب و مقامات وجودی هستند

وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ: مقصود از وجه، آن حیثیت وجودی است که خلق در سیر نزول از آن پدید آمده و در سیر صعود بدان بازمی‌گردند و آن جز حقیقت محمدیه و اولین تعین حق تعالی نیست که مصداق آن حقیقت هم تنها حضرت خاتم پیامبران صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اهل‌بیت آن حضرت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین هستند.

فَمَنْ عَدَلَ عَنْ وَلايَتِنَا أَوْ فَضَّلَ عَلَيْنَا غَيْرَنَا، فَإِنَّهُمْ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ

از آن‌جا که اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین صراط و سبیل خلق برای رسیدن به حق تعالی هستند هر که از آن‌ها منحرف شود، در ضلالت و شقاوت خواهد بود.

فَإِنَّهُمْ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ: اشاره به َإِنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآَخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ (مومنون، 74) فقدان ایمان به آخرت با انحراف از اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین از جهت نتیجه برابر است.

فَلا سَوَاءٌ مَنِ اعْتَصَمَ النَّاسُ بِهِ وَ لا سَوَاءٌ حَيْثُ ذَهَبَ النَّاسُ إِلَى عُيُونٍ كَدِرَةٍ يَفْرَغُ بَعْضُهَا فِي بَعْضٍ؛ وَ ذَهَبَ، مَنْ ذَهَبَ إِلَيْنَا، إِلَى عُيُونٍ صَافِيَةٍ، تَجْرِي بِأَمْرِ رَبِّهَا، لا نَفَادَ لَهَا وَ لا انْقِطَاعَ.

بين ائمة ضلال و ائمة هدايت تفاوت بسیار است. بسیار بودن تفاوت از تکرار واژه لاسواء استفاده می‌شود.

علت تفاوت ائمه هدایت با امامان گمراهی این است که امامان گمراهی چشمه‌های کدر و گل‌آلودند.

علت گل‌آلود بودن آن‌ها یا این است که افکار و اخلاق و اعمال آن‌ها بی‌ به هر ه از حق و صدق و فضیلت است.

یا این‌که وجود آن‌ها به هر ه قابل توجهی از جمال و رحمت الهی ندارد و در نتیجه مانند آب گل‌آلود قابل آشامیدن برای تشنگان نیست و با دستگاه‌های ادراکی آن‌ها تناسب ندارد.

تشنگان، طالب رحمتند و آن‌ها بی‌ به هر ه از آن.

تشنگان، برای دوام حیات خود طالب آبند و آن‌ها یا بی‌ به هر ه از آن و یا آلوده با غیر آن و درنتیجه سبب دوام حیات نمی‌شود چه رسد به ایجاد حیات.

اما امامان حق، مانند چشمه‌های صاف و مبرای از هرگونه نقص و آلودگی است به سبب نقیض همان دو جهتی که در مورد امامان باطل گفته شد، یعنی یا بدان سبب که افکار و اخلاق و اعمال آن‌ها عین حق و صدق و فضیلت است یا بدان سبب که وجود آن‌ها و در نتیجه تعالیم آن‌ها مالامال از جمال و رحمت الهی است و همه تشنگان حق و حقیقت و و کمال و به‌طور خاص رحمت را سیراب می‌کند.

کریمه: ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ (فاطر- 12)، ناظر به همین نکته است.

45- الحديث العاشر و هو الثانى و السبعون و اربع مائة

عَنْ أَبِي‌حَمْزَةَ قَالَ قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ(ع) يَا أَبَاحَمْزَةَ يَخْرُجُ أَحَدُكُمْ فَرَاسِخَ، فَيَطْلُبُ لِنَفْسِهِ دَلِيلًا؛ وَ أَنْتَ بِطُرُقِ‏ السَّمَاءِ أَجْهَلُ مِنْكَ بِطُرُقِ الْأَرْضِ، فَاطْلُبْ لِنَفْسِكَ دَلِيلاً.

ترجمه: ابوحمزه گوید: امام باقر به من فرمود: اى اباحمزه: هر یك از شما كه خواهد چند فرسخى بپیماید براى خود راهنمائى می‌گیرد. تو كه بر راه‌هاى آسمان نادان‌ترى تا به راه‌هاى زمین، پس براى خود راهنمائى طلب كن (و آن راهنما غیر از اهل بیت پیامبر نباشد، زیرا از آسمان وحى در خانه آن‌ها نازل شده و راه بهشت و جهنم را آن‌ها دانند).

شرح

عقلی بودن جستجو و پذیرش امام

اگر انسان عاقلی بخواهد مسافرتی هر چند کوتاه برود ولی جاده را نشناسد، حتما از افراد راه‌بلد کمک می‌گیرد.

سفر به سوی خدای متعال و انتقال به عوالم دیگر از طولانی‌ترین سفرها بلکه سفری نامتناهی است که هیچ کسی جز پیامبر و امام از راه و ابزار و توشه مربوط به آن آگاهی ندارد. پیداست که شناسایی امام و پذیرش او جهت راهنمایی به سوی مقصد و لوازم آن به‌مراتب لازم‌تر از سفر کوتاه این‌جهانی است.

مسافرت در زمین با این‌که بسیار کوتاه‌تر و عادی‌تر از مسافرت آسمانی است نیازمند به راهنمای عالم و امین است. پیداست که مسافرت به آسمان بلکه به آسمانی و عوالم غیبی که حد و اندازه آن خارج از توان تصور انسان است، به‌مراتب نیاز بیش‌تری به راهنمای امین دارد.

سفر در زمین و طبیعت که راه‌ها و توشه آن برای همگان یا همه کسانی که اندک تجربه‌ای داشته باشند، کم و بیش شناخته شده است، با این‌حال مسافران به راهنما نیازمندند، مسافران سفر در ماوراء طبیعت که برای همه یا اکثریت قریب به اتفاق انسان‌ها ناشناخته است و کسی تجربه‌ای از آن ندارد، به راهنما نیازمندترند.

سفر به ماوراء طبیعت چنان‌که از نامش پیداست در این منظومه یا منظومه دیگر نیست، چنان‌که در این کهکشان یا کهکشان دیگر نیست، زیرا همه کهکشان‌ها بخشی از طبیعتند نه ماوراء طبیعت.

در این سفر نه راه شناخته شده است نه ابزار راه، نه موانع آن و نه مقصد. در بی‌خبری نسبت به آن همه شریکند و تنها پیامبران الهی و جانشین‌های معصوم آن‌ها با دیگران تفاوت دارند و دقایق راه و ابزار و موانع و مقصد را می‌شناسند و آن‌ها هستند که می‌توانند به‌خوبی مسافران این سفر را راهنمایی کنند و آن‌ها را به‌سلامت و سرعت و دقت به مقصد نهایی برسانند. از این‌رو، شناخت و پذیرش و پیروی از آن‌ها لازم و ضروری بلکه لازم‌تر از هر امر دیگری است.

مقصود از آسمان در این حدیث شریف، ماوراء طبیعت است نه آن‌چه را که عرف آسمان می‌داند. آسمان عرفی همان فضای میان ستارگان و سیارات است که خود بخشی از طبیعت است.

46- الحديث الحادى عشر و هو الثالث و السبعون و اربع مائة

عَنْ أَبِي‌بَصِيرٍ عَنْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً (بقره، 269) فَقَالَ: طَاعَةُ اللَّهِ وَ مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ.

ترجمه: امام صادق علیه‌السلام درباره سخن خدای عزوجل (273 سوره 2) «به هر كه حكمت داده شد خیر بسیارى داده شد» فرمود: مراد از حكمت اطاعت خدا و معرفت امام است

شرح‏

نکته: علت انتساب طاعت به خدای متعال این است که غیر از خدای متعال همه مراتب هستی عین تعلق است و حقیقت آن‌ها عین عبودیت. بنابراین همه مامور به عبادتند و همه عبادت‌ها ظاهرا یا باطنا، بی‌واسطه یا باواسطه برای حق تعالی است نه سایر عباد الله.

علت انتساب معرفت به امام این است که معرفت ذات خدای متعال ممکن نیست و اگر معرفتی تحقق یابد به اولین تعین ذات تعلق می‌گیرد که او اسم اعظم است.

چیستی حکمت

حکمت قطع نظر از مصادیق آن به علم و عملی گفته می‌شود که از استحکام برخوردار باشد و نفوذناپذیر و ابطال‌ناشدنی باشد. مصادیق آن عبارت است از علم به صفات و اسماء خدای متعال، علم به راه وصول و رجوع به او، علم به عوامل وصول و موانع آن، علم به احوال مقصد و آخرت. تعبیر دیگر حکمت عبارت است از علم به حقیقت اشیاء آن‌گونه که هستند.

ایمان به خدا و شناخت کتاب‌های آسمانی، ملائكه، پیامبران، طاعت، معصیت و مانند آن از مصادیق تعاریف یادشده است نه خود آن.

گفته‌های لقمان حکیم که در قرآن و روایات آمده است، از همین مصادیق است.

حکمت اقسام مختلفی دارد که از این‌قرار است: 1- حکمت نظری و حکمت عملی؛ 2- حکمت ظاهری و حکمت باطنی؛ 3- حکمت علمی و حکمت عینی؛ 4- حکمت مستور و محجوب و حکمت مکشوف؛ 5- حکمت الهی و حکمت خلقی و طبیعی 6- حکمت عقلی و حکمت شرعی

در حدیث شریف، دو مصداق از مصادیق حکمت معرفی شده است: 1- طاعت خدای متعال که از مصادیق حکمت عملی و ظاهری است و 2- شناخت امام که از مصادیق حکمت نظری و عقلی است.

47- الحديث الثانى عشر و هو الرابع و السبعون و اربع مائة

عَنْ أَبِي‌بَصِيرٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُوجَعْفَرٍ(ع): هَلْ عَرَفْتَ إِمَامَكَ؟ قَالَ: قُلْتُ إِي وَ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ أَخْرُجَ مِنَ الْكُوفَةِ فَقَالَ: حَسْبُكَ إِذاً.

ترجمه: ابوبصیر گوید: امام باقر به من فرمود: آیا امامت را شناخته‌اى؟ عرض كردم آرى به‌خدا پیش از آن‌كه از كوفه بیرون روم فرمود: بنابراین تو را بس است

شرح

إی از حروف تصدیق است که فقط با قسم می‌آید.‏

فَقَالَ: حَسْبُكَ إِذاً: علت بسندگی معرفت امام این است که معرفت به امام با معرفت به همه معارف الهی تلازم دارد.

48- الحديث الثالث عشر و هو الخامس و السبعون و اربع مائة

عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ عَنْ بُرَيْدٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(ع) يَقُولُ فِي قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ (انعام، 122). فَقَالَ: «مَيْتٌ» لا يَعْرِفُ شَيْئاً وَ «نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» إِمَاماً يُؤْتَمُّ بِهِ «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها» قَالَ الَّذِي لا يَعْرِفُ الْإِمَامَ.

ترجمه: و درباره سخن خداى تبارك و تعالى (123 سوره 3) «آیا كسی كه مرده بود و ما او را زنده كردیم و به او نورى دادیم كه با آن میان مردم راه رود» فرمود: مرده كسى است كه به چیزى معرفت نداشته باشد و نوری كه با آن میان مردم راه رود، امامى است كه از او پیروى مى‌كند و این‌كه می‌فرماید «مانند كسى است كه در ظلمات باشد و نتواند از آن بیرون رود» كسى است كه امام را نشناسد.

شرح‏

به‌نظر می‌رسد، میتاً در حدیث شریف است نه میتٌ مانند نوراً. چون نقل قول از قرآن است همان‌گونه نقل می‌شود که در آیه آمده است.

همان‌گونه که به‌اشاره در مورد حکمت گفته شد، حیات نیز اقسامی مانند اقسام حکمت دارد.

1-    حیات ظاهری و حیات باطنی 2- حیات علمی و حیات عینی 3- حیات مستور و محجوب و حیات مکشوف 4- حیات الهی و حیات خلقی و طبیعی 5- حیات عقلی و حیات شرعی

انسان‌ها در دنیا و بسا در برخی دیگر از مراتب عوالم هستی و نه در همه مراتب عوالم، بر دو قسمند: حیّ و میت، زنده و مرده. اما در برخی دیگر از مراتب عوالم هستی مانند آخرت، همه زنده‌اند و مرده معنی ندارد. بدین دلیل که مرگ و مردن عبارت است از انتقال از عالمی به عالم دیگر یا از مرتبه‌ای از وجود به مرتبه‌ای دیگر و از آن‌جا که آخرت چنان‌که از نامش پیداست، اخرت است، انتقال از آن معنی ندارد وگرنه آخرت نخواهد بود. شاید به همین جهت است که عالم آخرت، دار حیات حقیقی نامیده شده است. وَما هذِهِ الحَياةُ الدُّنيا إِلّا لَهوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِيَ الحَيَوانُ لَو كانوا يَعلَمونَ﴿عنکبوت، ۶۴

اگر چه ارتقاء و اشتداد وجودی در همه مراتب عوالم هستی از جمله عالم آخرت هم وجود دارد ولی انتقال از عالم و انتقال از مرتبه بدان نمی‌توان گفت، زیرا تفاوتی برای عالم آخرت و مراتب اشتدادی آن که بتوان هر کدام را عالمی متفاوت از دیگران دآن است شناخته شده نیست. در غیر این صورت مرگ که انتقال از مرتبه‌ای به مرتبه‌دیگر است در همه مراتب وجود و عوالم هستی وجود خواهد داشت ولی مرگ بدون تجافی خواهد بود برخلاف مرگ‌های شناخته شده برای انسان که همراه با تجافی از مرتبه یا عالمی و ورود به عالم یا مرتبه دیگر است. مرگ مصطلح و شناخته شده عبارت است از خروج از دنیا و ورود به برزخ؛ خروج از برزخ و ورود در آخرت ولی مرگ در آخرت به معنی خروج از آخرت و ورود در عالمی فراتر از آن نیست بلکه ارتقاء و اشتداد وجودی در همان عالم است مانند ارتقاء در علم و تحصیل در دنیا که با حفظ اطلاعات و دانسته‌های پیشین به دانسته‌های جدید هم دست پیدا می‌کنند.

امام باقر (علیه‌السلام) در تفسیر کریمه أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ فرمود: مقصود از میت، نادان است که چیزی نمی‌داند.

مقصود از شئ و چیز در حدیث شریف، مطلق شئ یا چیز نیست که شامل کسی شود که گویی از مادر متولد شده و هنوز هیچ اطلاعی از هیچ چیز ندارد بلکه مقصود از شئ و چیز، اموری است که دآن استن آن برای انسان کمال محسوب گردد نه هر چیزی.

چیزی برای انسان کمال است که در اشتداد وجودی او تاثیر داشته باشد مانند هستی‌شناسی، به‌ویژه مراتب عالی هستی.

البته با توجه به تجرد نفس و تجرد صور علمی و با توجه به این‌که غذای اصلی نفس، همان صور مجرد است، هر گونه صورت علمی اگر با هم مقایسه نشوند، برای انسان کمال است و در مقایسه با هم است که برخی از آن‌ها کمال است و برخی دیگر کمال نیست.

مقصود از نور در «نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» امام است و بنابراین، مقصود از احیاء نیز معرفت به امام است و مقصود از کسی که در تاریکی است، کسی است که امام حق را نمی‌شناسد.

«كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها» قَالَ الَّذِي لا يَعْرِفُ الْإِمَامَ

وجه میت بودنِ جاهلِ به امام و حی بودنِ عالم

حیات مراتب مختلفی دارد: حیات طبیعی، حیات برزخی و ملکوتی و حیات اخروی و عقلی

انسان قابلیت برخورداری از هر سه مرتبه حیات را دارد و تا زمانی که مراتب سه‌گانه را ندارد، انسان بالفعل نیست بلکه انسان بالقوه است. انسان بالقوه یعنی حیوان یا نبات یا جماد. می‌توان از کسی که انسان بالفعل نیست، انسانیت را سلب کرد و او را معدوم الانسانیه دآن است. عنوان مرده بر چنین انسانی تکریم اوست، زیرا انسانِ مرده است و گویی تمام انسانیت از او سلب نشده است بلکه حظی از آن به او نسبت داده می‌شود مانند برخورداری عدم مقید از حظی از وجود.

علم هم به سبب تجرد و هم به‌ خاطر سببیت آن برای دستیابی به امور مجرد و هم به خاطر پیوند آن با نفس و روح و عقل انسان، با توجه به نوع و مرتبه آن، امری ملکوتی یا جبروتی است و ملکوت و جبروت نسبت به طبیعت، عین حیات و طبیعت نسبت به آن دو عین موت است.

بر این اساس، کسی که علم نداشته باشد یا عقل و قوه عقلی ملکوتی ندارد یا به دلیل بالقوه بودن آن در حکم نداشتن است و کاربرد مرگ درباره او تکریم اوست. در واقع باید درباره چنین کسی واژه عدم و نیستی را به‌کار برد. ولی امام (علیه‌السلام) به جهت تکریم او و هم به‌جهت داشتن قوه حیات، میت را برای او به‌کار برده است.

چنان‌که گفته شد حیات یا ملکوتی و مثالی است یا جبروتی و عقلی یا فوق آن.

هر کدام از آن سه یا بالاصاله است یا بالتبع.

حی بالاصاله ملکوتی مانند ملائکه ملکوتی

حی بالتبع ملکوتی مانند علماء مهذب

حی بالاصاله جبروتی مانند ملائکه جبروتی هم‌چون فرشتگان چهارگانه

حی بالتبع جبروتی مانند مانند عالمان ربانی

حی فوق ملکوتی و جبروتی بالاصاله انسان کامل محمدی که مبدأ جبروتی و مراتب فروتر عوالم هستی است.

حی فوق ملکوتی و جبروتی بالتبع مانند اهل‌بیت حضرت حبیب الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)

میت هم آن است که نه در ملکوت جا دارد و نه در جبروت؛ نه عالم مهذب است نه عالم ربانی.

امید این‌که عالمان ربانی از طریق حرکت حبّی به مرتبه حی فوق ملکوتی و جبروتی بالتبع واصل شوند و حسنه‌ای از حسنات اهل‌بیت عصمت و طهارت به‌حساب آیند، بسیار است. ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (جمعه، 4).

البته تبعی بودن عالم مهذب و ربانی در ملکوت و جبروت تا زمانی است که که مرتبه‌ای نرسیده است که ملکوت و جبرت از فروع و قوای آن شوند اما با وصول به این مرتبه حی بالاصاله ملکوتی و جبروتی عالم مهذب و ربانی خواهد بود و ملائکه ملکوتی و جبروتی به تبع انسان ملکوتی و جبروتی می‌باشند. چنان‌که در جای خود گفته شد، انسان به درجه‌ای از اشتداد وجودی می‌رسد که عقول و ملائکه در حکم قوای وجودی او خواهند بود و از توابع و فروعات حقیقت او. این هم به سبب جامعیت اعتدالی انسان است که به مرتبه‌ای می‌رسد که اولا همه صفات و کمالات حق تعالی را به‌گونه تفصیل خواهد داشت و ثانیا همه صفات و کمالات را به‌گونه اعتدالی خواهد داشت.

49- الحديث الرابع عشر و هو السادس و السبعون و اربع مائة

عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ عَنْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) قَالَ: قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ(ع): دَخَلَ أَبوعَبْدِاللَّهِ الْجَدَلِيُّ عَلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ(ع): يَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ أَ لا أُخْبِرُكَ بِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ. وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (نمل، 89 -90) قَالَ: بَلَى يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ جُعِلْتُ فِدَاكَ. فَقَالَ: الْحَسَنَةُ مَعْرِفَةُ الْوَلايَةِ وَ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ السَّيِّئَةُ إِنْكَارُ الْوَلايَةِ وَ بُغْضُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ ثُمَّ قَرَأَ عَلَيْهِ هَذِهِ الْآيَةَ.

ترجمه: امام باقر فرمود: ابوعبدالله جدلى بر امیرالمؤمنین علیه‌السلام وارد شد حضرت فرمود: اى ابوعبدالله نمى‌خواهى تو را خبر دهم از سخن خداى عزوجل (91 سوره 27) «هر كه كار نیكى آورد بهتر از آن را پاداش گیرد و از هراس روز قیامت ایمن باشند» و هر كه كار بدى آورد با رو در دوزخ افتد، مگر ممكن است جز آن‌چه كرده‌اید جزا بینید» عرض كرد: چرا اى امیرمؤمنان قربانت گردم، فرمود: كار نیك، شناختن ولایت و دوستى ما اهل بیت است و كار بد، انكار ولایت و دشمنى ما اهل بیت است و باز هم آن آیه را تلاوت فرمود.

شرح

در سند این حدیث شریف، محمد بن اُورَمَة هست که برخی از قمیون (محمد بن على بن بابويه قمى) او را رمی به غلو کرده‌اند مانند اکثر راویان احادیث مربوط به ولایت. برخی چون دیدند وی تمام شب را به عبادت و نماز می‌گذراند، از مذمت او دست بداشتند.

به‌گفته برخی، وقتی توقیعات امام هادی علیه‌السلام درباره او را که برای قمی‌ها فرستاده بودند، دیدند از مذمت او دست برداشتند.

نام أبوعبد اللّه الجدلي، عبيد بن عبد است که عبيداللّه بن عبداللّه هم به او می‌گفتند. وی از اولياء و از خواصّ اصحاب حضرت امیرالمومنین عليه السّلام است. جدلي منسوب به جديله یکی از محلات قبیله طيّ بود. این قبیله به نام مادر عبید بین عبد است.

1- مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ. وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ

روشن است که مقصود از حسنه در کریمه یادشده، مطلق حسنه نیست، زیرا اولا مطلق حسنه مستلزم در امان بودن از فزع و صعقه نیست. ثانیا اگر مطلق حسنه باشد، کسی باقی نمی‌ماند که از فزع و صعقه در امان نباشد، زیرا کسی که فاقد مطلق حسنه باشد وجود ندارد. ثالثا مقابل آن که سیئه باشد قطعا مطلق سیئه نیست، زیرا مطلق سیئه مستلزم ورود مستقیم و با تمام وجود در دوزخ نیست وگرنه باید همه خلق جز مخلصین، وارد دوزخ شوند و حال آن‌که چنین نیست.

2- هم حسنه که سبب امنیت از فزع و صعقه است و هم سیئه که مستلزم ورود مستقیم و با تمام وجود در دوزخ است باید حسنه مطلق و سیئه مطلق باشد.

حسنه مطلق ظاهری دارد و باطنی، چنان‌که سیئه مطلق نیز همین‌گونه است.

ظاهر حسنه مطلق، ولایت است و باطن آن توحید.

ظاهر سیئه مطلق، انکار و عداوت ولایت است و باطن آن انکار و مکابره توحید.
 
< بعد   قبل >

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.