بطلان مقایسه وهمی
21 دي 1397

الحديث الثامن عشر و هو الرابع و السبعون و المائة

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع: إِنَّ إِبْلِيسَ قَاسَ نَفْسَهُ بِآدَمَ فَقَالَ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ وَ لَوْ قَاسَ الْجَوْهَرَ الَّذِي خَلَقَ اللَّهُ مِنْهُ آدَمَ بِالنَّارِ كَانَ ذَلِكَ أَكْثَرَ نُوراً وَ ضِيَاءً مِنَ النَّارِ

ترجمه: امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان خود را به آدم قیاس كرد و گفت: (12 سوره 7) مرا از آتش و شیطان را از خاك آفریدى. و اگر گوهرى را كه خدا آدم را از آن آفرید با آتش قیاس مى‌كرد آن گوهر درخشنده‌تر و روشن‌تر از آتش بود.

شرح‏

مراتب وجودی انسان

از نگاه فلسفی مراتب وجودی انسان عبارت است: 1- بدن 2- نفس

از نگاه عرفانی مراتب وجودی انسان عبارت است:

1- بدن 2- نفس 3- قلب 4- روح 5- سر 6- خفی 7- اخفی

ابلیس مرتبه بدن حضرت آدم را با خودش مقایسه کرد در حالی که یا باید همه مراتب آدم را با مراتب خودش مقایسه می‌کرد یا اصلی‌ترین مرتبه آدم را با اصلی‌ترین مرتبه خودش مقایسه می‌کرد.

اشکالات متعددی بر ابلیس وارد است که برخی از آن‌ها از این قرار است:

1- ابلیس تنها مرتبه بدنی آدم را با مرتبه بدنی خودش مقایسه کرد در حالی که مرتبه بدنی انسان، اخس درجات وجود است و با ورود به مراتب عالی، انسان آن را ترک می‌کند

خود این مقایسه از سوی ابلیس نشان‌دهنده این است که ابلیس مرتبه نفس ناطقه یا روح و مراتب فراتر از آن را ندارد و اگر داشت این‌گونه استدلال نمی‌کرد.

گویی ابلیس در مرتبه وهم متوقف شده است یا مرتبه کمال او همان وهم است نه حتی عقل جزیی استدلالی.

استدلال وی که از مقدمات غلط تشکیل شده، دلیلی بر این مطلب است.

2- علاوه بر این‌که ابلیس از آدم جز بدن ندید وگرنه باید در استدلال به برتری خود بدان توجه می‌کرد. خواه جز بدن ندیده باشد و خواه توان استدلال عقلی نداشته باشد، هر کدام از آن دو مرتبه ابلیس را نشان می‌دهد.

البته چنین مرتبه‌ای با آدم قابل مقایسه نیست.

3- ابلیس بدن انسان را که بالقوه انسان است به جای حقیقت انسان گرفت و امر بالقوه را همان حقیقت بالفعل دانست. این چیزی جز خطای یا محدودیت در فهم نیست.

4- بدن مادّه حقیقت انسان است نه صورت آن. کسی که میان مادّه و صورت فرق ننهد قابل مقایسه با انسان نیست.

5- علت کرامت انسان و مسجودیت وی، بدن او نیست بلکه روح و نور وجودی و جامعیت اعتدالی اوست که ابلیس توان فهم آن را نداشت. در واقع ما لیس بعلة را علة (علت پنداشتن چیزی که علت نیست) پنداشت.

تخصیص‌ناپذیری احکام دینی به وسیله آراء وهمی و ظنی بی‌اعتبار