باب کلیات توحید حدیث 1
10 آذر 1398

باب كلیات توحید

 و هو الباب الواحد و العشرين من كتاب التوحيد و فيه سبعة احاديث:

133- الحديث الاوّل و هو الثالث و الاربعون و ثلاث مائة

عن أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع): أَنَّ اميرالمؤمنين(ع) اسْتَنْهَضَ النَّاسَ فِي حَرْبِ مُعَاوِيَةَ فِي الْمَرَّةِ الثَّانِيَةِ فَلَمَّا حَشَدَ النَّاسُ قَامَ خَطِيباً فَقَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ، الَّذِي لا مِنْ شَئ كَانَ وَ لا مِنْ شَئ خَلَقَ، مَا كَانَ قُدْرَةٌ(قُدْرَتُهُ) بَانَ بِهَا مِنَ الْأَشْيَاءِ وَ بَانَتِ الْأَشْيَاءُ مِنْهُ، فَلَيْسَتْ لَهُ صِفَةٌ تُنَالُ، وَ لا حَدٌّ تُضْرَبُ لَهُ فِيهِ الْأَمْثَالُ، كَلَّ دُونَ صِفَاتِهِ تَحْبِيرُ اللُّغَاتِ وَ ضَلَّ هُنَاكَ تَصَارِيفُ الصِّفَاتِ وَ حَارَ فِي مَلَكُوتِهِ عَمِيقَاتُ مَذَاهِبِ التَّفْكِيرِ وَ انْقَطَعَ دُونَ الرُّسُوخِ فِي عِلْمِهِ جَوَامِعُ التَّفْسِيرِ وَ حَالَ دُونَ غَيْبِهِ الْمَكْنُونِ حُجُبٌ مِنَ الْغُيُوبِ، تَاهَتْ فِي أَدْنَى أَدَانِيهَا طَامِحَاتُ الْعُقُولِ فِي لَطِيفَاتِ الْأُمُورِ فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي لا يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ.


وَ تَعَالَى الَّذِي لَيْسَ لَهُ وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا أَجَلٌ مَمْدُودٌ وَ لا نَعْتٌ مَحْدُودٌ؛ سُبْحَانَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ أَوَّلٌ مُبْتَدَأٌ وَ لا غَايَةٌ مُنْتَهًى وَ لا آخِرٌ يَفْنَى؛ سُبْحَانَهُ هُوَ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، وَ الْوَاصِفُونَ لا يَبْلُغُونَ نَعْتَهُ، وَ حَدَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ، إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا؛ لَمْ يَحْلُلْ فِيهَا فَيُقَالَ هُوَ فِيهَا كَائِنٌ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْهَا فَيُقَالَ لَهُ أَيْنَ، لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ وَ أَتْقَنَهَا صُنْعُهُ وَ أَحْصَاهَا حِفْظُهُ؛ لَمْ يَعْزُبْ عَنْهُ خَفِيَّاتُ غُيُوبِ الْهَوَاءِ وَ لا غَوَامِضُ مَكْنُونِ ظُلَمِ الدُّجَى وَ لا مَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى إِلَى الْأَرَضِينَ السُّفْلَى؛ لِكُلِّ شَئ مِنْهَا حَافِظٌ وَ رَقِيبٌ وَ كُلُّ شَئ مِنْهَا بِشَئ مُحِيطٌ وَ الْمُحِيطُ به ما أَحَاطَ مِنْهَا.

الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ الَّذِي لا يُغَيِّرُهُ صُرُوفُ الْأَزْمَانِ وَ لايَتَكَأَّدُهُ صُنْعُ شَئ كَانَ؛ إِنَّمَا قَالَ لِمَا شَاءَ: كُنْ فَكَانَ؛ ابْتَدَعَ مَا خَلَقَ بِلا مِثَالٍ سَبَقَ وَ لا تَعَبٍ وَ لا نَصَبٍ وَ كُلُّ صَانِعِ شَئ فَمِنْ شَئ صَنَعَ وَ اللَّهُ لا مِنْ شَئ صَنَعَ مَا خَلَقَ، وَ كُلُّ عَالِمٍ فَمِنْ بَعْدِ جَهْلٍ تَعَلَّمَ وَ اللَّهُ لَمْ يَجْهَلْ وَ لَمْ يَتَعَلَّمْ؛ أَحَاطَ بِالْأَشْيَاءِ عِلْماً قَبْلَ كَوْنِهَا، فَلَمْ يَزْدَدَ بِكَوْنِهَا عِلْماً؛ عِلْمُهُ بِهَا قَبْلَ أَنْ يُكَوِّنَهَا كَعِلْمِهِ بَعْدَ تَكْوِينِهَا، لَمْ يُكَوِّنْهَا لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ وَ لا خَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ لا نُقْصَانٍ وَ لا اسْتِعَانَةٍ عَلَى ضِدٍّ مُنَاوٍ، وَ لا نِدٍّ مُكَاثِرٍ، وَ لا شَرِيكٍ مُكَابِرٍ، لَكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ وَ عِبَادٌ دَاخِرُونَ.

فَسُبْحَانَ الَّذِي لا يَئُودُهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ، وَ لا تَدْبِيرُ مَا بَرَأَ وَ لا مِنْ عَجْزٍ وَ لا مِنْ فَتْرَةٍ به ما خَلَقَ اكْتَفَى، عَلِمَ مَا خَلَقَ وَ خَلَقَ مَا عَلِمَ، لا بِالتَّفْكِيرِ فِي عِلْمٍ حَادِثٍ أَصَابَ مَا خَلَقَ، وَ لا شُبْهَةٍ دَخَلَتْ عَلَيْهِ فِيمَا لَمْ يَخْلُقْ، لَكِنْ قَضَاءٌ مُبْرَمٌ وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ وَ أَمْرٌ مُتْقَنٌ؛ تَوَحَّدَ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ خَصَّ نَفْسَهُ بِالْوَحْدَانِيَّةِ وَ اسْتَخْلَصَ بِالْمَجْدِ وَ الثَّنَاءِ وَ تَفَرَّدَ بِالتَّوْحِيدِ وَ الْمَجْدِ وَ السَّنَاءِ وَ تَوَحَّدَ بِالتَّحْمِيدِ وَ تَمَجَّدَ بِالتَّمْجِيدِ وَ عَلا عَنِ اتِّخَاذِ الْأَبْنَاءِ وَ تَطَهَّرَ وَ تَقَدَّسَ عَنْ مُلامَسَةِ النِّسَاءِ وَ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ مُجَاوَرَةِ الشُّرَكَاءِ فَلَيْسَ لَهُ فِيمَا خَلَقَ ضِدٌّ وَ لا لَهُ فِيمَا مَلَكَ نِدٌّ وَ لَمْ يَشْرَكْهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ؛ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ الْمُبِيدُ لِلْأَبَدِ وَ الْوَارِثُ لِلْأَمَدِ، الَّذِي لَمْ يَزَلْ وَ لا يَزَالُ وَحْدَانِيّاً أَزَلِيّاً، قَبْلَ بَدْءِ الدُّهُورِ وَ بَعْدَ صُرُوفِ الْأُمُورِ، الَّذِي لا يَبِيدُ وَ لا يَنْفَدُ. بِذَلِكَ أَصِفُ رَبِّي فَلا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مِنْ عَظِيمٍ مَا أَعْظَمَهُ، وَ مِنْ جَلِيلٍ مَا أَجَلَّهُ، وَ مِنْ عَزِيزٍ مَا أَعَزَّهُ، وَ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبِيراً

ترجمه: امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین(ع) براى مرتبه دوم مردم را به جنگ معاویه برانگیخت چون مردم جمع شدند به سخنرانى برخاست و فرمود: ستایش خدای راست كه یگانه و یكتا و بى‌نیاز و تنهاست، بود او از چیزى نیست و آفرینشش از چیزى نبوده، تنها با قدرتى آفریده كه به سبب آن از همه چیز جدا شده و همه چیز از او جدا گشته است، براى او صفتی كه بدان توان رسید نباشد و حدی كه براى آن مثل آورند نیست آرایش لغت‌ها از توصیف او ناتوان و ستودن‌هاى گوناگون در آن‌جا گم گشته و حیران است: راه‌هاى عمیق اندیشه نسبت به ملكوت او سرگردان و تفاسیر جامع از نفوذ در علمش بریده گشته، پرده‌هاى ناپیدا نزد كنه پنهانش حایل شده و خردهاى تندرو نسبت به مطالب دقیق در نزدیك‌ترین درجاتش گم گشته، پر بركت باد خدائی كه دوربینى همت‌ها به او نرسد و زیركی‌هاى عمیق او را در نیابد، متعالى است آن‌كه وقت قابل شماره و عمر دراز و صفت محدود ندارد (عمر دراز براى كسى است كه دورانش پایان داشته باشد) منزه باد آن‌چنان خدائی كه نه آغازى دارد كه از آن شروع شود و نه انجامی كه به آن پایان یابد و نه آخری كه در آن‌جا نابود گردد. او منزه است، او چنان است كه كه خود را، وصف كنندگان بستایش او نرسند، همه چیز را هنگام آفرینش محدود ساخت تا از همانندى خودش (كه محدود نیست) جدا باشند و او از همانندى آن‌ها جدا باشد در چیزها درون نشده تا بتوان گفت در آن‌ها جا دارد و از آن‌ها دور نگشته تا بتوان گفت او از آن‌ها بیگانه است و از آن‌ها بر كنار نگشته تا توان گفت: در كجاست، ولى خداى سبحان علمش همه چیز را فرا گرفته و صنعش آن‌ها را محكم ساخته و یادش آن‌ها را شماره كرده، پنهانی‌هاى هواى ناپیدا (مانند امواج و برق و قواى ناقل صدا) و پوشیده‌هاى نهان تاریكى شب و آن‌چه در آسمان‌هاى بالا و زمین‌هاى پائین است از او نهان نیست، براى هر چیزى از جانب او نگهبان و گماشته‌ایست و چیزى نیست جز این‌كه بر چیز دیگر احاطه دارد و آن‌كه به همه احاطه كنندگان احاطه دارد خداى یگانه یكتاى بى‌نیازیست كه گردش زمان دگرگونش نسازد و ساختن هیچ چیز او را خسته نكند، فقط به آن‌چه خواهد گوید: باش موجود شود، آن‌چه را آفریده بدون نمونه قبلى و بدون رنج و تلاش اختراع نموده، هر كسى كه چیزى سازد آن را از ماده‌اى سازد و خدا بى‌ماده ساخته است، هر دانشمندى پس از نادانى دانا گشته و خدا نادان نبوده و دانش نیاموخته علمش به همه چیز پیش از بودن آن‌ها احاطه كرده و از پیدایش آن‌ها علمش افزون نگشته، علم او به آن‌ها پیش از پدید آمدنشان چون علم اوست به آن‌ها پس از پدید آوردنشان، چیزها را نیافریده تا سلطنتش استوار شود یا بیم نابودى و كاهشش برود یا در برابر مخالف ستیزه گر و همانند افزودن طلب و انبار گردن‌كش كمك گیرد بلكه همه آفریدگان پروریده و بندگان سر بزیرند.
منزه باد خدائی كه آفرینش آن‌چه اختراع كرده و سرپرستى آن‌چه آفریده به رنجش نینداخته، از ناتوانى و خستگى نیست كه به همین قدر كه آفریده اكتفا كرده (بلكه در آفرینش بیش از این مقدار حكمت و مصلحت ندیده) آن‌چه را آفریده دانسته و آن‌چه را به صلاح دانسته آفریده است و اثر اندیشه و علم پیدا شده‌اى نبوده كه در آفرینش خطا نكرده، و آن‌چه را نیافریده به‌واسطه  تردیدش نبوده بلكه آفرینش او قضاء و فرمانیست ناگسستنى و دانشى است محكم و فرمانیست استوار، به ربوبیت یگانه گشته و خود را بیگانگى مخصوص گردانیده و بزرگوارى مخصوص است، از گرفتن فرزندان برتر است و از آمیزش زنان پاكیزه، و مقدس است، از همسایگى انبازان عزیز و والاست در آن‌چه آفریده ضدى ندارد و در آن‌چه مالك شده همانندى ندارد؟ هیچ‌كس در ملك او شریك نگشته، یگانه و یكتا و بى‌نیاز است، نابود كننده همیشگى و جای‌گزین پایان است (هر دراز عمرى را خدا نابود كند و خودش همیشه باقیست) آن‌كه همیشه بوده و همیشه باشد، یگانه است و ازلى پیش از آغاز روزگار بوده و پس از گذشت امور باشد، نابود نگردد، و تمام نشود، بدینگونه پروردگارم را می‌ستایم، شایسته پرستشى جز خدا نیست شگفتا از بزرگى كه چه بزرگ است و از والائى كه چقدر والاست و از عزیزى كه چه اندازه عزیز است و از آن‌چه ستمگران درباره‌اش گویند بلندى بسیار دارد.

شرح‏

اسْتَنْهَضَ: امر به قيام کردن؛ نهض: قیام کردن؛ حَشَدَ: حشر، جمع؛ كَلَّ: ضعیف شدن، سنگین شدن؛ تحبير اللّغات: تحسين و تزیین واژه‌ها؛ تاه فى الارض: سرگردان بودن؛ طَامِحَاتُ الْعُقُولِ: مرتفعات، بلندی‌ها، دوردست‌ها؛ الدُّجَى: تاریکی؛ َتَكَأَّدَ: سخت و سنگین بودن؛ لايَتَكَأَّدُهُ، سخت نبودن، مشقت نداشتن؛ مُكَاثِر: با کثرت غلبه کردن؛ بارى: خالقی که در خلقش تفاوت و نقص وجود ندارد؛ فَتْرَة: ضعف و شکست؛ بَدْءِ: ظهور؛ ْمُبِيدُ: مهلک؛ يَبِيدُ: یهلک، ینفد، یفنی

1- الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ: حمد گاهی به معنی ثناء و تعظیم مطلق است گاهی به معنی شکر و اعتراف به نعمت.

متعلق حمد، یا وجود کمالی در موجودی است یا برائت از نقصی یا جمیل اختیاری فاعلی بدون قصد جلب منفعت یا دفع ضرر، ازاین‌رو مختص حق تعالی است.

الف و لام در الحمد، الف و لام جنس است، یعنی جنس حمد و مطلق حمد مورد نظر است.

لام در لله، لام اختصاص است.

در این صورت معنی الحمد لله عبارت است از: اختصاص مطلق حمد به حق تعالی.

لازمه اختصاص مطلق حمد به حق تعالی این است که اولاً کمالی و فعل جمیلی جز فعل او وجود نداشته باشد و ثانیاً فاعل جمیلی جز او وجود نداشته باشد و ثالثاً از آن‌جا که هر فعلی هر چند ناقص و شرّ و قبیح باشد، از جهت و جهاتی خیر و جمیل است، لازمه چنین حمدی این است که نه فاعلی غیر از حق تعالی وجود داشته باشد و نه فعلی غیر از فعل او وجود داشته باشد.

درنتیجه هر کمال و جمالی، کمال و جلال او یا ظلّ و ظهور و وجه کمال و جلال اوست.

تمام کمالات و نعمت‌های جمیل یا فعل بی‌واسطه اوست یا فعل باواسطه او.

فعل جمیل اختیاری فاعلی بدون قصد جلب منفعت یا دفع ضرر، مختص حق تعالی است، زیرا افعال غز خدای متعال، یا به‌ قصد جلب منفعت و پاداش است یا به قصد دفع ضرر و کیفر یا برای کسب حمد و احترام.

به همین سبب است که مصداق جود نیست.

اگرچه افعال انسان کامل برای جلب منفعت یا دفع ضرر نیست، ولی به قصد تقرب به حق تعالی است و اگر چه این افعال نسبت به افعال غیر انسان کامل، حق محض و کمال صرف است ولی در عین حال مقصدر جز ذات خود دارد برخلاف فعل حق تعالی که هیچ مقصدی جز حب ذاتی ندارد. بنابراین هیچ فعلی جز فعل حق تعالی استحقاق حمد ندارد.

چنین حمدی به دلیل نکات یادشده (کمال فعل و فاعل، نفی هرگونه نقص، جمال محض) یا عین توحید است یا مستلزم معرفت تام و دقیق از توحید و محبت أتمّ به آن است و بنابراین هم‌چون توحید برترین عبادتی است که بنده خدای متعال انجام می‌دهد. و به همین جهت است که تحقق و وقوع و صدور آن جز از اوحدی از عالمان ربانی ممکن نیست. (و قليل من عبادى الشكور)

2- نه تنها نعمت‌های خدای متعال غیرقابل شمارش است بلکه شمارش حسن‌ها و کمالات حتی یک نعمت نیز ممکن نیست، زیرا هر نعمتی اگرچه به‌ظاهر تجلی وجهی از وجوه خدای متعال است ولی آن وجه جامع همه وجوه و کمالات اوست، و وجوه و کمالات او از همه جهات و حیثیات، نامحدود و نامتناهی است، بنابراین شمارش آن‌ها ممکن نیست.

3- با توجه به این‌که حمد به کمال، برائت از نقص و جمیل اختیاری تعلق می‌گیرد، و کمال و تمامیت حق تعالی و نعمت‌های جمیل او نامتناهی است، اولاً حمد بر بندگان خدای متعال که از نعمت‌های او برخوردارند و وجود آن‌ها مستند به کمالات اوست، واجب است و ثانیاً این حمد واجب نیز باید نامتناهی باشد و دست‌کم در اندازه توان بنده.

البته این غیر از جهت فقر و ربط موجودات به حق تعالی است که مستلزم عبادات و حمد مطلق است.

4- از آن‌جا که حمد اکمل عبادات است، در اعلی درجه مطلوبیت و محبوبیت خدای متعال قرار دارد و به همین سبب نیز از اوجب واجبات است، و بجا آوردن آن عالی‌ترین درجه کمال و قرب به خدای متعال را همراه دارد.

5- حمد و ستایش ذات خدای متعال ممکن نیست، زیرا او غیب وحض و غیب الغیوب است و فاقد هر اسم و رسم و وصفی و در نتیجه نه معروف عرف است نه معقول فیلسوف و نه مشهود عارف.

پس حمد خدای متعال به اسماء او تعالی تعلق می‌گیرد و چون اعظم اسماء او الله تبارک و تعالی است، حمد تام و أتمّ مختص اسم شریف الله است.

گویی الله اسم ذات است و اسماء دیگر اسماء صفات. به همین جهت حضرت ولی الله اعظم در این خطبه شریف فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ، و واحد و احد و صمد و متفرد را وصف الله تعالی قرار داد.

6- الْوَاحِدِ: به معنی نفی شریک و مثل یا نفی شریک خارجی است.

الْأَحَدِ: به معنی نفی اجزائ مادّی و معنوی و مقداری یا نفی اجزاء داخلی است.

الصَّمَدِ: به معنی نفی ماهیت و امکان است، بدین سبب که هر موجود ممکنی در مرتبه ذات مشتمل بر عدم است و درنتیجه اجوف است.

 الْمُتَفَرِّدِ: به معنی نفی کثرت در واحدیت و احدیت و صمدیت است، زیرا قبل از برهان و تعقل، وجود دو واحد یا دو احد یا دو صمد ممکن است و تفرد همه این احتمالات را نفی می‌کند.

در این صورت، معنی متفرد این است که واحدی جر او وجود ندارد و احد و صمدی نیز جز او وجود ندارد.

7- الَّذِي لا مِنْ شَئ كَانَ وَ لا مِنْ شَئ خَلَقَ، مَا كَانَ: حق تعالی از همه جهات و حیثیات واجب و غنی و واحد و احد و صمد و فرد است؛ نه وجودش متوقف بر سببی است (لا مِنْ شَئ كَانَ) نه افعالش متوقف بر علتی غیر از ذات اقدس اوست.(لا مِنْ شَئ خَلَقَ، مَا كَانَ)

نکته1: به‌طور کلی استعمال کان درباره خدای متعال ناقصه نیست، زیرا حق تعالی مبرای از زمان و حرکت است.

نکته2: عبارت الَّذِي لا مِنْ شَئ كَانَ وَ لا مِنْ شَئ خَلَقَ، مَا كَانَ، تعبیر دیگری از لم‌یَلِد وَ لَم‌یُولَد است

نکته3: هر دو مطلب (نفی سبب از وجودخدای متعال و نیز نفی سبب از افعال حق تعالی جز سببیت وجود اقدس او) برهانی است. براهین تسلسل و نیز براهین توحید، دلایل این دو مطلب است.

مَا كَانَ، قُدْرَةٌ(قُدْرَتُهُ) بَانَ بِهَا مِنَ الْأَشْيَاءِ وَ بَانَتِ الْأَشْيَاءُ مِنْهُ: این عبارت، تعبیر دیگری برای لا مِنْ شَئ كَانَ وَ لا مِنْ شَئ خَلَقَ، مَا كَانَ است.

8- فَلَيْسَتْ لَهُ صِفَةٌ تُنَالُ: ‏شاید از واژه تُنَالُ بتوان فهمید که مقصود از صفاتی که از حق تعالی نفی می‌شود، صفات زائد است. بدین معنی که موجودی غیر از او نیست تا صفتی را به او دهد یا خدای متعال فاقد صفتی نیست تا از دیگران دریافت کرده باشد.

ولی تحقیق این است که ذات حق تعالی به معنی عرفانی آن که غیب محض است و لابشرط مقسمی است فاقد هرگونه تعینی است و چون صفت، تعین است، او در مرتبه ذاتی غیب‌الغیوبی خود فاقد هرگونه صفتی است، خواه زائد بر ذات باشد و خواه عین ذات.

البته اگر صفات را نیز لابشرط مقسمی بتوان لحاظ کرد، در مرتبه ذات این‌گونه صفات را دارد.

اما ذات از نگاه فلسفه و کلام که وجود بشرط لا و متعین است در این مرتبه فاقد هرگونه صفت زائد است و صفات او عین ذات اوست.

داشتن صفات زائد، مستلزم نیازمندی به غیر است و نیازمندی نشانه امکان است و امکان با وجوب وجود ناسازگار است.

داشتن صفات در مرتبه لابشرط مقسمی و مطلق معراّی از هر قیدی حتی قید اطلاق، نشان تعین است و تعین نیز ناسازگار با لابشرط مقسمی و مطلق معراّی از هر قیدی حتی قید اطلاق است.

9- وَ لا حَدٌّ تُضْرَبُ لَهُ فِيهِ الْأَمْثَالُ:

حد دو معنی دارد: 1- ماهیت 2- نهایت

خدای متعال به هر دو معنی، حد ندارد. نه ماهیت دارد و نه نهایت.

الف- ماهیت نداشتن حق تعالی بدین سبب است که حق تعالی بسیط است و هر چه ماهیت داشته باشد مرکب است یا مرکب از وجود و عدم است یا مرکب از وجود و ماهیت یا مرکب از اجزاء ماهوی. پس حق تعالی ماهیت ندارد.

ب- نهایت نداشتن حق تعالی نیز بدین سبب است که او وجود صرف است و بسیط حقیقی. چیزی که این‌گونه باشد، موضوع هیچ سلبی قرار نمی‌گیرد و هر محمول وجودی که از او سلب شود با بساطت و صرافت او ناسازگار است و نشانه ترکیب است. پس حق تعالی نهایت هم ندارد.

ج- نه تنها او نامتناهی است بلکه فوق نامتناهی است و بسیاری از مخلوقات او نامتناهی‌هستند. او در فوق نامتناهی بودن نیز نامتناهی است، زیرا اگر فوقیت او در عدم تناهی متناهی باشد، نوعی عدم تناهی بر او صادق است. پس او فوق مالایتناهی بمالایتناهی است.

د- این عدم تناهی او تعالی هم در ذات است، هم در صفات، هم در افعال و هم در آثار.

ه- از این گذشته تناهى و عدم تناهى اولاً و بالذات از اوصاف کمّ متصل و کمّ منفصل، یعنی مقادير و اعداد است و ثانیاً بالعرض از اوصاف چیزی که به کم متصل و منفصل تعلق داشته باشد.

علم اگر چه اولا و بالذات متصف به تناهی و عدم تناهی نمی‌شود ولی اگر به کمیات ارتباط داشته باشد، به تناهی و عدم تناهی متصف می‌شود. ازاین‌رو، علم انسان به کمیات متناهی، مثصف به تناهی است و علم او به کمیات نامتناهی، متصف به عدم تناهی است. هم‌چنین است سایر صفات و قوای انسان یا هر موجود دیگر.

و- علاوه بر این، حد داشتن حق تعالی به معنی متناهی بودن با واحدیت او و به معنی ماهیت داشتن با احدیت او ناسازگار است.

10- كَلَّ دُونَ صِفَاتِهِ تَحْبِيرُ اللُّغَاتِ وَ ضَلَّ هُنَاكَ تَصَارِيفُ الصِّفَاتِ وَ حَارَ فِي مَلَكُوتِهِ عَمِيقَاتُ مَذَاهِبِ التَّفْكِيرِ وَ انْقَطَعَ دُونَ الرُّسُوخِ فِي عِلْمِهِ جَوَامِعُ التَّفْسِيرِ وَ حَالَ دُونَ غَيْبِهِ الْمَكْنُونِ حُجُبٌ مِنَ الْغُيُوبِ، تَاهَتْ فِي أَدْنَى أَدَانِيهَا طَامِحَاتُ الْعُقُولِ فِي لَطِيفَاتِ الْأُمُورِ فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي لا يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ:

الفاظ و عبارات درست و نیک و کامل (تحبير اللغات) از بیان صفات حق تعالی و عقول از فهم آن‌ها ناتوانند، نه صفات حق تعالی با الفاظ و عبارات قابل بیانند نه با عقول قابل فهم.

ناتوانی الفاظ از بیان صفات حق تعالی

الف- صفات حق تعالی عین ذات اوست و ذات او بیا‌ن‌ناپذیر است، پس صفات او بیان‌ناپذیر است.

ب- صفات حق تعالی نامتناهی است و الفاظ بیان‌گر امور متناهی است، پسالفاظ بیان‌گر صفات او نیست.

ج- الفاظ برای اشیاء و صفات مادّی و بشری وضع شده‌اند و صفات حق تعالی از این سنخ نیست، پس با این الفاظ نمی‌توان آن‌ها را دریافت.

د- الفاظ برای بیان اشیاء ماهیت‌دار وضع شده‌اند نه برای وجود، صفات خدای متعال عین وجود است پس در الفاظ نگنجد.

ه- چیزی بیان‌پذیر و فهم‌بردار است که محاط انسان باشد و صفات حق تعالی محیط بر همه چیز است.

ناتوانی عقل نیز به همین منوال است.

علاوه بر این‌که ادراک عقلی یا به ماهیت است یا مفهوم یا صورت مساوی با آن و صفات حق تعالی هیچ‌یک از این محدودیت‌ها را ندارد، پس مدرَک عقل نخواهد بود.

ازاین‌گذشته، هر موجود ممکن و مدرِکی مقام معلوم دارد و وصول به بالاتر از آن برایش ممکن نیست.

مرتبه صفات مرتب وجوب وجود است، پس دست ادراک هیچ موجود ممکنی بدان‌ها نمی‌رسد و همان‌گونه که حضرت جبرئیل در شب معراج فرمود: لو دنوت انملة لاحترقت، تمام موجودات ممکن در مقام خویش متوقفند و به لو دنوت، مترنم.

به همین سبب است که حضرت خاتم الانبیاء (ص) فرمود: لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على ذاتك.

وَ حَالَ دُونَ غَيْبِهِ الْمَكْنُونِ حُجُبٌ مِنَ الْغُيُوبِ: اشاره به حدیث شریف ان للّه سبعين حجابا من نور و ظلمة لو كشفها لاحرقت سبحات وجهه كل من ادرك بصره، دارد

مقصود از حجاب: الف- شدت نور وجود ذات و صفات حق تعالی ب- وساطت خلق میان موجودات مدرِک و حق تعالی است.

تَاهَتْ فِي أَدْنَى أَدَانِيهَا طَامِحَاتُ الْعُقُولِ فِي لَطِيفَاتِ الْأُمُورِ: عقول در فروترین درجات انوار غیب حق تعالی سرگردانند چه رسد به درجات متوسط و بالاتر از آن.

11- وَ تَعَالَى الَّذِي لَيْسَ لَهُ وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا أَجَلٌ مَمْدُودٌ وَ لا نَعْتٌ مَحْدُودٌ؛ سُبْحَانَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ أَوَّلٌ مُبْتَدَأٌ وَ لا غَايَةٌ مُنْتَهًى وَ لا آخِرٌ يَفْنَى؛ سُبْحَانَهُ هُوَ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، وَ الْوَاصِفُونَ لا يَبْلُغُونَ نَعْتَهُ:

حق تعالی نه آغاز دارد نه انجام نه اندازه.

آغاز و انجام داشتن مستلزم، حرکت است و حرکت، مستلزم جسمیت و همه ملازم با امکان و ناسازگار با وجوب وجود.

علاوه بر این‌که زمان فعل اوست، بنابراین از جهات متعددی متأخر از اوست پس آغاز ندارد

و چون همه موجودات از جمله زمان عین ربط به اوست، متأخر از او هم نیست، پس انجام هم ندارد.

از این گذشته، زمان‌ داشتن نشان حدوث است و حدوث با قدم ذاتی حق تعالی ناسازگار است.

از آن‌جا که زمان و سایر مخلوقات خدای متعال، فعل او عین تعلق به‌اویند، حق تعالی مبدأ و غایت آن‌هاست، از این‌رو او هم اول است و هم آخر و اولیت او عین آخریت اوست و آخریت او عین اولیت او.

12- وَ حَدَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ، إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا:

امتیاز و تفاوت موجودات از یک‌دیگر نشان‌دهنده حدّ هر کدام از آن‌هاست و اگر موجودات حدّ نداشتند، از هم متمایز نبودند.

و نیز تعدد آن‌ها نشان‌دهنده حدّ آن‌هاست و اگر اشیاء حدّ نداشتند، متعدد هم نبودند.

13- لَمْ يَحْلُلْ فِيهَا فَيُقَالَ هُوَ فِيهَا كَائِنٌ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ

نزدیک‌ترین چیز به هر چیزی، حق تعالی است حتی نزدیک‌تر از هر چیزی به خود آن چیز است و هر چیزی بیش از آن‌چه که خودش است او تعالی است.

نه در چیزی حلول کرده و درون آن است و نه از چیزی جدا و بیرون آن است.

دلیل آن نیز فرازهای پیشین است: از آن‌جا که همه چیز حدّ دارد و حق تعالی هیچ حدی ندارد، پس درون اشیاء نیست وگرنه محدود بود.

علاوه بر این‌که همه اشیاء، فعل اویند و متأخر و وابسته به او هستند، بنابراین، درون بودن برای خدای متعال محال است.

و اگر پس از ایجاد اشیائ درون آن‌ها شود، اولاً مستلزم حرکت و تغییر است و ثانیاً مستلزم محدودیت.

14- وَ لَمْ يَخْلُ مِنْهَا فَيُقَالَ لَهُ أَيْنَ:

در عین حال که حق تعالی درون اشیاء نیست، تهی از آن‌ها هم نیست وگرنه مستلزم مکان داشتن او بود.

اگر او در اشیاء نبود یا در هیچ مکانی نبود، در این صورت محدود می‌شد و یا در برخی بود و در برخی نبود، در ای صورت، مکان داشت و هر دو باطل است.

نتیجه اقرب بودن، حال و محل و مباین نبودن حق تعالی، خالی نبودن هیچ چیزی و خالی نبودن حق تعالی از هیچ چیزی، محدود بودن همه چیز و نامحدود بودن حق تعالی به این نتیجه می‌انجامد که اگر چه اشیاء عین حق تعالی نیستند، غیر او هم نیستند ئ اگر چه حق تعالی عین اشیاء نیست، غیر آن‌ها هم نیست. او وجود همه اشیاء است بدون محدودیت و نقص آن‌ها، زیرا اگر حق تعالی همان اشیاء محدود و متمایز باشد، دیگر حقیقت وجود نیست و اگر اشیاء همان وجود حق تعالی باشند، دیگر محدود و متمایز نیستند.

وجود حق تعالی، حقیقت وجود، صرف وجود و وجود محض و بسیط است، پس نه او هیچ یک از اشیاء محدو است و نه اشیاء محدود او هستند وگرنه وجود مرکب و مخالط و مجازی و ظلی نبودند.

پس حقیقت وجود، واحد است و سایر موجودات، شئونات و تجلیات اویند نه عین او و نه غیر او.

غیر از این چیز دیگری قابل تصور نیست. اگر غیر از این بود یا اشیاء در حق تعالی بودند یا حق تعالی در اشیاء و یا حق تعالی و اشیائ مباین هم و در نتیجه اشیاء بیرون از حق تعالی بودن و حال آن‌که بسیط و محض، نه درون دارد و نه بیرون.

15- لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ:

با توجه به آن‌چه در نکته 14 گفته شد، از نفی نسبت حال و محل و مباینت، نسبت حق تعالی نسبت محیط و محال خواهد بود آن‌ها احاطه قیومی نه احاطه مقولی که به غیریت و مباینت می‌انجامد. علم حق تعالی که عین ذات اوست، محیط بر همه موجودات است خواه موجوداتی که در عالم کثرت تحقق یافته‌اند و خواه موجوداتی که در عالم علم باقی مانده‌اند؛ خواه موجودات عینی و حواه موجودات علمی.

احاطه حق تعالی بر اشیاء، استدراک بر نفی حال و محل و مباین بودن حق تعالی است.

در مجموع این نکته می‌توان گفته: بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشئ منها؛ و ادق از آن می‌توان گفت: انه سبحانه كلّ الوجود و كلّه الوجود.

او در عین بساطت و تنزه از هرگونه ترکیب، مبدأ و منهای همه چیز است و خالق و مرجع همه چیز.

این درجه از توحید که مقتضای کریمه کل شئ هالک الا وجهه است، نه تنها دقیق است بلکه مایه حیرت عالمان ربّانی و عارفان صمدانی شده است.

مراتب توحید عبارت است از: 1- مقتضای لا اله الا الله 2- لا اله الا هو 3- لا اله الا انت 4- لا هو الا هو 5- کل شئ هالک الا وجهه.

همان‌گونه که وجود حق تعالی مباین با اشیاء نیست و هیچ چیزی بیرون یا درون آن نیست، علم او نیز همین‌گونه است: احاط بكل شى‏ء علما و لا يعزب عنه شئ.

همان‌گونه که اگر وجود او بر چیزی احاطه قیومی نداشته باشد، بسیط و صرف نبود، اگر علم او نیز محیط بر همه چیز نباشد، بسیط و صرف نخواهد بود.

علم حق تعالی نه از نوع علم حصولی و ارتسامی مشائی است، نه از نوع علم حضوری فعلی اشراقی و نه ثبوت معدومات در ازل معتزلی و نه آراء دیگر.

16- وَ أَتْقَنَهَا صُنْعُهُ: از آن‌جا که علم و قدرت او عین ذات متعالی اوست و محیط بر همه اشیاء، به‌ویژه از آن‌جا که آفرینش به معنی خلق و صدور و مانند آن نیست، تصور نقص و ضعف در اشیاء و مخلوقات حق تعالی ممکن نیست.

اشیاء را به‌ گونه‌ای آفرید که احسن از آن‌ ممکن نیست.

احکام و اتقان به این معنی است که اولاً گزاف و عبث و لغو در هیچ موجودی رخ نمی‌دهد؛ ثانیاً هیچ موجودی قربانی موجود دیگر نیست و کمال خاص خود دارد که نه کم‌تر از آن احسن است و ممکن و نه بیش‌تر از آن احسن است و ممکن.

موجودات با همه کثرتی که دارند یا دیده می‌شود، مانند یک شخص هستند که حرکت‌های مختلف و متفاوت دارند ولی مجموع آن‌ها یک فعل از یک شخص است.

مانند کسی که می‌رقصد، حرکت‌های متعدد، متنوع و متفاوتی از نظر شکل و هیئت، سرعت و بطؤ، استقامت و اعوجاج دارد ولی اجتماع آن‌ها به یک رقص از یک فرد با یک غایت می‌انجامد.

و چون هر موجودی قطع نظر از موجودات دیگر، دارای غایت مثالی و عقلانی است و هیچ‌ یک از آن‌ها وسیله وجود دیگری نیست، می‌توان کریمه: الّذى اعطى كلّ شى‏ء خلقه ثمّ هدى را دریافت.

17- وَ أَحْصَاهَا حِفْظُهُ:

احصا: به‌معنی حفظ، علم و ضبط است.

18- لَمْ يَعْزُبْ عَنْهُ خَفِيَّاتُ غُيُوبِ الْهَوَاءِ وَ لا غَوَامِضُ مَكْنُونِ ظُلَمِ الدُّجَى وَ لا مَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى إِلَى الْأَرَضِينَ السُّفْلَى:

امور و اشیاء نهان در لایه‌های ناپیدای هوا و تاریکی‌ها و آسمان‌ها و زمین بر او پوشیده نیست؛ ذراتی که در روشنی روز در هوا پراکنده است و ذراتی که در تاریکی شب پراکنده است؛ آن‌چه در آسمان‌های فرازین وجود دارد و آن‌چه در زمین‌های فرودین هست، معلوم اوست، بدین سبب که هر ذره‌ای در عالم هستی مخلوق خدای تعالی است و هر مخلوقی نتیجه علم اوست، یعنی نخست بدان علو دارد آن‌گاه علم او بدان سبب افرینش آن است، پس میان حق تعالی و هیچ ذره‌ای از ذرات عالم حجاب و مانعی نیست.

علاوه بر این‌که علم او به اشیاء از طریق ابزار و آلات حسی نیست تا دور و نزدیک، داخل و خارج ، ظراهر و باطن برای لو تفاوت داشته باشد.

همه موجودات خواه زمینی خواه آسمانی، خواه ظاهر خواه باطن، خواه ریز و خواه درشت از او پدید آمده است بلکه وجه اوست و علم به ذات و وجه از اولی‌ترین مراتب علم اوست.

19- لِكُلِّ شَئ مِنْهَا حَافِظٌ وَ رَقِيبٌ:

رقیب هم به معنی حافظ است هم به معنی منتظر

هر موجودی خواه زمینی خواه آسمانی، خواه به حسی ظاهر بزرگ خواه کوچک، حافظ و مراقب دارد.

مقصود از حافظ و مراقب یا فرشتگان ملکوتی موکل بر آن‌هاست یا مدبرات عقلی حاکم بر آن‌ها، یا اسماء ظاهر در آن‌ها و یا باطن و ملکوت هر چیزی است.

بنابرا احتمال اخیر، هر موجودی از هر مرتبه از مراتب عالم هستی که باشد، باطنی دارد که تقوم آن به همان باطن است.

اشیاء جشمانی ملکوتی دارند که حافظ و مراقب آن‌هاست؛ ملکوت آن‌ها جبروتی دارد که حافظ و مراقب آن‌هاست؛ جبروت آن‌ها سرّی دارند که حافظ و مراقب آن‌هاست و همین‌طور تا به غیب ذات حق تعالی منتهی شود.

20- وَ كُلُّ شَئ مِنْهَا بِشَئ مُحِيطٌ وَ الْمُحِيطُ به ما أَحَاطَ مِنْهَا الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ:

هر چیزی محاط چیز دیگری است و محیطی دارد تا به حق تعالی برسد و موجودات رابطه علی و معلولی دارند خواه رابطه علی و معلولی، صدوری باشد یا ظهوری. به تعبیر دیگر، رابطه و نظم خاصی میان موجودات وجود دارد که مانع از هم گسیختگی آن‌ها از هم شود.

این ربط محیط و محاط از یک سو به مادّه و هیولی می‌رسد که در غایت نقص و بی‌اثری است و پاین‌تر از آن محاطی قابل تصور نیست و از سویی دیگر به حق تعالی می‌رسد که غایت شدت و تمامیت است که بالاتر از او محیطی قابل تصور نیست.

همه موجودات محیط و محاط، در حکم یک شخص و یک موجود واحدند. وَ الْمُحِيطُ به ما أَحَاطَ مِنْهَا الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ.

21- الَّذِي لا يُغَيِّرُهُ صُرُوفُ الْأَزْمَانِ:

در عین حال که همه موجودات محیط و محاط، در حکم یک موجود و واحد شخصی هستند، تمام احکام آن‌ها مشترک نیست، نه تغییر برخی از آن‌ها مستلزم تغییر همه است نه ثبات برخی از آن‌ها نستلزم ثبات همه؛ چنان‌ تغییر و امکان آن‌ها مستلزم تغییر و امکان ذات و صفات حقیقی حق تعالی نیست.

در واقع این فراز از حدیث شریف پاسخ به این اشکال است که اگر همه موجودات به هم‌دیگر ربط علی و معلولی دارند و هر محاطی، محیطی دارد تا برسد به خدای متعال، پس متغیرات، از ثابتات پدید آمده‌اند و به حکم سنخیت میان علت و معلول یا باید متغیرات، ثابت باشند یا ثابتات، متغیر.

پاسخ این است که تغییرات در ذات و صفات حق تعالی راه ندارد، اما چگونه؟ در این حدیث شریف به دلیل پیچیدگی مطلب و فهم‌ناپذیری آن برای مخاطب، توضیح داده نشده است.

راه‌های تبیین ربط متغیر به ثابت

1- یکی از راه‌های تبیین این مسأله این است که از محیط‌ها و علت‌های ثابت، محاط‌ها و معلول‌های ثابت پدید آمده است تا رسیده به موجوداتی که ثبات آن‌ها عین حرکت و حرکت آن‌ها عین ثبات است.

2- پیدایش متغیرات از ثابتات، با واسطه است مانند آن‌چه که حکیمان مشائی درباره صدور کثرت از واحد گفته‌اند.

3- ثبات و حرکت، امری تشکیکی است و هیچ ثابتی نیست که تغییر مناسب خود را نداشته باشد چنان‌که هیچ متغیری نیست که ثبات مناسب خود را نداشته باشد. بر این اساس، هر وجه ثابت محاطی و معلولی از وجه ثابت محیط و علت خود صادر یا ظاهر می‌شود و هر وجه متغیری نیز از وجه متغیر مناسب خود.

22- وَ لايَتَكَأَّدُهُ صُنْعُ شَئ كَانَ، إِنَّمَا قَالَ لِمَا شَاءَ: كُنْ فَكَانَ:

آفرینش اشیاء برای حق تعالی نه خستگی و سختی دارد نه سنگینی نه انفعال، بدین سبب که آفرینش او با ابزار و توان جسمانی نیست که مستلزم خستگی و سختی و سنگینی و انفعال باشد.

خستگی و سختی و سنگینی و انفعال از ویژگی‌های اشیاء جسمانی است.

علاوه بر این‌که حتی امور جسمانی نیز اگر محدود و متناهی باشد، متصف به خستگی و سختی و سنگینی و انفعال می‌شود ولی اگر نامتناهی باشد، چنین اوصافی را نمی‌پذیرد.

آفرینش حق تعالی، ابداعی است و صرفا با علم و اراده او انجام می‌شود، آن‌هم اراده‌ای که عین علم است، بنابراین خستگی و سختی و سنگینی و انفعال برای او قابل تصور نیست.

همان‌گونه که عالمان از حمل علم خود خسته نمی‌شوند با این‌که نفس آن‌ها در عین تجرد، جسمانی است، ولی چون علم جسم نیست تا مایه خستگی شود، خستگی عالم به دلیل سنگینی علم ممکن نیست. پس خدای متعال به‌طریق اولی خستگی ندارد.

از این‌گذشته علم و اراده عین ذات حق تعالی است و خستگی و سختی و سنگینی و انفعال از ذات معنی ندارد.

قول خدای متعال و کلمه «کن» نیز لفظینیست تا پیوستگی آن سبب خستگی و سختی و سنگینی و انفعال شود. قول او همان اراده اوست.

ابْتَدَعَ مَا خَلَقَ بِلا مِثَالٍ سَبَقَ وَ لا تَعَبٍ وَ لا نَصَبٍ:

هم تاکید بر فراز قبلی است و هم اشاره به نکته جدید. ابداعی بودن فعل او و خستگی و سختی و سنگینی نداشتن، تاکید فراز پیشین است. آفرینش بدون مثال می‌تواند نکته جدید باشد.

آفرینش عالم به‌وسیله حق تعالی، متوقف بر مثال و الگوی پیش از خود ندارد، زیرا اولاً خود الگو و مثال نیز فعلی از افعال حق تعالی است و اگر فعل او متوقف بر الگو باشد باید آفرینش الگو نیز متوقف بر الگوی دیگری باشد و به تسلسل می‌انجامد.

ثانیاً مثال الگو داشتن برای خلق مربوط به موجودی است که در علم و فعل محدود باشد و چنین چیزی درباره حق تعالی قابل تصور نیست.

23- وَ كُلُّ صَانِعِ شَئ فَمِنْ شَئ صَنَعَ وَ اللَّهُ لا مِنْ شَئ صَنَعَ مَا خَلَقَ:

آفرینش‌گری حق تعالی به هیچ موجودی شباهت ندارد و همان‌گونه که او در ذات و صفات خود مصداق لیس کمثله شئ است در فعل و فاعلیت نیز همین‌گونه است.

تفاوت فاعلیت حق تعالی با فاعلیت سایر موجودات

الف- از آن‌جا که حق تعالی واحد حقیقی است فاعلیت او غیر از ذات او نیست.

اگر فاعلیت او غیر ذات او باشد، مستلزم کثرت است. این کثرت یا حقیقی است یا عتباری. اگر حقیقی باشد لازمه‌اش تحقق کثرت در ذات اوست و اگر اعتباری باشد لازمه‌اش فاعلیت امر اعتباری برای امور حقیقی است که مستلزم نفی سنخیت و نیز اقوی بودن فعل از فاعل خواهد بود.

اما سایر فاعل‌ها وحدت حقیقی ندارند و فاعلیت آن‌ها با ابزار و آلات و اندام است.

ب- فاعلیت حق تعالی به‌گونه ظهور و تجلی است نه صدور و فیضان و مانند آن ولی فاعلیت فاعل‌های دیگر یا بسیاری از فاعلیت‌های آن‌ها این‌گونه نیست.

24- وَ كُلُّ عَالِمٍ فَمِنْ بَعْدِ جَهْلٍ تَعَلَّمَ وَ اللَّهُ لَمْ يَجْهَلْ وَ لَمْ يَتَعَلَّمْ:

علم واجب‌تعالی نیز با علم سایر عالمان تفاوت دارد. علم دیگران با تعلم به دست آمده است و در نتیجه مسبوق به جهل است ولی علم خدای متعال این‌گونه نیست.

و نیز علم سایر عالمان، عین ذات آن‌ها نیست ولی علم حق تعالی عین ذات اوست.

به‌نظر دقیق، علم سایر عالمان، ظهور بعد از خفا و تفصیل پس از اجمال است ولی علم حق تعالی اجمال عین تفصیل و ظهور عین خفاست، بنابراین، جهل در مورد سایر عالمان صادق است اگر چه معنی جهل معنی متعارف آن نخواهد بود.

در هر صورت، علم سایر عالمان، مستند به غیر است ولی علم حق تعالی عین ذات اوست.

25- أَحَاطَ بِالْأَشْيَاءِ عِلْماً قَبْلَ كَوْنِهَا، فَلَمْ يَزْدَدَ بِكَوْنِهَا عِلْماً؛ عِلْمُهُ بِهَا قَبْلَ أَنْ يُكَوِّنَهَا كَعِلْمِهِ بَعْدَ تَكْوِينِهَا:

علم حق تعالی به اشیاء پیش از ایجاد آن‌ها عین علم به ان‌ها بعد و با وجود آن‌هاست و وجود اشیاء تغییری در علم او ایجاد نمی‌کند. بدین سبب که علم او به موجودات ذاتی اوست و اشیاء در آن دخالت ندارند تا وجود یا عذم آن‌ها سبب تغییر علم او شود.

علم انسان‌ها به چیزی با تغییر در وعلوم، تغییر می‌کند مثلا علم ما به زید پیش از وجود او با پس از وجود او متفاوت است چنان‌که علم ما به زمان وجود او نیز در کودکی، نوجوانی و جوانی و پس از آن بلکه در هر لحظه‌ای که تغییری در او ایجاد شود، تفاوت دارد. پیش از ایجاد می‌دانیم که آن چیز معدوم است. پس از ایجاد می‌دانیم که موجود است و همین‌طور.

همه این تغییرات بدین سبب است که علم ما مستفاد از موجودات است ولی در مورد حق تعالی وضعیت برعکس است. نه تنها علم او متخذ از موجودات نیست بلکه موجودات متخذ از علم اوست.

الف- اگر علم او از اشیاء و موجودات باشد، لازمه‌اش این است که بدون آن‌ها او عالم نباشد، در حالی که علم کمال است و او کل کمال.

ب- و نیز لازمه‌اش این است که او مرکب از کمال و نقص یا وجود و عدم باشد و مرکب، ممکن الوجود است در حالی که او بسیط است و واجب الوجود.

ج- و نیز لازمه‌اش این است که او از غیر تاثیر پذیر و حال آن‌که غیر فعل او و عین ربط به اوست و تاثیر چیزی که عین ربط است بر مربوط الیه خوذ محال است.

26- لَمْ يُكَوِّنْهَا لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ وَ لا خَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ لا نُقْصَانٍ وَ لا اسْتِعَانَةٍ عَلَى ضِدٍّ مُنَاوٍ، وَ لا نِدٍّ مُكَاثِرٍ، وَ لا شَرِيكٍ مُكَابِرٍ:

حق تعالی در ایجاد اشیاء هدف و غرض و داعی زائد بر ذات خود ندارد. اشیاء را که آفرید نه برای این بود که سلطنت خود را استحکام بخشد نه برای این‌که از زوال و نقصان خائف بود نه برای این‌که دیگران بدو کمک کنند یا بر دارایی‌های او بیفزایند یا در کاها بدو کمک کنند یا او را از تنهایی درآورند.

دلیل: اگر خدای متعال کاری را برای غرض انجام دهد، یا وجود و عدم آن غرض برای او مساوی است یا نیست.

اگر مساوی باشد و برای ذست‌یابی به آن کاری انجام دهد، ترجیح بدون مرجح است و محال.

اگر مساوی نباشد، لازمه‌اش است است که کمال او وابسته به فعل او باشد به‌گونه‌ای که بدون آن فعل، او کامل نباشد.

اولا نقص بر خدای متعال محال است. ثانیاً اگر او ناقص باشد چگونه ممکن است فعلی را بیافریند که فاقد کمالات آن است؟

از طرفی همه کمالات معلول از وجود تا آثار آن رشحه‌ای از کمالات حق تعالی است.

توجه عالی به سافل محال است، پس حق تعالی در ایجاد اشیاء غرضی بیرون از ذات خود ندارد وگرنه لازمه‌اش این است که شئ مقصود، اعلی از حق تعالی باشد و حال آن‌که او مبدأ المبادی و اعلی العوالی است.

پس غرض از فعل او ذات و محبت و ابتهاج ذاتی خود است، زیرا ذات او منبع هر خير و كمال است.

البته به‌واسطه حب و عشق به ذات خود، لوازم و کمالات تفصیلی ذات خود را نیز می‌خواهد و بدان‌ها عاشق و مبتهج است.

به‌تعبیر دیگر، او بالذات عاشق ذات و کمالات ذاتی خود است و بالتبع عاشق هر چیزی است که متعلق به او و حاکی از اوست؛ عاشق افعال و آثار خود است.

نکته: بعید نیست که بتوان گفت تعدد و کثرت حقیقی نیست و اگر چه در مرتبه تحلیل، ذاتی چیزی است و صفات ذات چیزی دیگر و افعال و آثار آن چیز سوم و چهارمی هستند ولی در واقع و عین، این‌گونه نیست بلکه صفات و کمالات او ظهورات ذات و عین ذات اوست و افعال نیز ظهورات صفات و کمالات و عین آن‌هاست و چون همه کمالات حق تعالی و آثار و ظهورات آن‌ها عین فقر و عین تعلق به حق تعالی است از این جهت تفاوتی میان آن‌ها برای خدای متعال ندارد، یعنی همه آن‌ها نسبت به ذات او همانند نسبت ماهیت به وجود است، بنابر هیچ‌گونه حب و اراده‌ و طلبی به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد. تمام حب و عشق اولا و ثانیا و ثالثا به ذات بسیط احدی تعلق گرفته است که عین کمال و فعل و اثر است نه آن‌که ذاتی چیزی باشد و کمال چیزی و فعل و اثر چیز دیگر تا محبوبیت یکی مقدم باشد و محبوبیت دیگری مؤخر؛ محبوبیت یک بالاصاله باشد و دیگری بالتبع.

وساطت یکی برای دیگری، در مرتبه تحلیل است نه تحقیق.

تَشْدِيدِ سُلْطَانٍ: انجام کاری به‌منظور تشدید سلطان برای کسی ممکن و قابل تصور است که در حکومت خویش ناقص و ضعیف باشد. پس چنین غرضی نشان ضعف است و ضعف نشان امکان و با وجوب وجود ناسازگار است.

خَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ لا نُقْصَانٍ خوف از زوال و نقصان نیز همین‌گونه است.

اسْتِعَانَةٍ عَلَى ضِدٍّ مُنَاوٍ، وَ لا نِدٍّ مُكَاثِرٍ، وَ لا شَرِيكٍ مُكَابِرٍ:

استعانت از ضد و ند و شریک بلکه استعانت از غیر نیز از نشانه‌های عجز، محدودیت، نقصان و امکان است و هیچ‌کدام با غنا و صمدیت و احدیت ذاتی و وجوب وجود سازگار نیست.

این مخلوقات هستند که نیاز به استعانت از ضد و ند و شریک هستند.

لَكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ وَ عِبَادٌ دَاخِرُونَ:

مخلوقات خدای متعال به قصد کمک و افزودن بر کثرت و بزرگی صفات یا افعال حق تعالی پدید نیامدند بلکه همه مخلوق و مربوب اویند و به سبب جود محض حق تعالی به‌وجود آمده‌اند.

چون حق تعالی جود محض است و و فیضان خیرات و کمالات او بر هر قابلی با اندازه قابلیت آن است بدون آن‌که بخل و امساک و منع و تعویق ممکن باشد، آن‌ها را آفرید

و چون همه موجودات مربوب اویند و برخوردار از احسان و جود او، حق تعالی ربّ و مالک آن‌هاست.

بر این اساس همه موجودات بندگان او و عین فقر و وابستگی به او و مملوک و مربوب و مضطر به اویند و چون از خود هیچ ندارند و به نهایت نیاز را دارند، عین ذلت و مسکنت به اویند و مالک هیچ چیزی نیستند، یعنی بنده حقیقی اویند خواه بدانند خواه نداند.

27- فَسُبْحَانَ الَّذِي لا يَؤودُهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ، وَ لا تَدْبِيرُ مَا بَرَأَ:

تنزه حق تعالی از صفات مخلوقات

لايؤده: الأود، خسته شدن، سخت بودن، تحمل سنگینی کردن.

خستگی مربوط به اجسام و اعضاء جسمانی و حیوانی است و خدای متعال نه جسم است نه جسمانی، بنابراین نه خستگی دارد نه کاری برای او سخت و سنگین است.

لا يَؤودُهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ: از آن‌جا که انجام کاری برای اولین بار سخت‌تر است، سختی آن را از خدای متعال نفی کرد تا نشان ‌دهد که هیچ کاری بر خدای متعال سخت نیست حتی اولین آفرینش او.

وَ لا مِنْ عَجْزٍ وَ لا مِنْ فَتْرَةٍ به ما خَلَقَ اكْتَفَى:

(ای لم‌یکتف به ما خلق من عجز و فترة) اگر چیزی را آفریده و چیزی را نیافریده نه به‌خاط ناتوانی اوست نه به‌خاطر سختی و سنگینی آفرینش آن چیزی که نیافریده است. معیار آفرینش سختی و راحتی آن نیست بلکه استعداد و قابلیت آن و نیز سازگاری آن با نظام احسن است.

28- عَلِمَ مَا خَلَقَ وَ خَلَقَ مَا عَلِمَ:

ممکن است این فراز (خَلَقَ مَا عَلِمَ) دو معنی داشته باشد الف- مخلوقات او با معلومات او برابر است ب- چیزی محذوف و مقدر باشد، یعنی آن‌چه را که می‌داند خیر و مصلحت یا سازگار با سایر خلق است را آفریده است نه هر چه را می‌داند تا مخلوقات او با معلومات او برابر باشد.

لا بِالتَّفْكِيرِ فِي عِلْمٍ حَادِثٍ أَصَابَ مَا خَلَقَ، وَ لا شُبْهَةٍ دَخَلَتْ عَلَيْهِ فِيمَا لَمْ يَخْلُقْ، لَكِنْ قَضَاءٌ مُبْرَمٌ وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ وَ أَمْرٌ مُتْقَنٌ:

نه آفرینش او با فکر ملازم با تغییر است و نه نیافریدن او به‌دلیل ندانستن و نتوانستن است بلکه آفریدن و نیافریدن او به‌سبب قضای قطعی و علم حتمی و امر یقینی است.

29- تَوَحَّدَ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ خَصَّ نَفْسَهُ بِالْوَحْدَانِيَّةِ:

توحید و مراتب و اقسام آن

وحدت اقسامی دارد: الف- وحدت عددی مانند یک نفر ب- وحدت در کمیت متصل مانند یک متر، یک کیلومتر ج- وحدت در کمیت منفصل مانند یک‌ ده‌تا، یک صدتا د- وحدت نوعي مانند انسان واحد ه- وحدت جنسي مانند یک حیوان یا یک جنس و- وحدت اتصالی مانند وحدت اجسام ز- وحدت تدریجی مانند وحدت زمان ح- وحدت اجتماعی مانند یک ساختمان ط- وحدت اعتباری مانند یک شرکت.

وحدت حق تعالی هیچ یک از وحدت‌های یادشده نیست. وحدت او از همه جهات و اعتبارات، حقیقی است، یعنی عین وحدت است نه موصوف به وحدت و با وحدت مساوق است نه تنها مساوی.

وحدت حق تعالی هم در ذات است به‌گونه‌ای که یا ذاتی چون او وجود ندارد یا ذاتی غیر از او وجود ندارد نه در طول او و نه در عرض او.

وَ اسْتَخْلَصَ بِالْمَجْدِ وَ الثَّنَاءِ:

توحید در مجد و ثناء. یا کسی چون او در مجد و ثناء و علو و بهاء وجود ندارد، زیرا کمال مجد و علو که مرتبه واجبی است، خاص اوست یا مجد و ثناء و علو و بهائی غیر او وجود ندارد نه چون او و نه ضعیف‌تر از او، زیرا هر مجد و علوی که غیر از او تصور شود، از رشحات اوست.

وَ تَفَرَّدَ بِالتَّوْحِيدِ وَ الْمَجْدِ وَ السَّنَاءِ:

توحيد، مختص اوست، زیرا هر چه که واحد است غیر از او، تصور دوم و سوم برای او ممکن است هر چند در خارج دوم و سوم نداشته باشد مانند هر یک از سیارات در منظومه شمسی که اگر واحدند و دوم ندارند ولی تصور دوم برای آن‌ها ممکن است. اما دوم برای حق تعالی تصورپذیر هم نیست. حقیقت وجود نیز همین‌گونه است که نه تنها دوم ندارد بلکه دوم برای آن تصورپذیر هم نیست.

و نیز هر چیزی که واحد است در واحد بودن خود متمایز از دیگران و منحصر در خود است ولی وحدت حق تعالی به‌گونه‌ای است که واجد همه اشیاء و جامع همه افراد است، یعنی وحدت سعی، کلی و اطلاقی دارد و در عین فرد بوده همه چیز است و در عین شخص بودن مطلق و کلی است به‌گونه‌ای که چیزی از او خارج نیست اگر چه چیزی هم در او داخل نیست؛ هم علمش وسع کل شئ و هم قدرت و حیاتش و ذاتش و هم همه صفات و اسماء‌اش؛ تنها چیزی که بیرون اوست و مقابل او، عدم محض و نفی صرف است نه حتی عدم مضاف و نفی نسبی و آن‌هم هلاکت محض و هیچی و پوچی است و چیزی نیست تا بیرون از او یا مقابل او باشد.

وَ تَوَحَّدَ بِالتَّحْمِيدِ وَ تَمَجَّدَ بِالتَّمْجِيدِ:

پس حق تعالی در توحید متفرد است و در فردیت، متوحد است؛ در مجد و ثناء، یگانه است و در تحمید و تمجید، یگانه.

وَ عَلا عَنِ اتِّخَاذِ الْأَبْنَاءِ، وَ تَطَهَّرَ وَ تَقَدَّسَ عَنْ مُلامَسَةِ النِّسَاءِ، وَ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ مُجَاوَرَةِ الشُّرَكَاءِ:

به سبب همین نوع از کلیت نسبت به وجود و جامعیت او نسبت به همه خیرات و و کمالات و فاقد هیچ چیزی نبودن و منبع هر وجود و کمال و شرف بودن است که او مبرا و منزه از داشتن فرزند و شریک و ولی است، زیرا هر کدام از این‌ها نشان نیازمندی است و نیاز نشان امکان و امکان منافی با وجوب وجود است؛ هر کدام از این‌ها منافی با بساطت و اطلاق و کلیت است و هر کدام از این‌ها منافی با توحید است. پس حق تعالی به سبب وحدت حقیقی ممکن نیست فرزند و شریک و ولی و مانند آن داشته باشد.

فَلَيْسَ لَهُ فِيمَا خَلَقَ ضِدٌّ، وَ لا لَهُ فِيمَا مَلَكَ نِدٌّ، وَ لَمْ يَشْرَكْهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ:

با توجه به همین نوع از وحدت است که همان‌گونه که فرزند و شریک و ولی ندارد، ضد و ند و مخالف و معارض هم ندارد، زیرا همه موجودات نسبت به حق تعالی خلق و فعل و ظلّ او هستند و ضلّ نه ضد است نه شریک و نه هیچ چیز دیگری غیر از ظلّ بودن. و آن‌چه وجود ندارد نیز چیزی نیست تا حکمی حقیقی داشته باشد چه رسد به شریک و رفیق یا ضد و شریک بودن.

الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ، الْمُبِيدُ لِلْأَبَدِ، وَ الْوَارِثُ لِلْأَمَدِ، الَّذِي لَمْ يَزَلْ وَ لا يَزَالُ وَحْدَانِيّاً أَزَلِيّاً، قَبْلَ بَدْءِ الدُّهُورِ وَ بَعْدَ صُرُوفِ الْأُمُورِ، الَّذِي لا يَبِيدُ وَ لا يَنْفَدُ. بِذَلِكَ أَصِفُ رَبِّي فَلا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مِنْ عَظِيمٍ مَا أَعْظَمَهُ، وَ مِنْ جَلِيلٍ مَا أَجَلَّهُ، وَ مِنْ عَزِيزٍ مَا أَعَزَّهُ، وَ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبِيراً

خدای متعال از جهت ذات دو مرتبه کلی دارد و از جهت فعل مراتب بسیار.

الف- مرتبه احدیت و عیب الغیوب که عبارت است از وجود مجرد از هر‌گونه اعتباری مانند الهیت، ربوبیت، خالقیت، رازقیت و منزه از هر قیدی حتی قید اطلاق که بدان لابشرط مقسمی گفته می‌شود. در این مرتبه حق تعالی نه اسم دارد نه رسم و نه وصف.

با همه چیز معیت و دارد ولی با هر چیزی همان چیز است و بودنش با آن مناسب با آن چیز است.

ب- مرتبه واحدیت و الهیت و اسماء و صفات که عبارت است از حقیقت وجود مطلق مقید به قید اطلاق و کلیت که به سبب همین اطلاق و کلیت جامع همه اسماء متقابل و صفات متضاد است. در این مرتبه است اولا واجد همه کمالات است و ثانيا متصف به امور متضاد است و ثالثا به امور متضاد و متخالف از جهت واحد متصف است نه از جهات متفاوت و متعدد.

در همین مرتبه است که عالی است در عین دانی بودن و برعکس؛ بعید است در عین قریب بودن و برعکس؛ بسیط است در عین ترکیب و برعکس، اول است در عین آخر بودن و برعکس؛ ظاهر است در عین باطن بودن و برعکس؛ تمام متضادات و هر چیزی که در اشیاء دیگر متناقضات گفته می‌شود در این مرتبه جمع است و در عین بساطت و وحدت، کل الاشیاء است.

در این مرتبه است که مع کل شئ لابمقارنة و غیر کل شئ لابمباینة و لابمزايلة؛ و هو الّذي فى السماء إله و فى الارض إله؛ و هو الّذي ما من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم؛ و هو معكم اينما كنتم.

نکته: آن‌چه که اهمیت دارد و بسیاری از درک آن ناتوان هستند این است که تمام آن‌چه که در مرتبه احدیت حق تعالی و غیب الغیوب از تنزیه و تقدیس و تجريد و غنى و وحدت و صمديت وجود دارددر مقام واحدیت و الهیت جمعي هم وجود دارد و هر چه از صفات و افعال که در مرتبه الهیت و واحدیت وجود دارد در مرتبه احدیت تنزیهی نیز وجود دارد ولی در هر یک مناسب همان مرتبه است نه آن‌که چیزی در مرتبه‌ای وجود داشته باشد که در مرتبه دیگر وجود نداشته باشد وگرنه احدیت و واحدیت نخواهد بود.

مرتبه احدیت تنزیهی همه وجود و همه صفات است ولی به‌نحو لابشرط مقسمی و مرتبه الهیت و واحدیت منزه و مقدس از غیر است ولی به‌گونه اطلاق.

مثال: انسان دو مرتبه دارد: 1- مرتبه تجرد و مفارقت از بدن، اعضاء و صفات آن مانند، زمان‌مندی، مکان‌مندی، تقسیم‌پذیری، سلامت، بیماری، رشد، فساد، رفتن، ایستادن، نشستند، خوابیدن و دیگر صفات 2- مرتبه جمعی که در عین شخص بودن، حیوان، ناطق، عاقل، بینا، شنوا، بویا، بساوا، خندان، گریان، نشسته، اسیتاده، خوابیده، سالم، بیمار، و مانند آن است. در این مرتبه انسان عین عر عضوی است، حقیقت هر قوه‌ای است و با عر وصف و فعل و عضوی عینیت دارد ولی در عین حال، تنها یک ذات است که هویت واحدی دارد که بسیط است و با بساطت خود ساری و موجود در همه اعضاء و صفات و افعال است و در عین واحد بودن، کثیر است.

نفس انسان هم مرتبه تنزیه و تبرئه از بدن دارد و هم مرتبه معیت و عینیت با بدن و تنزل در مرتبه اعضاء، صفات و افعال.

در هر دو مرتبه هم وحدت، بساطت، نورانیت و طهارت ذاتی آن محفوظ است. نفس از باب تمثیل، مانند نور است که بر اشیاء مختلف می‌تابد و با آن‌ها یکی می‌شود ولی در عین حال از جهت نور و بدن احکام آن‌ها را نمی‌پذیرد. بر نحاسات واقه می‌شود ولی نجس نمی‌شود، بر کثرات می‌تابد ولی متکثر نمی‌شود.

نفس هم همین‌گونه است در عین معیت با بدن از صفات نفسانی جدا نمی‌شود. در میتبه بدن احکام بدنی دارد ولی این احکام بدن آن را از بساطت و وحدت ساقط نمی‌کند و در مرتبه بساطت و وحدت و تنزیه نیز از احکام بدن باز نمی‌دارد. البته نفوس ضعیف چنین چیزی را درک نمی‌کنند.

حاصل آن‌که حضرت که در آغاز خطبه با احدیت و فردیت و تنزیه تقدیس پرداخت و در پایان آن به واحدیت و صفات شایسته آن، اولا تکرار نیست ثانیا به معنی منعزل بودن مراتب حق تعالی نیست بلکه در عین تنزیه و تشبیه، همه صفات خدای واحد است.

الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ، الْمُبِيدُ لِلْأَبَدِ، وَ الْوَارِثُ لِلْأَمَدِ: يعنى ابدیت او عین ازلیت اوست؛ امد و نهایت او عین بدایت اوست.

محدث بزرگ و صاحب كتاب كافى، کلینی در پایان این خطبه شریف می‌گوید: این خطبه از خطب مشهور آن حضرت است تا جایی که «لقد ابتذلها العامة»، در اختیار همه طبقات مردم حتی افرادی که توان فهم آن را نداشتند قرار داشت.

بر فرض محال اگر حضرت علی هیچ کمالی نداشت جز آن‌چه به این خطبه شریف انجامید، این خطبه به‌تنهایی برتری غیرقابل مقایسه او را بر همه اصحاب حضرت ختمی مرتبت تا پایان عالم اثبات می‌کرد.

 

وَ هَذِهِ الْخُطْبَةُ مِنْ مَشْهُورَاتِ خُطَبِهِ ع حَتَّى لَقَدِ ابْتَذَلَهَا الْعَامَّةُ وَ هِیَ كَافِیَةٌ لِمَنْ طَلَبَ عِلْمَ التَّوْحِیدِ إِذَا تَدَبَّرَهَا وَ فَهِمَ مَا فِیهَا فَلَوِ اجْتَمَعَ أَلْسِنَةُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَیْسَ فِیهَا لِسَانُ نَبِیٍّ عَلَى أَنْ یُبَیِّنُوا التَّوْحِیدَ بِمِثْلِ مَا أَتَى بِهِ بِأَبِی وَ أُمِّی مَا قَدَرُوا عَلَیْهِ وَ لَوْ لَا إِبَانَتُهُ ع مَا عَلِمَ النَّاسُ كَیْفَ یَسْلُكُونَ سَبِیلَ التَّوْحِیدِ أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى قَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْ ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَیْ ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ فَنَفَى بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْ ءٍ كَانَ مَعْنَى الْحُدُوثِ وَ كَیْفَ أَوْقَعَ عَلَى مَا أَحْدَثَهُ صِفَةَ الْخَلْقِ وَ الِاخْتِرَاعِ بِلَا أَصْلٍ وَ لَا مِثَالٍ نَفْیاً لِقَوْلِ مَنْ قَالَ إِنَّ الْأَشْیَاءَ كُلَّهَا مُحْدَثَةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ إِبْطَالًا لِقَوْلِ الثَّنَوِیَّةِ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُ لَا یُحْدِثُ شَیْئاً إِلَّا مِنْ أَصْلٍ وَ لَا یُدَبِّرُ إِلَّا بِاحْتِذَاءِ مِثَالٍ فَدَفَعَ ع بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْ ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ جَمِیعَ حُجَجِ الثَّنَوِیَّةِ وَ شُبَهِهِمْ لِأَنَّ أَكْثَرَ مَا یَعْتَمِدُ الثَّنَوِیَّةُ فِی حُدُوثِ الْعَالَمِ أَنْ یَقُولُوا لَا یَخْلُو مِنْ أَنْ یَكُونَ الْخَالِقُ خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنْ شَیْ ءٍ أَوْ مِنْ لَا شَیْ ءٍ فَقَوْلُهُمْ مِنْ شَیْ ءٍ خَطَأٌ وَ قَوْلُهُمْ مِنْ لَا شَیْ ءٍ مُنَاقَضَةٌ وَ إِحَالَةٌ لِأَنَّ مِنْ تُوجِبُ شَیْئاً وَ لَا شَیْ ءٍ تَنْفِیهِ فَأَخْرَجَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع هَذِهِ اللَّفْظَةَ عَلَى أَبْلَغِ الْأَلْفَاظِ وَ أَصَحِّهَا فَقَالَ لَا مِنْ شَیْ ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ فَنَفَى مِنْ إِذْ كَانَتْ 
تُوجِبُ شَیْئاً وَ نَفَى الشَّیْ ءَ إِذْ كَانَ كُلُّ شَیْ ءٍ مَخْلُوقاً مُحْدَثاً لَا مِنْ أَصْلٍ أَحْدَثَهُ الْخَالِقُ كَمَا قَالَتِ الثَّنَوِیَّةُ إِنَّهُ خَلَقَ مِنْ أَصْلٍ قَدِیمٍ فَلَا یَكُونُ تَدْبِیرٌ إِلَّا بِاحْتِذَاءِ مِثَالٍ ثُمَّ قَوْلُهُ ع لَیْسَتْ لَهُ صِفَةٌ تُنَالُ وَ لَا حَدٌّ تُضْرَبُ لَهُ فِیهِ الْأَمْثَالُ كَلَّ دُونَ صِفَاتِهِ تَحْبِیرُ اللُّغَاتِ فَنَفَى ع أَقَاوِیلَ الْمُشَبِّهَةِ حِینَ شَبَّهُوهُ بِالسَّبِیكَةِ وَ الْبِلَّوْرَةِ وَ غَیْرَ ذَلِكَ مِنْ أَقَاوِیلِهِمْ مِنَ الطُّولِ وَ الِاسْتِوَاءِ وَ قَوْلَهُمْ مَتَى مَا لَمْ تَعْقِدِ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَى كَیْفِیَّةٍ وَ لَمْ تَرْجِعْ إِلَى إِثْبَاتِ هَیْئَةٍ لَمْ تَعْقِلْ شَیْئاً فَلَمْ تُثْبِتْ صَانِعاً فَفَسَّرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع أَنَّهُ وَاحِدٌ بِلَا كَیْفِیَّةٍ وَ أَنَّ الْقُلُوبَ تَعْرِفُهُ بِلَا تَصْوِیرٍ وَ لَا إِحَاطَةٍ ثُمَّ قَوْلُهُ ع الَّذِی لَا یَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ وَ تَعَالَى الَّذِی لَیْسَ لَهُ وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَحْدُودٌ ثُمَّ قَوْلُهُ ع لَمْ یَحْلُلْ فِی الْأَشْیَاءِ فَیُقَالَ هُوَ فِیهَا كَائِنٌ وَ لَمْ یَنْأَ عَنْهَا فَیُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ فَنَفَى ع بِهَاتَیْنِ الْكَلِمَتَیْنِ صِفَةَ الْأَعْرَاضِ وَ الْأَجْسَامِ لِأَنَّ مِنْ صِفَةِ الْأَجْسَامِ التَّبَاعُدَ وَ الْمُبَایَنَةَ وَ مِنْ صِفَةِ الْأَعْرَاضِ الْكَوْنَ فِی الْأَجْسَامِ بِالْحُلُولِ عَلَى غَیْرِ مُمَاسَّةٍ وَ مُبَایَنَةُ الْأَجْسَامِ عَلَى تَرَاخِی الْمَسَافَةِ ثُمَّ قَالَ ع لَكِنْ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ وَ أَتْقَنَهَا صُنْعُهُ أَیْ هُوَ فِی الْأَشْیَاءِ بِالْإِحَاطَةِ وَ التَّدْبِیرِ وَ عَلَى غَیْرِ مُلَامَسَةٍ

 

ترجمه: (ثقة الاسلام كلینى (ره) فرماید) این خطبه از خطبه‌هاى مشهور آن حضرت است و از زیادى شهرت عامه مردم آن را كوچك شمرده‌اند در صورتی‌كه همین خطبه براى كسی كه علم توحید جوید، كافى است اگر در آن بیندیشد و آن را بفهمد، زیرا اگر تمام جن و انس جز پیامبران هم‌زبان شوند كه توحید را مانند آن‌چه آن حضرت پدر و مادرم فدایش فرموده بیان كنند نتوانند و اگر بیان آن حضرت علیه السلام نبود مردم نمى‌دانستند چگونه در راه توحید قدم بردارند، مگر نظر نمى‌كنى كه مى‌فرماید: او از چیزى بود نشده و آن‌چه بوده از چیزى نیافریده كه با گفته «او از چیزى بود نشده» معنى حدوث و پدید شدن خدا را نفى كرده و نمى‌بینى كه چگونه بر آن‌چه خدا پدید آورده صفت آفریدگى و اختراع بدون ماده و نمونه ثابت كرده است تا گفته كسانى را كه گویند هر چیزى از چیز دیگر پدید آمده نفى كند و گفتار ثبویه (معتقدین بدو خدا) را كه معتقدند خدا چیزى را بى‌ماده نیافریده و بدون نقشه‌گیرى ایجاد نكرده باطل كند، آن حضرت با جمله «و آن‌چه بوده از چیزى نیافریده» تمام ادله و اشكالات ثنویه را رد كرده، زیرا مهم‌تر دلیلى كه ثنویه در حدوث عالم به آن تكیه دارند این است كه مى‌گویند: از این بیرون نیست كه خدا چیزها را یا از چیزى آفریده و یا از هیچ، از چیزى آفریدن را كه قبول ندارید و باطل دانید و از هیچ آفریدن هم تناقض و محال است، زیرا كلمه «من» چیزى را ثابت مى‌كند و كلمه «لاشئى» آن را نفى مى‌كند ولى امیرالمؤمنین علیه السلام این كلمه را بر سایرین و درست‌ترین تعبیر ادا نموده و فرموده است «آن‌چه بوده از چیزى نیافریده» (و بسیار فرقست بین از هیچ آفریده و از چیزى نیافریده) «من» را كه دلالت بر اثبات چیزى مى‌كند برداشته و چیزى را هم نفى كرده، زیرا آن‌چه را خدا آفریده و پدید آورده از مایه و ماده نیافریده است چنان‌كه ثنویه گویند خدا چیزها را از ماده‌اى قدیم آفریده و پدید آورده از مایه و ماده نیافریده است چنان‌كه ثنویه گویند خدا چیزها را از ماده‌اى قدیم آفریده و تدبیر چیزى بدون نقشه‌گیرى ممكن نیست، سپس این جمله آن حضرت علیه السلام را ملاحظه كن كه مى‌فرماید «براى او وصفى نیست كه توان بدان رسید و حدی كه برایش آورند نباشد، آرایش لغت‌ها از توصیفش ناتوان است» با این جمله گفته مشبهه را باطل كرده است كه گویند خدا مانند شمش و بلور است و گفته‌هاى دیگرى كه درازى قامت و و جای‌گزینى برایش ثابت كنند و نیز آن‌چه گویند كه تا دل‌ها كیفیتى از او درك نكنند و هیبتى ثابت نشوند، چیزى تعقل نكنند و صانعى ثابت نشود؟ امیرالمؤمنین علیه السلام تشریح فرموده كه: او یگانه است بدون كیفیت و دل‌ها به او معرفت دارد بدون تصویر و فرا گرفتن و باز گرفتن و بازنگر گفتار آن حضرت را كه؛ دوربینى همت‌ها به او نرسد و زیركی‌هاى عمیق او را در نیابد، متعالیست خدائی كه وقت معدود و پایان دراز و وصف محدود ندارد) سپس گفتار آن حضرت كه: «در چیزها درون نشده تا گویند در آن‌ها جا دارد و از آن‌ها دور نگشته تا گویند از آن‌ها بر كنار است» كه با این جمله دو صفت اعراض و اجسام را از خدا نفى كرده، زیرا صفت اجسام دورى و بر كنارى از یك‌دیگر است و صفت اعراض بودن در اجسام است به‌طور درون شدن بى‌تماس و فاصله گرفتن و دورى از آن‌ها (به‌طور مقوله وضع یا این) بعد از این فرمود، «ولى علمش به چیزها احاطه دارد و صفتش آن‌ها را محكم ساخته» یعنى بودن او در چیزها به معنى احاطه علم و تدبیر اوست بدون تماس جسمى.