مقدمه‌ای برای شرح حدیث اول
19 بهمن 1397

چند نکته به‌مثابه پیش‌درآمد

یکم- حدوث و قِدَم بر دو قسم است:

1- حدوث و قِدَم عرفی، نسبی و قیاسی

2- حدوث و قِدَم حقیقی

حدوث و قدم عرفی عبارت است از کم و زیاد بودن مدت وجود چیزی نسبت به دیگری.

براین اساس ممکن است چیزی نسبت به دو چیز حادث و قدیم باشد. مثلا کسی که پنجاه سال عمر دارد نسبت به کسی که بیست سال عمر دارد متصف به قدم است و نسبت به کسی که هفتاد سال عمر دارد، متصف به حدوث.

حدوث و قدم حقیقی بر دو قسم است:

1- حدوث و قدم حقیقی زمانی

2- حدوث و قدم حقیقی ذاتی

حدوث زمانی عبارت است از وجود چیزی پس از عدم آن یا حصول در زمانی و عدم حصول در زمان پیش از آن و آغاز زمانی داشتن. مانند أشکال مادّه و موجودات جسمانی.

در مقابل حدوث زمانی قدم زمانی قرار دارد که عبارت است از فقدان عدم پیشین یا حصول در همه زمان‌ها و آغاز زمانی نداشتن. مانند اصل جهان طبیعت بنابر نظریه دقیق و نیز موجودات فرامادّی بنابر نظریه متعارف.

حدوث ذاتی عبارت است از استناد وجود چیزی به غیر، هر چند پیشینه عدمی نداشته باشد، تقرر عدم در متن ذات چیزی. حادث ذاتی آن است که ذاتش مقتضی وجود نیست همان‌گونه که مقتضی عدم هم نیست. مانند ماسوی الله.

قدم ذاتی عبارت است از عدم استناد وجود چیزی به دیگری یا استغنای از دیگری؛ وجود چیزی بذاته باشد نه بغیره.

قدیم ذاتی آن است که ذاتش مقتضی وجود است. مانند واجب‌تعالی.

دوم- حادث خواه عرفی و نسبی باشد خواه حقیقی و حادث حقیقی نیز خواه زمانی باشد خواه ذاتی، در نیاز به محدث و علت وجود مشترکند، زیرا همه اقسام حادث در امکان ذاتی همانند هم هستند.

حادث خواه در زمان پدید آمده باشد خواه همه زمان را فراگرفته باشد و خواه محیط بر زمان باشد، در ممکن بودن مشترکند و هر ممکنی نیازمند به علت وجود است.

براین اساس گفته کسانی که ملاک نیازمندی به علت را حدوث زمانی می‌دانند به‌گونه‌ای که اگر چیزی حادث زمانی نباشد، بی‌نیاز از علت است، خرافه‌ای بیش نیست.

هم‌چنین بر اساس پیش‌گفته، همه اقسام حادث همان‌گونه که در وجود و حدوث نیازمند به علتند در بقاء و دوام نیز نیازمند به علتند، ازاین‌رو گفته کسانی که موجودات حادث را در بقاء بی‌نیاز از علت می‌دانند خرافه دوم است.

سوم- ایجاد بر دو قسم است: 1- ابداع 2- تکوین

ابداع عبارت است از ایجاد چیزی بدون مادّه و مدت پیشین؛ ایجاد چیزی از عدم محض. مانند ایجاد عقول و اصل مادّه

تکوین عبارت است از ایجاد چیزی از مادّه پیشین و در زمان و مدت؛ ایجاد چیزی از مرتبه‌ای از عدم. مانند ایجاد أشکال موجودات طبیعی در زمان.

زنديق: کسی که به خدای متعال ایمان ندارد، ملحد و دهرىّ، کسی که خالق و صانع جهان را انکار می‌کند.

زمان: نسبت متغیر به متغیر

دهر: نسبت متغیر به ثابت

سرمد: نسبت ثابت به ثابت

گروهی از مادّی‌گرایان و دهری‌مسلکان بر این باور بودند که جز همین عالم طبیعت محسوس، جهانی وجود ندارد نه پیش از این جهان و نه پس از این جهان و انسان‌ها با مردن تجزیه و تحلیل و نابود می‌شوند و از آن‌ها جز مادّه چیزی باقی نمی‌ماند.

قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ(جاثیه، 24)

ترجمه: و گفتند غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى] نيست مى‏‌ميريم و زنده مى‌‏شويم و ما را جز طبيعت هلاك نمى‌‏كند و[لى] به اين [مطلب] هيچ دانشى ندارند [و] جز [طريق] گمان نمى‏‌سپرند

امام صادق عليه السلام در گفت‌وگوی با زندیق سه نوع استدلال نمود:

1- جدل 2- خطابه 3- برهان.

اما استدلال به شعر و مغالطه به دلیل کاذب بودن آن‌ها با مقام امامت و عصمت سازگار نیست. مبنای شعر، خیال و دروغ است و مبنای مغالطه، غلط و به‌خطاانداختن. موارد استثاء نسبت به سایر موارد به‌حساب نمی‌آید.

جدل: قیاسی است که از مقدّمات مشهور تشکیل شده باشد.

فایده آن، شکستن غرور و منیت منتهی به انكار حق است.

خطابه: قیاسی است که از مقدّمات ظني تشکیل شده باشد.

فایده آن، آماده ساختن نفوس قابل و مستعد برای فهم حق است.

برهان: قیاسی است که از مقدّمات یقینی تشکیل شده باشد.

فایده آن، حکمت است و معرفت یقینی حق.

این سخن امام صادق (ع): مَا اسْمُكَ فَقَالَ: اسْمِي عَبْدُالْمَلِكِ قَالَ: فَمَا كُنْيَتُكَ قَالَ: كُنْيَتِي أَبُوعَبْدِاللَّهِ

فَقَالَ لَهُ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (ع): فَمَنْ هَذَا الْمَلِكُ الَّذِي أَنْتَ عَبْدُهُ أَ مِنْ مُلُوكِ الْأَرْضِ أَمْ مِنْ مُلُوكِ السَّمَاءِ وَ أَخْبِرْنِي عَنِ ابْنِكَ عَبْدُ إِلَهِ السَّمَاءِ أَمْ عَبْدُ إِلَهِ الْأَرْضِ قُلْ مَا شِئْتَ تُخْصَمُ،( حضرت فرمود: نامت چیست؟ گفت نامم: عبدالملك، (بنده سلطان): فرمود: كنیه‌ات چیست؟ گفت: كنیه‌ام ابوعبدالله (پدر بنده خدا) حضرت فرمود: این ملكى كه تو بنده او هستى؟ از ملوك زمین است یا ملوك آسمان و نیز به من بگو پسر تو بنده خداى آسمان است یا بنده خداى زمین، هر جوابى بدهى محكوم مى‌شوى (او خاموش ماند)؛ این عبارت، استدلال از طریق مجادله احسن است.

قُلْ مَا شِئْتَ تُخْصَمُ، یعنی هرچه بگویی با خودت مخالفت و دشمنی کرده‌ای.

توضیح: نام زندیق عَبْدُالْمَلِكِ است و کنیه‌اش أَبُوعَبْدِاللَّهِ

مشهور میان مردم این است که اسم و کنیه موافق با مسمی است. اسم او نشان می‌دهد که او بنده ملکی است و کنیه‌اش نشان می‌دهد که فرزندش خدایی دارد و بنده خداست.

اگر بگوید اسم من عبدالملک نیست، خود را تکذیب کرده است و اگر بگوید عبدالملک است، به وجود خدا اقرار کرده است.

اگر بگوید ابوعبدالله نیست، خود را تکذیب کرده است و اگر بگوید ابوعبدالله هست یعنی فرزندی دارد که او بنده خداست پس به وجود خدا اقرار کرده است. به همین سبب او سکوت کرد و از سخن هشام که می‌گفت پاسخ بده، خوشش نیامد و بدو ناسزا گفت.

این سخن امام صادق (ع): فَقَالَ أَبُوعبدالله (ع) لِلزِّنْدِيقِ: أَ تَعْلَمُ أَنَّ لِلْأَرْضِ تَحْتاً وَ فَوْقاً؟ قَالَ: نَعَمْ قَالَ: فَدَخَلْتَ تَحْتَهَا؟ قَالَ: لا قَالَ: فَمَا يُدْرِيكَ مَا تَحْتَهَا؟ قَالَ: لا أَدْرِي إِلا أَنِّي أَظُنُّ أَنْ لَيْسَ تَحْتَهَا شَيْ‏ءٌ فَقَالَ أَبُوعبدالله (ع): فَالظَّنُّ عَجْزٌ لِمَا لا تَسْتَيْقِنُ

ثُمَّ قَالَ أَبُوعبدالله (ع): أَ فَصَعِدْتَ السَّمَاءَ؟ قَالَ: لا قَالَ: أَ فَتَدْرِي مَا فِيهَا؟ قَالَ: لا قَالَ: عَجَباً لَكَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَشْرِقَ وَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَغْرِبَ وَ لَمْ تَنْزِلِ الْأَرْضَ وَ لَمْ تَصْعَدِ السَّمَاءَ وَ لَمْ تَجُزْ هُنَاكَ فَتَعْرِفَ مَا خَلْفَهُنَّ وَ أَنْتَ جَاحِدٌ بِمَا فِيهِنَّ وَ هَلْ يَجْحَدُ الْعَاقِلُ مَا لا يَعْرِفُ؟(امام به زندیق فرمود: قبول دارى كه زمین زیر و زبرى دارد؟ گفت: آرى فرمود: زیر زمین رفته‌اى؟ گفت: نه، فرمود: پس چه مى‌دانى كه زیر زمین چیست؟ گفت: نمى‌دانم ولى گمان مى‌كنم زیر زمین چیزى نیست! امام فرمود: گمان، درماندگى است نسبت به چیزی كه به آن یقین نتوانى كرد. سپس فرمود: به آسمان بالا رفته‌اى؟ گفت: نه فرمود: می‌دانى در آن چیست؟ گفت: نه فرمود: شگفتا از تو كه نه به مشرق رسیدى و نه به مغرب، نه به زمین فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمان‌ها چیست و با این‌حال آن‌چه را در آن‌ها است (نظم و تدبیرى كه دلالت بر صانع حكیمى دارد) منكر گشتى، مگر عاقل چیزى را كه نفهمیده انكار مى‌كند؟!)

این عبارت، استدلال از طریق خطابه است.

این سخن امام صادق (ع): أَ مَا تَرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَلِجَانِ فَلا يَشْتَبِهَانِ وَ يَرْجِعَانِ قَدِ اضْطُرَّا لَيْسَ لَهُمَا مَكَانٌ إِلا مَكَانُهُمَا؟ فَإِنْ كَانَا يَقْدِرَانِ عَلَى أَنْ يَذْهَبَا فَلِمَ يَرْجِعَانِ وَ إِنْ كَانَا غَيْرَ مُضْطَرَّيْنِ فَلِمَ لا يَصِيرُ اللَّيْلُ نَهَاراً وَ النَّهَارُ لَيْلًا اضْطُرَّا وَ اللَّهِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِلَى دَوَامِهِمَا وَ الَّذِي اضْطَرَّهُمَا أَحْكَمُ مِنْهُمَا وَ أَكْبَرُ فَقَالَ الزِّنْدِيقُ: صَدَقْتَ(مگر خورشید و ماه و شب و روز را نمى‌بینى كه به افق در آیند، مشتبه نشوند، بازگشت كنند ناچار و مجبورند، مسیرى جز مسیر خود ندارند، اگر قوه رفتن دارند پس چرا بر مى‌گردند؟ و اگر مجبور و ناچار نیستند چرا شب روز نمى‌شود و روز شب نمى‌گردد؟ اى برادر اهل مصر به خدا آن‌ها براى همیشه (به ادامه وضع خود ناچارند و آن‌كه ناچارشان كرده از آن‌ها فرمانرواتر (محكم‌تر) و بزرگ‌تر است، زندیق گفت: راست گفتى)

این عبارت، استدلال از طریق برهان است.

امام (ع) دو برهان ارائه نمودند: 1- از طریق حرکت

توضیح: حرکت خورشید و ماه و روز و شب، به‌گونه رفت و آمد و حرکت دوری است وگرنه شب و روزی نبود و رفت و آمدی نبود.

این حرکت نیاز به محرک دارد. (حتی اگر دوری هم نبود نیاز به محرک داشت ولی نیازمندی حرکت دوری به محرک روشن‌تر است).

محرک آن یا اراده ماه و خورشید است یا اراده محرک دیگری که قاهر و مسلط بر ماه و خورشید است.

اگر محرک آن اراده ماه و خورشید بود نظم دقیق مسیر ماه و خورشید و اندازه شب و روز در طول سال توجیه‌ نداشت، زیرا اولا ماه و خورشید اراده ندارند و ثانیا بر فرض که اراده داشته باشند باید با اختیار مسیر خود را انتخاب کنند و بنابراین، باید مسیرها متعدد و غیرقابل پیش‌بینی باشد به‌ویژه که مسیر دائمی حتی برای موجود دارای علم و اراده تکراری و مایه نفرت و کراهت است چه رسد به موجود فاقد علم و اراده.

به‌طور کلی فعل و حرکت مستمر نشان‌دهنده مسخَر و مضطَر بودن محرک و فاعل آن است.

پس ماه و خورشید و شب و روز تحت اقتدار فاعل دیگری پیوسته در مسیر معینی در حرکت هستند.

او غیر از طبیعت است. غیر از طبیعت هر چه که باشد یا باید واجب الوجود باشد یا به واجب الوجود منتهی شود.

اگر فاعل حرکت ماه و خورشید، خود آن‌ها باشند باید نفس داشته باشند که اولا چنین نیست و دست‌کم زندیق چنین اعتقادی ندارد و ثانیا در این صورت استدلال به نیازمندی آن‌ها در وجودشان خواهد شد و ثالثاً اراده آن‌ها ممکن است و ممکن باید به واجب مستند باشد.