قرب فرائض
26 فروردين 1398

الحديث السادس و هو الخامس و الخمسون و ثلاث مائة

عَنْ حَمْزَةَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ، فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لا يَأْسَفُ كَأَسَفِنَا وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِهِ يَأْسَفُونَ وَ يَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَ سَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِهِ لِأَنَّهُ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إِلَيْهِ وَ الْأَدِلاءَ عَلَيْهِ فَلِذَلِكَ صَارُوا كَذَلِكَ؛ وَ لَيْسَ أَنَّ ذَلِكَ يَصِلُ إِلَى اللَّهِ كَمَا يَصِلُ إِلَى خَلْقِهِ لَكِنْ هَذَا مَعْنَى مَا قَالَ مِنْ ذَلِكَ، وَ قَدْ قَالَ: مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ دَعَانِي إلَيْهَا؛ وَ قَالَ: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ؛ وَ قَالَ: إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ؛ فَكُلُّ هَذَا وَ شِبْهُهُ عَلَى مَا ذَكَرْتُ لَكَ و هَكَذَا الرِّضَا وَ الْغَضَبُ وَ غَيْرُهُمَا مِنَ‏ الْأَشْيَاءِ مِمَّا يُشَاكِلُ ذَلِكَ.

وَ لَوْ كَانَ يَصِلُ إِلَى اللَّهِ الْأَسَفُ وَ الضَّجَرُ، وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَهُمَا وَ أَنْشَأَهُمَا، لَجَازَ لِقَائِلِ هَذَا أَنْ يَقُولَ: إِنَّ الْخَالِقَ يَبِيدُ يَوْماً مَا، لِأَنَّهُ إِذَا دَخَلَهُ الْغَضَبُ وَ الضَّجَرُ، دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ وَ إِذَا دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ لَمْ يُؤْمَنْ عَلَيْهِ الْإِبَادَةُ؛ ثُمَّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُكَوِّنُ مِنَ الْمُكَوَّنِ وَ لا الْقَادِرُ مِنَ الْمَقْدُورِ عَلَيْهِ وَ لا الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ هَذَا الْقَوْلِ عُلُوّاً كَبِيراً؛ بَلْ هُوَ الْخَالِقُ لِلْأَشْيَاءِ لا لِحَاجَةٍ، فَإِذَا كَانَ لا لِحَاجَةٍ، اسْتَحَالَ الْحَدُّ وَ الْكَيْفُ فِيهِ فَافْهَمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى

ترجمه: امام صادق علیه‌السلام درباره سخن خداى عزوجل (زخرف، 55) «چون ما را به‌افسوس آوردند از ایشان انتقام گرفتیم» فرمود: خداى عزوجل چون افسوس ما افسوس نخورد ولی او دوستانى را براى خود آفریده كه آن‌ها افسوس خورند و خشنود گردند و ایشان مخلوقند و پروریدگان و خداوند خشنودى آن‌ها را خشنودى خود و خشم آن‌ها را خشم خود قرار داده، زیرا ایشان را مبلغین خود و دلالت كنندگان به‌سوى خود مقرر داشته است و از این جهت است كه آن مقام را دارند، معنى آیه آن نیست كه افسوس دامن خدای تعالى را گیرد چنان‌كه دامنگیر مخلوق شود بلكه معنى آن چنان است كه در این‌باره گفته است «هر كه به یكى از دوستان من اهانت كند به پیكار من آمده و مرا به مبارزه خوانده است و فرموده هر كه فرمان پیامبر برد فرمان خدا برده است» و نیز فرموده است: «همانا كسانی‌كه با تو بیعت كنند با خدا بیعت كرده‌اند و دست خدا روى دست ایشان است» تمام این عبارات و آن‌چه مانند این‌هاست معنایش همان است كه برایت گفتم و هم‌چنین است خشنودى و خشم و غیر ای ندو از صفات دیگر مانند آن‌ها، اگر بنا باشد كه افسوس و دلتنگى دامن خدا را هم بگیرد در صورتی كه خود او خالق و پدید آورنده آن‌ها است روا باشد كه كسى بگوید روزى شود كه خداى خالق نابود گردد، زیرا اگر خشم و دلتنگى بر او در آید دگرگونى عارضش شود و چون دگرگونى عارضش شود از نابودى ایمن نباشد، به‌علاوه در این صورت میان پدید آورنده و پدید شده و میان قادر و آن‌چه تحت قدرت است و میان خالق و مخلوق فرقى نباشد، خدا از چنین گفتار برترى بسیار دارد، او خالق همه چیز است بدون آن‌كه به آن‌ها نیازى داشته باشد و چون بى‌نیاز است اندازه و چگونگى نسبت به او محال است مطلب را بفهم ان شاءالله تعالى.

شرح مترجم: ملاصدرا (ره) براى این جمله روایت «چون دگرگونى عارضش شود از نابودى ایمن نباشد» چهار دلیل اقامه كرده است: 1- افسوس و خشم و دلتنگى و مانند این‌ها كیفیتى است كه قابل اشتداد است و لازمه اشتداد تضاد فاسد شدنى و از بین رفتنى است مثلاً وقتى آب در گرمى شدت مى‌كند آب بودنش از میان مى‌رود و بخار و هوا مى‌شود و هم‌چنین هوا چون در سردى شدت كند منقلب به آب مى‌شود و هوا بودنش از میان می‌رود و هم‌چنین انسان چون خشمش شدت كند یا ترسش به نهایت درجه رسد مى‌میرد. 2- هر چیز متغیرى را غیر از ذات خود لازم است، زیرا با برهان ثابت شده است كه چیزى از ناحیه ذات خود به حركت در نیاید و هر چیز كه مغیرى داشته باشد آن مغیر در آن تصرف كند و بر آن غالب و مسلط باشد و بر نابود كردن آن قدرت دارد. 3- هر چیز متغیرى مركب از دو امر است كه به سبب یكى بالفعل است و به سبب دیگرى بالقوة، زیرا كه قوه نوعى از عدم است و معلوم است كه هر مركبى را انحلال و زوال است 4- چیزی كه قوه غیر متناهیة دارد چیزى دیگر در او تأثیر نكند و او از چیزى متأثر و منفعل نگردد، زیرا ضعیف در برابر قوى نتواند مقاومت كند تا چه رسد كه بر او غلبه كند و تا چه رسد كه آن قوى در قوت غیر متناهى باشد و عكس نقیض جمله اول این است كه هر چیز متغیرى متأثر و منفعل گردد قوتش متناهى باشد و هر چیز چنین باشد ناچار روزى نابود و فانى شود. سپس ملاصدرا گوید امام علیه‌السلام فرمود از نابودى ایمن نباشد و نفرمود قطعاً نابود شود براى این‌كه ممكن است همیشه از مبادى عالیه به چیز متغیر كمك رسد و آن را باقى نگه دارد و این هم نسبت به خدا محال است و اما درباره آن‌چه امام در آخر حدیث فرمود كه: «چون بى‌نیاز است اندازه و چگونگى نسبت به او محال است» مرحوم ملاصدرا دلیلى آورده است كه در نظر ابتدائى ما مربوط به بیان امام (ع) نیست و خود دلیلى جداگانه است و دلیلى كه مى‌توان برایش اقامه نمود این است كه وجود غیر محدود كامل است و احتیاجى ندارد و هر موجودى كه به چیزى احتیاج دارد معنى آن احتیاج نقصى است در حد ذات یا صفات او كه او را در آن‌جا محدود كرده و به او كیفیتى آن‌گونه داده است و باید آن احتیاج رفع شود تا غیر متناهى گردد (اگر چه وقوع این فرض محال است) و چیز غیر متناهى حد و كیفیت ندارد.

شرح‏

1- إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لا يَأْسَفُ كَأَسَفِنَا

الف- تاسف و خشم و غضب و رضا و مانند آن نشان‌دهنده تغییر حالات کسی است که بدان‌ها متصف شده است. بنابراین، کسی چنین صفات و حالات را دارد که تغییرپذیر باشد و چیزی تغییرپذیر است که مادّی و جسمانی باشد.

پس از آن‌جا که موجود مجرد از مادّه، تغییرپذیر نیست، متصف به چنین حالات و صفاتی نمی‌شود. پس حق تعالی به سبب تجرد مطلق، چنین صفاتی ندارد.

اسناد این صفات به حق تعالی بدین سبب است که او بندگانی دارد که اسناد این صفات به آن‌ها به مثابه اسناد آن‌ها به حق تعالی است مانند انّ الله یَغضِبُ لِغًضًبِ فاطمه و یَرضی لِرِضاها.

ب- بندگان خدای متعال از حیث اتصاف به غضب و رضا و مانند آن بر سه دسته‌اند:

یک- آنان که در مرتبه کثرت طبیعی و منغمر در آن هستند به‌گونه‌ای که غضب و رضای آن‌ها به مصالح و منافع طبیعی و دنیوی آن‌ها بستگی دارد و ارتباطی به مصالح کل نظام هستی ندارد مانند اکثریت قریب به‌اتفاق خلق. این گروه چنان در عالم کثرت غرق شده‌اند که جز کثرت نمی‌بینند و نمی‌خواهند، زیرا محجوب بالخلق عن الحق هستند. حق نمی‌بینند و نمی‌طلبند و در نتیجه غضب و رضای آن‌ها ارتباطی به غضب و رضای حق تعالی ندارد.

دو- انسان کاملی که فانی و مضمحل و مستغرق در حق تعالی است، بدین سبب که متحقق به عبودیت است.

این ولیّ اگر در این مرتبه متحقق و متوقف باشد، انیّتی ندارد جز انیت حق تعالی و غرق در وحدت است و هیچ‌گونه توجهی به کثرت ندارد. اگر در این حالت که محو است بماند و به صحو باز نگردد، محجوب بالحق عن الخلق است. بر عكس حال اکثریت قریب به‌اتفاق مردم. این گروه از اولیاء نه توجهی به عالم کثرت و طبیعت دارند و نه تاسف و غضب و رضائی، زیرا تاسف و غضب و رضاء فرع بر توجه آنان به عالم کثرت است که فاقد آن هستند.

سه- دسته‌ای از اولیاء هستند که وحدت آن‌ها عین کثرت و کثرتشان عین وحدت است. از چنان گستره و تمامیت وجودی برخوردارند که محیط بر کثرت و وحدت هستند و توجه به هیچ یک از آن دو مانع از توجه به دیگری نیست. بلکه اگر ولایت آن‌ها بالاصاله باشد که سِمَت فاعلیت نسبت به مراتب عوالم هستی دارند، بی‌توجهی به یکی از آن‌دو سبب انعدام یا اختفای عوالم مربوط به آن حواهد شد. اگر به عالم وحدت التقات نداشته باشند، آن عالم از هم گسیخته و فروخواهد ریخت و اگر به عالم کثرت توجه نداشته باشند عالم کثرت فروخواهد ریخت. یکی از معانی حدیث شریف: لولا الحُجّۀ لَساخَتِ الارضُ بِاَهلِها همین است.

این گروه از اولیاء متمکن بر حد مشترک بین حق و خلقند؛ از جهتی حقند و از جهتی خلق؛ حق مخلوق به هستند. در این صورت، تمام اعمال جوارحی و جوانحی آن‌ها اعمال خلقی در عین حقی است، زیرا اعمال آن‌ها لله، بالله، من الله و فى الله است. اگر غضب کنند، غضب آن‌ها بالله و اگر رضا دهند، رضای آن‌ها بالله است. در این صورت می‌توان اعمال آن‌ها هم به خودشان نسبت دارد و همه به حق تعالی. در این صورت، اسناد رضا و غضب آن‌ها به حق تعالی اسناد حقیقی خواهد بود و مصداق کریمه وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ هستند ولی سایر خلق منغمر در کثرت مصداق کریمه فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ هستند و اولیاء فانی در حق و متمکن در محو مصداق هیچ یک از دو آیه نیستند و مصداق عالین در کریمه: أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِینَ (ص، 75) و حدیث شریف: عن أَبِي‌عبدالله (ع): إِنَّ الْكَرُوبِيِّينَ قَوْمٌ مِنْ شِيعَتِنَا مِنَ الْخَلْقِ الْأَوَّلِ جَعَلَهُمُ اللَّهُ خَلْفَ الْعَرْشِ لَوْ قُسِمَ نُورُ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ لَكَفَاهُمْ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ مُوسَى (ع) لَمَّا أَنْ سَأَلَ رَبَّهُ مَا سَأَلَ أَمَرَ وَاحِداً مِنَ الْكَرُوبِيِّينَ فَتَجَلَّى لِلْجَبَلِ فَجَعَلَهُ دَكًّا، هستند.

ترجمه: کروبیان (فرشتگان مقرب)، گروهی از شیعیان ما از نخستین آفریدگان هستند که خداوند آنان را پشت عرش قرار داد. اگر نور یکی از آن‌ها بر تمام اهل زمین تقسیم شود، آنان را کفایت کند. آن گاه امام (علیه‌السلام) فرمود: هنگامی که موسی خواسته خود را به خداوند عرضه داشت، حق تعالی به یکی از کروبیان فرمان داد، پس نور او برکوه جلوگر شد و آن را متلاشی ساخت.

2- وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِهِ يَأْسَفُونَ وَ يَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ:

انسان کامل از جنبه بشری و طبیعی متصف به صفات خلقی می‌شود و با توجه به جای‌گاه وی در عالم هستی که میانه حق و خلق است، صفات او را می‌توان به حق تعالی نسبت داد.

3- فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَ سَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِهِ لِأَنَّهُ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إِلَيْهِ وَ الْأَدِلاءَ عَلَيْهِ فَلِذَلِكَ صَارُوا كَذَلِكَ:

از جهت دیگری نیز می‌توان رضایت و سخط آن‌ها را رضایت و سخط خدای متعال دانست و آن این‌که آن‌ها رسولان حق تعالی هستند و امر و نهی آن‌ها به مردم تنها از جانب خدای متعال است، ازاین‌رو، موافقت و مخالفت با آن‌ها تنها موافقت و مخالفت با خدای متعال است نه با آن‌ها چنان‌که شأن همه رسولان همین است.

علاوه بر این، انسان کامل دو وجه دارد: الف- وجه خلقی و بشری و ظاهری که از این وجه شباهت به سایر مردم دارند. ب- وجه حقانی، الهی و باطنی که از این وجه شباهت به حق تعالی دارند. آنان به سبب ذووجهین بودن، میانه حق و خلقند و صفات آن‌ها نیز همین‌گونه است هم خلقی است و هم حقانی و در هر دو نیز به‌گونه حقیقی بدان متصف می‌شوند.

4- وَ لَيْسَ أَنَّ ذَلِكَ يَصِلُ إِلَى اللَّهِ كَمَا يَصِلُ إِلَى خَلْقِهِ:

در عین حال که انسان کامل میانه حق و خلق است ولی صفات او که به حق و خلق نسبت داده می‌شود، یک‌گونه نیست.

صفات وجودی و کمالی خلق به حق تعالی نسبت داده می‌شود ولی به‌گونه اعلی و اشرف چنان‌که صفات حقانی به خلق نسبت داده می‌شود ولی به‌گونه اخس و اضعف؛ به‌گونه حقیقت و رقیقت.

تعبیر دیگری که برای اسناد صفات خلقی به حق تعالی می‌توان ارائه نمود، ذو مراتب بودن صفات وجودی است. در این صورت صفات خلق مانند رضا و غضب را بدون وساطت انسان کامل می‌توان به حق تعالی نسبت دارد.

همان‌گونه که علم و قدرت دارای درجات ماهوی، وجودی، امکانی و وجوبی است، رضا و غضب نیز مراتب متعدد حقانی و خلقی، ماهوی و وجودی، و امکانی و وجوبی دارد و در هر مرتبه‌ای از مراتب وجود درجه مناسب آن را دارد.

اراده و شهوت و محبت و نفرت و مکر و استهزاء نیز همین‌گونه است.

ان الذين يؤذون الله و رسوله؛ فانتقمنا منهم؛ و الله خير الماكرين؛ انهم يكيدون كيدا و اكيد كيدا؛ و جاء ربك؛ يوم يأت لا تكلم نفس؛ الله يستهزئ بهم.

برهان بر تنزيه الله تعالى از اتصاف به صفات خلقی

5- وَ لَوْ كَانَ يَصِلُ إِلَى اللَّهِ الْأَسَفُ وَ الضَّجَرُ، وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَهُمَا وَ أَنْشَأَهُمَا، لَجَازَ لِقَائِلِ هَذَا أَنْ يَقُولَ: إِنَّ الْخَالِقَ يَبِيدُ يَوْماً مَا، لِأَنَّهُ إِذَا دَخَلَهُ الْغَضَبُ وَ الضَّجَرُ، دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ وَ إِذَا دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ لَمْ يُؤْمَنْ عَلَيْهِ الْإِبَادَةُ:

اگر اتصاف حق تعالی به تاسف و انتقام مانند اتصاف خلق به آن باشد، مستلزم تغییر است. موجودی که متغیر باشد از بین رفتنی است. پس لازمه اتصاف حق تعالی به صفات خلق، ازبین رفتنی بودن اوست و حال آن‌که چنین چیزی بر حق تعالی محال است.

تلازم میان تغییر و هلاکت و فنا از جهات متعددی است: الف- در معرض تضاد و محل مضادات بودن حق تعالی.

ب- نیازمندی شئ متغیر به فاعل تغییر و فناپذیری شئ نیازمند.

ج- ترکیب شئ تغییرپذیر و فناپذیری شئ مرکب با از بین رفتن اجزاء آن.

د- بالقوه بودن شئ متغیر و فناءپذیری شئ بالقوه.

ه- ملازم بودن شئ بالقوه با ضعف و فناپذیری شئ ضعیف.

6- وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَهُمَا وَ أَنْشَأَهُمَا: جمله معترضه است و دلیلی مستقل بر تغییرناپذیری حق تعالی است بدین شکل که اگر خالق به صفات خلق متصف شود، خالقیت او بر مخلوقیتش اولویت ندارد.

7- ثُمَّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُكَوِّنُ مِنَ الْمُكَوَّنِ وَ لا الْقَادِرُ مِنَ الْمَقْدُورِ عَلَيْهِ وَ لا الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ هَذَا الْقَوْلِ عُلُوّاً كَبِيراً

برهانی دیگر بر امتناع تغییرپذیری حق تعالی

الف- اگر حق تعالی تغییرپذیر باشد، نیازمند به فاعلی برای تغییر است، فاعل آن نیز نیازمند به فاعل دیگری است. این امر یا به تسلسل می‌انجامد یا به دور.

ب- اگر حق تعالی تغییرپذیر باشد، تفاوتی با خلق خود نخواهد داشت.

8- بَلْ هُوَ الْخَالِقُ لِلْأَشْيَاءِ لا لِحَاجَةٍ، فَإِذَا كَانَ لا لِحَاجَةٍ، اسْتَحَالَ الْحَدُّ وَ الْكَيْفُ فِيهِ

حق تعالی خالق اشیاء است آن‌هم بدون نیازمندی به خلق.

فاعلی که نیازمند به فعل نباشد، وجود صرف است. وجود صرف نیازمند به چیزی نیست.

فاعلی که نیازمند نباشد نه حدّ دارد نه کیف و تغییر.