ائمه علیهم‌السلام والیان امر خدا و گنجینه‌هاى علم او هستند
25 ارديبهشت 1398

بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ(ع) وُلاةُ أَمْرِ اللَّهِ وَ خَزَنَةُ عِلْمِهِ

باب ائمه علیهم‌السلام والیان امر خدا و گنجینه‌هاى علم او هستند (باب یازدهم از کتاب حجت که 6 حدیث دارد).

76- الحديث الاول و هو الثالث و خمس مائة

عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) يَقُولُ: نَحْنُ وُلاةُ أَمْرِ اللَّهِ وَ خَزَنَةُ عِلْمِ اللَّهِ وَ عَيْبَةُ وَحْيِ اللَّهِ

ترجمه: امام صادق علیه‌السلام مى‌فرمود: ما ولى امر (امامت و خلافت) خدا و گنجینه علم خدا و صندوق وحى خدا هستیم.

شرح‏

معنای لغوى: ولاة، جمع ولى است؛ ولى امر، صاحب، مالک، قیم و حاکم بر آن است.

خزنة، جمع خازن است. خزن به معنی محفوظ و مکتوم داشتن سر، شئ باارزش، مال، طلا و نقره و مانند آن است.

عیبة: جای لباس مانند بقچه، ساک یا چمدان؛ جمع آن عيب است مانند بدره که جمع آن بدر است.

به امور خصوصی و سری افراد هم عیبه گفته می‌شود چنان‌که به همین جهت به قلب که موضع اسرار انسان است، عیبه گفته می‌شود.

معنای اصطلاحی در حکمت: محل ثبت و تحقق اقسام علم.

مثلا خیال، خزانه صور محسوس است، وهم، خزانه موهومات و عقل فعال، خزانه معقولات است.

در متون دینی، خزانه صور و معقولات، ذوات نوری عقلی و فوق عقلی است که گاهی به ملک از آن تعبیر شده است و گاهی به ولی خدای متعال و هر دو با توجه به مراتب علم و خرانه اختصاص به مراتب خاص و مناسب خود دارند.

گاهی از آن‌ها به کلمات اللّه، عالم امر و قضاء، مفاتيح غيب(وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ (انعام، 59) و خزائن (وَ إِنْ مِنْ شَئ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (حجر،21) تعبیر می‌شود.

خزانه و خازن در جهات طبیعت و کثرت جسمانی، حقایق کاملا متفاوت و متمایز از هم هستند ولی در عوالم فراتر از طبیعت و مبرای از کثرت جسمانی، یک حقیقت است که با دو اعتبار دو عنوان دارد. یک حقیقت از جهتی خزانه است و از جهتی دیگر، خازن.

تبین خزانه علم بودن انسان کامل

از جمله نکات بسیار دقیق معارف الهی این است که چگونه انسان به مرتبه‌ای از علم می‌رسد که خزانه و خازن علم الهی است، به‌گونه‌ای که بدون آن‌که احاطه وجودی بر علم خدا داشته باشد، خود علم خدای متعال می‌شود؟

پاسخ‌های متعددی می‌توان برای این پرسش ارائه کرد که از قرار زیر است:

1- بر اساس حرکت جوهری یا اشتداد وجودی، انسان در مسیر حرکت به چنان درجه‌ای از اشتداد وجودی می‌رسد که تمام قوا و استعدادهای او به فعلیت می‌رسد و سفر الی الله او به جایی می‌رسد که متصف به همه صفات خدای متعال و متخلق به اخلاق الهی می‌شود. در این صورت تمام صفات خدای متعال از جمله علم او را دارد اگرچه به‌گونه ظلّی و تبعی.

2- بر اساس اتحاد عاقل و معقول، انسان با تعقل هر صورت علمی، عین آن می‌شود یا آن صورت علمی، عین انسان می‌شود. در این صورت انسان می‌تواند به درجه‌ای از تعقل برسد که اولا واجد همه صور علمی گردد و ثانیا عین آن‌ها یا آن‌ها عین او شوند و به‌سبب تمامیت عقل و تعقل و عدم تناهی او، خزانه و خزانه‌دار علم حق تعالی شود.

3- بر اساس نظریه اصالت وجود، وجود و ظهورات وجود، اولاً امری بسیط، ثانیاً امری ذومراتب و ثالثاً مساوق با همه کمالات وجودی است. در نتیجه وجود و ظهورات آن، نه‌تنها واجد همه کمالات از جمله علم است بلکه با آن‌ها مساوق است، یعنی از همان جهت که وجود است علم و قدرت و حیات و سایر کمالات است نه از حیثیت‌های متعدد و مختلف.

بر این اساس اولاً هر وجود یا ظهور وجودی، همه کمالات از جمله علم را دارد ثانیاً عین کمالات و از جمله عین علم است.

تفاوتی که میان موجودات یا ظهورات وجود هست این است که کمالات برخی از وجودها و ظهورات آن‌ها ظاهر است و کمالات برخی دیگر، باطن و فرایند تعلم، اظهار کمالاتی است که در باطن قرار دارد، یعنی انکشاف ما فی‌الضمیر و کشف المحجوب.

بر اساس نظریه انکشاف که نه تنها ناظر و مبین علم انسان‌هاست بلکه ناظر و مبین همه کمالات وجودی آن‌هاست، تفاوت میان موجودات یا ظهورات وجود در داشتن علم و قدرت و سایر کمالات نیست بلکه در ظهور علم و قدرت و سایر کمالات است و همه موجودات یا ظهورات وجود به‌اندازه وجود یا ظهورشان از کمالات وجود مانند علم و قدرت و حیات برخوردارند. تفاوت آن‌ها در میزان ظهور کمالات آن‌هاست.

در این صورت اگر کسانی باشند که به‌خاطر استعداد خاص خود، الطاف و عنایات خاص خدای متعال، تلاش ویژه و تقرب به خدای متعال به درجه‌ای از وجود یا ظهور وجود برسند که تمام مافی‌الضمیر آن‌ها منکشف شود، اتصاف و تخلق آن‌ها به صفات و اخلاق الهی آشکار می‌شود و نه‌تنها خزانه و خازن علم الهی می‌شوند بلکه خزانه و خازن همه صفات الهی می‌شوند.

4- با توجه به عین‌ ربط بودن همه موجودات و عدم تجزیه و تبعض حق تعالی، اگر از طریق اقسام قرب مانند نوافل و فرائض، کسی به درجه‌ای برسد که عین تعلق بودن او آشکار گردد، خزانه و خازن بودن آن برای صفات و کمالات حق تعالی نیز عیان و آشکار می‌شود.

مصداق حقیقی و بالفعل در تمام فرض‌های چهارگانه، انسان کامل است، هم بر اساس عقل، هم نقل و هم شهود.

وَ عَيْبَةُ وَحْيِ اللَّهِ: تعبیر دیگری از خزانه علم است.

توجه به چند نکته برای فهم این دسته از احادیث شریف سودمند است.

1- چنان‌که مکرر درباره زبان متافیزیکی گفته شد، استفاده از زبان طبیعی و فیزیکی که برای موجودات و موقعیت‌های این‌جا و اکنون وضع شده است برای انتقال مقاصد ماوراء طبیعی و متافیزیکی گریزناپذیر است و در واقع راه دیگری برای انتقال حقایق ماوراء طبیعی به عموم و خصوص مردم وجود ندارد اگر چه انتقال حقایق یادشده برای اخص خواص از خلق و فراتر از آن منحصر به زبان طبیعی نیست.

نه تنها عموم مردم بلکه خصوص آن‌ها نیز درکی مادی یا شبه مادی از علم و حقایق وجودی دارند به همین سبب است که علی‌رغم اقدام به تاویل در باب منقولات و معقولات ناظر به مبدأ در باب معاد از چنین تاویلی پرهیز می‌کنند. تصور آن‌ها از عوالم دیگر وجود و نیز حقایق مربوط به آن‌ها تصوری مادی یا شبه مادی است به همین سبب است که تعابیر مادی برای آن‌ها به‌کار می‌برند. تعابیری مانند: انبار اطلاعات، دریا یا اقیانوسی از علم، رودخانه محبت و مانند آن در زبان عموم و خصوص، کاملا رایج است و برای فهم و انتقال معانی متافیزیکی به‌کار می‌رود. خزانه علم نیز از همین باب است. یعنی انتقال معانی وجودی و متافیزیکی در قالب زبان فیزیکی آن‌هم از سر ناگزیری.

2- همه موجودات مراتب وجودی و تعینات ناظر به عوالم وجود را دارند خواه با حس و عقل قابل درک باشد خواه نباشد. همان‌گونه که انسان علاوه بر وجود طبیعی، وجود مثالی و عقلی دارد، سایر موجودات نیز همین‌گونه است. عکس آن هم همین‌گونه است، یعنی هر موجود عقلی نیز در مراتب مثال و طبیعت وجود مناسب خود را دارد. این نکته اگرچه چندان شناخته شده نیست ولی با توجه با ذاتی بودن تنزل و هبوط و نیز رجوع و صعود نکته همان است که گفته شد.

بر این اساس هر موجود عالی و عقلی با تنزل و هبوط در همه مراتب متوسط و سافل عوالم، وجود مناسب خود را دارد و بالعکس هر موجود سافل و طبیعی با رجوع و صعود خود در همه مراتب متوسط و عالی عوالم، وجود مناسب خود را دارد.

علم و وحی و سایر وجودهای عقلی نیز همین‌گونه است و علاوه بر مراتب ماوراء طبیعی، وجودهای طبیعی و شبه طبیعی مانند وجود لفظی و کتبی و مانند آن دارند. همین وجود لفظی و کتبی است که اگر همه فرشتگان نویسنده شوند و همه دریاها مرکب و همه درختان قلم، باز هم قابل احاطه نیست و تمام نمی‌شود.

با توجه به این نکته مانعی ندارد که برخی از مراتب طبیعی و شبه طبیعی علم و وحی را در قالب‌های زبان طبیعی و مانند آن بتوان به‌طور طبیعی یا کنایی و استعاری بیان کرد و برای آن خزانه و عیبه و مانند آن به‌کار برد.

3- یکی از تفاوت‌های خزانه با عیبه در این است که عیبه پوشیده‌تر و محفوظ‌تر و در نتیجه خصوصی‌تر است و در نتیجه دست‌رسی دیگران بدان محدود‌تر است علاوه بر این‌که خود محتوای عیبه نیز از جهتی محدودتر است. به سبب همین جنبه عمومی علم است که از آن به خزانه تعبیر شده است و از وحی به سبب محدودیت و خصوصی‌تر بودن آن به عیبه تعبیر شده است.

77- الحديث الثانی و هو الرابع و خمس مائة

عَنْ سَوْرَةَ بْنِ كُلَيْبٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُوجَعْفَرٍ(ع): وَ اللَّهِ إِنَّا لَخُزَّانُ اللَّهِ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ لا عَلَى ذَهَبٍ وَ لا عَلَى فِضَّةٍ إِلا عَلَى عِلْمِهِ

ترجمه: امام باقر علیه‌السلام فرمود: به خدا كه ما خزانه‌داران خدائیم در آسمان و زمینش، نه آن‌كه خزانه‌دار طلا یا نقره باشیم، بلكه خزانه‌دار علمش هستیم.

شرح

1- ابراز قسم برای بیان اهمیت کلام یا محتوای آن است مانند قسم‌های خدای متعال در قرآن.

2- مقصود از آسمان و زمین می‌تواند خود آسمان و زمین باشد چنان‌که می‌توان اهل زمین و آسمان باشد.

بنابر تعدد مراتب وجود موجودات، آسمان و زمین هم علاوه بر وجود مادی و طبیعی، وجودی مثالی و عقلی دارند و انسان کامل حافظ و مقیم وجود آن‌ها و کمالات آن‌ها از علم و قدرت و حیات و وجود عقلی و مثالی موجودات فروتر و واسطه نزول وجود و کمالات وجود در مراتب فروتر است.

بنابر مساوقت وجود با کمالات، خود آسمان و زمین جدای از اهل آن‌ها، دارای وجودی مناسب خود و نیز کمالات شایسته خود مانند حیات و علم و قدرت است.

3- حافظ، مقیم، محیط و نگهبان و نگه‌دار هر چیزی مناسب آن است. اشیاء طبیعی، حافظ و خزانه‌دار مناسب خود دارند و علم و قدرت و حیات نیز حافظ و خزانه‌دار مناسب خود. بر این اساس، خزانه طلا و نقره و مانند آن خزان‌دارانی مناسب طلا و نقره هستند و اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، خزانه‌داران علم الهی هستند.

4- بر اساس توحید فاعلی، ایجاد و وجود و بقاء و حفظ همه موجودات مستند به خدای متعال است خواه زمینی باشند خواه آسمانی، خواه طبیعی باشند و خواه مثالی و عقلی. بر این اساس، تمام موجودات از جهت وجود و کمالات وجودی خود در همه مراتب عوالم هستی مستند به خدای متعال هستند و انسان کامل و تعین اول خدای متعال که خلیفه اوست مجرا و مجلای فاعلیت خدای متعال است.

از این جهت تفاوتی میان حفظ خزاین الهی اعم از زمین و آسمانی نیست، خواه محتوای آن خزاین علم و قدرت و حیات باشد خواه طلا و نقره و ثروت.

78- الحديث الثالث و هو الخامس و خمس مائة

عَنْ سَدِيرٍ عَنْ أَبِي‌جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا أَنْتُمْ؟ قَالَ: نَحْنُ خُزَّانُ عِلْمِ اللَّهِ وَ نَحْنُ تَرَاجِمَةُ وَحْيِ اللَّهِ وَ نَحْنُ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ عَلَى مَنْ دُونَ السَّمَاءِ وَ مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ

ترجمه: سدیر گوید: به امام باقر علیه‌السلام عرض كردم: قربانت، شما چه سمتى دارید؟ فرمود: ما خزانه‌دار علم خدائیم، ما مترجم وحى خدائیم، ما حجت رسائیم بر هر كه در زیر آسمان و روى زمین است.

شرح

در این حدیث شریف به سه شأن از شئون طولی اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، تصریح شده است.

1- مرتبه خزانه یا خازن علم الهی 2- ترجمه و تبیین وحی الهی 3- حجت الهی بر مخلوقات خدای متعال در جهان طبیعت

1- جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا أَنْتُمْ؟ قَالَ: نَحْنُ خُزَّانُ عِلْمِ اللَّهِ

دو نکته: یکم، در بسیاری از نقل‌های روایی که از صحابه اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل شده است، به ادب علم‌آموزی نیز اشاره شده است. و آن این است که متعلم در فرایند علم، خود را فدای معلم می‌کند و فدایی او می‌داند. این نکته اگر چه در گفتار است و ممکن است هرگز تحقق عینی نیابد ولی همین اندازه هم اگر از روی فهم باشد، کمالی بی‌مانند است.

اگر متعلم بداند که حیات حقیقی خود را مدیون معلم است و سایر مراتب حیات حیوانی و گیاهی در خدمت حیات علمی و معنوی است، قطعا آن را در اختیار صاحبش که معلم اوست، قرار خواهد داد و فدایی او خواهد شد.

دوم، راوی از حقیقت اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌پرسد نه از جنبه‌های عرفی و نسبی و اضافی. به همین سبب است که نمی‌پرسد: من انتم؟ بلکه می‌پرسد: ما انتم؟ که پرسش از ذات و حقیقت است و پاسخ آن هم باید تا حد امکان ناظر به ذات و حقیقت باشد.

البته با توجه به این‌که پرسش از ذات و معرفت به حقیقت و ذات موجودات (چه رسد به اهل پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) که همان وجود خاص و شخصی یا ظهور خاص و متشخص آن‌هاست یا متعسر است یا متعذر، بنابراین یا راوی از چنین نکته‌ای غافل است که از حقیقت اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌پرسد و یا مقصود او از این پرسش، وجه تمایز و تفاوت آن خاندان مطهر با دیگران است هر چند آن وجوه تمایز، ظهورات ذات آن‌ها باشد نه حقیقت ذات آن‌ها.

پاسخ حضرت به پرسش از ذات و حقیقت آن‌ها، 1- خزانه و خزانه‌داری در همه مراتب عوالم هستی؛ 2- ترجمه علوم و وحی الهی و 3- حجیت برای خلق در جهان طبیعت است.

خزنه چه به معنی خزانه باشد و چه به معنی خزانه‌دار، تسلط و احاطه دست‌کم نامتناهی آن را می‌رساند، زیرا علم الهی بی‌حدّ و اندازه است پس کسی که وجودش برابر با آن علم است و در واقع وجودش، مساوق با علم الهی است، او هم بی‌حد و اندازه است.

اگر به معنی خزانه‌دار باشد نیز همین‌گونه است. اگرچه خزانه‌دار مادّی و طبیعی به حکم عدم اجتماع اجزاء طبیعت، تنها بر بخشی از طبیعت احاطه دارد و از آن مراقبت می‌کند مانند کسی که خزانه دولت در دست اوست یا خزانه کتا‌بخانه.

اگر چه خزانه‌داری در جهان طبیعت نیز با توجه به محتوای آن، احکام و خصوصیت‌های متفاوت دارد ولی خزانه‌داری بر امور ملکوتی و جبروتی و بالاتر از آن کاملا متفاوت با خزانه‌داری در طبیعت است.

خزانه‌دار در جهان طبیعت، گاهی تنها مراقب و محافظ آن است تا از دست‌رازی نااهلان محفوظ بماند و خودش حق تصرف در آن را ندارد مانند کسی که خزانه‌دار اموال و مملوکات دولت است ولی گاهی مراقب و محافظ آن از ضایع شدن و هدر رفتن است و نه تنها خود حق استفاده از آن را در حدّ توان و قابلیت دارد بلکه حق دارد دیگران را در آن سهیم سازد بلکه زمینه استفاده دیگران از آن خزانه را فراهم کند بلکه باید در حد توان بکوشد دیگران از آن استفاده کنند و هر چه در فراهم ساختن زمین‌های استفاده دیگران از خزانه کوشاتر باشد، موفق‌‌تر است و هر چه موفق‌تر باشد، وظایف مربوط به خزانه‌داری را بهتر انجام داده و برای این مقام شایسته‌تر است. این‌ویژگی در خزانه‌داری‌هایی محقق می‌شود که هر که هر چه از آن خزانه استفاده کند، چیزی از محتوای آن کاسته نمی‌شود مانند خزانه‌دار کتاب‌خانه یا علم.

اگرچه امروزه خزانه‌دار کتاب‌خانه نیز مانند سایر دارایی‌ها رفتار می‌کند و کتاب‌ها را حفظ و حبس می‌کند ولی حق این است که علم و منابع و ابزار آن تا به تزاحم در منافع نیانجامد ملک کسی نمی‌شود و کسی اولویت در تصرف آن را ندارد. مثلا برای تصرف در منابع کتاب‌خانه دانشکده یا شهر هیچ‌کس بر دیگری تقدم ندارد.

خزانه‌دار چنین کتاب‌خانه‌ای نه تنها حق تصرف در آن را هرگونه که بخواهد دارد، بلکه حق دارد آن‌ را در اختیار افراد شایسته قرار دهد بلکه باید چنین کاری کند.

اولین ویژگی اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، خزانه‌داری علم خدای متعال است که شئون سه‌گانه 1- تصرف در آن، 2- جواز قرار دادن آن در اختیار افراد شایسته و 3- ضرورت و وقوع چنین امری را دارند. هم خود در آن تصرف می‌کنند هم به دیگران اجازه تصرف می‌دهند و هم زمینه تصرف آنان را فراهم می‌کنند.

این شأن هم متافیزیکی است و هم فیزیکی؛ هم در مراتب عقلی و مثالی عالم تحقق یافته و هم در مراتب طبیعی آن.

همه موجودات در همه مراتب عوالم هستی برای برخوردار شدن از کمالات و صفات حق تعالی به‌ویژه علم او باید مستند و مرتبط با اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم باشند و راهی دیگر برای چنین دست‌یابی وجود ندارد نه آن‌که وجود داشته باشد ولی سخت یا خارج از دست‌رس باشد.

دلیل آن این است که حضرت خاتم انبیاء و اهل‌بیت آن حضرت صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، تعین نخست و اولین مخلوق خدای متعال هستند که سایر موجودات هم در اصل وجود و هم در کمالات وجود از مجری و مجلای آن‌ها مستند و متصل به خدای متعال هستند.

بر این اساس همان‌گونه که انسان‌ها در دنیا در علم و سایر کمالات نیازمند به آن خاندان مطهر هستند، فرشتگان در ملکوت و جبروت هم همین‌گونه هستند و حدیث منسوب به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که فرمود: شرقوا او غربوا فلن تجدوا علما صحيحا الا ما خرج من هذا البيت (حكمت بوعلي، ج1، ص7) به همین معناست. چنان‌که بر حسب نقل امام صادق نیز فرمود: مهما شرقوا، أو غربوا، فلن يجدوا علماً صحيحاً إلا عند أهل البيت و نیز شرقوا او غربوا لن تجدوا علما صحیحا الا خرج من آل محمد و غیره سخافات و تفاهات البشر و العقل الناقص لا غیر لعن الله الشاکین بکم و المنحرفین عنکم.

این‌که بر حسب نقل فرمودند: شرق روید یا غرب، دانش درست را جز از طریق بیت نبوت و ولایت نخواهید یافت، صرفا به معنی شرق و غرب کره زمین نیست. شرق خواه به همین معنی محدود طبیعی باشد خواه به معنی یمین و شمال که اصحاب خاص خود را دارد و خواه به معنی عوالم و موجودات پدید آمده از جمال و جلال الهی، همین حکم را دارد، یعنی علم به عنوان اساس همه کمالات و سایر فروع آن در همه مراتب هستی از بیت نبوت و ولایت صادر و ظاهر می‌شود.

فراز لعن الله الشاکین بکم و المنحرفین عنکم، تاکیدی بر همین مطلب است نه نفرین برای کسی که در چاه ویل محرومیت از صفات و کمالات و رحمت خدای متعال افتاده است. مقصود این نیست که کسانی که به شما دست نیافتند و از شما منحرف شدند، محروم از رحمت خدای متعال شوند، بلکه بیان این نکته هستی‌شناسانه است که چنین کسانی محروم هستند و محرومیتی بیش از این قابل تصور نیست تا از خدای متعال تقاضا شود. این‌گونه تعابیر مانند لعنت کردن ابلیس یا اشقی الاولین و الآخرین از انسان‌هاست.

بر اساس سلسله طولی ظلّی وجود و کمالات وجود، آن‌چه از کمالات وجود که در واقع، تعینات و مخلوقات خدای متعال است، در هر مرتبه‌ای از مراتب عوالم هستی رخ داده باشد، از طریق حضرت حبیب الله و اهل‌بیت مطهر او صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صادر و ظاهر شده است و از آن‌جا که وصف و کمال علمی خدای متعال از جهت مبدأیت برای خلق و ظهور قابل فهم‌تر است و انسان بهتر آن را درک می‌کند، در آیات و روایات و نیز گفته‌های عرفا و حکما، بدان تصریح شده است وگرنه اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همان‌گونه که خزانه و خزانه‌دارد علم خدای متعال هستند، خزانه و خزانه‌دار قدرت، حیات، اراده، رحمت، حمال و جلال او هم هستند.

وَ نَحْنُ تَرَاجِمَةُ وَحْيِ اللَّهِ

برخی ترجمه و ترجمان را از ریشه تَرْجَمَ چهار حرفی دانسته‌اند و برخی از ریشه رَجْم به معنی سخن گفتن از روی گمان و حدس گرفته‌اند. در اصطلاح ناظر به لغت، ترجمه‌ عبارت است از: 1- رساندن سخن به كسی كه آن را نشنیده است. 2- تفسیر و شرح سخن به همان زبان اصلی 3- تفسیر سخن به زبان دیگری 4- برگرداندن از زبانی به زبان دیگر.

معنی چهارم مشهورترین معنی این كلمه در زبان عربی است و در عرف تقریبا همین معنی مقصود است، یعنی برگرداندن معنای كلامی از زبانی به زبان دیگر، به طوری كه تمام معانی و مقاصد منظور در متن اصلی به زبان دیگر منتقل شود و در زبان دیگر همان معانی و مقاصدی فهمیده شود كه در زبان اصلی از آن فهمیده می‌شود.

ترجمه بر دو قسم است: 1- ترجمه‌ لفظی 2- ترجمه‌ تفسیری.

ترجمه‌ لفظی، ترجمه كلمه به كلمه است. مترجم نخست معنی درست جمله را درك كرده سپس معادل هر كلمه‌ای را كلمه‌ی دیگر به زبان دوم می‌گذارد.

ترجمه‌ی تفسیری یا معنوی، نقل معانی و مقاصد به زبان دیگر است با حفظ همان نظم و ترتیب اولیه. مترجم سعی دارد معنای اولیه را حفظ و به بهترین وجهی در زبان دوم بازگو كند.

در ترجمه، متن عیناً رعایت می‌شود و همان‌طور که هست به زبان دیگر برگردانده می‌شود ولی در تفسیر، مفسر نظر و فهم خود را نیز بیان می‌كند.

در ترجمه امانت شرط است و همه معانی و مقاصد اصل باید ایفاء شود، زیرا در ترجمه دعوی اطمینان است و خواننده می‌داند كه مترجم تنها واسطه‌ نقل بوده و فقط مراد و مدلول اصلی را برگردانده است.

مترجم بودن اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم معانی و مراتب متعددی دارد:

1- ترجمه و انتقال حقایق بیان‌ناپذیر در قالب زبان مناسب با عوالم فراطبیعی

2- برگرداندن آن در قالب زبان وضعی طبیعی و انتقال مقاصد متافیزیکی در زبان قراردادی

3- ترجمه و شرح واژگان زبانی برای مخاطب به‌منظور افزایش بر گستره و ژرفای فهم او

4- تبیین معنایی متن و محتوای متافیزیکی برای مخاطب

شرح مراتب چهارگانه یادشده

1- چنان‌که در توضیح خزانه یا خزانه‌دار بودن اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گفته شد که همه حقایق عوالم هستی از طریق آن خاندان مطهر صادر یا ظاهر می‌شود، یکی از نقش‌های هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی آن خاندن مطهر، انتقال حقایق علمی و عینی به مراتب فروتر از مرتبه خود آن‌هاست. بر این اساس، مرتبه عقل و مُثُل و مثال هم وجود خود را از آن‌ خاندان مطهر دریافت می‌کنند و هم کمالات وجود خود و از جمله علم خود را. براین اساس کسی در عوالم فراطبیعی وجود ندارد که اصل وجود و کمالات وجود خود را از اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دریافت نکرده باشد. یکی از مصادیق «شرّقوا و غرّبوا» همین است.

2- یکی از مسائل مربوط به زبان دین این است که آیا پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم الفاظ و کلمات را با معنای خاص آن‌ها از خدای متعال یا فرشته وحی دریافت می‌کنند و به انسان‌ها منتقل می‌نمایند یا معانی از خدای متعال است و پس از انتقال به پیامبر، این خود پیامبر است که با توجه به ضرورت‌ها و امکانات، الفاظ را انتخاب یا اختراع می‌کند و معانی یادشده متافیزیکی را در آن قالب‌ها ریخته و به مخاطب منتقل می‌کند؟

مسأله دوم این است که آیا ممکن است معانی ناظر به حقایق متافیزیکی در قالب‌های زبان عرفی که برای موقعیت‌ها و رخدادهای فیزیکی وضع شده است، گنجانیده شود و از طریق چنین زبانی به مخاطب منتقل شود؟

مسأله سوم که اساس پرسش دوم را تشکیل می‌دهد این است که آیا عوالم هستی با هم تفاوت دارند و آن‌ها تفاوت وجودی و به دنبال آن تفاوت ماهوی و عمیق و اساسی دارند، به‌گونه‌ای که موجودات هر کدام نسبت به دیگری کاملا متفاوت باشند و در نتیجه زبان در هر کدام از این عوالم نه تنها در نوع واژگان بلکه در هویت و حقیقت متفاوت باشد یا این‌که تفاوت عوالم با هم و تفاوت موجودات هر کدام با موجودات عالم دیگر چندان نیست و همه از یک سنخ هستند و تفاوت آن‌ها تنها در اعراض است مثلا کمیت‌ها متفاوت است به‌گونه‌ای که دندان در همه مراتب عوالم یک چیز است ولی دندان کافر در آخرت از نظر کمّی به‌اندازه کوه ابوقبیس است؟ زبان‌ها در اصل وجود و کمالات آن با هم‌دیگر شبیه هستند تنها کمیت آن‌ها با هم تفاوت دارد به‌گونه‌ای که زبان کسی که در دنیا به دیگران زخم زبان می‌زده است، همانند مار است؟ و همین‌طور سایر وجودها و حدود آن‌ها.

در یک جمله، عوالم دیگر هم مانند جهان طبیعت بلکه همانند کره زمین، دارای جسم عنصری و در نتیجه دارای یک حقیقتند یا با هم تفاوت اساسی دارند؟ این مسأله نسبت به دو مسأله پیش‌تر در حکم اصل و مبناست و برای پاسخ به آن دو باید پاسخ این را ارائه کرد.

اگر همه عوالم هستی همانند هم باشند و تفاوت آن‌ها تنها در برخی از عوارض باشد، در واقع، عوالم متعدد نیست بلکه یک عالم است با مصادیق مختلف. مانند زمین و ماه و مریخ. سیارات منظومه شمسی همه همانند هم هستند تنها تفاوت آن‌ها در عوارض آن‌ها مانند کمیت و کیفیت و زمان و مکان است. هر یک از این‌ها عالمی متفاوت از عالم دیگر نیستند بلکه اجزاء یک عالم هستند. چنان‌که مجموعه ستارگان و سیارات کهکشان راه شیری نیز بخش‌هایی از عالم طبیعت عنصری هستند نه عالم‌هایی که با تمام حقیقت خود با دیگر عوالم متفاوت باشند.

در این صورت عناوینی چون عالم طبیعت، عالم مثال و عالم عقل یا عالم دنیا، عالم برزخ و عالم آخرت، عناوین مجازی هستند و بیان‌گر معانی حقیقی مناسب خود نخواهند بود.

چنین ادعایی هم مخالف عقل است هم نقل و هم مکاشفه. هم با دلایل عقلی، وجود عوالم متعدد دست‌کم عوالم طولی اثبات شده است و هم با دلایل نقلی و دلایل کشفی.

براین اساس، میلیاردها کهکشان شناخته شده و میلیاردها کهکشان ناشناخته و رصد نشده در جهان فیزیک که از مه‌بانگ پدید آمده و در آنتروپی از هم فرومی‌ریزد همه بخشی از یک عالم به‌نام طبیعت است و حتی جهان‌های فیزیک پیش از مه‌بانگ و پس از آنتروپی و نیز جهان‌ها محتمل در عرض هر کدام از این ‌جهان‌های یادشده، همه اجزاء یک جهان هستند که در حقیقت و هویت همانند هم می‌باشند و تفاوت آن‌ها در اعراض آن‌ها و چینش اتم‌های آن‌هاست.

عالم برزخ یا مثال تفاوت عمیق و اساسی با جهان طبیعت دارد. مثلا این‌که در جهان طبیعت همه چیز یا از مادّه تشکیل شده است یا از انرژی یا مانند آن. اما عالم برزخ نه مادّه دارد نه انرژی نه چیزی مانند آن.

در حد تشبیه حقیقت به مجاز می‌توان عالم برزخ را به عالم رؤیا تشبیه کرد. آن‌چه که در رؤیا دیده می‌شود اگرچه از جهت عوارض آن شبیه به موجوداتی است که در طبیعت وجود دارند ولی از حیث ذات و حقیقت این‌گونه نیستند. طبیعت، عالم اجسام است در حالی که در عالم رؤیا جسم وجود ندارد. البته باید تاکید شود که تشبیه عالم برزخ به رؤیا از باب تشبیه حقیقت به مجاز است نه تشبیه دو حقیقت به هم یا تشبیه دو مجاز با هم.

هم بر اساس عقل و هم نقل و کشف، نسبت جهان طبیعت با عالم برزخ نسبت یک به بی‌نهایت فلسفی است نه بی‌نهایت ریاضی، یعنی نه تنها جهان طبیعت نسبت به عالم برزخ کسر ریاضی درستی ندارد بلکه قابل مقایسه نیست و جهان طبیعت نه تنها جزئی از عالم مثال و برزخ نیست بلکه منطوی در آن است مانند انطوای علم در نفس یا انطوای قوای نفسانی در نفس یا انطوای کمالات وجود در وجود یا مانند انطوای تمام عوالم هستی در خدای متعال. همان‌گونه که چیزی نه در درون خداست، زیرا خدای متعال درودن ندارد و نه چیزی بیرون از خداست، زیرا خدای متعال همان‌گونه که درون ندارد بیرون هم ندارد؛ تمام عالم طبیعت، کشف شده و کشف نشده، جهان مه‌بانگ یا پیش و پس از مه‌بانگ همه نسبت به عالم برزخ هیچ قابل مقایسه نیستند و کسر ریاضی برای آن تشکیل نمی‌دهند بلکه منطوی در آن هستند.

اگر در روایت نسبت طبیعت به آسمان اول به نسبت حلقه انگشتر به بیابانی وسیع تشبیه شده است، تشبیهی عرفی و برای تعلیم مخاطب عرفی است نه بیان تمام حقیقت که چنان‌که گفته خواهد شد، بیان‌ناپذیر است.

همین نسبت متناهی به نامتناهی میان همه مراتب فرودین نسبت به مراتب فرازین وجود دارد، یعنی نسبت عالم برزخ به آخرت هم همین‌گونه است یا نسبت آسمان اول به دوم، دوم به سوم و همین‌طور تا آخر همین‌گونه است.

حاصل بحث این است که تفاوت میان عوالم هستی، تفاوت حقیقی، وجودی و نامتناهی است. همه چیز در هر یک از این عوالم با همه چیز در عوالم دیگر تفاوت اساسی و حقیقی دارد.

با توجه به آن‌چه در پاسخ به پرسش سوم مطرح شد، پاسخ پرسش دوم هم روشن می‌شود. مسأله دوم این بود که آیا ممکن است معانی ناظر به حقایق متافیزیکی در قالب‌های زبان عرفی که برای موقعیت‌ها و رخدادهای فیزیکی وضع شده است، گنجانیده شود و از طریق چنین زبانی به مخاطب منتقل شود؟

پیداست که با تفاوت موجودات عوالم مختلف وجود، معانی و واژگان‌ آن‌ها هم اگر واژه‌ای وجود داشته باشد، تفاوت اساسی دارد و انتقال معانی یادشده از طریق الفاظ موضوعه طبیعی ممکن نیست.

علت این امر آن است که مخاطب پیام‌های متافیزیکی تنها با جهان طبیعت آشنایی دارد بلکه با بخش کوچکی از طبیعت آشناست و از آن تجربه دارد و بر اساس آن زبان را وضع کرده است. گویی هر واژه‌ای که می‌خواهد وضع کند نظر به یک موجود طبیعی تجربه شده و ویژگی‌های آن دارد و در گفت‌گو‌های عرفی آن الفاظ را برای همان معانی به‌کار می‌برد. حتی زمانی که احساس می‌کند زبان وضعی برای انتقال برخی از معانی بسنده نیست، با توجه به موضوعات تجربی خود و معانی مورد انتظار، آن واژه را توسعه معنایی می‌دهد و گویی باز هم برای حوزه‌های پیش‌تر تجربه ناشده وضع می‌کند نه برای آن‌چه که هرگز تجربه نکرده و تا در جهان طبیعت هست، ممکن نیست تجربه کند. الفاظی را که از این طریق توسعه معنایی می‌دهد یا مجددا وضع می‌کند آن دسته از معانی را انتقال می‌دهند که بی‌واسطه یا باواسطه تجربه کرده باشند اما با آن‌چه که اصلا در حوزه تجربه او قرار نداشته باشد، هیچ ارتباط معنایی پیدا نمی‌کند. ازاین‌رو در برخی از موارد از سر ناچاری به‌گونه مجاز، کنایه، استعاره و مانند آن، این الفاظ را در فراتر از حوزه تجربه خود به‌کار می‌برد که البته نباید انتظار انتقال معنایی حقیقی را داشت.

یادآوری این نکته لازم است که لازمه سخن کسی که بگوید موجودات و معانی و الفاظ حاکی از آن‌ها در عوالم مختلف همانند است و تفاوت اساسی ندارد این است که نبوت که عطیه‌ای الهی است به اراده خدا می‌تواند به هر کسی تعلق بگیرد. آن‌چه در نبوت اهمیت دارد این است که خدای متعال حقایق متافیزیکی را در قالب زبان فیزیکی به کسی انتقال دهد و او توانایی حفظ و بیان را داشته باشد و البته مبرای از هوی و هوس باشد و به میل خود و برخلاف خواست خدای متعال الفاظ را تغییر ندهد. تمام نبوت همین است و بس. در این صورت، نبوت، ولایت و امامت، امری اعتباری است مانند اعتباریات دنیوی که با حداقل شرایط تحقق می‌یابد بلکه بدون حداقل هم تحقق می‌یابد.

در حالی که اولا نبوت، ولایت و امامت، امری حقیقی و تکوینی است نه اعتباری و قراردادی. ثانیا نبی کسی است که مراتب سیر نزول و صعود را به‌طور تفصیلی طی کرده و سفر اول تا سوم را با علم و اراده طی کرده و به‌اندازه گستره شریعت خود بر عوالم هستی احاطه و هیمنه دارد و به تعبیر دقیق‌تر نبوت او به اندازه احاطه او بر مراتب هستی و عوالم فروتر از اوست.

بازگردیم به پرسش دوم و آن این‌که نقش پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در نبوت چیست؟ پیش از آن باید نکته‌ای تبیین شود و آن این‌که الفاظ قرآن خواه از خدای متعال باشد و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صرفا ناقل و راوی آن باشد یا الفاظ از خود پیامبر باشد، نتیجه تفاوتی ندارد، زیرا همان‌گونه که خدای متعال محیط بر طبیعت و تاریخ است و متأثر از آن نیست، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نیز از حیث نبوت که ریشه در ولایت تکوینی او بر عالم طبیعت و بالاتر از آن دارد، متاثر از آن نیست، یعنی همان‌گونه که خدای متعال در هیچ صورتی خطا نمی‌کند و حق را همان‌گونه که حکمت و مصلحت باشد بیان می‌کند، پیامبر معصوم نیز همین‌گونه است و با استناد به ولایت تکوینی الهی در هیچ صورتی خطا نمی‌کند و حق را همان‌گونه که حکمت و مصلحت باشد بیان می‌کند. البته اگر کسی پیامبر را معصوم نداند یا حوزه عصمت او را محدود به تشریع و نقل پیام الهی بداند مسأله تفاوت خواهد داشت.

به‌هر حال ترجمان یا مترجم بودن اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صرفا به معنی عرفی که تبدیل لفظی با لفظ دیگر در همان زبان یا زبان دیگر باشد، نیست.

یک بار معانی چهارگانه ترجمه را مرور می‌کنیم.

مصادیق ترجمه اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم:

1- ترجمه و انتقال حقایق بیان‌ناپذیر در قالب زبان مناسب با عوالم فراطبیعی

2- برگرداندن آن در قالب زبان وضعی طبیعی و انتقال مقاصد متافیزیکی در زبان قراردادی

3- ترجمه و شرح واژگان زبانی برای مخاطب به‌منظور افزایش بر گستره و ژرفای فهم او

4- تبیین معنایی متن و محتوای متافیزیکی برای مخاطب

چنان‌که گفته شد، اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همان‌گونه که به‌حکم صادر و ظاهر اول بالتبع بودن در مراتب متعین عوالم هستی نقش وجودی دارند، نقش معرفتی نیز دارند. بنابراین، ترجمه و انتقال حقایق بیان‌ناپذیر در قالب زبان مناسب با عوالم فراطبیعی یکی از مصادیق ترجمان بودن بودن اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.

معنی دوم، یعنی برگرداندن حقایق بیان‌ناپذیر در قالب زبان وضعی طبیعی در حد امکان و انتقال مقاصد متافیزیکی در زبان قراردادی از دیگر شئون آن خاندان مطهر است.

در این معنی هم حقایق بیان‌ناپذیر را از خدای متعال و مجاری جبروتی و ملکوتی دریافت می‌کنند و هم از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و نقش آن‌ها در این مرتبه آن است که این حقایق بیان‌ناپذیر به‌طور مطلق یا بیان‌ناپذیر برای مخاطب را تنزل دهند و وجوه نازل آن‌ها را در قالب‌های عقلی و عرفی فروریزند و نیز مخاطبان را ارتقاء دهند تا آن حقایق بیان‌ناپذیر تا حد امکان پیان‌پذیر گردند.

در این‌که معنی سوم، یعنی ترجمه و شرح واژگان زبانی برای مخاطب به‌منظور افزایش بر گستره و ژرفای فهم او و نیز معنی چهارم، یعنی تبیین معنایی متن و محتوای متافیزیکی برای مخاطب، از شئونات آن خاندان مطهر است، تردیدی وجود ندارد و حتی کسانی که دو مرتبه نخست از ترجمه را درک یا تصدیق نمی‌کنند این دو مرتبه اخیر را می‌پذیرند، چون ترجمه عرفی است که غیر آن خاندان هم از چنین ویژگی برخوردارند. تنها تفاوت آن‌ها با دیگران در این دو معنی ترجمه در این است که ترجمه مستند به اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حق و صدق و عدل است ولی ممکن است ترجمه‌های دیگران این ویژگی‌ را اصلا نداشته باشد یا قدر لازم را نداشته باشد یا کمال آن را نداشته باشد.

وَ نَحْنُ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ عَلَى مَنْ دُونَ السَّمَاءِ وَ مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ

توضیح چند نکته در تفسیر این فراز از حدیث شریف لازم است: 1- معنی حجت و اقسام آن 2- معنی بالغ 3- مرتبه لزوم حجت و تحقق آن 3- نتیجه دست‌یابی به حجت، معذوریت یا کمال و اشاره‌ای به معنی مغفرت.

حجت: دلیل و برهان

حجت عبارت است از دلیل یا برهان و نشانه‌ای که اگر انسان آن را در مواردی داشته باشد یا در مواردی آن را نداشته باشد، معذور است و عذرش نیز پذیرفته است. به تعبیر دیگر حجت عبارت است از چیزی که می‌توان با آن احتجاج کرد خواه بر اثبات امری خواه بر نفی آن. اگر کسی بر انجام کاری حجت داشته باشد یا بر انجام ندادن کاری حجت داشته باشد او معذور است بر انجام دادن در اول و انجام ندادن در دوم.

بر این اساس، گاهی حجت علیه و به ضرر دارنده آن است گاهی له و به‌نفع دارنده آن.

کم‌ترین مرتبه حجت این است که احتمال مطلوب بودن یا مکروه بودن چیزی نتیجه آن باشد. چنین حجتی چون تنها احتمال را به‌دنبال دارد، کم‌ترین مرتبه از معذوریت را نیز دارد و معذوریت و عدم معذوریت آن تابع اهمیت محتمل است نه احتمال.

در جایی ممکن است حجت احتمالی به دلیل کم اهمیت بودن محتمل، قابلیت احتجاج نداشته باشد و در نتیجه معذوریت را همراه داشته باشد و در مواردی به سبب اهمیت محتمل، قابلیت احتجاج داشته باشد و در نتیجه معذوریت را نداشته باشد.

مثلاً اگر وقوع حادثه‌ای زیان‌آور احتمال بسیار داشته باشد ولی اگر چنین حادثه‌ای رخ دهد ضرر آن قابل تحمل باشد، چنین احتمالی حجت نیست و تخلف از آن نکوهیده نمی‌باشد و اگر هم نکویده باشد، نکوهش از آن چندان اهمیت ندارد ولی اگر محتمل قوی باشد هر چند احتمال ضعیف باشد، آن احتمال ضعیف قابل احتجاج است و مخالفت با آن معذوریت ندارد.

حجت بر دو قسم است: حجت عقلی و حجت نقلی.

حجیت عقل، ذاتی آن است و حجیت نقل، اگرچه ذاتی نیست ولی عقل آن را تایید می‌کند.

شرط حجیت عقل و نقل یا اطمینان‌بخشی است یا روشمندی که البته روشمندی نیز به اطمینان می‌انجامد ولی ممکن است اطمینان، به روش‌مندی منتهی نشود. بر این اساس فهم عقلی و نقلی در شرایط مختلف تفاوت خواهد داشت. در برخی شرایط فهم عرفی حجیت دارد و در برخی شرایط دیگر فهم عقلی. استفاده از نقل در شرایط مختلف متفاوت است و منابع اطمینان‌آوری آن شدت و ضعف دارد. مثلا حجیت نظر مجتهد یا کارشناس می‌تواند مصادیق ضعیف و شدید داشته باشد. در عصری اقل درجات فهم از کتاب و سنت، اجتهاد است و معتبر و در عصری دیگر فاقد اعتبار؛ چنان‌که اعتبار فهم فیلسوف در عصری به درک اقل مسائل و روش‌های فهم عقلی تحقق می‌یابد و در عصری دیگر این‌گونه نیست. به‌هرحال اطمینان‌بخش بودن فهم عقلی و نقلی مبتنی بر روشمند بودن آن است و روشمندی عبارت است از رعایت استانداردهای پژوهش که عالمان یک علم در زمان نیازمندی به اطمینان، رعایت آن را لازم می‌دانند البته به‌گونه‌ای که مانع رشد و تعالی علم نشود. شرح آن باشد تا وقتی دگر.

بالغ: بزرگ، عظیم، نهایی، قاطع، موکد

حجت بالغه آن است که با آن عذر پذیرفته شود و در جهت مخالف آن با چنین حجتی عذر پذیرفته نشود. مثلا اگر حجت بالغه نزد خدا باشد، عذر بنده که خلاف این حجت عمل کرده، پذیرفته نیست و اگر این حجت نزد بنده باشد، یعنی عذر او در موارد تخلف پذیرفته است

حجت بالغه به معنی حجت قطعی و در بسیاری موارد یقینی است که در برخی از موارد نه حجتی معتبرتر از آن وجود دارد بلکه معتبرتر از آن نه ممکن است وجود داشته باشد و نه می‌تواند حجتی معارض آن باشد و بر فرض وجود معارض، چنین معارضی، فاقد هرگونه اعتباری است، یعنی نه سبب اثبات تکلیف می‌شود نه سبب رفع آن؛ نه سبب تنجز تکلیف و نه سبب رفع تنجز می‌شود و در برخی موارد همین آثار را با توجه به مرتبه اعتبار خود دارد بنابراین حجت بالغه مراتب شدید و اشد دارد.

در حدیث شریف که فرمود: نحن الحجة البالغه که مصداق حجت بالغه را تعیین فرمودند اشاره به کریمه:

سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَلَا آبَاؤُنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِن شَيْءٍ ۚ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ حَتَّىٰ ذَاقُوا بَأْسَنَا ۗ قُلْ هَلْ عِندَكُم مِّنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا ۖ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ(148) قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ ۖ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ (149) دارد. در این کریمه با اسناد حجت بالغه به خداوند متعال و بیان انحصار چنین حجیتی به خدای متعال، هم اسناد حجیت را از غیر خدای متعال نفی می‌کند و هم دست‌یابی به چنین حجت بالغه الهی را برای همه انسان‌ها ممکن می‌داند.

البته وقتی مصداق آن امام معصوم باشد، قطعیت و یقین از ویژگی‌های ذاتی آن است و در این صورت معارض ندارد و معارض فرضی آن فاقد حجیت بلکه باطل است.

اشاره به این‌نکته مناسب است که وجود امام معصوم و منصوصات او به‌گونه‌ای که جا برای احتمالات مختلف عقلایی برای هیچ کسی باقی نگذارد، همین قطعیت و یقین را دارد و فاقد معارض است ولی نقل از معصوم یا نقل‌هایی که فاقد حیثیت نص است و در نتیجه ظاهر است و محتمل الوجوه، مانند سایر حجت‌های علی البدل است هم ممکن است از قطعیت و یقین برخوردار نباشد و هم ممکن است در برخی شرایط حجت‌ علی‌البدل داشته باشد و هم ممکن است معارض داشته باشد و تعارض در چنین مواردی نه به معنی بطلان معارض است و نه به معنی اعتبار معارض.

حوزه یا مرتبه تحقق حجیت

حجیت غیر بر هر کسی مشروط به دو امر است:

1- تحقق یا احتمال تحقق تکلیف، بنابراین در جایی که وظیفه‌ای نه قطعا و نه احتمالا وجود نداشته باشد، حجیت نیز منتفی است.

2- فقدان علم برای مکلف یا صاحب وظیفه، بنابراین اگر وظیفه و تکلیف وجود داشته باشد و مکلف بدان علم داشته باشد، همان علم مکلف حجت است و حجیت دیگران برای او فاقد معنای محصل است مگر این‌که علم دیگران شدیدتر از علم او باشد مثلا علم او ظنی یا قطعی باشد ولی علم دیگران یقینی.

با توجه به این دو نکته حجیت عقل و نقل و نیز حجیت یقینی و بی‌بدیل پیامیر و امام معصوم مربوط به جهان طبیعت است و در عوالم فراتر و فروتر از طبیعت، حجیت تحقق نمی‌یابد یا بدین دلیل که در این عوالم تکلیفی وجود ندارد مانند عوالم فروتر از طبیعت و یا بدین دلیل که در این عوالم، جهل، وهم، شک و حتی ظن و قطع هم وجود ندارد و همه موجودات در این عوالم برخوردار از یقین هستند مانند عوالم فراطبیعت.

عوالم فروتر از طبیعت برای ما و دیگران معنای محصلی ندارد و تقریبا کسی مطلب قابل توجهی درباره آن نمی‌داند اما عوالم فراتر از طبیعت هم از طریق عقل مفهوم و مبیّن است عم از طریق نقل.

در این عوالم به حسب ظاهر نقل و استنباط‌های مستند به آن، تکلیف وجود ندارد و به همین جهت حجیت هم نه معنا دارد نه مصداق.

اما به‌گمان راقم این سطور، تکلیف در همه مراتب عوالم هستی متناسب با موجودات آن وجود دارد اگرچه با توجه به علم و ادراک آن‌ها از سنخ کلفت و مشقت و مانند آن نیست. بر این اساس، کارهایی که باید اهل این عوالم انجام دهند وجود دارد و البته با میل و رغبت هم انجام می‌دهند. اگر در این عوالم حجیت وجود ندارد بدین سبب است که آن عوالم محل علم و یقین است نه شک و تردید تا کسی برای دست‌یابی به علم و یقین نیازمند به دیگران باشد. عوالم فراتر از طبیعت، حقیقت محض است نه حق آمیخته به بطلان به همین سبب است که کسی جز حق نمی‌گوید، بنابراین برای دست‌یابی به حق لازم نیست به دیگران استناد شود بلکه هر کسی حق را درمی‌یابد.

گمان دیگر نویسنده این است که در عوالم فراتر از طبیعت نیز حجیت وجود دارد البته نه برای رفع شک و تردید بلکه برای وصول به مراتبی از قرب که از طریق اعمال یا اعمال طبیعی انجام نمی‌شود. علاوه بر این‌که موجودات مستند به علت، اولا هم در وجودشان مستند به او هستند و هم در کمالات وجودشان. ثانیا هم در سیر نزول مستندند و هم در سیر صعود. استناد و فقر و عین ربط بودن از عوارض آن‌ها نیست تا امکان مفارقت قابل تصور یا تحقق باشد بلکه این‌ها ویژگی‌های ذاتی بلکه وجودی آن‌هاست و در نتیجه علم و یقین آن‌ها در همه مراتب عوالم هستی هم مستند به علت‌های وجودی آن‌هاست و هم اشتدادپذیر است و بنابراین نیازمند به حجت نه برای تکلیف یا تنجز تکلیف همراه با مشقت بلکه برای یافتن مراتب شدید و اشد وجود و کمالات وجود که مطلوب آن‌هاست می‌باشد.

79- الحديث الرابع و هو السادس و خمس مائة

عَنْ أَبِي‌حَمْزَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاجَعْفَرٍ(ع) يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: اسْتِكْمَالُ حُجَّتِي عَلَى الْأَشْقِيَاءِ مِنْ أُمَّتِكَ مِنْ تَرْكِ وَلايَةِ عَلِيٍّ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِكَ، فَإِنَّ فِيهِمْ سُنَّتَكَ وَ سُنَّةَ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ قَبْلِكَ وَ هُمْ خُزَّانِي عَلَى عِلْمِي مِنْ بَعْدِكَ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): لَقَدْ أَنْبَأَنِي جَبْرَئِيلُ(ع) بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ

ترجمه: رسول خدا(ص) فرمود: خداى تبارك و تعالى می‌فرماید، حجت من بر اشقیاء امت تو كامل و تمام است، آن‌هائى كه ولایت على و اوصیاء بعد از تو را ترك گفتند، زیرا روش و رفتار تو و پیامبران پیش از تو در ایشان موجود است و به‌علاوه ایشان خزانه‌دار علم من بعد از تو مى‌باشند، سپس پیامبر(ص) فرمود: همانا جبرئیل نام ایشان و نام پدرانشان را به من خبر داد

توضیح: كسانی كه رهبرانى چون على و اولادش دارند كه رفتار و گفتار آن‌ها همان رفتار و گفتار پیامبر است و هر چه از آن‌ها بپرسند مانند پیامبر جواب گویند، خدا تمام اسباب نجات و هدایت را بر ایشان آماده كرده است، اگر این مردم چنین امامان و رهبرانى را رها كنند و در خانه دیگران روند، شقى‌ترین مردمند، زیرا خدا حجت را برایشان تمام كرده و براى آن‌ها جاى غذرى باقى نگذاشته است

شرح حدیث قدسی

قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: اسْتِكْمَالُ حُجَّتِي عَلَى الْأَشْقِيَاءِ مِنْ أُمَّتِكَ

تمام شدن حجت بر گروه‌های مختلف، متفاوت است. مثلا تمام شدن حجت بر معاندان، مستکبران و اشقیاء؛ تمام شدن حجت بر گناه‌کاران

با توجه به این‌که عامل اتمام حجت در حدیث شریف، امری نقلی است، اتمام آن بر امت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مطرح شده است و اگر عامل اتمام حجت امری عقلی بود، اتمام آن بر تمام خردمندان بود.

مِنْ تَرْكِ وَلايَةِ عَلِيٍّ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِكَ،

وِلایت اسم است به‌معنی سلطنت، محبت و نصرت.

وَلایت، مصدر است و به معنی محبت و نصرت.

معانی ترک ولایت: 1- عناد با ولیّ، معاند 2- انکار ولایت یا ولیّ، منکر 3- عدم پایبندی به فرامین ولیّ

فَإِنَّ فِيهِمْ سُنَّتَكَ وَ سُنَّةَ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ قَبْلِكَ

معانی لغوی سنت: 1- دوام و استمرار ۲- آداب، آیین، رسوم، عرف، مذهب ۳- روشی که به صورت عادت در آمده باشد (چه نیکو و چه ناپسند) 4- راه و روش نیکو 5- انجام عمل به سادگی و راحتی

معانی اصطلاحی سنت

در اصطلاح محدثین: قول، فعل، تایید پیامبر و امام؛ صفات و روش‌های اخلاقی؛ صفات و مشخصات خَلقی یا جِبلّی (شمائل)

در اصطلاح علمای اصول فقه: قول، فعل یا تقریری‌که به غرض تشریع صادر شده باشد.

سنت در برابر واجب: حکمی شرعی که مکلف را به انجام آن ترغیب کرده باشد و تارک آن در صورتی که با عناد و تکبر ترک نکرده باشد، مستحق عقوبت نباشد.

سنت در مقابل بدعت: چیزی که به عنوان شریعت بتوان آن را به خدا و پیامبر و امام نسبت داد.

سنت به‌معنی حکم دینی، علوم، شرایع، اخلاق و عقاید.

سنت پیامبران پیشین: تمام مصادیق معانی اصطلاحی یادشده که با سنت‌های پیامبر خاتم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اوصیاء او مخالفت نداشته باشد.

با این‌که اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اوصیاء تنها یک پیامبر هستند ولی سنت آن‌ها جامع همه سنن پیامبران است به‌همین جهت است که در این حدیث شریف قدسی تصریح شده است که فَإِنَّ فِيهِمْ سُنَّتَكَ وَ سُنَّةَ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ قَبْلِكَ

یا بدین سبب که سنت پیامبر خاتم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همانند شریعت وی جامع همه سنت‌ها و شریعت‌های پیشین است.

یا بدین جهت که امامت اهل‌بیت آن حضرت، از جهت ولایت آن‌هاست نه تنها از جهت شریعت و چون ولایت آن‌ها تام و کامل و خاتم است، بنابراین، جامع همه شریعت‌ها و سنت‌های معتبر پیامبران پیشین است.

علاوه بر این‌که عبارت فَإِنَّ فِيهِمْ که ظرف را مقدم داشته است، دلالت بر حصر دارد و جامعیت نسبت به سنت‌های خاتم و پیش از او را منحصر به اهل بیت می‌داند آن‌هم به همان دو جهتی که جامعیت سنت آن‌ها گفته شد.

وَ هُمْ خُزَّانِي عَلَى عِلْمِي مِنْ بَعْدِكَ

خازن بودن اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت به علم خدای متعال و مقید شدن آن به علم، یا به‌خاطر احاطه صفت علم بر سایر صفات قابل درک برای مخاطب است. جز حیات که قابل درک نیست. همه صفات دیگر، فانی در علم است و بدون علم هیچ اثری از آن‌ها مشهود نخواهد بود.

یا بدین جهت است که خازن بودن کسی نسبت به سایر صفات مانند قدرت و اراده قابل فهم نیست.

ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): لَقَدْ أَنْبَأَنِي جَبْرَئِيلُ(ع) بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ

علم پیامبر از منابع متعددی حاصل می‌شود: 1- اقسام وحی 2- اقسام الهام 3- لدنّی 4- اقسام عقل

تصریح به یکی از منابع و مجاری به معنی نفی سایر منابع نیست بلکه به‌خاطر اعتبار بیش‌تر آن نزد مخاطب یا انس بیش‌تر مخاطب با آن است.

چنان‌که مقصود از ذکر أَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ مقید ساختن علم آن حضرت به نام آن‌ها و نام پدرانشان و نفی علم او به سایر جنبه‌های ظاهری و باطنی آن‌ها نیست.

80- الحديث الخامس و هو السابع و خمس مائة

عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ أَبِي‌يَعْفُورٍ قَالَ: قَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع) يَا ابْنَ أَبِي‌يَعْفُورٍ! إِنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدَانِيَّةِ، مُتَفَرِّدٌ بِأَمْرِهِ، فَخَلَقَ خَلْقاً، فَقَدَّرَهُمْ لِذَلِكَ الْأَمْرِ، فَنَحْنُ هُمْ يَا ابْنَ أَبِي‌يَعْفُورٍ، فَنَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ وَ خُزَّانُهُ عَلَى عِلْمِهِ وَ الْقَائِمُونَ بِذَلِكَ.

ترجمه: ابن ابى‌یعفور گوید: امام صادق علیه‌السلام به من فرمود: اى پسر ابى یعفور: همانا خدا یكتاست و در یكتائى یگانه است (بى‌شریك است و بسیط مطلق و حتى صفاتش زائد بر ذاتش نیست) در كار خود یكتاست پس مخلوقى را آفرید و ایشان را براى این كار (خلافت و امامت) سنجید و مقدر كرد و ما هستیم آن مخلوق اى پسر ابى یعفور و ما هستیم حجت خدا در میان بندگانش و خزانه‌دار علمش و به این كار (امامت و خلافت) قیام كرده‌ایم.

شرح

إِنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ: واحد در اصطلاح عبارت است از کسی که مثل، شریک، مانند، ضد و مانند آن ندارد.

احد کسی است که علاوه بر داشتن مفاد واحد، اجزاء وجود و ماهیت و اجزاء ماهوی هم ندارد.

مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدَانِيَّةِ: تنها خدای متعال است که این دو وصف را به‌تنهایی و با هم دارد، یعنی جز خدای متعال کسی و چیزی نیست که واحد یا احد یا واحد و احد باشد.

مُتَفَرِّدٌ بِأَمْرِهِ،: تنها خدای متعال است که در فعل، ایجاد، شرع، حکم و مانند آن یگانه است. هر موجودی که بر فرض به فعل، ایجاد، شرع، حکم و مانند آن متصف شود به تنهایی این امور را ندارد بلکه به معاونت و مساعدت دیگران دارد.

دلیل وحدانیت خدای متعال در همه امور این است که چیزی نه در طول خدای متعال وجود دارد و نه در عرض او؛ نه در درون او و نه در بیرون او، نه طول برایش قابل تصور است نه عرض؛ نه درون و نه بیرون. در واقع او به دلیل واحد و احد بودن و شریک و جزء و ماهیت نداشتن، در همه اوصاف و اسماء و افعال خود متفرد و یگانه است.

فَخَلَقَ خَلْقاً، فَقَدَّرَهُمْ لِذَلِكَ الْأَمْرِ: دو تعبیر می‌توان برای این عبارت ارائه کرد: 1- تعبیر عرفی و ظاهری 2- تعبیر عقلی

1- تعبیر عرفی و ظاهری: خدای متعال که در ایجاد و فعل و شرع و حکم، متفرد است کسانی را آفرید که این امور را بر عهده گیرند یا این امور را به عنوان تکلیف به آن‌ها سپارد.

2- تعبیر عقلی: خدای متعال که در همه امور متفرد است، با آفرینش و ایجاد، خلقی را آفرید که چون او ولی بالتبع متفردند و مَثَل اعلای خدای متعال هستند و در نتیجه همه مراتب عوالم و وجود از طریق آن‌ها و به‌دست آن‌ها آفریده می‌شود.

این حدیث شریف نکات متعدد هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی دارد که از این قرار است:

1- صدور کثیر از واحد یا ظهور تجلیات کثیر از واحد متوقف بر واحدی است که در عین وحدت، قابلیت ارتباط با کثرت را نیز داشته باشد، یعنی در عین وحدت، کثرت داشته باشد که صادر اول یا فیض منبسط است.

2- همان‌گونه که صدور کثرات عینی متوقف بر واسطه عینی است، صدور کثرات علمی نیز متوقف بر واسطه عینی است.

عبارت فَخَلَقَ خَلْقاً، فَقَدَّرَهُمْ لِذَلِكَ الْأَمْرِ، نتیجه وحدانیت و فردانیت حق تعالی است به‌گونه‌ای که اگر فرد و واحد حقیقی نبود و عالم هستی کثرت و تعدد نداشت، آفرینش چنین خلقی که کثرات مستند به آن‌ها باشد، ضرورت نداشت.

3- آفرینش صادر اول یا فیض منبسط برای تعین و تقدیر موجودات فروتر از اوست خواه موجودات عقلی باشند خواه نفسی و خواه طبیعی.

فَنَحْنُ هُمْ يَا ابْنَ أَبِي‌يَعْفُورٍ: مقصود از خلقی که خدای متعال برای تقدیر و تعین همه موجودات آفرید، اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هستند.

فَنَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ: حجت‌های الهی در میان بندگان خدای متعال هستند

 وَ خُزَّانُهُ عَلَى عِلْمِهِ: خزانه‌ها یا خزانه‌داران علم او هستند.

 وَ الْقَائِمُونَ بِذَلِكَ: هم به نقش و وظیفه خزانه‌داری خود قیام می‌کنند، هم به حجیت و هم به تقدیر امور و موجودات؛ هم در مرتبه علم حق تعالی نقش دارند، هم در مرتبه ایجاد و آفرینش و هم در مرتبه حجیت و راهنمایی خلق به سوی اهداف و غایات آفرینش آن‌ها.

81- الحديث السادس و هو الثامن و خمس مائة

عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِي‌الْحَسَنِ مُوسَى(ع) قَالَ: قَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا، وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا، وَ جَعَلَنَا خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ، وَ لَنَا نَطَقَتِ الشَّجَرَةُ، وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ لَوْلانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ.

ترجمه: امام صادق علیه‌السلام فرمود: خداى عزوجل ما را آفرید و آفرینش ما را نیكو ساخت و ما را صورتگرى كرد و نیكو تصویر نمود و ما را در آسمان و زمینش خزانه‌دار ساخت و براى ما درخت سخن گفت و به وسیله عبادت ما خداى عزوجل عبادت شد و اگر ما نبودیم، خدا پرستیده نمى‌شد.

شرح: دو جمله اول در حدیث 353 بیان شد و مقصود از سخن گفتن درخت یا همان تكلم معمولى است كه به عنوان معجزه براى پیامبر (ص) و بعضى از ائمه علیهم‌السلام رخ داده است و یا استنباط علوم و معارفى از درختان و برگ آن‌هاست كه براى دیگران میسر نیست چنان‌كه از بعضى اخبار استفاده مى‌شود (مرآت العقول).

شرح

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا: اولا خدای متعال ما را آفرید و ثانیا در اعلی درجه ممکن آفرید.

ممکن است مقصود از این که خدا ما را آفرید، این باشد که ما را بی‌واسطه آفرید در مقابل آفرینش خلق که با واسطه‌ مخلوق اول آفرید.

ممکن است مقصود این باشد که ما را با وجه خاص آفرید و سایر خلق را با وجه عام آفرید.

ممکن است مقصود این باشد که ما را با تجلی ذات آفرید و سایر حلق را با تجلی اسماء آفرید.

ممکن است مقصود این باشد که ما را بدون مجلی آفرید و سایر خلق را از مجلای ما آفرید.

و ممکن است مقصود این باشد که ما را خدای متعال آفرید و سایر خلق را ما به‌استناد به او آفریدیم.

چنان‌که در برخی روایات دیگر بدان اشاره شده است مانند:

امام علي(ع): نحن صنائع ربنا، و الخلق بعد منائعنا

امام زمان(عج) نحن صنائع ربّنا والخلق بعد صنائعنا

و امام علي(ع): فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا، وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا که حدیث اخیر همانند لولاک لما خلقت الافلاک است و اشاره به علت غایی موجودات دارد.

همه موجودات، خواه بدون واسطه خواه با واسطه آفریده شده باشند، حقیقتا مخلوق خدای متعال هستند و همه در احسن و اتقن صور آفریده شده‌اند. تفاوت آن‌ها در قابلیت آن‌ها در مظهریت برای تعداد اسماء حق تعالی و اعتدال ظهور اسماء است. در واقع هر موجودی در اندازه استعداد و قابلیت و امکان وجودی و علمی خود به بهنرین وجه ممکن آفریده شده است به‌گونه‌ای که کامل‌تر از آن ممکن نبود و نیست، چنان‌که آیات قران بدان تصریح دارند:

الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ(سجده،7)

قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ(طه، 50)

صُنْعَ اللهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ(نمل،88)

همه موجودات را به‌اندازه قابلیت آن‌ها که مقتضای وجود علمی آن‌هاست آفریده است نه‌کمتر و نه بیش‌تر از آن که هر دو محال است، زیرا علم خدای متعال که عین ذات اوست، علت ایجاد اشیاء و کمالات آن‌هاست.

وَ جَعَلَنَا خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ: با توجه به این‌که علم فعلی خدای متعال، مراتب متعدد دارد و همه مراتب فعل خدای متعال را شامل می‌شود، اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هم خزانه‌ و خزانه‌دار علم او در مراتب فوق طبیعتند و هم مراتب در طبیعت؛ هم در آسمان و هم در زمین.

وَ لَنَا نَطَقَتِ الشَّجَرَةُ: سه احتمال دارد: 1- درختی از باب کرامت با هر یک از آن خاندان مطهر گفتگو کرده باشد. 2- درختان با آن‌ها سخن گفته باشند و سخن گفتن درختان از باب تقیید نیست بلکه از باب نمونه باشد، همه همه موجودات حتی گیاهان نیز با آن‌ها سخن می‌گویند و این نشانه احاطه تکوینی آن‌ها بر عالم طبیعت است. 3- ممکن است اشاره به کریمه فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یا مُوسى‏ إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ(قصص، 30) دارد.

تفصیل آن در غزل مشهور مولوی چنین آمده است:

تا صورت پیوند جهان بود، علی بود          تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود، علی بود       سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم ایوب    هم یونس و هم یوسف و هم هود، علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس  هم صالح پیغمبر و داوود علی بود
عیسی به وجود آمد و در حال، سخن گفت     آن نطق و فصاحت که در او بود، علی بود
مسجود ملائک که شد آدم، ز علی بود        در قبله محمد بود، مقصود علی بود
از لحمک لحمی بشنو، تا که بیایی          کان یار که او نفس نبی بود، علی بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج         با احمد مختار یکی بود، علی بود
محمود نبودند کسانی که ندیدند           کاندر ره دین احمد محمود، علی بود
این کفر نباشد، سخن کفر، نه این است       تا هست علی باشد و تا بود علی بود
آن قلعه گشايي كه در حلقه خيبر          بركند به يك حمله و بگشود، علي بود
آن گُرد سرافراز كه اندر ره اسلام          تا كار نشد راست، نياسود، علي بود
آن شير دلاور كه براي طمع نفس         بر خوان جهان، پنجه نيالود، علي بود
سرّ دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا       شمس الحق تبريز كه بنمود، علي بود.

مقصود از نطق نیز چند احتمال دارد: 1- ممکن است مقصود از نطق، همین معنای متعارف باشد. 2- ممکن است ایجاد صدا و کلمات در آن‌ها باشد. 3- ممکن است نطق مناسب درختان باشد. همان‌گونه که هر موجودی وجود مناسب خود را دارد، علم و قدرت و اراده و نطق مناسب خود را نیز دارد.

به هر معنایی که باشد، سمع و استماع آن در عالی‌ترین معنی حقیقی ویژه اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.

وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَاللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: معانی متعددی برای آن محتمل است: 1- عبادت اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم علت و سبب عبادت سایر خلق برای خدای متعال است و همان‌گونه که وجود آن خاندان مطهر علت وجود سایر خلق است، عبودیت و عبادت آن‌ها نیز علت و واسطه عبویت و عبادت سایر خلق است.

2- تنها عبادتی که در اعلی درجه مناسب خدای متعال است، عبادت اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است و سایر عبادات نه تنها شایسته حق تعالی نیست و نه تنها مناسب او نیست، بلکه مناسب خودشان نیز نیست و کمالات شایسته آن‌ها را نیز به دنبال ندارد مگر آن‌که مشمول شفاعت آن خاندان مطهر قرار گیرند.

3- عبادت سایر خلق با استناد به عبادت آن خاندان مطهر عبادت است و به میزان شباهت و سنخیت با عبادت آن‌هاست که ارتقاء می‌یابد و به مرتبه قبول حق تعالی نزدیک می‌شود.

4- عبادت سایر خلق جلوه‌ای از جلوات بی‌نهایت عبادت اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است همان‌گونه که وجود آن‌ها جلوه‌ای از جلوات وجود آن خاندان مطهر است.

5- از طریق عبادت آن‌ها برای ما، حق تعالی عبادت می‌شود و در واقع، عبادات آن‌ها نسبت به ما، عبادت خدای متعال است.

6- این احتمال نیز وجود دارد که اگر ما نبودیم، سایر خلق نه عبادت می‌شناختند و نه انجام می‌داند.

وَ لَوْلانَا مَا عُبِدَاللَّهُ: دنباله عبارت قبلی، تاکید و شرطیه امتناعیه است و معنای نفی عبادت سایر خلق در صورت انتفاء عبادت اهل بیت است مانند لولاک لما خلقت الافلاک.